۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

آخرین خراباتی: یادی از استاد هماهنگ

استاد هماهنگ
عبدالمحمد هماهنگ در سال 1316 خورشیدی در کوچه خرابات کابل چشم به جهان گشود و در  روز 17 جوزا 1391 در همین کوچه چشم از جهان فروبست. او ده ها آهنگ مشهور و صدها خاطره شیرین برای طرفداران سوگوارش به یادگار گذاشته است.

در فلم نیمه مستند «مانند عقاب» (فیض محمد خیرزاده، 1343) که درباره جشنهای استقلال در کابل است، استاد هماهنگ در یکی از کمپ های چمن حضوری آهنگ «نامی از من نبری» را میخواند. تلویزیون ملی افغانستان کلیپی از ظاهر هویدا نیز نشر کرده است که او آهنگ «چشم سیاه داری» را در یکی از این جشن ها می خواند. در میان آتشبازی هایی که آسمان کابل را روشن کرده است، انبوهی از زنان و مردان و کودکان کابلی با اشتیاق اجرای این دو هنرمند جوان را تماشا می کنند. امسال این آوازخوانان محبوب، هر دو چشم از جهان فروبستند.

استاد هماهنگ که در گذر خرابات بیشتر به نام «حاجی هماهنگ» یاد می شود، از کلاسیک خوانانی بود که به دلیل تلفیق موسیقی هندی و فولکلور خراسانی، در میان مردم عام نیز محبوبیت زیادی داشت. پس از او بسیاری از خواننده گان دیگر کار او را تقلید کردند، ولی هیچ کس نتوانست صدای او را تقلید کند که در میان خراباتیان مشهور بود که دارای «پَر» خاصی است. ظاهر هویدا نیز صدایی تقلید ناپذیر داشت که جایش برای همیشه خالی خواهد ماند. اما برخلاف این وجه تشابه در صدا، این دو هنرمند در کارهای شان کاملاً تفاوت داشتند. هماهنگ یک کابلی زاده یی بود که از چند پشت اهل موسیقی بودند و از راه خواندن در محافل عروسی زنده گی میکرد. ولی هویدا یک روستازاده ی «آماتور»ی بود که حاضر شد تاکسی رانی کند ولی هیچگاه در عروسی ها آواز نخواند.

هماهنگ از نوجوانی به شغل پدری که موسیقی بود روی آورد. ابتدا نزد استاد رحیم بخش شاگرد بود و بعد نزد استاد غلام دستگیر شیدا به شاگردی نشست. شیدا از صدا و شخصیت این جوان بسیار خوشش آمد و لقب «شیدایی» را بر او نهاد. این علاقه فقط در دادن لقب خلاصه نشد، بلکه او برادرزاده اش و بعد دخترش را به زنی او در آورد. هماهنگ بعدها دو زن دیگر هم گرفت.

او در شانزده سالگی پایش به رادیو کابل کشانده شد که در آن زمان به صورت زنده نشرات داشت و از استدیوی ثبت، اثری نبود. اولین آهنگ او در رادیو که در میان مردم به خوبی استقبال شد با این شعر شروع می شد: « دل تنگ شد ازهجر بت چشم سیاهی، فریاد خدا را / آیا که رساند خبر از حال تباهی، آن تنگ قبا را»

شاگرد سرآهنگ
حیدری وجودی شاعری که 47 سال است در کتابخانه عامه در کابل کار میکند، هماهنگ را از نزدیک می شناخت. او می گوید در دهه 40 خورشیدی روزی را به یاد دارد که در دکان صوفی عشقری در گذر سنگ تراشی کابل، به همرای یکی از اهالی موسیقی نشسته بود. در همان زمان هماهنگ از سرک رد می شد و این شخص او را صدا کرد که داخل دکان بیاید. بعد از جورپرسانی از هماهنگ سوال کرد: «شنیده ام که با استاد سرآهنگ رقابت و همچشمی داری؟» هماهنگ گفت: «استغفرالله. من هیچ رقابتی با استاد ندارم. اگر چنین نیتی داشته باشم، کسانیکه موسیقی را می شناسند به جای تایید ادعای من، مرا ریشخند خواهند کرد.» بعد هماهنگ ادامه داد: «اینقدر هست که من با توجه به نبض عام آواز میخوانم، به این دلیل، آهنگ های من بین عامه مردم طرفدار دارد.»

هرچند هماهنگ هیچگاه نتوانست در موسیقی کلاسیک و غزل خوانی به جایگاه بلندی برسد، ولی نام و آوازه اش در میان عام بسیار بلند بود. هماهنگ در جوانی، بر اثر رقابتهایی که بین اساتید خرابات وجود داشت، به سفارش پدر، به هند رفت تا نزد استادان هندی موسیقی بیاموزد.اما استاد هندی اش در کلکته او را پس به کابل فرستاد و به او گفت که وقتی با محمد حسین سرآهنگ در یک کوچه زنده گی می کند چرا به هند آمده است. هماهنگ سرافکنده پس به کابل آمد و روزی با پدرش به خانه سرآهنگ رفت تا نزد او «گر» بنشیند. هماهنگ تا وقتیکه استاد غزل افغانستان زنده بود، در کنار او بود.

اوج شهرت و موفقیت هماهنگ در دهه های 40 و 50 خورشیدی بود. او به خصوص در ایام جشنهای استقلال که به مدت هفت شب و هفت روز در شرق کابل برگزار می شد در کمپی که وزارت مالیه برپا کرده بود آواز میخواند. آقای حیدری وجودی می گوید همیشه در کمپی که هماهنگ آواز میخواند جایی برای نشستن پیدا نمی شد، ولی در کمپ وزارت اطلاعات و کلتور که استاد سرآهنگ در آنجا آواز میخواند فقط 50 تا 60 نفر جمع می شدند. شنونده گان هماهنگ را مردم عام تشکیل می دادند و شنونده گان سرآهنگ را خواصی که با موسیقی و شعر کلاسیک آشنایی و علاقه داشتند.

محبوب زنان
یک روز، در سالهایی که نام هماهنگ در همه جا آوازه بود، دروازه خانه او تک تک شد. پشت دروازه یک مامور ترافیک ایستاده بود و نامه جلب برای او آورده بود. در نامه نوشته شده بود که او باید به مدیریت ترافیک برود چون کسی علیه او شکایت کرده است. استاد به اداره ترافیک می رود و مدیر ترافیک به کسی اشاره می کند و می گوید: «این آدم ادعا می کند که شما ذریعه موتر پای دخترش را زخمی ساخته اید.» هماهنگ حیران می ماند و چنین واقعه یی را بخاطر نمی آورد. درهمین وقت دروازه اطاق باز می شود و خانمی  با دو چوب در زیر بغل و پای پلستر شده داخل اطاق میشود. زن به مدیر ترافیک می گوید: «من دیروز درباغ زنانه پایم را قصداً زیر تایر موتر هماهنگ قراردادم. من افتخار میکنم که تایر موتر او از بالای پایم گذشت. در زندگی این یک آرزویم بود که دوستانم بدانند تا پایم توسط موترهماهنگ شکسته است. ایشان هیچ گناهی ندارند و من به آرزویم رسیده ام.»

این حکایت را همایون هماهنگ یکی از پسران او، از زبان پدر روایت میکند و می گوید پدرش خاطره های زیادی از طرفداران بی شمارش داشت که هر یک به نحوی علاقه و عشق شان را به او ابراز می کردند.

به خصوص، زنان کابل دلایل زیادی داشتند که عاشق هماهنگ باشند. هماهنگ آهنگهای شاد و قابل فهم می خواند، صدای گیرا داشت و مهمتر از همه جوان و خوش چهره و خوش لباس بود.

هماهنگ در دهه 40، هر روز جمعه در باغ زنانه کابل برای زنان موسیقی اجرا می کرد. زنان شهری که تازه به طور نسبی به آزادی های مدنی دست یافته بودند، هر جمعه به باغ زنانه می آمدند و با هیاهو و ابراز احساسات، با صدای هماهنگ جوان آزادی شان را در چهاردیواری باغ جشن می گرفتند. همانطور که خود هماهنگ در یک مصاحبه با ذبیح الله امانیار گفته است، او نقش مهمی در بخشیدن روحیه آزادی به زنان افغان ایفا کرد: « به صراحت گفته میتوانم که در نهضت آزادی زنان از طریق هنر سهیم بودم. درهمین دوران روی لوچی زنان اعلام گردید و زنان آزادی شان را بدست آوردند.»

چهره ی ملی
هماهنگ به اکثر ولایت های کشور برای اجرای کنسرت می رفت. او به خصوص در ایام سال نو به مزار شریف می رفت و تا چهل روز برای مردمی که از سراسر افغانستان به میله سال نو به مزار می رفتند آواز میخواند. او این برنامه را برای 37 سال پیاپی ادامه داد و از این طریق با مردمان زیادی از تمام قرا و قصبات کشور آشنایی حاصل  کرد.

دستگیر نایل، نویسنده ی مشهور کشور به یاد می آورد که در یکی از شبهای ماه رمضان استاد هماهنگ در یکی از رستورانت های پلخمری برنامه موسیقی داشت. او به همراه چند جوان دیگر از بغلان مرکزی که بیست کیلومتر از شهر پلخمری دور است با بایسکل به آنجا رفتند. جمعیت زیادی برای گرفتن تکت صف کشیده بودند. کنسرت پس از افطار شروع شد و مردم با علاقه به آهنگهای هماهنگ گوش می دادند. هر کس اگر آهنگ خاصی را میخواست روی کاغذ نوشته کرده و به نزد استاد می گذاشت و او آهنگ های فرمایش شده را اجرا می کرد.

آقای نایل نیز در پارچه کاغذی آهنگ فرمایشی اش را نوشت: «استاد! دفتر هنر تو، سفینه ایست که حاجت به انتخابش نیست. مگر من دو آهنگ را بیشتر ازهمه دوست دارم و از آنها خاطرات شیرین و رویایی دارم: آهنگ های "آهسته برو!" و "زما توره جانانه، کدی باریژی".» هماهنگ، کاغذهای فرمایشی را یکی یکی میخواند و آهنگ مورد نظر را زمزمه می کرد. وقتی کاغذ او را بالا کرد و خواند، با خنده گفت: «این فرمایش، این خط زیبا از کیست؟» و کاغذ را نشان داد و تکرار کرد: «این فرمایش که اینقدر با خط زیبا نوشته شده، از کی است؟» نایل آهسته از صف شنوندگان صدا کرد: «از هر کسی که است، بخوانش» استاد با لبخند گفت: «هه، فهمیدم. آفرین پسرک! خدا برایت عمر دراز بدهد چه زیبا خطی داری! میخوانم، میخوانم، برای تو، صدبار اگر بگویی، میخوانم.» آقای نایل این خاطره را در یکی از مقالاتش نوشته است.

«کابل جان در گرفت دودش برآمد»
در دهه 60 خورشیدی ستاره ی اقبال استاد هماهنگ کمرنگ تر شد. دلیل آن عدم علاقه ی او به سازهای الکترونیک بود، در حالیکه سلیقه نسل جوان تغییر کرده بود و به سازهای غربی و نامهای جدید دنیای هنر اشتیاق داشتند. با وجود این، هماهنگ همچنان در میان قشر خاصی از نسل گذشته محبوب باقی ماند.

 در دهه 70 که شهر کهنه کابل به شمول گذر خرابات با بمباران های ممتد مجاهدین به خاک یکسان شد، استاد هماهنگ با سیلی از خراباتیان دیگر مجبور به ترک دیار شد و در پشاور منزل گزید. او در پشاور کار موسیقی اش را ادامه داد و در آنجا از جمله آهنگ «کابل جان در گرفت دودش برآمد» را در رثای ویرانی کابل خواند که بسیار مورد توجه قرار گرفت. در قسمتی از این آهنگ او از مرگ موسیقی در کابل یاد می کند: «دگر به جنس هنر در وطن بهایی نیست / دگر ز کوی خراباتیان صدایی نیست».

پس از سقوط طالبان او به کابل برگشت و خانه ی قدیمی اش را آباد کرد. حال خانه ی استاد هماهنگ در کوچه خاکی خرابات که فرزندانش در آن زنده گی می کنند، یک عمارت دومنزله کانکرتی است که با رنگ تند نارنجی اش بیشتر سلیقه پسران هماهنگ را نماینده گی می کند تا خود او را. از پسران استاد، نذیر، نصیر و همایون در کار موسیقی هستند و همیشه در مراسم عروسی آواز میخوانند. برخلاف پدرشان که عاشق جنبه هنری موسیقی بود، آنها بیشتر به جنبه تجارتی آن توجه دارند.

هماهنگ در سالهای آخر زنده گی اش با مشکلات مالی و مریضی قلب دست و پنجه نرم می کرد. دو سال پیش، خانمش نیز فوت کرد و احساس تنهایی، سنگینی دیگری بر دوش او گذاشت. تنگدستی استاد به جایی رسید که یک موسسه خیریه افغانی به نام «بنیاد اجتماعی افغانستان» برای او ماهانه 10 هزار افغانی کمک می کرد. این موسسه که ظاهراً از سوی افغان های خارج از کشور اداره می شود، در هنگام دادن پول به دست پیرمرد همرای او یک مصاحبه کرده است. در این مصاحبه که نسخه ی ویدیویی آن را در انترنت پخش کرده اند، استاد مجبور می شود که از این موسسه به خاطر پول تشکر کند. تماشای این ویدیوی تحقیرآمیز بسیار دردناک است، چون مردی را می بینیم که سرش را در راه گسترش فرهنگ کشور سفید کرد و حال زنده گی او را به جایی رسانده است که برای 10 هزار پول خیراتی باید از آدمهای پولدار خارج نشین اظهار سپاس کند.

رییس جمهور حامد کرزی نیز در سال 1389 از بودجه دولت، پول تداوی عملیات قلب استاد هماهنگ را در هندوستان پرداخت کرد. دکتر او در هندوستان او را از خواندن آواز منع کرد. پسرش می گوید، هماهنگ پس از آن، روزها از بالکن خانه اش به تماشای کابل می نشست و با شنیدن کست های قدیمی اش اشکهایش جاری می شد و خاطرات جوانی اش را مرور می کرد.

هرچند حاجی هماهنگ به زیارت کعبه رفت و حاجی شد، و نیز برای اجرای کنسرت به ده ها کشور خارجی سفر کرد ولی هیچگاه نتوانست آرامشی را بیابد که در کوچه خرابات کابل می یافت. او خود را یک کابلی و یک خراباتی میخواند و شعری که همیشه برای دوستانش زمزمه می کرد این بیت حافظ بود: «مقام اصلی ما گوشه خرابات است / خداش اجر دهاد هر که این عمارت کرد».
...........................................
این مقاله قبلاً در دویچه وله دری نشر شده است. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر