۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

بز بامیانی: درباره انیمیشن «بز چینی»

پوستر فلم بز چینی
فلم «بز چینی» این هفته در کابل برای اولین بار به نمایش عمومی درآمد. این فلم 20 دقیقه یی، طولانی ترین انیمیشن سینمای افغانستان تا کنون است.

انیمیشن «بز چینی» درباره بز سفید و زیبایی است که همراه با سه طفلش در دره بامیان زنده گی میکند. روزی بز از خانه بیرون می شود و به اطفالش می گوید تا خودش برنگشته است به روی هیچ کسی دروازه را باز نکند. گرگ مکار که از  قضیه باخبر شده است پشت دروازه آمده و صدایش را مثل مادر بزغاله ها ساخته و از آنها میخواهد که دروازه را باز کنند. اول آنها قبول نمی کنند ولی بعد از اصرار زیاد، یکی از بزغاله ها که کوچک تر است دروازه را باز میکند و گرگ داخل خانه می شود. گرگ تمام اطفال بز چینی را میخورد مگر یکی از آنها را که در تنور پنهان شده است. وقتی بز چینی پس به خانه می آید خانه را خالی می بیند و ماجرا را از زبان بزغاله یی که در تنور بود می شنود.

او نزد آهنگر رفته و شاخهایش را تیز می کند و میرود با گرگ بجنگد. او پس از یک جنگ تن به تن گرگ را مجبور میکند تا دو بزغاله او را از دهن بیرون کرده و پس به او بدهد. بزچینی با کودکانش پس از آن با خوشحالی به سوی خانه می روند.

در فلم عباس علی یک پیرمرد ریش سفیدی وجود دارد که  راوی فلم است و تمام قصه را به صورت نظم روایت میکند. صدای پیرمرد را نوای دمبوره هزاره گی همراهی میکند، چیزیکه به حس عامیانه بودن فلم می افزاید. این فلم هرچند پس از تخریب مجسمه های بودا توسط طالبان ساخته شده است، ولی عباس علی در فلمش مجسمه های «صلصال» و «شمامه» را  به صورت کامل و بی عیب در دل دره بامیان قرار داده است. 

باید یادآور شد که در پس پند مادرانه ی این داستان ساده و کودکانه، معانی سیاسی واضحی نیز نهفته است که بیننده ی آشنا با تاریخ افغانستان آن را به سهولت درک خواهد کرد. ولی عباس علی چیزی را  بر داستان فولکلوریک نیافزوده است و هیچگاه تلاش نکرده است به فلمش رنگ و روی سیاسی بدهد.  

داستان «بزچینی» برگرفته از یک قصه ی فولکلور کودکانه است. این داستان به خصوص در مناطق مرکزی افغانستان بسیار مشهور است و تقریباً هر کسی آن را از زبان والدین اش شنیده است. عباس علی انیماتور افغان بر اساس این داستان فلمی ساخته است که از بسیاری جهات حادثه یی در سینمای افغانستان به حساب می آید.

ادبیات کودک
ادبیات کودک به اشعار و داستانهایی گفته می شود که برای استفاده کودکان تولید می شوند. این ژانر ادبی هرچند تاریخ طویلی دارد ولی از قرن 17 میلادی به بعد به صورت منظم تری در ادبیات اروپا رواج یافت. در قرن  19 میلادی هانس کریستین اندرسن نویسنده ی دنمارکی که به عنوان پدر ادبیات کودک شناخته می شود، با نوشتن داستانهای بسیار موفق کودکانه از جمله «دختر گوگرد فروش» به رشد و جهانی شدن این ژانر ادبی بسیار کمک کرد.

در افغانستان نخستین توجه جدی به ادبیات کودک در زمان امیر حبیب الله خان در اوایل قرن 20 وقتی اتفاق افتاد که روزنامه سراج الاخبار نشریه یی را به نام «سراج الاطفال» به عنوان ضمیمه برای کودکان منتشر کرد. بعدها در دهه 1330 خورشیدی روزنامه انیس ضمیمه «انیس اطفال» را نشر کرد که نشانگر اهمیت موضوع برای اصحاب مطبوعات آن زمان است. پس از آن، نشریات دیگری هم بخشی از صفحات شان را به مطالب مخصوص اطفال اختصاص دادند.

ولی باید یادآور شد که کتابهای درسی ابتدایی که برای نخستین بار به صورت جدی در زمان حکومت امیر امان الله خان تالیف می شدند هم می تواند بخشی از ادبیات کودک به شمار بیاید. چون در این کتابها مضامینی چاپ میشد که مطابق درک و سلیقه اطفال بود و نوشتن چنین مضامینی به مهارت خاصی نیاز داشت.

در دهه شصت خورشیدی ادبیات کودک هم در داخل افغانستان و هم در میان جمعیت های بزرگ مهاجرین در خارج از کشور رواج بیشتری یافت. بخصوص که در سال 1358 خورشیدی در زمان نورمحمد تره کی برای اولین بار تلویزیون در افغانستان افتتاح شد و بخشی از برنامه های آن را سرگرم کردن کودکان تشکیل می داد. تلویزیون و دیگر مطبوعات دولتی تعداد زیادی از نقاشان، آهنگسازان، قصه پردازان و شاعران را برای تولید برنامه های کودکانه به استخدام خود درآورد.

پس از سقوط طالبان برنامه های رادیویی و تلویزیونی در کشور با گسترش رسانه های غیردولتی زیاد شد. ده ها نشریه مخصوص کودکان در افغانستان نشر شد و تمام تلویزیون ها بخشی از برنامه های صبحگاهی و عصرانه ی خود را به اطفال اختصاص داده اند. حتا تلویزیون «آریا» که در کابل جدیداً تاسیس شده است تمام برنامه هایش برای کودکان تولید و نشر می شود. امروز چندین برنامه کارتونی تلویزیون های آمریکا به زبان دری دوبله شده و از تلویزیون ها به نشر می رسند.

«مکتب گریز»
عباس علی، 35 ساله که اصلاً از ولایت غزنی است هنر انیمیشن را در پاکستان در مدرسه هنر و معماری کراچی فراگرفت و بسیار زود به کار حرفه یی شروع کرد. او از زمانیکه در سال 2003 از مدرسه هنر فارغ شد تا اواخر 2011 در شرکت های فلمسازی پاکستانی کار کرد و سر از سال 2012 پس به وطن بازگشته است و فعلاً مدیر هنری یک شرکت تبلیغاتی است.

او درباره علاقه اش به هنر انیمیشن می گوید: «از زمانیکه کودک بودم عشق عجیبی به فلمهای کارتونی داشتم که از تلویزیون پخش می شد. بسیار وقت ها از مکتب می گریختم تا برنامه کارتونی دلخواهم را در تلویزیون تماشا کنم و گاهی به خاطر این کار لت هم میخوردم. این علاقه باعث شد که از بسیار خردسالی به طراحی و نقاشی شروع کنم و در نهایت به مدرسه هنر راه بیابم.»

به عنوان یک مهاجر افغان در شهر کویته پاکستان، عباس علی به فکر انجام کاری بود تا رابطه او را با فرهنگ کشور اجدادی اش برقرار کند. در سال 2003 ایده ی این فلم به ذهنش رسید و از حسین علی یوسفی یکی از نویسنده گان مشهور افغان در کویته خواست تا فلمنامه آن را بنویسد. آقای یوسفی فلمنامه را به زبان فارسی و به لهجه هزاره گی نوشت. عباس علی سپس در خانه اش به ساخت فلم به صورت انیمیشن سه بعدی شروع کرد. او به همکاری چند تن دیگر تقریباً 80 فیصد کار را در خانه انجام دادند ولی برای تدوین نهایی آن به کامپیوترهای پیشرفته یی نیاز داشتند که حتا کرایه کردن آنها از توان او بیرون بود. در سال 2008 پس از بحران اقتصادی جهانی، شرکت های انیمیشن پاکستانی نیز که اکثراً مشتری های غربی داشتند با بیکاری رو برو شدند. همین بود که با استفاده از فرصت پیش آمده عباس علی توانست شرکت «پست آمازر» را که در آنجا کار می کرد قانع کند که کار تدوین و صداگذاری فلم را انجام بدهند.  در ماه مارچ 2011 بالاخره کار تولید «بزچینی» پس از چندین سال تلاش به پایان رسید.

کویته
شهر کویته که این روزها به خاطر کشتار هدفمندانه هزاره ها توسط گروه های وهابی در سرخط اخبار جهان قرار گرفته است از قدیم محل زنده گی جمعیت کلانی از مهاجرین افغان بوده است. اگر در ایران، شهر مشهد مکانی برای رشد ده ها شاعر و داستان نویس افغان بوده است، در پاکستان شهر کویته جایی بوده که از آنجا چندین نقاش و انیماتور بسیار خوب افغان برخواسته اند.

در کویته اما کشتارهای چند ماه اخیر زنده گی را بر مهاجرین افغان بسیار تنگ کرده است. در سال 2009 حسین علی یوسفی نویسنده ی «بز چینی» در یکی از این حملات هدفمندانه توسط افراد ناشناس کشته شد. وقتی جسد او در کنار سرک افتاده بود کسی تلفن موبایل او را برداشته و به اولین کسی که در لیست شماره های او بود زنگ زد تا جسد او را شناسایی کند. اتفاقاً این شخص کسی نبود جز عباس علی که در آن روز به کراچی رفته بود. عباس مجبور شد به کویته به دوستانش زنگ بزند تا جسد نویسنده ی مقتول را از سرک بردارند.

فلم «بز چینی» هرچند شاید از نگاه تدوین و صداگذاری اشکالاتی داشته باشد، ولی تا هنوز، بهترین فلم انیمیشنی است که یک سینماگر افغان آن را ساخته است. اهمیت این فلم در اینجاست که نشان میدهد هنرمندان افغان به مرحله یی رسیده اند که می توانند کودکان کشور با با قصه های افغانی سرگرم کنند. بدون شک، پس از سالها تماشای «تام و جری» آمریکایی، دیدن «بز چینی» بامیانی برای هر طفل افغان تجربه ی لذت بخشی است که هیچگاه فراموش نخواهند کرد.
.................
این مقاله قبلاً با کمی تغییرات ویرایشی در دویچه وله دری نشر شده است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

ریش و بروت: هفت و هشت ثور

نور محمد تره کی، نخستین رییس جمهور کمونیست افغانستان
هفت ثور حکومت بروتهای بزرگ بود و هشت ثور حکومت ریشهای دراز. کمونیستان ملحد و اسلامگرایان مجاهد هر دو در سیاسی کردن بدن در افغانستان، نقش بسیار مهمی داشتند.

یک نقل قول مشهوری وجود دارد که می گوید: «در روسیه شوروی، بروت تو را رشد می دهد [نه تو بروت را]». صحت این گفته را می شود با مشهورترین بروت تاریخ شوروی سنجید، که زیر بینی جوزف استالین قرار داشت.

استالین رهبر شوروی سابق، با بروت های به دقت پرورش داده شده اش به عنوان سمبول اقتدارگرایی کمونیسم روسی شناخته می شود. بروت های مرد گرجی، طوری با شخصیت رعب انگیز او گره خورده است که کسی نمی تواند استالین را بدون بروت تصور کند. استالین بدون بروت، همانقدر از ماهیت تهی می شود که اسامه بن لادن بدون ریش.

در کشورهای تحت نفوذ شوروی، در کنار ایده های کمونیستی روسها، بروت های رهبر شوروی نیز تاثیر زیادی برجای گذاشت. هرچند شاید برخی ها با این نظر موافق نباشند، ولی در بسیاری از کشورهای شرقی مثل ترکیه، افغانستان و ایران، پیوند پایداری میان بروت و چپگرایی وجود داشته است.

در افغانستان، بروت های سیاسی برای اولین بار در هفتم ماه ثور 1357 با به قدرت رسیدن کمونیست ها ظاهر شد. در این سال «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» به رهبری یک پشتون بروتی به نام نورمحمد تره کی حکومت داوود خان را سرنگون کرد و بیرق سرخ کمونیسم را بر فراز قصر ریاست جمهوری کابل (که بعدها آن را «خانه خلق» نامیدند) برافراشت. طی 13 سالی که کمونیست ها در کابل حکومت کردند، بروت از یک تجمل ساده مردانه تبدیل شد به یک امر کاملاً ایدیولوژیک که چه بسا بهتر از هر زبانی می توانست امیال و ایده های سیاسی یک شخص را بازگو کند.   

در سال 1371 وقتی حکومت کمونیستی افغانستان سقوط کرد، بروت نیز معنا و مقام اش را از دست داد. ولی بسیار زود به جای آن، ریش های دراز مجاهدین در صحنه ی سیاسی کشور ظاهر شد. طوری که در حکومت اسلامی مجاهدین، مردم با اندازه ریش های شان مواضع سیاسی و مذهبی خود را ابراز می کردند. سیطره ی ریش، تا پایان حکومت طالبان در سال 1380 ادامه یافت.

تاریخ بروت
از عصر نوسنگی انسان تکنالوژی لازم برای تراشیدن موی صورت را یافت. ولی قدیمی ترین سندی که در باره مردان بروتی وجود دارد، پرتره یی است از عصر سکاها، قومی که 300 سال قبل از میلاد در آسیای میانه و افغانستان امروز حکومت می کردند. این پرتره مردی را نشان میدهد که با ریش تراشیده و بروت های درشت بر اسبی سوار است. اتفاقاً این قدیمی ترین بروت دنیا، روی قدیمی ترین قالین دنیا نقش بسته است که آن را روسها در سال 1949 از دره یی در کوه های آلتای در آسیای میانه یافتند.

اسنادی وجود دارد که نشان میدهد در دوران باستان، رسم بروت گذاشتن میان برخی از جوامع آسیایی رایج بوده است. اما در قرن 7 میلادی پس از حمله اعراب به خراسان و گسترش دین اسلام، ریش گذاشتن به فرهنگ غالب در منطقه تبدیل می شود. به صورتی که داشتن ریش یک وجیبه ی دینی بوده است و تراشیدن آن از نگاه اجتماعی یک امر ناپسند پنداشته می شده است.

ولی همه چیز در قرن 13 میلادی با ظهور امپراطوری مغول تغییر میکند. چنگیز خان، فاتح بزرگ مغول خود یک مرد بروتی بود که با خشونت افسانه یی اش شهرها و کشورها را صاعقه آسا در تصرف در می آورد. با تسلط حکومت مغول، فرهنگ مغول نیز در میان ممالکی چون خراسان و فارس نفوذ کرد. از جمله این تاثیرات فرهنگی، رواج بروت های نازک چنگیزی بود که مردها روی لب می گذاشتند. در حقیقت، چنگیز نخستین حاکمی بود که بروت را سیاسی کرد و میراث او برای قرنها دوام یافت و تا به امروز سیاست مداران و سیاست بازان کشورهای مختلف، از بروت برای رسانیدن پیامهای غیرلفظی استفاده میکنند.

در ایران، بروت یا «سبیل» آنطوری که آنها می گویند، به خصوص در زمان صفویان (از قرن 16 تا 18 میلادی) بسیار عمومی شد. طوری که شاه عباس فرمان داد همه باید ریشهای شان را بتراشند و بروت بگذارند. نظامیان حکومتی اگر بروت طولانی تری داشتند معاش بیشتری دریافت می کردند. گاهی این معاش اضافه را دولت بر مردم ولایات حواله می کرد و از همینجا بود که اصطلاح «باج سبیل» پیدا شد، که تا امروز در ایران به معنای اخاذی استفاده می شود.  

پس از سقوط صفویان در قرن 18 میلادی، پشتونهای ابدالی در افغانستان حکومت مستقلی را پایه گذاری کردند. تمام شاهان افغان از احمدشاه ابدالی به بعد ریش داشتته اند، به استثنای امان الله خان (1919-1929) و محمد ظاهر شاه (1933-1973). امان الله خان متاثر از بروت های رضاشاه و کمال اتاترک و شاید به عنوان بخشی از پروژه مدرنیزاسیون اش تیغ برصورت کشید و ریش را کل کرد و فقط با بروت حکومت کرد. دومین و آخرین شاه بروتی و ریش کل، ظاهر شاه بود که حتا گاه به تقلید از هیتلر، بروت هایی به سبک رهبر نازی ها می گذاشت که در زیر بینی اش همچون یک نشان شصت به نظر می رسید.

رهبر فعلی افغانستان، حامد کرزی، هرچند عکسهای بدون ریش و بروت هم از او وجود دارد، ولی تا قبل از شروع فعالیت هایش برای سرنگونی رژیم طالبان در اواخر دهه 1990، فقط بروت می گذاشت. پس از به قدرت رسیدن، ریش نازک فعلی اش را  برای جلب اعتماد اقشار سنتی کشور نگهداشته است ولی مرتب آن را اصلاح می کند تا اعتماد هواداران تکنوکرات اش را از دست ندهد.

البته باید یادآوری شود که بروت یک دارایی کاملاً مردانه نیست. یک تحقیق علمی در سال 1957 در آمریکا نشان داد که کم از کم یک فیصد زنان زیر 45 سال آنقدر موی روی لب شان دارند که به آن بروت گفته شود. ولی آشکار است که هیچ کس از یک زن بروتی توقع ندارد که چپی باشد و یا با بروت هایش عقاید سیاسی خود را ابراز کند.

«بروت انقلابی»
سید حمید الله روغ نویسنده ی افغان، داستان کوتاهی دارد به نام «شخ بروت». این داستان درباره ی مرد بی سوادی است بنام «خیرو» که با گذاشتن بروت و چرب کردن آن با «روغن شرشم»، خود را میخواهد به عنوان یک چپی انقلابی معرفی کند. داستان از دهه 70 میلادی شروع می شود زمانیکه کمونیست های کابلی در اوج فعالیت های خود هستند، دوره یی که به قول نویسنده «بروت علامت سياست شده بود و سياستمدار کسی بود که بروت داشت. بروت بی سياست و سياست بی بروت معنا نداشت.»

در حقیقت، بروت سیاسی، یا «بروت انقلابی» به  گفته قهرمان داستان آقای روغ، از زیر بینی حزب دموکراتیک خلق افغانستان رویید. این حزب مارکسیست در 1 جنوری 1965 در کابل توسط 27 تن از فعالین چپ پایه گذاری شد. اعضای حزب نورمحمد  تره کی را به عنوان دبیرکل و ببرک کارمل را به عنوان معاون وی انتخاب کردند. این حزب روزنامه یی را بنام «خلق» تاسیس کرد که اولین شماره آن در 11 اپریل 1966 نشر شد و قبل از اینکه توقیف شود فقط 6 شماره از آن عرضه گردید.

بین کارمل و تره کی از همان ابتدا رقابت و اختلاف به وجود آمد که بیشتر ریشه در حس جاه طلبی و نیز در تفسیر متفاوت آنها از سیاست و سوسیالیزم داشت. کارمل وکیل پارلمان، پسر یک والی و آدم شهرنشینی بود که بیشتر بین طبقه تحصیلکرده شهری، دانشجویان و برخی نظامیان نفوذ داشت؛ ولی تره کی که در خانواده ی یک کوچی فقیر در غزنی به دنیا آمده بود، هواداران اصلی اش را پشتونها، افسران نظامی و محصلینی که از مناطق قبایلی بودند تشکیل می دادند. اختلافات غیرقابل حل این دو مرد باعث شد که کارمل از حزب خلق کاملاً فاصله بگیرد. در سال 1968 کارمل روزنامه «پرچم» را  پایه گذاری کرد که مدیریت آن را سلیمان لایق و میراکبر خیبر به عهده داشتند. این روزنامه رسماً حزب دموکراتیک خلق را به دو شعبه تقسیم کرد؛ که پس از آن هر شاخه از حزب به نام روزنامه های شان به عنوان «خلقی» و «پرچمی» یاد می شدند («شعله جاوید» هم نام نشریه یی بود که کمونیست های مائویست در کابل راه انداختند و تا هنوز حزب شان به نام همین نشریه شناخته می شود).

پس از به قدرت رسیدن در سال 1357 دو دستگی کمونیست های افغان بیشتر شد. خلقی ها بیشتر قدرت را به دست گرفتند و پرچمی ها به حاشیه رانده شدند. با تشدید بدگمانی ها اهمیت بروت ها بیشتر شد. طوری که تشخیص خلقی از پرچمی را فقط می شد از روی ضخامت بروت های آدمها فهمید: بروت های کلان و پرپشت معمولاً از آن خلقی ها بود و بروت های نازک و اصلاح شده از آن پرچمی ها. این البته یک قاعده ی عمومی بود، ولی می دانیم که استثناهایی هم وجود داشت مثل ببرک کارمل رهبر پرچمی ها که ریش و بروت را صاف می تراشید و حفیظ الله امین، خلقی سرسخت، که او هم همین کار را می کرد.

احتمال این وجود دارد که رواج بروت میان کمونیست های افغان متاثر از حزب توده ایران باشد، حزبی که اکثر اعضای برجسته آن بروتی بودند، از نورالدین کیانوری گرفته تا جلال آل احمد. ولی خود خلقی ها به این عقیده اند که بروت های کلان شان از جایی نیامده است و ریشه در فرهنگ پشتونهای مشرقی دارد که بروت گذاشتن در میان برخی از قبایل آنها تا حدودی رایج است.

به هر حال، ریشه اش در هر کجا که باشد، پس از هفت ثور بروت در میان کمونیستان افغان، به خصوص خلقی ها، بیشتر از بیان و اندیشه وفاداری شان را به «انقلاب» به اثبات میرسانید.  

دیکتاتوری بروت
پس از آنکه چنگیز خان مغول بروت را با اقتدار سیاسی و مردانگی و خشونت پیوند زد، دیکتاتورها عاشق بروت شدند. از میان دیکتاتوران معاصر اکثر آنها بروت داشته اند: از فرانکو و پینوشه گرفته تا موگابه و صدام حسین. البته مشهورترین دیکتاتور بروتی آدولف هیتلر است که بروتهای کوچکش مشهورتر از بروتهای تابیده شده جوزف استالین است. 

دلیل علاقه ی این مردان به بروت واضح است: بروت به عنوان ظاهری ترین وجه تمایز زن و مرد، مظهر و مثال مردانگی است. از سوی دیگر، مردانگی با قدرت و خشونت رابطه دارد. از همین روست که دیکتاتورها می خواهند توسط بروت، تصویر قدرتمندتری از خود در میان جمع ارایه دهند. 

در دوران حکومت کمونیست ها در کابل بروت اجباری نبود، حتا اعضای حزب مجبور به داشتن بروت نبودند. آنچه که اهمیت بروت را در سیاست و زنده گی بالا برد و آن را در اجتماع ترویج کرد، دلالت های سیاسی و اجتماعی آن بود.  

حکومت کمونیستی افغانستان یک حکومت پولیسی بود که جمعیت بزرگی از مردم کشور را به عناوین مختلفی چون «اشرار» و «متحجر» و «فئودال» و «سرمایه دار» تحت پیگرد دایم قرار داده بود. مرزهای دوستی و دشمنی از هم فروریخته بود. حتا در درون حزب، رویارویی «خلقی»ها و «پرچمی»ها پایه های دولت را لرزان ساخته بود. وضعیت کشور شدیداً امینی و پولیسی شده بود و سایه ی سهمگین اداره جاسوسی «خاد» (خدمات استخبارات دولت) همه را دنبال می کرد. فضای ترس و بی اعتمادی از دهلیزهای قدرت به درون خیابانها و خانه ها رخنه کرده بود.

در یک حکومت توتالیتر همرنگی و متحد الشکل بودن یک اصل است. به خصوص در حکومت کمونیستی که داعیه ی جامعه ی بی طبقه و برابری کامل را داشت، تلاش زیادی صورت گرفت تا لباسها، خانه ها، موترها همه متحدالشکل شوند. به خاطر این وضعیت مردم ناخودآگاه سعی کردند که از دیگران متفاوت نباشند، چون اگر در ظاهر از بقیه متفاوت باشند به این معنا خواهد بود که در باطن هم از دیگران متفاوت هستند.

این تشبه گرایی به فیگور قدرت در حکومت کمونیستی خلاصه نمی شود، مردم در حکومت اقتدارگرای اسلامی نیز مجبور به آوردن تغییر در ظاهرشان شدند. حکومت مجاهدین که پس از سقوط کمونیست ها در اپریل 1992 روی کار آمد دیکتاتوری ریش را در کشور پیاده کرد.

ریش مقدس
حکومت مجاهدین ریش را از یک امر صرفاً فرهنگی و مذهبی به یک نماد سیاسی بدل کردند. مجاهدینی که در سال 1371 وارد کابل شدند همه مردان ریش بلند روستایی بودند که توسط ملاهای پیر رهبری می شدند. با پیروزی مجاهدین که آن را «انقلاب اسلامی» می نامیدند کمونیست های سابق مورد پی گرد قرار گرفتند و از همین رو بروت یک شبه به علامت بدبختی بدل شد. بروت های بزرگ از سطح شهر گم شد و مردم به گذاشتن ریش شروع کردند. پرتو نادری شاعر افغان که خود آن روزها در کابل بود، در این باره نوشته است: «ریش گذرنامه‌ای بااعتبار بود که می‌توانست تو را در صدر بنشاند.»

البته ریش سربازان مجاهد قابل درک بود، چون به عنوان چریکهای جنگجو تمام روز در کوه ها و دره ها بودند و امکانات و وقت لازم را برای اصلاح سر و صورت نداشتند.  ولی مهمتر از این مساله، وجیبه ی دینی یک مجاهد بود که ریش بگذارد.

در دیگر نقاط دنیا هم چریک ریش دار به وفور دیده می شوند که مشهورترین آنها ارنستو چه گوارا و فیدل کاسترو است. ولی ظاهراً مجاهدین افغان بیش از آنکه متاثر از ریش چریکهای آمریکای لاتین و فیدل کاسترو باشند متاثر از دستورات مذهبی و انقلابی های مسلمان بودند.

رهبران مجاهدین بدون استثنا ریش می گذاشتند، حتا جنرال دوستم، کمونیست بروتی که بعدها به مجاهدین پیوست و ریش گذاشت – هرچند حالا پس به بروت برگشته است.

طالبان
ظاهراً سندی وجود ندارد که نشان دهد دولت مجاهدین رسماً بروت را ممنوع کرده باشد، ولی از زمان طالبان که در سال 1996 قدرت را به دست گرفتند فرمانی وجود دارد که مردم را از تراشیدن ریش و گذاشتن «بروت های کلان» برحذر می دارد. برخلاف دوران کمونیستی و مجاهدین که ریش و بروت به صورت ناخودآگاه دلالت های سیاسی به خود اختیار کرده بود، در زمان حکومت طالبان ریش یک یونیفورم ملی بود که باید همه به دلایل مذهبی می پوشیدند.

طالبان اگر کسی را با ریش تراشیده می گرفت، آنقدر در زندان نگهمیداشت تا ریش اش به اندازه یی که در یک مشت جای شود رشد کند.  البته اگر کسی بهانه می آورد که از ایران رد مرز شده است از او توبه نامه می گرفتند. در یکی از این توبه نامه ها از جمله آمده است: «علی ولد محمد اسلم به حضور 3 نفر اقرار میکند که در آینده توبه کشیدم و به ریش خود غرض ندارم.»

«نه هر که سر نتراشد قلندری داند»
فرهنگ افغانستان فرهنگ مردانه یی است و از همین رو بروت و ریش پیش از ایدلوژیک شدن برای مردان افغان مهم بوده اند. نه کمونیست ها بروت را اختراع کرده اند و نه مجاهدین ریش را؛ ولی وقتیکه ریش و بروت به سمبول های قدرت سیاسی بدل شدند معنا و کارکرد آنها تغیر کرد.

از هفت ثوری ها، تره کی، امین، و میر اکبر خیبر به دست خود هفت ثوری ها کشته شدند. از هشت ثوری ها مزاری، مسعود و ربانی به دست خود اسلام گراها به قتل رسیدند. بروتی ها را بروتی ها کشت و ریش درازان را ریش درازان. نه حکومت بروت توانست افغانستان را به یک کشور سوسیالیستی بی طبقه تبدیل کند و نه حکومت ریش توانست قانون خدا را در کشور حاکم کند. زمانیکه کمونیزم به بروت و اسلام به ریش تقلیل پیدا می کند، نباید چیز بهتری از سرگذشت چپ افغانی و اسلام طالبانی توقع داشت. پایان تراژیک ایدیالیزم کمونیستی و اسلامی، فقط این شعر حافظ را تایید میکند که: «نه هر که آینه سازد سکندری داند / نه هر که سر نتراشد قلندری داند / نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند.»

 ................................
این مقاله قبلاً در جمهوری سکوت نیز نشر شده است.