۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

«خواب خرد»: در جستجوی تاریخ اندیشه در افغانستان


چندی پیش در وبسایت الجزیره، سانتیاگو زابالا استاد فلسفه در دانشگاه بارسولانا، مقاله ای نوشت درباره اسلاوی ژیژک، فیلسوف پرآوازه اسلوانیایی. آقای زابالا در آن مقاله از جمله فهرستی از متفکرین و فیلسوفان زنده معاصر جهان را این گونه نام گرفت: «امروزه فیلسوفان فعال و مهم زیادی وجود دارند: جودیت باتلر در آمریکا، سایمون کریچلی در بریتانیا، ویکتوریا کمپس در اسپانیا، ژان-لوک نانسی در فرانسه، شانتال موف در بلژیک، جیانی وتیمو در ایتالیا، پتر اسلوتردیجک در آلمان، و در اسلوانیا، اسلاوی ژیژک، چند تن دیگر هم در برزیل، استرالیا و چین هستند».

آقای زابالا در فهرست فیلسوفان مهم امروز جهان، فقط نام غربی ها را، به خصوص اروپایی ها را، ذکر کرده است. طوری که از فحوای کلام او بر می آید، گویا در دنیای غیرغربی متفکری وجود ندارد و آنچه از جنس تفکر در دنیا اتفاق می افتد فقط در سرزمین های غربی اتفاق می افتد. این مساله واکنش بسیاری ها را برانگیخت، از جمله حمید دباشی استاد دانشگاه کلمبیا در نیویورک را واداشت تا در این باب مقاله ای بنویسد. این استاد ایرانی که نام آشنایی برای علاقمندان مطالعات خاورمیانه است، در عنوان مقاله اش این پرسش جنجالی را مطرح کرد: «آیا غیراروپایی ها هم می توانند فکر کنند؟» آقای دباشی پس از متهم کردن زابالا به نگاه اروپامحور به مساله ی تفکر، قطار بلندی از افرادی را نام می برد که در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین و دنیای عرب مستقر هستند و هر یک به نحوی، آیینه دار فضای علم و اندیشه در مناطق شان به شمار می آیند و سخنگویان کشورهای شان در گفتگوی جهانی فلسفه هستند.

پس از مقاله آقای دباشی، والتر مینگولو استاد فلسفه در دانشگاه دوک آمریکا نیز مقاله ای نوشت و نظریات دو نفر اول را به ارزیابی گذاشت. او در آنجا توضیح داد که غیراروپایی ها نیز فکر می توانند، ولی اکثر این غیراروپایی ها حاشیه نویسان سنت فلسفی اروپایی  هستند و آنها هم که با این سنت سر و کاری ندارند، به عنوان فیلسوف شناخته نمی شوند.

جدال بر سر روشن کردن سهم کشورهای مختلف در گسترش اندیشه ی فلسفی مدرن، حداقل از دهه 60 میلادی ادامه دارد، زمانیکه با شهرت کتابهای فرانتس فانون و ادوارد سعید، پرداختن به تیوری پسااستعمارگرایی در دانشگاه های غربی مد شد. در این نوع مباحث، از میان همسایگان دور و نزدیک افغانستان نیز معمولاً نام آدمهای زیادی به عنوان فیلسوف و متفکر ذکر می شوند، ولی همانطور که انتظار می رود، از خود افغانستان هنوز کسی که در دنیا به عنوان فیلسوف شناخته شود وجود ندارد.

امروزه، به عنوان مثال، اگر مصری ها حسن حنفی و ایرانی ها سید حسین نصر و پاکستانی ها فضل الرحمن را دارند، چه کسی می تواند از جامعه فکری افغانستان در دنیا نمایندگی کند؟ چرا در چنین مباحثی هیچگاه نامی از افغانستان برده نمی شود؟ اگر این جدال چند قرن قبل اتفاق می افتاد، آیا امکان داشت از نامهای فارابی و ابن سینا و ابوریحان و شهرهایی چون بلخ و غزنه و هرات چشم پوشی کرد؟ چگونه شد که یکباره افغانستان از جغرافیای اندیشه حذف شد، و مردمان این سرزمین از گفتگوی جهانی فلسفه رانده شدند؟ اگر خواسته باشیم وضعیت تفکر را در افغانستان امروزی بررسی کنیم، از کجا باید شروع کرد؟ آیا چیزی به عنوان تفکر فلسفی در افغانستان مدرن وجود دارد؟

در کتاب «خواب خرد: تاملاتی در باب زمان حال» علی امیری استاد فلسفه و مطالعات اسلامی در دانشگاه ابن سینا در کابل، برای جستجوی پاسخ به همین پرسش ها برآمده است. این کتاب  که مجموعه ای از ده مقاله است روی سه محور افغانستان، اسلام و غرب می چرخد، و با نثری روان و آراسته، به مسایلی از روشنفکری و سنت و تجدد و علم گرفته تا دموکراسی و گفتگو و فلسفه اسلامی می پردازد. او در این کتاب، از جمله می کوشد تا زمینه های فکری عقب مانده گی افغانستان را جستجو کند. امیری سعی کرده است نسبت افغانستان امروز را با دنیای کهن و جدید روشن کند و نوری بیافکند بر چهره درمانده ملتی که، به گفته ی او، نه نشانی از گذشته در او مانده است و نه میلی برای پیوستن به آینده دارد. در کتاب «خواب خرد» بحث های دینی و فلسفی مفصلی درباره مسایل مبتلابه امروزی مطرح شده است، ولی این مقاله بیشتر می کوشد تا تلاش امیری را در یافتن چهارچوبی برای روایت تاریخ خرد و خردورزی در افغانستان به بحث بگیرد. 

ابتذال فلسفه
احمد ضیا نیکبین، وقتی چند سال پیش آمر دیپارتمنت فلسفه در دانشگاه کابل بود، روی دیوار دفترش عکس خود را در کنار عکسهای افلاطون و ارسطو و هگل و کانت و دیگر فیلسوفان کلاسیک غربی نصب کرده و روی تابلوی کلانی در بالای آنها نوشته بود: «خداوندان اندیشه فلسفی.» آقای نیکبین که خود را خدای اندیشه فلسفی میداند، هیچ اندیشه قابل توجهی هنوز از خود بروز نداده است. جالب تر از او اما، صدیق افغان است که یک ساختمان دولتی را در وسط شهر کابل به تنهایی تصاحب کرده و بر سر آن لوحه ی بزرگی با این عنوان نصب کرده است: «مرکز تحقیقاتی ریاضی فلسفی جهان». آقای افغان تا کنون نوشته ای نشر نکرده و حتا هنوز مرادش از «ریاضی فلسفی» به درستی معلوم نیست، ولی خودش مدعی  است که مقاله ای نوشته است که در آن «رابطه شرق و غرب و تاریخ کشورهای روسیه و آمریکا را از دیدگاه ریاضی فلسفی مورد ارزیابی قرار داده است». مجلس سنای افغانستان و آکادمی علوم افغانستان برای فعالیت های فلسفی اش او را لوح تقدیر داده اند و نعمت الله شهرانی مشاور ارشد حامد کرزی طی اعلامیه ای او را با ابن سینا و فارابی مقایسه کرده است. صدیق افغان که مدعی است مرده به دنیا آمده بوده و زمانیکه بدنش را در قبر می گذارند زنده می شود، خود را عضو القاعده و دشمن آمریکا می داند و این مساله را با ریاضی فلسفی اش چنین توضیح داده است: «چون الفبای اسلام براساس "قاعده بغدادی" تنظیم شده که امریکا در آغاز قاعده را از بین برد، بعد بیشرمانه بغداد را. به این حساب نه در قاعده چیزی مانده و نه در بغداد.» 

البته شیفتگی صدیق افغان به ریاضی، تاحدودی، شبیه علاقه نسل جدید ملاهای ایرانی به مهندسی است که علوم جدیدی چون «هندسه انتظار»، «هندسه معرفت» و «هندسه الهی» کشف کرده اند، ملاهایی را که محمد توکلی طرقی، ایرانشناس دانشگاه تورنتو، «مجتهندس» لقب داده است.

در کنار این دو فیلسوف کابل نشین، که کارشان از فلسفه بیشتر به طنز شباهت دارد، نام سومی که به عنوان «متکفر افغان» بر سر زبانها است، اشرف غنی احمدزی است. در 24 اپریل 2013 مجله انگلیسی «پراسپکت» در پی یک نظرسنجی انترنتی لیست 10 نفر از متفکرین برتر دنیا را اعلان کرد که در کنار ریچارد داوکینز و اسلاوی ژیژیک، نام اشرف غنی احمدزی وزیر مالیه سابق افغانستان هم به چشم میخورد. معلوم نیست که آقای احمدزی از اینکه نامش در کنار دو تن از موثرترین و پرکارترین چهره های علم و فلسفه در دنیا قرار گفته است، احساس فخر میکند یا شرم. آقای احمدزی طی چهل سال فعالیت دانشگاهی اش، فقط یک کتاب، که درباره کمکهای بین المللی برای دولت سازی در کشورهای فقیر است، نشر کرده که آن هم البته تألیف مشترک با یک آمریکایی است.

این سه تن فوق الذکر به نحو خوبی می توانند از سه نوع غالب اصحاب اندیشه در افغانستان امروزی نمایندگی کنند: احمد ضیا نیکبین نمونه ای از اندیشه وران دانشگاهی افغانستان است، صدیق افغان نماینده روشنفکر مردمی بیرون از آکادمی است و اشرف غنی احمدزی می تواند نماینده متفکرین از خارج برگشته باشد که در این بعدی ها تعدادشان رو به فزونی نهاده است. وجه مشترک این سه نوع متفکر افغان یک چیز است: بی مایه گی. اینان، به گفته آقای امیری، «ناخوانا، نانویسا و نااندیشا» هستند. نه پرسشی در سر دارند و نه پاسخی بر لب، نه به گذشته پابند اند و نه به آینده چشم دوخته اند. به جای فهم اندیشه ها و نظریه ها، مشتی کلمات بی مفهوم از بر کرده اند و از نوشتن کتاب و چاپ آن، به گرفتن عکس و تبلیغ آن علاقه بیشتری دارند. 

فضای فرسوده اندیشه، به خصوص، در موسسات تحصیلات عالی افغانستان، جدیداً گروهی از دانشجویان علوم اجتماعی دانشگاه کابل را آنقدر به تنگ آورد که به صورت گروهی دست به اعتصاب غذا زدند.  از روز 20 تا 27 می 2013، 82 تن از دانشجویان پسر و دختر فاکولته علوم اجتماعی دانشگاه کابل در روبروی پارلمان افغانستان دست به اعتصاب غذا زده و تجمع کردند. اعتصاب کننده گان که همه از اقلیت هزاره بودند، ابتدا در اعتراض به نژادپرستی و رفتار تبعیض آمیز اساتید فاکولته علوم اجتماعی اعتراض داشتند، ولی بسیار زود ماهیت حرکت شان جنبه فراقومی به خود گرفت و با پیوستن معترضین دیگری از اقوام دیگر، خواسته های آنها به اصلاح ساختاری دانشگاه کابل و برکناری استادان ناکارآمد این دانشگاه گسترش یافت. این اعتصاب که 8 روز ادامه یافت با دخالت وزیر تحصیلات عالی و دو تن از مشاورین رییس جمهور که قول برطرفی فاروق عبدالله رییس فاکولته علوم اجتماعی و فیصل امین یکی از اساتید این فاکولته را به معترضین دادند، پایان یافت. دو روز بعد اما، دولت حرفش را پس گرفت و از اخراج این دو تن صرف نظر کرد.

حرکت مدنی این دانشجویان در نوع خود بی سابقه بود، چون برای اولین بار بود که دانشجویان در یک حرکت جمعی، علیه جهل و فساد حاکم در دستگاه دانشگاه کابل دست به اعتراض زدند. اعتراض دانشجویان فاکولته علوم اجتماعی دانشگاه کابل (جایی که یگانه دیپارتمنت فلسفه در افغانستان در آن موقعیت دارد)، در ماهیت خود یک اعتراض فکری بود، اعتراضی علیه فساد و فرسودگی نهادی که باید زنده و زایا و آزاد باشد و محلی باشد برای تولید و ترویج آگاهی و دانش. با وجود امیدواری هایی که این حرکت ایجاد کرد، در برابر سد ضخیم فساد اداری دولت افغانستان نتوانست کاری از پیش ببرد.

روشنفکرانی که نبودند
آیا صحنه­ی دانش و اندیشه در افغانستان همواره چنین مضحک و رقت انگیز بوده است؟ پیش از دادن پاسخ به این پرسش، باید مراد خود را از تاریخ و جغرافیای افغانستان روشن کنیم.

برای امیری، افغانستان از قرن 18 میلادی با ظهور دولت ابدالی شروع می شود، و محور بحث او هم تاریخ اندیشه در افغانستان پس از ابدالیان، و خصوصاً صد سال اخیر است. امیری، برخلاف مورخین ناسیونالیست افغانستان، مثل غبار و کاکر و کهزاد و حبیبی، در پی ساختن تاریخ تفکر چندین هزار ساله برای «افغانستان» نیست و نمی خواهد که ابن سینا و البیرونی را «افغان» خطاب کند. او با اشاره به سنت پربار خردورزی در این منطقه از جهان اسلام، با حسرت از گسستی یاد می کند که با به قدرت رسیدن قبایل جنوبی، در تاریخ معرفت در کشور ایجاد شد: «سرزمین و فرهنگی که قبلاٌ نغمه نی مولانای بلخ را با ندای چنگ حسام الدین ترک، در قونیه به صدا در می آورد؛ ابن سینای طبیب را به معالجه امیر سامانی در بخارا می فرستاد و طاق و رواق مدارس ری و همدان و اصفهان را از طنین درس فلسفه او می آکند؛ و هشت قرن قبل در آن، شخصی مانند ابوریحان می کوشید تا جهان راز آمیز هند را در چشم انداز فرهنگی خود ادغام کند، از عهد احمدشاه ابدالی به بعد در تعلیق و انزوا به سر می برد.» (ص. 231)

سالهای آغازین قرن بیستم، به عقیده مورخین افغان، سرآغاز «جنبش روشنفکری» در افغانستان است، زمانیکه که برای اولین بار گروهی مشروطه خواه در کشور ظهور کرد و البته بسیار زود توسط حکومت سرکوب شد. جنبش مشروطیت افغانستان، برخلاف مشروطیت طلبان ایرانی که در کنار اصلاحات سیاسی، در پی بازخوانی اندیشه های دینی بودند و نقد و نظرهای زیادی درباره اسلام سیاسی از  خود برجای گذاشته اند، چندان به مسایل فکری علاقه ای نداشتند. امیری می گوید: «داستان مشروطیت، تا حدی که در عهد حبیب الله خان به نمایش درآمد، بیشتر به یک توطیه سیاسی برای تصاحب قدرت شباهت داشت تا یک جریان فکری برای دگرگونی در ساختار قدرت سیاسی. اسمش را هم گذاشته بودند «جمعیت سری دربار» که شامل چهل و اندی آدم از غلام بچه های دربار گرفته تا معلمان ترک و هندی می شد. ... از این جمعیت...، حتی یک صفحه به یادگار نداریم که مبین طرز تلقی آنان از مشروطیت باشد.» (ص. 234)

ظهور موج دوم روشنفکران افغان حدود نیم قرن وقت گرفت. در نیمه دوم قرن بیستم بود که دوباره گروهی از مکتب خوانده های کابلی دور هم  جمع شدند و با گرویدن به ایده مود روز سوسیالیزم، دست به  یک نهضت مدنی زدند، نهضتی که هرچند از نگاه فکری نهیف و ناتوان بود، ولی از نگاه سیاسی تاثیرات عمیقی بر کشور گذاشت. پس از سوسیالیست ها، سومین گروه از مدعیان اندیشه و فلسفه در افغانستان، اسلامگرایان انقلابی هستند که همزمان با دیگر تشکلهای سیاسی در دهه 1960 میلادی ظهور کردند و در نهایت در دهه 90 میلادی پس از سرنگونی حکومت کمونیستی به قدرت رسیدند. اسلامگرایان نیز مانند برادران کمونیست شان، هرچند تلاش زیادی کردند تا اسلام سیاسی را تیوریزه کنند و بازگشت به سنت را سرلوحه کارشان قرار دادند، ولی در عمل نتیجه کارشان غیر از خشونت و جهل چیز دیگری نبود.

سرگذشت اندیشه فلسفی در افغانستان جدید آنقدر کوتاه و بی حادثه است که حتا در این باره هنوز کتاب مستقلی نشر نشده است. در کنار مقاله بلند امیری در کتاب خواب خرد، فقط یک مقاله­ی دیگر در ابن باره وجود دارد که آن را سید بهاوالدین مجروح (1928-1988) در اواخر دهه 80 میلادی قبل از مرگش در پیشاور نوشت و در کتابی تحت عنوان «اساس فرهنگی ناسیونالیزم افغانی» (با ویرایش ایوان اندرسون و نانسی دوپری، 1990) در لندن نشر شد.

مجروح در مقاله اش، «روشنفکران افغان در تبعید: جنبه های فلسفی و روانی» که به انگلیسی نوشته شده است، معتقد است که همواره در افغانستان روشنفکر وجود داشته است، او روشنفکران قدیم افغانستان را به دو دسته ملا و ادیب تقسیم میکند. او برخلاف امیری، که در جستجوی اندیشه های فلسفی این روشنفکران سرگردان است، سخاوت بیشتری از خود نشان میدهد و به نحوی تمام آدمهای دانشگاه رفته را روشنفکر میخواند. مجروح نیز مانند امیری روشنفکران مارکسیست افغان را بی مایه ترین نوع روشنفکر میداند، ولی برخلاف امیری، نسل اول روشنفکران افغان مثل محمود طرزی، محی الدین انیس، عبدالحی حبیبی، شمس الدین مجروح و دیگران را تمجید میکند و آنان را وارثان راستین سنت و فرهنگ گذشته ی کشور میداند. نسلهای بعدی روشنفکران را اما، نسلی بریده از سنت میداند که به همین دلیل در روزگار کنونی نیز جایگاه شایسته­ای ندارند.

او در این مقاله به نکته های جالبی درباره تحصیل کرده­گان از غرب برگشته افغان اشاره میکند (که خود نیز از آن جمله بود) و به صورت کلی، تصویر روشنی از وضعیت دانش در کشور ارایه میدهد. ولی جالب­ترین و غم انگیزترین نکته در این مقاله، جایی است که به نحوی شیوه مرگ خود را پیشبینی می کند. او در قسمتی که درباره روشنفکران تبعیدی افغان در پاکستان می نویسد، از گروه­های تندور مجاهدین انتقاد میکند که روشنفکران تبعیدی را گاه متهم به جاسوسی برای غرب و کمونیستان میکنند، گاه تهدید به مرگ میکنند و گاه آنها را می کشند. دقیقاً چنین چیزی برای خودش اتفاق افتاد. در 11 فبروری 1988 دو مرد مسلح که گفته می شود مربوط به حزب اسلامی گلبدین حکمتیار بودند، دروازه دفترش را در پیشاور می کوبند. وقتی که مجروح دروازه را باز می کند، آن دو مرد، سینه او را آماج گلوله قرار میدهند. مجروح را که تمام مدت با مجاهدین همکاری داشت، متهم کرده بودند که سلطنت طلب است و به جهاد اسلامی پایبندی درستی ندارد.

امتناع تفکر
این فضای تیره و تار اندیشه و آگاهی در افغانستانِ جدید است که امیری را واداشت تا با نگاهی تیزبینانه و تلخ، به روایت وضعیت حال کشور دست بزند. عنوان کتاب او، «خواب خرد»، از یکی از نقاشی های فرانسیسکو گویا به نام «خواب خرد باعث بیداری هیولاها می شود» وام گرفته شده است. ادعای کلی امیری نیز همین است، که با خاموشی چراغ خرد در افغانستان، چندین قرن است که هیولای تاریکی در این کشور حکومت می کند.

سخن از تاریکی فکری حاکم در افغانستان، چیز تازه­ای نیست. محمود طرزی روشنفکر ناسیونالیست اوایل قرن بیستم، در سراج الاخبار، نشریه ای که خود مدیریت آن را به عهده داشت مقاله ای نوشت تحت عنوان «خواب در تاریکی» (سال دوم، شماره 20، 15 سرطان 1292). او این مقاله را با این جمله آغاز کرده است: «انسان را در تاریکی خوب خواب میبرد.» سپس دلایل این امر را توضیح داده و ادامه میدهد: «غیر از این خواب طبیعی، یک خواب غیرطبیعی نیز هست، ... و آن خوابی است که بیداری ندارد و اگر به معالجه و مداوای آن نکوشند، شخص به خواب رفته را صور اسرافیل در روز محشر بیدار میکند.» در اینجا زبان به شکوه می گشاید و مسلمانان را دچار خواب در تاریکی می بیند: «بلی! تاریکی خواب را می افزاید! تاریکی از بی علمی، بی خبری، نادانی، بی صنعتی، بی زراعتی و بی تجارتی می باشد. در هر طرف دنیا که نظر کنیم، این چیزها  را در مسلمانان بیشتر می یابیم. سبب یگانه محرومیت خودمان را از این چیزها، از خواب رفتگی قوه مفکره خود باید بدانیم، زیرا بیداری حقیقی بیداری فکر است و خواب حقیقی، خواب رفتگی فکر است. چنان چه تاریکی خواب را می افزاید، همچنان روشنی نیز خواب را می رباید.»

ولی برای بیداری از این خواب گران، طرزی و امیری دو نسخه­ی متفاوت پیشنهاد میکنند. طرزی افغانها و مسلمانان را برای کسب علم و دانش مدرن به رفتن به سوی «آمریکا و اروپا و جاپان» تشویق میکند، ولی امیری مشکل را جای دیگری می بیند. به نگاه او، شتافتن به سوی غرب و رو کردن به تکنالوژی و علم مدرن کافی نیست. ما باید گذشته های فرهنگی خود را بشناسیم و با تکیه به سنت فکری خود به نوسازی خود و دنیای خود دست بزنیم تا از این رهگذر زبانی برای گفتگو با دنیای جدید بیابیم و رابطه­ای معنادار با آینده برقرار کنیم. مدرن شدن در واقع مدرن شدن سنت است، فقط با نردبان سنت است که می شود به بام مدرنیته دست یافت. باید سنت را شناخت و از دل آن راهی به تجدد غربی جستجو کرد. پیشنهاد طرزی تمام مساله عقب ماندگی را به عقب ماندگی اقتصادی و صنعتی فرومی­کاهد، در حالیکه برای امیری، ریشه مشکل به فقر فکری و فرهنگی ما برمی­گردد.

در ایران، داریوش آشوری که از اصلی ترین روشنفکران نظریه پرداز در باب مدرنیته است، مشکل تجدد در کشورش را تکنالوژی و توسعه فیزیکی نه بلکه درک نادرست از مدرنیته میداند. او در کتاب «ما و مدرنیت» مدرنیته را مقدم بر مدرنیزاسیون می داند و می گوید قبل از هرچیز، اول «ما باید بفهمیم که مدرنیته چیست.» و اینکه چگونه به این فهم برسیم، این راه را پیشنهاد میکند: «براي دست يافتن به اين فهم مي بايد به علوم انساني و فلسفه مدرن دست يافت.» در اینجا، امیری با آشوری همنظر است. از همین روست که امیری بر تفکر فلسفی و فقدان آن در میان روشنفکران افغان تاکید میکند. او می  گوید: «هر تعریفی برای  روشنفکر قائل باشیم، نمی توان نسبت روشنفکر را با خرد نقاد مدرن نفی کرد. این که روشنفکر پیرامونی هنوز نتوانسته است، یا نخواسته است، نسبت خود را با عقلانیت مدرن و مبانی و اسلوب اندیشیدن قدیم و جدید روشن کند، یا از شوخ چشمی است، یا از نادانی و ناتوانی، یا از توهم و پندار دانایی.»(ص. 187)

امیری پس از ارایه گزارشی اجمالی از سرگذشت روشنفکری در غرب و سپس مقایسه آن با سرگذشت عقلانیت اسلامی به این نتیجه می رسد که در جهان اسلام، حتا آنگاه که عقلانیت اسلامی در اوج خود بود و «معرفت فلسفی را نیز در چشم انداز عقلانی خود ادغام کرد، نتوانست وفاداری به نص را نادیده بگیرد. بنابراین بسط این عقلانیت، در هیچ صورتی به رویداد تجدد نمی انجامید و به بروز پدیده روشنفکری امکان نمیداد.» (ص. 216) او با بدبینی به ما خبر میدهد که سودای روشنفکری، به معنای غربی کلمه، را باید از سر بیرون کرد. این امتناع ظهور روشنفکری به خصوص در افغانستان صدق میکند، جایی که سالهاست مکتب رفته ها عقیده  دارند که این دیوار سنت است که راه مدرنیته و بار و برگ آن را سد کرده است.

سنت اما، به عقیده ی امیری، یک نظام آگاهی است. و این نظام آگاهی قرنهاست که از افغانستان رخت بربسته است. بحث روشنفکرانه و کلیشه­ای «تقابل سنت و مدرنیته» یک «قیل و قال انتزاعی است» که ریشه در کژفهمی روشنفکران افغان دارد. امیری می پرسد: «اگر واقعاً وضعیت تاریخی کنونی گونه­یی جدال میان سنت و تجدد است، در این جدال و رویارویی حاملان سنت و گفتار سنتی کیانند؟ نماینده­گان تجدد در میان ما چه کسانی اند؟ و کدام تجدد؟ و نشانه های جدال این دو را در کجا باید دید؟» برای امیری، وضعیت ما نه جدال سنت و تجدد، بلکه وضعیتی است برزخی که نه به سنت ربطی دارد و نه به تجدد.
 
آغاز یک تریلوژی
«خواب خرد» اولین کتاب از یک تریلوژی است که علی امیری قصد دارد درباره خرد و سرگذشت آن در افغانستان و جهان اسلام بنویسد. او در این کتاب تلاش کرده است تصویری کلی از وضعیت برزخی کنونی ما ارایه کند، وضعیتی که در آن خرد به خواب رفته است و هیولای جهل و جنون سرسختانه با هر نوع آگاهی و بیداری در جنگ است. در کتاب دوم که قرار است تا پایان سال روان خورشیدی نشر شود، او به گذشته بر می گردد و مساله ی ظهور و زوال خرد در جهان اسلام را بررسی میکند تا از آن طریق، ریشه های انحطاط فکری و فرهنگی ملل مسلمان، به شمول افغانستان، را بهتر روشن کند. در کتاب سوم که قرار است در آینده­ی دورتری نشر شود، مساله بازگشت به خرد محور اصلی بحث خواهد بود.

این کتاب، در زمانی نشر شده است که پس از 12 سال تلاش جامعه جهانی، افغانستان هنوز از رسیدن به امنیت و آبادی راه بلندی پیش رو دارد. تلاش صد ساله افغانستان برای دستیابی به توسعه و تجدد بیش از هر زمان دیگری دور از دسترس به نظر می رسد. امیری با این کتاب سعی دارد باب بحثی را بگشاید تا هموطنانش از زاویه­ی دیگری نیز به معضل موجود نگاه کنند: فقط با خرد انسانی است که میتوان پاسخی به پرسشهای دین و دنیای مان جستجو کرد، دست از ستیزه­جویی برداشت و راهی برای گشودن باب گفتگویی معنادار با دنیای متجدد پیدا کرد. ولی معلوم نیست که افغانها چه وقت آماده خواهند شد تا از خواب گران برخیزند، به توهم بیداری پایان دهند، و همانطور که امیری آرزو دارد، با چشمانی واقعاً بیدار بر حال خراب خود نظر افکنده و راهی به رهایی بجویند؟

_____________________

این مقاله قبلاً در جمهوری سکوت نشر شده است.   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر