۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

تذکره بگویید، شناسنامه نگویید

من به جای "شناسنامه" همو "تذکره" خود ما را بیشتر ترجیح میدهم. هم زیباست، هم برای مردم عام آشناست، و هم تلفظش آسان تر است. در انگلیسی هم باید Tazkira نوشته شود و به National ID Card ترجمه نشود.
دوستان اهل رسانه: لازم نیست مثل کلوخ چشم دار فقط به طرف فرهنگستان زبان ایران نگاه کنید و هر آنچه را ایرانی ها گفت در نوشتارتان استفاده کرده و نگاه خودکمتربین به فارسی رایج در افغانستان داشته باشید. من کلماتی چون میدان هوایی، شفاخانه، و تذکره را ده ها بار بر فرودگاه، بیمارستان، و شناسنامه ترجیح میدهم. ایرانی گرایی در فارسی افغانستان درز میان زبان نوشتار و گفتار را فراخ تر از آنچه است میکند و این برای زبان فاجعه ای است بزرگ. باید تلاش کنیم که زبان گفتار را به نوشتار درآوریم و کم کم فاصله بین این دو را از میان برداریم.
اوایل قرن بیست در ایران زبان فارسی به دو دلیل مدرنیزه شد: اول به خاطر وضع لغات نو که از راه ترجمه وارد زبان شد و دوم به نوشتار در آوردن زبان گفتار. در افغانستان اما نه در ترجمه چندان طالع داشته ایم و نه در استفاده از گنجینه زبان گفتاری. حتی تا هنوز برای نویسندگان ما عار است که از کلمات رایج در کوچه بازار در نوشتارشان استفاده کنند و دوست دارند چرندیاتی چون عنعنات، توامیت، و تشبثات را که از عربی غلیظ گرفته شده اند به کار بگیرند. یک فارسی زبان وقتی نوشته شما را میخواند نباید نیاز به فرهنگ لغات داشته باشد. حالا بر علاوه این کلمات وحشی که اویل قرن بیست توسط کسانی چون محمود طرزی رایج شدند، "واژه های" مود روز ایرانی به زور وارد زبان شده اند که به همان اندازه برای یک فرد عادی وحشی و غریب اند.
زبان فارسی روزنامه ای مروج در ایران امروزی الگوی مناسبی برای ما نیست. دلیل آن این است که این زبان زاییده 30 سال استبداد دینی است. مردم ایران برای گریز از سانسور و استبداد شیوه های عجیبی از مغلق گویی و لفافه بازی را به کار می برند تا ما فی الضمیرشان را بدون گیر افتادن به چنگ سانسور بیان کنند. به این خاطر زبان فارسی در ایران بسیار پیچیده و بی روح شده و کلمات معانی مختلفی به خود گرفته اند. از آن نثر شیرین هدایت، جمالزاده و هم نسلان این دو دیگر خبری نیست.

۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

فرق بین کنیا و افغانستان

تروریستان گروه الشباب در شاهراه ها بس های مسافرین را ایستاد کرده و مسیحیان را به گروگان گرفته یا می کشند. درست مثل گروه طالبان که این کار را با مسافرین هزاره در افغانستان انجام میدهند. دیروز اما وقتی الشباب یک بس را ایستاد کرد و دستور داد که میسحیان پیاده شوند تمام مسافرین بس به پا خواستند و گفتند هیچ مسیحی اینجا نیست اگر میکشی همه ما را بکش. در حالیکه چند مسیحی در میان مسافرین حضور داشتند. همان بود که تروریست ها ترسیده و راه بس را آزاد کردند.
در افغانستان هنوز نشنیده ام که چنین چیزی اتفاق افتاده باشد. این نوع ایستادگی ها شجاعت و از خودگذری بسیار میخواهد که نمی شود از مسافرین غیرهزاره توقع داشت چون کاری است خطرناک. ولی این حادثه نشان میدهد که اگر مردم همه علیه طالب متحد شوند، طالب و تروریست از خاک افغانستان گم خواهند شد. مشکل اصلی ما این است که بخشی از مردم و بخشی از دولت با قاطعیت از طالبان حمایت میکنند. این کار جنگ علیه ترور را دشوار ساخته است.

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

در باب سرگین گاو

یک ژورنال محترم و معتبر علمی مقاله ای از سه تن روانشناس نشر کرده است تحت عنوان: "در باب دریافت و شناسایی چرندیات شبه-علمی." کلمه کلیدی در اینجا "چرندیات" است که در انگلیسی bullshit گفته می شود و معنای تحت اللفظی اش "سرگین گاو" است. چند سال پیش هری فرانکفورت فیسلوف آمریکایی کتاب کوچکی نشر کرد به نام "درباره چرندیات" (یا همان سرگین گاو) که به نظرم در ایران به نام "حرف مفت" نشر شده است. در انگلیسی چرندیات زیاد نشر می شود ولی به علت وجود آدمهای زیادی که میتوانند متن علمی را از سرگین گین گاو تشخیص بدهند، این چرندیات زود به سطل زباله انداخته می شوند. در افغانستان وضعیت فرق میکند.
رسانه های افغانستان نام خدا پر است از سرگین گاو. رسانه های اجتماعی اما وضعیت بدتری دارد طوری که فلسفه وجودی این رسانه ها بر سرگین گاو بنا شده است. اگر کسی بتواند مقاله این روانشناس ها و کتاب هری فرانکفورت را به فارسی ترجمه کرده و در دسترس ملت قرار بدهد امید می رود که کمی وضعیت خوب تر شود و مردم راحت تر بتوانند سره را از ناسره جدا کنند و شارلاتان های کم مایه، دیگر نتوانند چرندیات شبه-علمی شان را به عنوان متونی معقلول و مستدل به خلق الله بفروشند.
اینجا کلیک کنید تا متن آن مقاله را بخوانید.
اینجا کلیک کنید تا به نسخه آنلاین کتاب هری فرانکفورت دسترسی پیدا کنید.

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ثقافت کمونیستی

امروز جایی خواندم که در تمام دانشگاه های چین یک درس اجباری وجود دارد تحت نام «مارکسیسم-لنینیسم -مائویسم» که همه دانشجویان باید آن صنف را بگذرانند. این مرا به یاد «ثقافت اسلامی» انداخت، درس اجباری دانشگاه های افغانستان که همه دانشجویان صرف نظر از رشته شان باید آن را در هر سمستر بخوانند.
دانشجویان افغانستان به جای چنگو شدن به سیاست ملی، در پی اصلاح اداره دانشگاه شان باشند و درسهای بی ربطی مثل ثقافت را از نصاب درسی تحصیلات عالی گم کنند. جزوه ثفاقت ما را در دانشگاه (۲۰۰۴-۲۰۰۷) رسول سیاف نوشته بود. او در بخش معجزات قرآن نوشته بود که در پشاور قرآن میخواندم که کفترها لب بام جمع شده بودند و به قرآن گوش می کردند. کتابچه گک پر بود از اراجیف و خرافاتی مثل این. معلوم نیست در «ثقافت کمونیستی» چین چه چیزها نوشته شده باشد؟

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

نمایش قدرت مردم

عکاس: شاه مری، چاپ شده در نیویورک تایمز
عدالت اگر برقرار باشد، یک کشور نیازی به رهبران قومی ندارد. هر چهار سال انتخابات برگزار می شود و رییس جمهور منتخب باید رهبر همه مردم باشد. مردم افغانستان باید برای عدالت و حکومت قانون مبارزه کنند، چون نفع تمام ما در ایجاد دولتی است که حق همه مردم را به صورت مساویانه احترام کند.
فقط یک گروه از حکومت عادل می ترسند: نخبه های قدرتمند. چه رهبران پشتون و تاجیک و چه رهبران هزاره و ازبک قدرت شان را با تیوری ترس به دست آورده اند: «اگر به من رای ندهید و از من حمایت نکنید دیگر اقوام همه چیز را به نام خود خواهند کرد. من زور دارم و میتوانم از حقوق شما در جنگل دولت حمایت کنم.» وقتی به قدرت رسیدند فقط خود و خانواده و نزدیک شان از دزدی پول بیت المال نفع می برند و مردم عام همچنان در فقر و فراموشی باقی خواهد ماند--تا رسیدن انتخابات بعدی.
خلاصه اینکه، تظاهرات عظیم دیروز در کابل قدرت نهفته اکثریت خاموش را به رخ رهبران فاسد قومی کشید. مبارزه نباید اینجا پایان بیابد، این مبارزه باید جنبه عدالت خواهی بگیرد و با آنکه از میان هزاره ها برخواسته است نباید در دایره قومی باقی بماند و حتما باید به بقیه مناطق کشور سرایت کند. نیازی نیست پشتون ها و تاجیک ها و ازبک ها برای حق هزاره مظاهره کنند، آنها باید برای حق خودشان و برای عدالت به خیابان بیایند. مظاهره خودجوش دیروز میتواند آغاز تغییری بزرگ برای برقراری عدالت در تمام کشور باشد.

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

تمجید-تحقیر

زبان انگلیسی ظرافت هایی دارد که در فارسی یافت نمی شود. دلیل پیچیدگی هر زبان پیچیدگی فرهنگ مردمان آن است: تنوع مفاهیم، عواطف، احساسات، اشیا.... ظرافت انگلیسی هم به ظرافت فرهنگی انگلیسی ها برمی گردد.
یکی از کلمات انگلیسی که من معادل فارسی برای آن نیافته ام condescending است. یعنی درباره کسی صحبت کردن طوری که در ظاهر او را توصیف و تمجید میکنی ولی در حقیقت (بدون اینکه خودت به خوبی آگاه باشی) او را تحقیر کرده و کوچک می شماری. کلمه دیگری که تقریبا عین معنا را می رساند patronizing است. در فارسی کلمه ای که بتواند این ظرافت را به خوبی انتقال بدهد وجود ندارد--یا حداقل من نیافته ام.
غرض از این مقدمه این بود که تقریباَ اکثر گزارشهای human interest (این هم عبارت دیگری که از اصطلاحات خاص خبرنگاری است و ما معادل فارسی آن را نداریم. معنایش می شود گزارشات غیرسیاسی، غیرجنایی، غیرغم انگیز، عمدتاَ شادکننده درباره دستاوردهای یک فرد یا جمی از افراد) تلویزیون فارسی بی بی سی درباره افغانستان لحن condescending دارد. کلماتی که در این گزارشات زیاد استفاده می شوند «برای اولین بار» و «زنان افغان» و «جوانان افغان» و دوباره «برای اولین بار»... هستند.
در چنین گزارشها، مثلاَ یک زن افغان اگر پراشوت بازی کرد آن قدر یک حادثه بزرگی است مانند اینکه یک اسپ پرواز کند یا یک گاو گپ بزند یا یک طفل طیاره را به هوا کند. از این گزارشات چنین برداشت می شود که افغانها ذاتاَ مردمانی عقب مانده ذهنی هستند و کوچکترین کاری که، در دیگر نقاط دنیا شاید عادی باشد، انجام بدهند باید از خوشحالی به هوا جهید و درباره اش گزارش ساخت و هیاهو کرد. در ظاهر لحن این گزارشات مثبت و تمجیدآمیز است، ولی در حقیقت ریتوریک کلام این گزارشها مردم افغانستان را خرد کرده و تمسخر میکند.
درد اینجاست که تمام این گزارشها را خود کارمندان افغان بی بی سی می سازند. آدمهایی با نامهای شاعرانه ای چون خموش و بهار و جویا و وداع و تنها و ساقی و مجنون و لیلا و رها و دلبر. نمی گویم اینها از طرف بی بی سی ماموریت یافته اند تا مردم افغانستان را تحقیر کنند، بلکه اینها حتی از کاری که میکنند خبر ندارند و چه بسا فکر میکنند با تهیه چنین گزارشاتی مردم افغانستان را متمدن و فرهنگی و مدرن جلوه می دهند.
می شود در این باره این موضوعات گزارش تهیه کرد بدون اینکه ناخودآگاه به دام بیان condescending افتاد. مهارتی که این خبرنگاران از آن بهره ای ندارند.
از این نوع گزارشات سالهاست که در بی بی سی فارسی می بینم و گاه آنقدر برایم زجرآورند که تحمل تماشای گزارش را تا آخر ندارم. مشت نمونه خروار گزارش آقای کاوون خموش را درباره پراشوت بازان کابل تماشا کنید. سایت بی بی سی پر از چنین گزارشهایی است.

۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

تشناب و کاپیتالیزم





این روزها رسانه های اجتماعی افغانستان پر است از عکسهای پیرمردی که روز روشن کنار سرک در کابل می شاشد و مرد جوانی که در وسط چوک پشتونستان میخواهد رگ بزند ولی با مخالفت قهرمانانه یک زن مواجه می شود. این عکسها، همه را به داد و فغان آورده که چرا دولت برای ما در کابل تشناب نمی سازد. قرن 21 شده و ما هنوز در کنار سرک باید رفع حاجت کنیم.

خواستم دراین باره یکی دو نکته را روشن کنم.

کانادا یکی از پیشرفته ترین کشورهای دنیاست، ولی در شهرهای آن تشناب دولتی وجود ندارد. چون این منطق بازار و کاپیتالیزم است که شرکتها را مجبور کرده برای کسب نام نیک و رضایت عامه به مردم عام اجازه بدهند تا از تشنابهای شان استفاده کنند. در سراسر کانادا و آمریکا، در هر رستورانت و کافی شاپ و تانک تیل و مارکت، تشنابهای عمومی وجود دارند که از طرف صاحبان "بزنس" مراقبت می شوند و دروازه شان به روی عموم باز است. سال گذشته در ونیز، ایتالیا، برای اولین بار با تنشناب های دولتی آشنا شدم که باید پول میدادی تا استفاده می کردی. ونیز شهری است کوچک و قرون وسطایی که سال 30 میلیون توریست به آنجا می روند. اگر قرار باشد بزنس های کوچک تشنابهای شان را به روی عموم باز کنند، در کار و بارشان اخلال ایجاد می شود و به همین دلیل قابل درک است که دولت تشنابهای پولی در نقاظ مختلف شهر ساخته است (حتی در ونیز کافی شاپ ها، میخانه ها و رستورانتها تشناب عمومی دارند و مشتریان شان و گاهی عامه مردم میتوانند از آنها استفاده کنند.)   

هم در کانادا و هم در آمریکا قانونی وجود دارد  که کارفرمایان را مجبور میکند برای کارگران شان تشناب های مطابق به استندردهای صحی و ساختمانی بسازند. در آمریکا البته در همه ایالات قانونی وجود ندارد که بزنس ها را مجبور کند برای مردم عام اجازه استفاده از تشنابهای شان را بدهند (فقط قانونی وجود دارد که همه بزنس ها را مکلف میکند تا به افراد معلول اجازه استفاده از تشنابهای شان را بدهند و تشنابها باید طوری ساخته شود که معلولین به راحتی از آنها استفاده کرده بتوانند.)

خود صاحبان بزنس به مردم اجازه میدهند تا از تشنابهای شان استفاده کنند، چون این خود نوعی خدمات مشتریان است و به "برند" یک شرکت کمک میکند تا محبوبیت عامه کسب کند. در مارکت ها (که اینجا "مال" میگویند) معمولاً در هر منزل یک تشناب است که بخش زنانه و مردانه دارد و هر بخش مجهز به چندین اتاقک تشناب، مایع دستشویی، کاغذ تشناب و دستمال کاغذی است و همه این امکانات از طرف خود مارکت ارایه می شود. افرادی هم موظف هستند که 24 ساعت وظیفه نظافت و حفظ تسهیلات تشناب را به عهده دارند.

دولت، مانند شرکتها، فقط در ساختمانها و اماکنی که ملکیت آن را به عهده دارد (وزارت خانه ها و پارکها) به مردم عام  
اجازه میدهند تا از تشنابهای شان استفاده کنند. بقیه تشنابها از سوی کاپیتالیزم در دسترس مردم قرار می گیرد: یک نوع خدمت عامه که در حقیقت نوعی سرمایه گذاری برای سوددهی بیشتر است.

در کابل چه باید کرد؟

باید قانون ساختمان ("بلدینگ کود")  و قانون کار در کابل همه شرکت ها و ادارات دولتی را مجبور کند که تشنابهای مجهز برای کارمندان شان در هر منزل یک ساختمان بسازند. سپس، شرکتها برای جلب مشتری یک نوع رقابتی بین شان ایجاد خواهد شد و خود دروازه تشنابها را  بروی عموم باز خواهند کرد. مساله ساده است اگر من برای خرید لباس عید قرار است به "فروشگاه بزرگ افغان" بروم حداقل 2 ساعت وقتم را  آنجا خواهم گذراند. در این دو ساعت من نیاز دارم که یک بار تشناب بروم. اگر از پیش بدانم که در آن فروشگاه 4 منزله تشناب وجود ندارد، به فروشگاه دیگری خواهم رفت که تشناب دارد.   

مساجد نیز باید از سوی دولت موظف شوند که دروازه تشنابهای شان  را به روی عموم باز نگهدارند و در عوض شهرداری به صورت مجانی فاضلاب آنها را تخلیه کند.

خلاصه گپ اینکه، نبود تشناب (و در کل خدمات مشتریان) در اماکن تجاری کابل نشان میدهد که روح کاپیتالیزم در این شهر وجود ندارد—فقط شبحی از آن بر فراز کابل حس میشود. با اینکه طی سالهای گذشته ساختمانهای دراز و بل بلی زیاد ساخته ایم، ولی تجار ما همچنان ذهینیت یک حاجی بازاری را دارند و از منطق رقابت و تجارت به خوبی آگاه نیستند.   

ویران شود این شهر که  شاش خانه ندارد. 

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

امام ابوحنیفه و جواز نماز خواندن به فارسی


علی امیری در میزگرد "به روایت دیگر" در تلویزیون طلوع گفت که امام ابوحنیفه نماز خواندن به فارسی را جایز دانسته است. او این امر را به عنوان نمونه ای از سنت عقلانی اسلامی یاد کرد که فرسنگها با تحجر مذهبی دنیای اهل سنت کنونی فاصله دارد. ملای سنی که در بحث حاضر بود گپ او را رد کرد و گفت فقط تکبیر گفتن به فارسی جایز است—ادعایی که چندان عاقلانه به نظر نمی رسد. ملای سنی با عصبانیت گفت: "مه خودم حنفی هستم، مه خبر دارم." امیری سپس به "کتاب الخلاف" شیخ طوسی (عالم شیعی قرن 12 میلادی) استناد کرد و گفت که این نکته را در آنجا خوانده است.

این موضوع چون برایم جالب بود درباره اش به زبان عربی (سواد عربی من بسیار محدود است) جستجو کردم تا ببینم که اصل این عقیده به کجا بر می گردد و آیا نشانی از آن در کتب اهل سنت یافت می شود یا نه. اشاراتی به این موضوع را در چند وبسایت عربی یافتم که تبلیغ اسلام می کنند (و احتمالاً با تکیه به همین فتوای امام ابوحنیفه، به تازه مسلمانان توصیه میکنند که اگر عربی خواندن برای شان سخت است میتوانند به زبان خود نماز بخوانند). در یکی از این مقالات آنلاین به کتاب المبسوط استناد شده بود. این کتاب 31 جلدی اثری است در فقه به قلم ابوبکر محمد بن احمد بن ابی سهل السرخسی یکی از فقهای بزرگ حنفی در قرن 11 میلادی که اصالتاً از سرخس است، شهری کوچک که نیم آن در ایران است و نیم دیگر آن در ترکمنستان.

کتاب المبسوط را با گشتن در انترنت یافتم و درست در صفحه 37 و در جلد 1 آن، مولف آرا چندین فقیه درباره نماز خواندن به فارسی را ذکر کرده و از جمله می گوید که امام ابوحنیفه نماز خواندن به فارسی را برای کسانیکه عربی بلد نیستند جایز دانسته است.  

السرخسی کتاب دیگری نیز دارد در اصول فقه که مشهور به اصول السرخسی است که در آنجا نیز فتوای امام ابوحنیفه را یاد کرده است. یک نسخه پی دی اف این کتاب را نیز یافتم که در صفحه 282 جلد 1 مولف استدلال می کند که اعجاز قرآن در معنی آن است نه در الفاظ آن. برای یک غیرعرب که با زبان عربی آشنایی ندارد الفاظ قرآن و شعر امرؤالقيس یکی است "ولهذا جوز ابوحنیفه رحمه الله القراءة بالفارسیه فی الصلاة" (و بدین لحاظ است که ابوحنیفه رحمه الله، خواندن آیات قرآن به زبان فارسی را در نماز جواز داده است). ولی مهمتر از این فتوای روادارانه ابوحنیفه، با یافتن کتاب اصول السرخسی، با چهره ای بسیار جالبی آشنا شدم که قبلاً درباره او نشنیده بودم: محمود شاه القادري الحنفي، معروف به أبو الوفاء الأفغاني.

أبوالوفاء الأفغانی (1893-1975)  کتاب اصول را تصحیح کرده و بر آن مقدمه نوشته است. این آدم اصالتاً از پشتون های قندهار است در اوایل قرن بیست به هند مهاجرت میکند و در شهر حیدرآباد در "جامعه نظامیه" که بزرگترین حوزه علمیه حنفی در هند است به تحصیل علوم دینی می پردازد. او با تلمذ نزد بنیانگذار "جامعه،" شیخ الاسلام انوارالله فاروقی و دیگران، بسیار زود رشد میکند و به عنوان استاد در آنجا مقرر می شود. أبوالوفاء الأفغانی که حنفی مذهب بود شوق عجیبی برای گسترش دانش فقهی و کلامی حنفی داشت. به این منظور او "لجنة إحياء المعارف النعمانية" ("کمیته احیای معارف حنفی") را در هند پایه گذاری کرد. در چهارچوب این مرکز او ده ها کتاب کمیاب و قدیمی حنفی را جمع آوری کرد، تصحیح کرد و به چاپ رساند.

فراموش نکنیم که در اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیست بنیادگرایی اسلامی در هند تحت لوای وهابیت در حال گسترش بود. تلاشهای أبوالوفاء الأفغانی نوعی مبارزه علیه تندروی دینی با احیای میانه روی اسلامی بود که در سنت فقهی حنفی همیشه وجود داشته است. در افغانستان کمتر کسی این عالم بزرگ قندهاری را می شناسد. طولانی ترین نوشته درباره این فقیه خردگرا و اهل مدارا مقاله ای است که در وبسایت گروه طالبان وجود دارد—گروهی که کمترین شباهتی به آرا و ایده های امام ابوحنیفه ندارد. 

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

آیا آینده‌ی افغانستان در شهرها رقم می‌خورد؟

اشاره: چندی پیش در فضیلت شهر و شهرنشینی برای فارین پالیسی مقاله ای نوشتم که روزنامه اطلاعات روز چاپ کابل ترجمه فارسی آن را به قلم جواد زاولستانی منتشر کرده است. آنچه در پی میخوانید، متن آن ترجمه است.
*
برای نخستین‌بار در تاریخ بشر، در سال 2007، شمار کسانی که در شهر زندگی می‌کنند، بر شمار کسانی که در روستاها زندگی می‌کنند، فزونی یافت. در سال 1950 فقط 30 درصد نفوس جهان در شهرها زندگی می‌کردند. در سال 2050، 66 درصد مردم جهان در شهرها زندگی خواهند کرد. پیش‌بینی شده ‌است که این روند شهری‌شدن 2.5 بیلیون/میلیارد تن به جمعیت شهری جهان اضافه خواهد کرد، «نزدیک به 90 درصد این افزایش در آسیا و افریقا متمرکز خواهد بود.»
آینده‌ی جهان در شهرها رقم می‌خورد و نیز، آینده‌ی افغانستان. بر اساس یک مطالعه‌ی اخیر ملل متحد، تا سال 2050 نزدیک به نصف جمعیت افغانستان یا 25.6 میلیون تن، در شهرها زندگی خواهند کرد. فقط در چند سال گذشته، وسعت و نفوس شهرهای بزرگ این کشور به شکل چشم‌گیری افزایش یافته‌اند. شهر کابل، پایتخت افغانستان، در سال 2001 در حدود 1.5 میلیون نفوس داشت؛ اما در سال 2014 نفوس آن نزدیک به شش میلیون رسید و تبدیل به پنجمین شهر جهان با سریع‌ترین گسترش گردیده است. اما با وجود گسترش سریع شهرها در افغانستان، دولت برای آماده‌ساختن نهادهای حکومتی برای رفع چالش‌های ناشی از این گسترش، کار اندکی انجام داده است.
جمعیت شهری افغانستان به دلیل برگشت آوارگان، عمدتا از پاکستان و ایران که پس از سرنگونی طالبان اوج گرفت؛ افزایش شمار بی‌جاشدگان داخلی به دلیل جنگ و حوادث طبیعی‌ و مهم‌تر از همه، شتاب مهاجرت‌های از روستا به شهر افزایش یافت. مردمانی که از روستاها به شهرها مهاجرت می‌کنند، در جست‌وجوی فرصت‌ها و منابعی اند که در روستاها در دسترس نیستند. آنان برای خود کار و برای فرزندان‌شان آموزش بهتر می‌خواهند، به خدمات دسترسی‌ داشته باشند، مجالی برای لذت بردن از زندگی پیدا کنند و به آسایش‌هایی دست‌یابند که ویژه‌ی زندگی شهری‌اند.
علاوه‌ بر این تمایل برای زندگی شهری‌ اما بخشی از روآوردن مردم به شهرها به این دلیل بوده است که این کشور برای اقتصاد کنونی مبتنی بر زراعت جای مناسبی نیست. مسایل مرتبط با تولید- نبود سیستم‌های مناسب آبیاری، زیربناهای ناکافی حمل‌ونقل، نبود ماشین‌آلات مدرن و نبود زمین قابل کشت‌وکار- موانع بزرگی بر سر راه توسعه‌ی بخش زراعت در این کشور ایجاد کرده‌اند و این هشداری‌ست برای مقام‌های دولت افغانستان که الگوی زراعت سنتی نمی‌تواند موتور متحرک این کشور به سوی رشد اقتصادی گردد.
در افغانستان که فقط 12 درصد زمین قابل کشت است، زراعت 20 درصد تولید ناخالص ملی را تشکیل می‌دهد، در حالی که 78 درصد نیروی کار این کشور را به خود مصروف می‌کند. اینکه چرا این قدر نیروی انسانی زیاد، اینقدر کم تولید می‌کند، دلایلی دارد. اما نوع مالکیت زمین دلیل اصلی این ناکارآمدی‌ست.
برخلاف بسیاری از دیگر کشورهای در حال توسعه که چند نفر زمین‌های وسیع را در اختیار دارند، اکثر زمین‌های زراعتی افغانستان، زمین‌های کوچک خانوادگی‌ست. با این حال، با افزایش جمعیت در سال‌های اخیر، این زمین‌ها میان وارثان به قطعه‌های کوچک‌تر تقسیم شده‌ و اتکای زندگی به آن را برای خانواده‌ها دشوارتر کرده است. در کنار آن، شیوه‌ی غیر ماشینی تولید هم‌چنان یک چالش است و حاصلات را پایین می‌آورد. اگر رهبران افغانستان می‌خواهند که فقر فراگیر و مشکل تغذیه‌ی ناسالم را از کشور ریشه‌کن سازند، به جای بخش زراعت، باید بر بخش‌های اقتصادی شهری توجه کنند. در واقع، ملل متحد از کشورهایی مانند افغانستان خواسته است که برای توسعه‌ی درازمدت صنایع خلاقانه‌ی شهری- مانند هنر، فیشن و معماری- را از نظر نیفگنند.
به دلیل این تغییر توجه، در این اواخر حرف‌وسخن‌های زیادی در کابل درباره‌ی صنعت استخراج معادن و اینکه این صنعت چگونه می‌تواند اقتصاد این کشور را حفظ کند، در جریان بوده است. اما این صنعت نیز باید شهری گردد. با آن‌که معادن اکثرا در مناطق روستایی قرار دارند، صنعت آن نیازمند شیوه‌ی زندگی و خدمات شهری است- مانند حمل‌ونقل مدرن، مسکن و خدمات شهرداری. برای رسیدن به سطح بالاتر تولید صنعتی در استخراج معادن، افغانستان به نسلی از کارگرانی نیاز خواهد داشت که در مناطق پرجمعیت زندگی و بر اساس یک تقسیم‌اوقات منظم کار می‌کنند و این از زندگی روستایی که از انعطاف‌پذیری بیشتر برخوردار است، فاصله‌ی زیادی دارد. پس اگر اگر آینده‌ی اقتصاد افغانستان وابسته به معادن است، چنانکه بسیاری به این باور اند، آموزش دادن نیروی کار مناسب از طرف حکومت، ساختن زیربناهای ضروری و بهبود اداره و حکومت‌داری شهری برای وفق دادن خود با تغییراتی که در شهرها خواهند امد، از اهمیت بالایی برخوردار است.
در سیستم زراعتی کنونی (عمدتا سنتی) دهقانان افغانستان آنقدر نمی‌توانند تولید کنند که از آن ثروت اندوزند: آنان نمی‌توانند پول ذخیره کنند. ذخیره کردن پول یکی از عوامل کلیدی تحرک اجتماعی و رشد اقتصادی‌ست. تنها با زندگی در شهر ممکن است که مردم فرصت بهتری برای انباشت پول و ذخیره‌ی مازاد درآمد شان دارند.
بر اساس یک مطالعه (سروی) دو اقتصاددان امریکایی که در سال 1968 منشر شده، ظرفیت توسعه دارای چهار شاخص است: افزایش ذخیره‌های شخصی، بهبود سیستم‌های حمل‌ونقل، ماشینی شدن زراعت و تعهد رهبری ‌]دولت[ به رشد اقتصادی. در این مطالعه که 75 کشور جهان مقایسه شده و «ظرفیت توسعه»ی کشورهای در حال توسعه به سنجش گرفته شده، افغانستان کشوری دانسته شده که ظرفیت توسعه در آن پایین است و اقبال آن برای بیرون رفتن از آن وضع، صفر دانسته شده است. این همه به دلیل سنتی بودن ساختارهای اقتصادی آن بوده است. نزدیک به 50 سال از آن زمان گذشته است، اما ساختارهای اقتصادی افغانستان از آن روز تا کنون چندان تغییر نکرده است.
توسعه در بسیاری از کشورها شکلی از شهری‌شدن بوده است، چنان‌که هیچ کشور توسعه‌یافته‌ی وجود ندارد که اکثر نفوس آن در روستاها زندگی کنند. برخی‌ها مانند ادوارد گلاسر، استاد اقتصاد در دانشگاه هاروارد تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: «کشور شهری فقیر و کشور غنی روستایی وجود ندارد.» بر اساس گفته‌های گلاسر، تراکم و گوناگونی جمعیت بزرگترین منابع ثروت در شهر هستند. وقتی مردم در شهرها در نزدیکی هم زندگی می‌کنند، به این معناست که برای خلاقیت و ابتکار فرصت‌ها و زمینه‌های بیشتر وجود دارد. به این دلیل برای توسعه و رشد پایدار، یک کشور به یک اقتصاد غالب شهری نیاز دارد.
به خاطر این فرصت‌هاست که مهاجرت از روستا به شهر در افغانستان یک مسافرت یک طرفه بوده است. وقتی یک روستایی در شهر مسکن‌گزین می‌شود، دیگر داوطلبانه به دهکده‌اش برنمی‌گردد. حتا بی‌جاشدگان داخلی که از جنگ گریخته‌اند و در حومه‌های شهر در زیر خیمه‌ها زندگی می‌کنند، می‌گویند که بدون در نظرداشت اینکه چه وقت صلح برقرار می‌شود، دیگر به روستاهای شان برنمی‌گردند. دلیل آن ساده است: حتا در زاغه‌های شهر با شرایط دشوار زندگی مردم به کار و خدمات بیشتر از مناطق روستایی دست‌رسی دارند. و این در حالی‌ست که افغانستان در ارائه خدمات اولیه از کوتاهی‌ها و نواقص جدی رنج می‌برد.
در دوره‌ی پس از طالبان، وضعیت اندکی تغییر کرد و این تغییر مدیون میلیاردها دالر کمک خارجی بوده است. اما مسئولیت رساندن این کمک‌های خارجی به مناطق روستایی افغانستان به دوش جامعه‌ی انجویی (سازمان‌های غیردولتی) افغانستان بوده است نه به دوش حکومت. در واقع، بی‌میلی حکومت افغانستان در سرمایه‌گذاری برای توسعه‌ی شهری و اصلاح اداره و حکومت‌داری شهری در این واقعیت ریشه دارد که هر قدر مردم بیشتر در شهرها زندگی کنند، از حکومت خدمات بیشتر می‌خواهند. نهاد حکومتی مسئول توسعه‌ی شهری، وزارت امور شهرسازی، «یکی از ناکارآمدترین بخش‌های حکومت» دانسته می‌شود که ظرفیت مصرف نصف بودجه‌ی عادی انکشافی‌اش را ندارد.
اما به نظر می‌رسد که نگاه افغانستان به شهری‌شدن اشتباه است. اگر حکومت می‌خواهد که با فقر مبارزه کند و کیفیت زندگی شهروندانش را بالا ببرد، شهری‌شدن/ساختن بهترین فرصت است. در شهرها، به دلیل تراکم جمعیت فراهم‌ساختن خدمات مانند ساختن جاده‌ها، تهیه‌ی آب، خدمات صحی و آموزشی نسبت به روستاها که نفوس در آن پراگنده ‌است، آسان‌تر و ارزان‌تر است. در نتیجه، بنا به گفته‌ی گلاسر اقتصاددان، شهرها «بهترین امید برای بیرون کشیدن مردم از فقر بدون تخریب سیاره‌ی ماست.»
آینده در شهری‌سازی/شهری‌شدن است و به جای تشویش درباره‌ی آن، دولت افغانستان باید کار روی برنامه‌های توسعه‌ای شهری، به شمول اصلاح اداره و حکومت‌داری شهری، را آغاز کند. برای پایان دادن به نزاع بین وزارت امور شهرسازی و شهرداری‌ها بر سر وظایف، مسئولیت بین این دو اداره به خوبی تقسیم گردند. شهرداری‌ها باید غیرسیاسی شوند و بر اساس قانون اساسی افغانستان، شهرداران توسط رای مستقیم مردم انتخاب گردند. در حال حاضر، شهردارها مانند دیگر مقام‌های محلی توسط رییس جمهور تعیین می‌گردند. در این صورت، آنان بیشتر به وفاداری سیاسی شان فکر می‌کنند تا ظرفیت و شایستگی. یک شهردار انتخابی می‌تواند در برابر مقام‌های حکومتی فاسد بایستد و باشندگان شهر می‌توانند او را در رابطه به کارکردهایش حساب‌ده بسازند. افغانستان باید اقدامات حساب‌شده و برنامه‌ریزی‌شده روی دست گیرد تا شهرها را بیشتر قابل‌زندگی، خوش‌آیند و مصئون‌تر بسازد - به ویژه برای زنان. شهر تهدید نیست،‌ فرصت است، به ویژه برای کشورهای فقیری مانند افغانستان.

۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

حق انحصاری اِعمال خشونت

کارل اشمیت، فیلسوف سیاسی آلمانی، با الهام از ماکس وبر، هموطن جامعه شناسش، یکی از مشخصه های  دولت را "حق انحصاری اِعمال خشونت" (monopoly of violence) میداند. قبل از ظهور دولت های مدرن، خان ها و فیودالها و ملاها در اروپا، مطیع  پادشاه بودند ولی پادشاه بر عملکرد آنها نظارتی نداشت و چه بسا این گروه های قدرتمند مانند پادشاهانی کوچک بر جمعیت های بزرگی از مردم حکم می راندند. 

امروزه اساسی ترین مشخصه یک دولت، داشتن حق انحصاری در استفاده از ابزار خشونت و زور فیزیکی است: دستگیر کردن، بندی کردن، جریمه کردن، اعدام کردن، و کشتن با سلاح گرم (در میدان نبرد)، همه شامل وظایف دولت است. اگر مردم عام هر کس به رای خود سعی در تطبیق عدالت داشته باشند، جامعه به سوی بی ثباتی و ناامنی مدام خواهد رفت.

در افغانستان، به خاطر تسلط فرهنگ قبیله ای، «انتقام» یک ارزش است. در میان پشتونها، به خصوص، انتقام اساسی ترین اصل از اصول یازده گانه «پشتونوالی» است—هر چند در میان مردمان غیرپشتون نیز انتقام امری است رایج. اگر به زمینه تاریخی مساله ببینیم، حس انتقام جویی افغانها قابل درک است. در نبود یک دولت قوی که قانون را در تمام نقاط کشور تطبیق کند، مردم میکانیزم هایی را برای اجرای عدالت ایجاد میکنند. انتقام نوعی عدالت است برای مردمی که سیستم عدالت دولتی وجود ندارد تا از حقوق آنان پاسداری کند.

ملا نیازی در توجیه کشتن فرخنده به دست گروهی از مردم در کابل، به احساسات دینی عوام استناد میکند و قاتلان فرخنده را می ستاید. سپس برای اینکه صحبت خود را واضح کند یک مثال می آورد: کسی وقتی برادر انسان را می کشد، آدم طوری احساساتی می شود که تفنگ را برداشته و قاتل برادر را به رگبار می بندد. در این نوع موارد کسی نمی تواند راهت را بگیرد چون تو قاتل برادرت را می کشی و این امری است کاملاً موجه (نقل به مضمون، برای جزئیات به ویدیوی اصلی مراجعه شود).

در اینجا ملا نیازی، در حقیقت، در پی تشویق خشونت ورزی و بی بندوباری عمومی است. او که مدرک دکتری از الازهر دارد، میخواهد در کشور قانون جنگل و قبیله حاکم باشد و کسی به حق و عدالت و محکمه و قانون احترامی قایل نشود. این نوع ایده، در مخالفت مستقیم با تعریف دولت قرار دارد و دشمنی آشکار با نهاد دولت است. از دید ملا نیازی خشونت نه حق انحصاری دولت، بل ملکیتی است بی صاحب که هر کس میتواند آن را از آن خود کند. اراکین حکومتی، مثل معلم عطا، به جای اینکه ملاهایی چون ملا نیازی را مورد بازخواست قرار دهند، در حمایت آنها قدم علم کرده اند. تراژدی ما این است که دولت با دشمن دولت همدلی میکند.