۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

حامد علیزاده: مستند کردن شهر کابل



حامد علیزاده سینما را در دانشگاه کابل خوانده است و آموزش های خاص مستندسازی را در یک کارگاه فرانسوی در کابل فراگرفته است. او به عنوان یک مستندساز، بیشتر به شهر و جنبه های مختلف زنده گی شهری علاقه دارد. این یادداشت مروری است بر سه فلم اخیر او.

پولیس
فلم «چک پوینت دهبوری» (2011) درباره یکی از پوسته های پولیس شهر کابل است. این فلم یک روز از زنده گی افسران پولیس را در چهارراهی دهبوری در غرب کابل پی می گیرد. این پوسته ی پولیس که عبارت از کانتینر سبزی است که که در کنار جاده گذاشته شده است، محل کار و زنده گی حدود ده افسر جوان پولیس است که مسوولیت امنیت چهارراهی دهبوری را به عهده دارند. این مستند با وجود اینکه کوتاه است (28 دقیقه)، توانسته است به خوبی تصویری بی واسطه و دقیق از زنده گی پولیس هایی ارایه کند که ساکنان کابل در گوشه ی خیابان های شهر به وفور می بینند.

«چک پوینت دهبوری» بیش از هر چیز دگیری، فلمی است انسانی درباره انسانهایی که به اندازه هر انسان دیگری که در کابل زندگی میکند دچار دغدغه و دلتنگی است. پولیس افغانستان که نماد فسق و فساد است، در این فلم با چهره ی دیگری از آن آشنا می شویم: جوانان ساده و سختکوش روستایی که عاشق موسیقی و تلویزیون هستند و اوقات فراغت شان را با خواندن قرآن و گفتن جوک و زنگ زدن به دختران قریه شان می گذرانند.

این فلم بسیار خوش ساخت است و به سنت دیگر فلمهایی که مرکز فرانسوی آتلیه واران در کابل تولید کرده است دارای سبک روایی «سینما وریته» است. در این فلم کمره و کارگردان نامحسوس است و تماشاگر بدون واسطه با سوژه های فلم رابطه برقرار می کند. آنچه که به جنبه ی حرفه یی این فلم می افزاید، کیفیت عالی صدای فلم است که به طور تحسین برانگیزی شفاف ثبت شده است. این فلم در اصل یک فلم خیابانی است، ولی برخلاف دیگر مستندهای خیابانی، صدای فلم قربانی تصویر فلم نشده است. بلکه صدا به عنوان یک عنصر مستقل در پیشبرد درام و روایت به تصاویر فلم کمک میکند. بخشی از این موفقیت، مطمیناً به دلیل تجهیزات خوبی است که آتلیه وران در اختیار فلمساز قرار داده است، ولی بخش اعظم اعتبار باید از آن صدابرداران و کارگردان فلم شود که توانسته اند به خوبی در سخت ترین شرایط نیز بهترین صدا را ثبت کنند.

در فلم «چک پوینت» ما با زنده گی روزمره ی مردان پولیس آشنا می شویم، مثلاً وقت نان خوردن، می بینیم که پولیسهای خسته دور هم می نشینند و مانند تمام افغانهای دیگر از چیزهای عادی که در زنده گی روزمره شان مهم است صحبت می کنند و از چیزهایی که خوش شان نمی آید – مثل «نان سیلو» - شکایت می کنند.

کارگردان موفق شده است که در این فلم خود را نامرئی بسازد و اجازه بدهد برای سوژه هایش که بدون احساس کدام مزاحمتی به شکلی رفتار کنند که معمولاً رفتار می کنند. هر کس درد دل می کند و از مشکلات شان و از قریه های شان و خانواده های شان می گویند. وقتی که در کنار هم هستند، آنها بسیار به راحتی از جنگ و خشونت و مشکلات اقتصادی شان صحبت میکنند و از آوازه ی بد پولیس در بین مردم نگرانی شان را در میان می گذراند. گاهی نیز شوخی میکنند و جوک می گویند. مثلاً در قسمتی از فلم، یکی از اعضای مجرد گروه از همکارش که شب قبل را در خانه بوده به شوخی می پرسد: «چند دفعه کدی»؟ آنها طوری رفتار می کنند که گویا هیچ کمره یی در صحنه نیست.

گاهی با زنده گی خصوصی پولیس ها آشنا می شویم، به عنوان نمونه یکی از پولیسهای جوان از قریه اش در مشرقی می گوید می گوید که باید سه ساعت پیاده رفت تا به اولین سرک قابل استفاده ی موتر رسید. این جوان از آن قریه ی دور افتاده یی که در آن نه دولت وجود دارد و نه نشانی از نظم حکومتی است، به وسط یک چهارراهی شلوغ در شهر کابل پرت شده است و می خواهد در کنار دیگر جوانان افغان نظم و امنیت را برای خیابان های پایتخت تامین کند. با تمام سیاهی هایی که در تصویر عمومی پولیس افغانستان وجود دارد، باز هم افرادی در این نهاد حضور دارند که صادقانه می خواهند مسوولیت های شان را به پیش ببرند. در این فلم ما چندین تن از این نوع افراد را می بینیم.

فلم «چک پوینت دهبوری» در فستیوال فلم حقوق بشر کابل که در پاییز امسال برگزار شد دو جایزه ی بهترین کارگردانی و بهترین تصویربرداری را از آن خود کرد. این فلم تا هنوز در چند جشنواره ی اروپایی، به شمول جشنواره فلم «سه قاره» در نانت فرانسه به نمایش درآمده است.

کلکسیونر
در شهر کابل هر کسی به عشقی از خواب برمی خیزد، ولی پیرمرد فلم «زمانی به نام پیری» (2010) به عشق رادیو سر از بالین برمی دارد. این فلم داستان یک پیرمرد کابلی را روایت میکند که عاشق رادیوهای قدیمی است. این کلکسیونر قد بلند با ریش بلند جوگندمی، کلاه سفید و سر تراشیده اش هر روز خیابانهای شهر را به امید یافتن رادیوهای قدیمی زیرپا می کند. او به نواسه اش قرآن می آموزاند، پنج وقت نمازش را ترک نمی کند و زنده گی اش را از طریق یک دکان کوچک بقالی می گذراند. ولی با وجود این همه، عشق اصلی زنده گی او رادیو است، رادیوهای قدیمی.

رادیو همچون همدم همیشگی او در زنده گی اش جایگاه مهمی دارد. او از رادیوی شصت و پنج ساله ی «زیمنس» اش تمام خبرهای خوب و بد کشورش را شنیده است. او از این رادیو سخنرانی های ظاهرشاه، کودتای داوود خان، نبرد کمونیست ها، خروج شوروی، جنگ مجاهدین و اولین مصاحبه حامد کرزی را شنیده است.

رادیوی «زیمنس» پیرمرد مدتی است که یکی از پرزه هایش عوارض کرده است. او تمام شهر کابل را با بایسکل می گردد تا این پرزه را پیدا کند. او در این جستجوهایش بیننده را با تعداد دیگری از رادیوسازان و رادیوبازان قدیمی کابل آشنا میکند که هر یک عشق شان به رادیو را از سالهای دور با خود دارند و هر یک در خانه های شان رادیوهای قدیمی شان زنده گی می کنند. این مردان کهنسال به طور نوستالیژیک از دورانی یاد میکنند که تلویزوین و انترنت و ستلایت هنوز وجود نداشتند و رادیو یگانه منبع سرگرمی در خانه ها بود. آنها از خاطرات شان از زمانی می گویند که در هر منطقه فقط یک رادیو وجود داشت و همسایه ها به خانه صاحب رادیو جمع می شدند و رادیو گوش می کردند.

کلکسیونر کابلی با اشاره به رادیوهای قدیمی اش احساس خود را نسبت به آنها این طور بیان میکند:« اینها را به این دلیل گم نمیکنم که انسان باید به تخنیک و تخنیکرها ارج بگذراد. این مردم چقدر به شوق و ذوق و سلیقه خاص این رادیوها را ساخته اند. من میخواهم بگویم که ما هم تخنیک را خوش داریم. مملکتی که به تخنیک احترام نکند و تخنیکرها را عزت نکند، باید مثل افغانستان، همیشه گدایی کند».

کارگر تنظیف شهرداری
فلم «کابل عملیات ناممکن» (2009) نخستین تجربه ی فلمسازی حامد علیزاده است که به کمک آتلیه واران در کابل ساخته شد. این فلم 24 دقیقه یی درباره کارگران بخش تنظیف شهرداری کابل است.

فلم «کابل عملیات ناممکن»، نبرد بی ثمر گروهی از کارگران شهرداری را می بینیم که میخواهند زباله های شهری را جمع آوری کنند. تمام امکانات آنها یک موتر کوچک باربری است و بیل هایی که بر شانه دارند. به خاطر نبود امکانات بهتر، آنها مجبورند لای و لوش های زیر پل ها را با دست بیرون کنند.

به علت جمعیت زیاد شهر کابل و نبود امکانات لازم، شهرداری قادر نیست تمام آشغالهایی را که به طور روزانه در این شهر تولید می شوند جمع آوری کند. همین می شود که تن ها زباله هر روز به میزان زباله های شهر افزوده می شود و معلوم نیست چه زمان باشنده گان کابل روزی را ببینند که دیگر کوچه، جوی ها و سرک های شهر مملو از کثافات و زباله نباشند.

مشکل اصلی در فرهنگ شهرنشینی ساکنان کابل است. مردم کابل چه در گذشته ها چه اکنون، هیچ گاه به نظافت محیط شان توجه زیادی نداشته اند. آنچه که ما امروز شاهد آن هستیم، چیزی نیست که یک شبه ایجاد شده باشد و یا از بیرون به شهر کابل آمده باشد، بلکه این فرهنگ شهر کابل است. بهترین نمونه ی این فرهنگ در تشنابهای سر باز کابل قابل مشاهده است که بخشی از معماری خانه های کابل است. چنین تشنابهایی، مثلاً در شهر هرات به مشاهده نمی رسد.

در قسمتی از فلم «کابل عملیات ناممکن» ما خانه ی بزرگ و تازه ساختی را می بینیم که در کوچه اش کوت بزرگی از زباله انبار شده است و راه را بند انداخته است. یکی از همسایه ها می گوید: «این مرد سه میلیون دالر در ساخت خانه اش مصرف کرده است ولی باز هم زباله هایش را داخل کوچه می ریزد و هیچ کس به شمول شاروالی مایل نیست این زباله ها را که باعث امراض زیادی می شوند از این کوچه جمع کنند».

این فلم مستند چندین بار در کابل و فرانسه به نمایش درآمده است از جمله در موزیم لوور پاریس، موزیم آنتروپولوژی فرانسه، فستیوال ژان روش و چند فستیوال دیگر. در مقایسه با دو فلم دیگر علیزاده، کم تجربه گی کارگردان در این فلم به خوبی قابل مشاهده است؛ از مشکللات ساختاری و تدوین گرفته تا بوم صدا که چندین بار داخل تصویر دیده می شود.

با وجود این همه حامد علیزاده، 31 ساله، به خوبی در این سه فلم نشان میدهد که با رسانه ی فلم و ژانر مستند به درستی آشناست. او نگاه دقیقی نسبت به مسایل اجتماعی و شهری دارد و مهارت بالایی نیز در برخورد با سوژه هایش دارد و آنها را میتواند بسیار خوب در موقعیتی قرار بدهد که احساس راحتی داشته باشند. فلم های علیزاده و برخی دیگر از فلمهایی که در کارگاه های آتلیه وران طی این سالها ساخته شده اند، در کنار آثار هنری قابل قدر، اسناد خوبی نیز درباره شهر کابل و فرهنگ شهری این شهر است.
................
این مقاله قبلاً در اینجا نشر شده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر