۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

کابل سوزان

کابل سوزان
م-ع.سپانلو

سبز جنگل گرچه سبز خوشگلی است
لیک می‏سوزد چه سبز مشکل است

آه کابل
گرچه می‏سوزی، زمانی صبر کن بدمست!
بار دیگر می‏توانی
در سکوت بیشهء «پغمان» کنار جام بنشینی
«زرنگار» و «باغ بالا» زنده خواهد شد.
پایداری کن رفیق خسته جانم، با جنون آتش اندازان، هیولاها
این هیولاهای رنگارنگ
که هه یک انتساب و یک لقب دارند
آب تاریخ تو را بردند
شهر را خوردند
در جهنّم صبر کن، شهر قدیم خاطرات من...!

صبر کابل گرچه صبر پردلی است
لیک می‏سوزد چه صبر مشکلی است.

زمستان 73

توضیح: زرنگار، باغ بالا، یغمان، جاهایی است در کابل یا حومهء آن ‏که در سالهای (61-1350) طی سه‏ سفر مهمان بوده‏ام 
....................................

منبع: مجله «کلک»، فروردین - تیر 1374 - شماره 61 - 64،  صفحه 200
 


۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

رمضان دیگری پایان یافت و عید دیگری از راه رسید. کام تشنه ی روزه داران امروز با شربت عید تر می شود. در افغانستان، عید فطر بزرگترین جشن مذهبی-فرهنگی کشور است، که حتا در بدترین شرایط هم مردم آن را تجلیل کرده اند. 

استاد محمد حسین سرآهنگ در آهنگ بسیار مشهورش «اوه یار کتت کار دارم»، یک رباعی بیدل را میخواند که حداقل برای سه دهه گذشته،  بازگوکننده وضعیت مردم افغانستان در ایام عید روزه است: «عید آمد و هر کس پی کار خویش است / می نازد اگر غنی وگر درویش است / من بی تو به حال خود نظرها کردم / دیدم که هنوزم رمضان در  پیش است»
                                   
بی جهت نیست که این آهنگ استاد، یکی از آهنگ های پرطرفدار مردم در ایام عید است که همواره از رسانه های افغانستان نشر می شود. دلیل محبوبیت آن، در رباعی بیدل است که با صدای محزون سرآهنگ، در کنار  اینکه خوشی عید را بیان می کند، به غم جنگ و خشونت هر روزه یی که مردم با آن دست به گریبان هستند نیز اشاره میکند: عید فرا رسیده است و لبان مردم هنوز تشنه صلح است.

هرچند در افغانستان عید فطر را «عید کوچک» (در زبان پشتو «کوچنی اختر») می گویند، و عید قربان به عنوان «عید بزرگ» شناخته می شود؛ ولی در عمل، عید فطر با شکوه تر از هر عید دیگری برگزار می شود، حتا باشکوه تر از عیدهای قربان و نوروز. به این دلیل، تجلیل از عید فطر برای هر خانواده افغان رویداد مهمی است که در جریان آن می توانند اقوام و دوستان و همسایه های خود را ببینند و ساعتی با یکدیگر خوش باشند.

عید دامادها
عید برای بسیاری ها جشن است و برای  بسیاری ها نگرانی. عید در کنار خوشی های بسیار، فشار اقتصادی زیادی هم روی خانواده های فقیر می آورد. تهیه لباس نو برای اعضای فامیل و پذیرایی از اقوام و همسایگان، سرمایه یی میخواهد که هر افغان از آن برخوردار نیست. ظاهراً رسم و رواج هایی که به صورت سنتی در ایام عید در افغانستان وجود دارند باعث گران بودن مراسم عید شده است. یکی از این رسم های سنتی پردردسر دامنگیر مردانی است که تازه نامزد شده اند.

در همه ی مناطق افغانستان وقتی مردی با زنی نامزد میکند برای مدتی نامزد می مانند و بعد مراسم عروسی را برگزار می کنند. برای برخی ها این «دوره نامزدی» یک مساله اختیاری است. ولی برای بسیاری های دیگر، این دوره که گاهی به چندین سال می انجامد به این دلیل طولانی می شود که داماد پول عروسی را ندارد و مجبور است یا در خود افغانستان و یا در کدام کشور خارجی رفته و کار کند تا  این پول را بدست آورد. به این  لحاظ، داماد در این دوره تحت فشار اقتصادی زیادی قرار می گیرد، این فشار البته زمانی تشدید می شود که عید فرا می رسد.

در هر عیدی که فرامی رسد داماد باید برای عروس و خانواده اش تحفه عیدی ببرد. این تحفه در روستاها معمولاً یک بز و گوسفند و لباس است و در شهرها لباس و شیرینی و گل و امثال آن. ولی جدیداً رسم شده است که داماد باید برای عروس در هر عید زیورآلات طلا ببرد. این تحفه های گران قیمت باعث می شود که داماد تمام آن پولی را که میخواهد برای عروسی ذخیره کند در دوره نامزدی تحفه عیدی بخرد. بدین صورت، داماد در یک چرخه ی طولانی خرچ کردن هایبی پایان برای خانواده عروس قرار می گیرد.

البته برخی دامادها از یک نیرنگ قدیمی کار می گیرند. آنها سعی می کنند در همین دوره نامزدی، عروس را حامله کنند تا خانواده عروس مجبور شود که خودشان بخشی از مخارج عروسی را پرداخت کنند. چون هیچ  خانواده ی افغان نمی خواهد شرم اینکه دخترشان قبل از عروسی در خانه ی پدر صاحب اولاد شود را تحمل کنند. به خصوص، برخی دامادهایی که نمی توانند توقعات مالی خانواده عروس را برآورده  کنند، این نیرنگ را در پیش می گیرند.

گذشته از مخارجی که در تحفه های عید استفاده میشود، جشن عید فرصتی  را برای دامادها فراهم می کند تا عروس را از  نزدیک دیده و ساعتی  را در کنارهم باشند - چیزی که در روزهای  معمولی، به  خصوص در دهات، به سختی میسر می شود. شاید این  لحظه کوتاه باهمی، به تمام سرگردانی های تحفه عید بیارزد.

رویداد مذهبی
عید فطر در ذات خود یک مراسم مذهبی است. مسلمانان از زمان حیات پیامبر اسلام تا کنون همه ساله اول ماه شوال را با ادای نماز مخصوص عید، جشن گرفته اند. بر اساس روایات دینی، این عید تا زمانیکه پیامبر در مکه بود وجود نداشت، ولی پس از هجرت به مدینه آن را ایجاد کرد. انس ابن مالک روایت کرده است که وقتی پیامبر به مدینه آمد متوجه شد که مردم غیرمسلمان در دو روز خاص به جشن و سرور می پردازند. سوال کرد این روزها برای چیست، مردم گفتند برای خوشی و پایکوبی. بعد پیامبر تصمیم گرفت که عید فطر و عید قربان را به عنوان روزهای جشن و سرور برای مسلمانان تعیین کند (مسند ابن حنبل).

با آنکه از نگاه مذهبی در روز عید رمضان، مردم باید نماز جماعت بگذارند و «فطر روزه» پرداخت کنند، ولی از همان اوایل صدر اسلام شادی و سرور بخشی از مراسم بوده است. از عایشه دختر پیامبر نقل شده است که ابوبکر پدرش در روز عید به خانه او آمد و دختران جوان را از آوازخوانی منع کرد، ولی پیامبر گفت: «ابوبکر، بگذار بخوانند، هر مردمی روز عید دارد، و این روز عید ماست» (صحیح بخاری).

از این نگاه، عید فطر مانند «عید کریسمس» و «عید پاک» که در دنیای مسیحی تجلیل می شوند ریشه ی مذهبی دارند. ولی امروزه  در غرب این عیدها دلالت مذهبی شان را از دست داده اند و حتا مردمان غیرمعتقد به دین عیدهای مسیحی را به عنوان یک سنت فرهنگی جشن  می گیرند. اما در افغانستان، هنوز جنبه مذهبی این اعیاد، به خصوص عید فطر همچنان پررنگ است. حتا عید نوروز که تنها عید غیرمذهبی در  کشور است، با مسایل مذهبی گره خورده است و مردم صبغه ی دینی به آن داده اند.

جنبه ی دینی عید فطر از نگاه اینکه مردم را به کمک به نیازمندان تشویق میکند تاثیر خوبی دارد. برخی ها حتا  استدلال کرده اند که یکی از دلایل روزه گرفتن این است که مردم سیر از درد گرسنگی باخبر شوند. لذا، عید فطر فرصتی است که اغنیا به فقرا کمک کنند تا آنها را از «روزه مدام» نجات دهند.

عیدی امسال
امسال به شکل اتفاقی سه جشن مهم تقریباً همزمان آمده است: عید  فطر، سالگرد استقلال کشور و پرهیاهوتر از همه، پیروزی روح الله نیکپا در المپیک لندن.

شاید هزاران خانواده فقیر افغان در ایام عید توانایی گستردن دسترخوان مهمانی را نداشته باشند. بدون شک، هزاران طفل در این عید لباس و کفش نو نخواهند داشت. فقر و فاجعه خوشترین روز سال را برای جمعیت بزرگی از مردم به یک تجربه ی ناخوشایند بدل خواهد کرد. ولی آنچه که فقرا می توانند، به گفته ی استاد سرآهنگ، به آن «بنازند»، پیروزی روح الله نیکپا در رقابت های المپیک لندن است.

مدال برنزی که ستاره تکواندوی افغانستان در المپیک لندن به دست آورد، به شکل گسترده ی حس شادی و غرور را در میان مردم افغانستان زنده کرد. افغانها، از اقوام مختلف، با پیروزی روح الله نیکپا به وجد آمدند و او را تشویق کردند.  مدال برنز روح الله، تحفه ی عیدی بود برای مردمش، مردمی که سالهاست تحفه یی به این شیرینی دریافت نکرده بودند.

....................
این مقاله قبلاً در دویچه وله دری نشر شده است.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

زندگی در تعلیق: نگاهی به مستند «روی خط فراموشی»

روح الله نیکپا در المپیک لندن
در فیلم مستند «روی خط فراموشی»، پسرک 10 ساله ی افغانی را می بینیم که عاشق تکواندو است و در محله ی فقیر نشین باقرآباد در جنوب تهران زندگی میکند. پسرک سیه چرده و لاغراندام، هیچگاه تشک تکواندو را ترک نکرد. دوزاده سال بعد، او به پکن رفت و اولین مدال المپیک در تاریخ افغانستان را برای کشورش آورد؛ کاری که او هفته ی گذشته درلندن دوباره تکرار کرد. نام او روح الله نیکپا است.

در میان جمعیت سه میلیونی مهاجران افغان در ایران، نسل دومی ظهور کرده است که بیشتر از پدران شان دچار بحران هویت هستند. آنها جمعیت سرگشته ای است که نه دل ماندن در ایران را دارند و نه پای رفتن به افغانستان را. برخی از آنان البته در نهایت پا در مسیر بازگشت به سرزمین پدری می گذارند، که روح الله نیکپا یکی از آنان است.

مستند 52 دقیقه ای «روی خط فراموشی» داستان همین نسل از آوارگان افغان در ایران را بازگو میکند. روایتی است از اودیسه ی  بی پایان افغانها در جستجوی خانه و خوشبختی. برخی از افغانهای مقیم ایران برای 40 سال است که در آنجا زنده گی کرده اند و حالا فرزندانی دارند که در ایران تولد شده اند، در آنجا به مکتب رفته اند و با فرهنگ ایرانی خو کرده اند. آنها کمترین شناختی  از فرهنگ پدری ندارند و خود را در افغانستان بیگانه احساس میکنند. ولی از جهت اینکه در ایران از حق شهروندی برخوردار نیستند، ماندن در آنجا نیز به معنای سختی و سرگردانی بی پایان است. آنها دو گزینه ی دشوار دیگر نیز پیش رو دارند: در پیش گرفتن راه پرخطر مسافرت قاچاقی به غرب و سر سپردن به سرنوشت نامعلوم بازگشت به وطن. بسیاری از آنها پیش از آنکه به غرب برسند یاد در دریا  غرق می شوند و یا به دست پولیس می افتند. به افغانستان آمدن نیز به معنای زندگی کردن در میان انفجار و انتحار و حس سرخوردگی است. زندگی این نسل، تعلیق مدام و آوارگی بی سرانجام است.

فیلمساز آواره
کارگردان این فلم، ابوذر امینی، 26 ساله، خود یک آواره ی افغان از همین نسل است. او 15 ساله بود که مانند صدها نوجوان بی پروای افغان در ایران، راه نامعلوم سفر به غرب را در پیش گرفت و پس از ماه ها سرگردانی در کوه های شمال ایران و شهرهای ترکیه و یونان خود را به هالند رساند. او در آنجا به مکتب رفت و از آکادمی هنرهای زیبای گریت ریتولد آمستردام در رشته ویدیو آرت فارغ التحصیل شد. او قبل از «روی خط فراموشی» چندین ویدیو آرت ساخته است که برخی از آنها در گالری های اروپایی به نمایش در آمده اند.

آقای امینی با آنکه در هالند بزرگ شده و مکتب رفته است، هیچگاه نتوانسته است تعلق عاطفی اش به ایران و افغانستان را از دست بدهد. او در سال 2010  به ایران بازگشت و مستند کوتاهی به نام «کابلتهرانکابل» از وضعیت مهاجرین افغان ساخت. آن  فیلم باعث شد منابع مالی لازم برای ساخت  «روی خط فراموشی» را فراهم کند.   

با آنکه فلم آقای امینی یک مستند است و تمام شخصیت های آن واقعی هستند، ولی برخورد ساختاری و نگاه روایی او در  این فلم، بیشتر متاثر از ویدیو آرت هایی است که او ساخته است. روایت در این فلم غیرخطی است و کارگردان به جای تلاش برای بازگو کردن یک «داستان»، سعی در بازنمایی یک «وضعیت» دارد. لحظه های پراکنده زندگی و عواطف مختلف آدمهای فیلم یکجا می شوند تا تصویر کلی از وضعیت آوارگی افغانها در ایران را نشان دهند. چیزی که این آدمها و لحظه های مختلف را به هم پیوند می دهد، احساس مشترک سرگردانی و سرخوردگی است.

مقاومت
در کنار چندین شخصیت دیگر، فیلم بیشتر به مصطفی می پردازد: جوانی 20 ساله و متاهلی که آمیزه ای است از عصیان و خلاقیت و سختکوشی و شجاعت. او که زمانی ورزشکار موفقی بوده است حالا به خاطر مشکلات مالی  مجبور است تمام  وقت خیاطی  کند. دوستانش نیز مثل خود او هستند: در ایران تولد شده اند، در آنجا درس خوانده اند، با لهجه ی ایرانی فارسی را حرف می زنند، موسیقی ایرانی می شوند و زاییده فرهنگ شهری ایرانی هستند. آنها با آنکه سالهاست در ایران  زندگی کرده اند، خود را همچون آدمهای حاشیه یی درک میکنند که همواره تحت تعقیب هستند.

این احساس طرد شده گی، باعث می شود که این جوانان ناخودآگاه به مقاومت پردازند و به ملی گرایی پناه ببرند و برای خود هویت جداگانه ای معرفی کنند. از این رو، آنها سعی میکنند (به دشواری) با لهجه کابلی فارسی را حرف بزنند، به موسیقی افغانی گوش بدهند، بیرق افغانستان را در محل کارشان بیاویزند و درباره مردم و مسایل افغانستان رپ بخوانند. این جوانان که میان افغانستان و ایران و فرهنگ بومی و فرهنگ جهانی سرگردان هستند، «روی خط فراموشی» قرار دارند. آنها به  سختی سعی میکنند با سرزمین پدری رابطه برقرار کنند تا از این رهگذر حس تعلق به یک مکان را درخود ایجاد کنند.

همین حس ملی گرایی است که آنها را به ورزش میکشاند. بخش های  زیادی از فلم درباره دختران و پسران جوانی است که به ورزش های رزمی می پردازند و میخواهند روزی زیر بیرق کشورشان به میادین بین المللی ورزشی رفته و مبارزه کنند. گروهی از  دختران با افتخار بیرق افغانستان را بلند میکنند و رو به دوربین می گویند: «المپیک لندن می بینمتون!» هرچند خود این دختران را  در لندن ندیدیم، ولی یکی از هم باشگاهی های شان، روح الله نیکپا را دیدیم.

از دوستان مصطفی، یکی هم امید بیکران است که تصمیم می گیرد ملی گرایی را در عمل پیاده کند و برای اولین بار در عمرش راهی افغانستان می شود. امید مانند هزاران تن دیگر از هم نسلانش، میخواهد خانه ای را که هیچگاه در ایران نیافت در سرزمین پدری جستجو کند. هنوز چند هفته از رفتن  او به افغانستان نگذشته بود که در جریان یک حمله انتحاری در  شهر هرات  کشته می شود. مرگ ناگهانی او تمام دوستانش را شوکه میکند و تصویر خطرناکی از افغانستان در ذهن آنها ایجاد میکند. 

مصطفی به جمع هزاران تنی می پیوندد که راه پرخطر غرب را در پیش می گیرند. با آنکه پدر و مادر سنتی اش به شدت مخالف این سفر هستند، او همراه همسرش خود را به قاچاقبر اروپا می سپارد. پس از ماه ها سرگردانی در ترکیه و مصرف تمام  پس اندازشان، مجبور می شود که سرافکنده تر از گذشته دوباره به ایران  بازگردند.

نیک «پای»
اما  از میان  تمام شخصیت های فیلم «روی خط  فراموشی»، روح الله  نیکپا موفق ترین نمونه از نسل دوم افغان های مهاجر در ایران است. جوانی که سعی کرد هرآنچه را که از او در ایران دریغ شده بود در افغانستان به دست بیاورد.

او تکواندو را در باشگاه محقری در باقرآباد تهران شروع کرد و بعد به افغانستان برگشت و در سال 2008 اولین مدال المپیک در تاریخ افغانستان را از  پکن برای کشورش آورد. او در المپیک لندن 2012 برای دومین بار، توانست مدال برنز بگیرد و یگانه مدال آور افغان باشد. هموطنانش  در افغانستان، از پیروزی او در لندن همچون  یک جشن ملی تجلیل کردند. روح الله سخنگوی یک نسل است، نسلی از آوارگان همیشه در تعلیق، که به تازگی در افغانستان احساس در خانه بودن یافته است.
...............................
این مقاله قبلاً در بی بی سی فارسی نشر شده است. خود فیلم قرار است همین پنجشنبه ساعت 11 شب به وقت کابل، از  تلویزیون فارسی بی بی سی نشر شود. جدول تکرار  برنامه را در آخر لینک ببینید.

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

آخرین خراباتی: یادی از استاد هماهنگ

استاد هماهنگ
عبدالمحمد هماهنگ در سال 1316 خورشیدی در کوچه خرابات کابل چشم به جهان گشود و در  روز 17 جوزا 1391 در همین کوچه چشم از جهان فروبست. او ده ها آهنگ مشهور و صدها خاطره شیرین برای طرفداران سوگوارش به یادگار گذاشته است.

در فلم نیمه مستند «مانند عقاب» (فیض محمد خیرزاده، 1343) که درباره جشنهای استقلال در کابل است، استاد هماهنگ در یکی از کمپ های چمن حضوری آهنگ «نامی از من نبری» را میخواند. تلویزیون ملی افغانستان کلیپی از ظاهر هویدا نیز نشر کرده است که او آهنگ «چشم سیاه داری» را در یکی از این جشن ها می خواند. در میان آتشبازی هایی که آسمان کابل را روشن کرده است، انبوهی از زنان و مردان و کودکان کابلی با اشتیاق اجرای این دو هنرمند جوان را تماشا می کنند. امسال این آوازخوانان محبوب، هر دو چشم از جهان فروبستند.

استاد هماهنگ که در گذر خرابات بیشتر به نام «حاجی هماهنگ» یاد می شود، از کلاسیک خوانانی بود که به دلیل تلفیق موسیقی هندی و فولکلور خراسانی، در میان مردم عام نیز محبوبیت زیادی داشت. پس از او بسیاری از خواننده گان دیگر کار او را تقلید کردند، ولی هیچ کس نتوانست صدای او را تقلید کند که در میان خراباتیان مشهور بود که دارای «پَر» خاصی است. ظاهر هویدا نیز صدایی تقلید ناپذیر داشت که جایش برای همیشه خالی خواهد ماند. اما برخلاف این وجه تشابه در صدا، این دو هنرمند در کارهای شان کاملاً تفاوت داشتند. هماهنگ یک کابلی زاده یی بود که از چند پشت اهل موسیقی بودند و از راه خواندن در محافل عروسی زنده گی میکرد. ولی هویدا یک روستازاده ی «آماتور»ی بود که حاضر شد تاکسی رانی کند ولی هیچگاه در عروسی ها آواز نخواند.

هماهنگ از نوجوانی به شغل پدری که موسیقی بود روی آورد. ابتدا نزد استاد رحیم بخش شاگرد بود و بعد نزد استاد غلام دستگیر شیدا به شاگردی نشست. شیدا از صدا و شخصیت این جوان بسیار خوشش آمد و لقب «شیدایی» را بر او نهاد. این علاقه فقط در دادن لقب خلاصه نشد، بلکه او برادرزاده اش و بعد دخترش را به زنی او در آورد. هماهنگ بعدها دو زن دیگر هم گرفت.

او در شانزده سالگی پایش به رادیو کابل کشانده شد که در آن زمان به صورت زنده نشرات داشت و از استدیوی ثبت، اثری نبود. اولین آهنگ او در رادیو که در میان مردم به خوبی استقبال شد با این شعر شروع می شد: « دل تنگ شد ازهجر بت چشم سیاهی، فریاد خدا را / آیا که رساند خبر از حال تباهی، آن تنگ قبا را»

شاگرد سرآهنگ
حیدری وجودی شاعری که 47 سال است در کتابخانه عامه در کابل کار میکند، هماهنگ را از نزدیک می شناخت. او می گوید در دهه 40 خورشیدی روزی را به یاد دارد که در دکان صوفی عشقری در گذر سنگ تراشی کابل، به همرای یکی از اهالی موسیقی نشسته بود. در همان زمان هماهنگ از سرک رد می شد و این شخص او را صدا کرد که داخل دکان بیاید. بعد از جورپرسانی از هماهنگ سوال کرد: «شنیده ام که با استاد سرآهنگ رقابت و همچشمی داری؟» هماهنگ گفت: «استغفرالله. من هیچ رقابتی با استاد ندارم. اگر چنین نیتی داشته باشم، کسانیکه موسیقی را می شناسند به جای تایید ادعای من، مرا ریشخند خواهند کرد.» بعد هماهنگ ادامه داد: «اینقدر هست که من با توجه به نبض عام آواز میخوانم، به این دلیل، آهنگ های من بین عامه مردم طرفدار دارد.»

هرچند هماهنگ هیچگاه نتوانست در موسیقی کلاسیک و غزل خوانی به جایگاه بلندی برسد، ولی نام و آوازه اش در میان عام بسیار بلند بود. هماهنگ در جوانی، بر اثر رقابتهایی که بین اساتید خرابات وجود داشت، به سفارش پدر، به هند رفت تا نزد استادان هندی موسیقی بیاموزد.اما استاد هندی اش در کلکته او را پس به کابل فرستاد و به او گفت که وقتی با محمد حسین سرآهنگ در یک کوچه زنده گی می کند چرا به هند آمده است. هماهنگ سرافکنده پس به کابل آمد و روزی با پدرش به خانه سرآهنگ رفت تا نزد او «گر» بنشیند. هماهنگ تا وقتیکه استاد غزل افغانستان زنده بود، در کنار او بود.

اوج شهرت و موفقیت هماهنگ در دهه های 40 و 50 خورشیدی بود. او به خصوص در ایام جشنهای استقلال که به مدت هفت شب و هفت روز در شرق کابل برگزار می شد در کمپی که وزارت مالیه برپا کرده بود آواز میخواند. آقای حیدری وجودی می گوید همیشه در کمپی که هماهنگ آواز میخواند جایی برای نشستن پیدا نمی شد، ولی در کمپ وزارت اطلاعات و کلتور که استاد سرآهنگ در آنجا آواز میخواند فقط 50 تا 60 نفر جمع می شدند. شنونده گان هماهنگ را مردم عام تشکیل می دادند و شنونده گان سرآهنگ را خواصی که با موسیقی و شعر کلاسیک آشنایی و علاقه داشتند.

محبوب زنان
یک روز، در سالهایی که نام هماهنگ در همه جا آوازه بود، دروازه خانه او تک تک شد. پشت دروازه یک مامور ترافیک ایستاده بود و نامه جلب برای او آورده بود. در نامه نوشته شده بود که او باید به مدیریت ترافیک برود چون کسی علیه او شکایت کرده است. استاد به اداره ترافیک می رود و مدیر ترافیک به کسی اشاره می کند و می گوید: «این آدم ادعا می کند که شما ذریعه موتر پای دخترش را زخمی ساخته اید.» هماهنگ حیران می ماند و چنین واقعه یی را بخاطر نمی آورد. درهمین وقت دروازه اطاق باز می شود و خانمی  با دو چوب در زیر بغل و پای پلستر شده داخل اطاق میشود. زن به مدیر ترافیک می گوید: «من دیروز درباغ زنانه پایم را قصداً زیر تایر موتر هماهنگ قراردادم. من افتخار میکنم که تایر موتر او از بالای پایم گذشت. در زندگی این یک آرزویم بود که دوستانم بدانند تا پایم توسط موترهماهنگ شکسته است. ایشان هیچ گناهی ندارند و من به آرزویم رسیده ام.»

این حکایت را همایون هماهنگ یکی از پسران او، از زبان پدر روایت میکند و می گوید پدرش خاطره های زیادی از طرفداران بی شمارش داشت که هر یک به نحوی علاقه و عشق شان را به او ابراز می کردند.

به خصوص، زنان کابل دلایل زیادی داشتند که عاشق هماهنگ باشند. هماهنگ آهنگهای شاد و قابل فهم می خواند، صدای گیرا داشت و مهمتر از همه جوان و خوش چهره و خوش لباس بود.

هماهنگ در دهه 40، هر روز جمعه در باغ زنانه کابل برای زنان موسیقی اجرا می کرد. زنان شهری که تازه به طور نسبی به آزادی های مدنی دست یافته بودند، هر جمعه به باغ زنانه می آمدند و با هیاهو و ابراز احساسات، با صدای هماهنگ جوان آزادی شان را در چهاردیواری باغ جشن می گرفتند. همانطور که خود هماهنگ در یک مصاحبه با ذبیح الله امانیار گفته است، او نقش مهمی در بخشیدن روحیه آزادی به زنان افغان ایفا کرد: « به صراحت گفته میتوانم که در نهضت آزادی زنان از طریق هنر سهیم بودم. درهمین دوران روی لوچی زنان اعلام گردید و زنان آزادی شان را بدست آوردند.»

چهره ی ملی
هماهنگ به اکثر ولایت های کشور برای اجرای کنسرت می رفت. او به خصوص در ایام سال نو به مزار شریف می رفت و تا چهل روز برای مردمی که از سراسر افغانستان به میله سال نو به مزار می رفتند آواز میخواند. او این برنامه را برای 37 سال پیاپی ادامه داد و از این طریق با مردمان زیادی از تمام قرا و قصبات کشور آشنایی حاصل  کرد.

دستگیر نایل، نویسنده ی مشهور کشور به یاد می آورد که در یکی از شبهای ماه رمضان استاد هماهنگ در یکی از رستورانت های پلخمری برنامه موسیقی داشت. او به همراه چند جوان دیگر از بغلان مرکزی که بیست کیلومتر از شهر پلخمری دور است با بایسکل به آنجا رفتند. جمعیت زیادی برای گرفتن تکت صف کشیده بودند. کنسرت پس از افطار شروع شد و مردم با علاقه به آهنگهای هماهنگ گوش می دادند. هر کس اگر آهنگ خاصی را میخواست روی کاغذ نوشته کرده و به نزد استاد می گذاشت و او آهنگ های فرمایش شده را اجرا می کرد.

آقای نایل نیز در پارچه کاغذی آهنگ فرمایشی اش را نوشت: «استاد! دفتر هنر تو، سفینه ایست که حاجت به انتخابش نیست. مگر من دو آهنگ را بیشتر ازهمه دوست دارم و از آنها خاطرات شیرین و رویایی دارم: آهنگ های "آهسته برو!" و "زما توره جانانه، کدی باریژی".» هماهنگ، کاغذهای فرمایشی را یکی یکی میخواند و آهنگ مورد نظر را زمزمه می کرد. وقتی کاغذ او را بالا کرد و خواند، با خنده گفت: «این فرمایش، این خط زیبا از کیست؟» و کاغذ را نشان داد و تکرار کرد: «این فرمایش که اینقدر با خط زیبا نوشته شده، از کی است؟» نایل آهسته از صف شنوندگان صدا کرد: «از هر کسی که است، بخوانش» استاد با لبخند گفت: «هه، فهمیدم. آفرین پسرک! خدا برایت عمر دراز بدهد چه زیبا خطی داری! میخوانم، میخوانم، برای تو، صدبار اگر بگویی، میخوانم.» آقای نایل این خاطره را در یکی از مقالاتش نوشته است.

«کابل جان در گرفت دودش برآمد»
در دهه 60 خورشیدی ستاره ی اقبال استاد هماهنگ کمرنگ تر شد. دلیل آن عدم علاقه ی او به سازهای الکترونیک بود، در حالیکه سلیقه نسل جوان تغییر کرده بود و به سازهای غربی و نامهای جدید دنیای هنر اشتیاق داشتند. با وجود این، هماهنگ همچنان در میان قشر خاصی از نسل گذشته محبوب باقی ماند.

 در دهه 70 که شهر کهنه کابل به شمول گذر خرابات با بمباران های ممتد مجاهدین به خاک یکسان شد، استاد هماهنگ با سیلی از خراباتیان دیگر مجبور به ترک دیار شد و در پشاور منزل گزید. او در پشاور کار موسیقی اش را ادامه داد و در آنجا از جمله آهنگ «کابل جان در گرفت دودش برآمد» را در رثای ویرانی کابل خواند که بسیار مورد توجه قرار گرفت. در قسمتی از این آهنگ او از مرگ موسیقی در کابل یاد می کند: «دگر به جنس هنر در وطن بهایی نیست / دگر ز کوی خراباتیان صدایی نیست».

پس از سقوط طالبان او به کابل برگشت و خانه ی قدیمی اش را آباد کرد. حال خانه ی استاد هماهنگ در کوچه خاکی خرابات که فرزندانش در آن زنده گی می کنند، یک عمارت دومنزله کانکرتی است که با رنگ تند نارنجی اش بیشتر سلیقه پسران هماهنگ را نماینده گی می کند تا خود او را. از پسران استاد، نذیر، نصیر و همایون در کار موسیقی هستند و همیشه در مراسم عروسی آواز میخوانند. برخلاف پدرشان که عاشق جنبه هنری موسیقی بود، آنها بیشتر به جنبه تجارتی آن توجه دارند.

هماهنگ در سالهای آخر زنده گی اش با مشکلات مالی و مریضی قلب دست و پنجه نرم می کرد. دو سال پیش، خانمش نیز فوت کرد و احساس تنهایی، سنگینی دیگری بر دوش او گذاشت. تنگدستی استاد به جایی رسید که یک موسسه خیریه افغانی به نام «بنیاد اجتماعی افغانستان» برای او ماهانه 10 هزار افغانی کمک می کرد. این موسسه که ظاهراً از سوی افغان های خارج از کشور اداره می شود، در هنگام دادن پول به دست پیرمرد همرای او یک مصاحبه کرده است. در این مصاحبه که نسخه ی ویدیویی آن را در انترنت پخش کرده اند، استاد مجبور می شود که از این موسسه به خاطر پول تشکر کند. تماشای این ویدیوی تحقیرآمیز بسیار دردناک است، چون مردی را می بینیم که سرش را در راه گسترش فرهنگ کشور سفید کرد و حال زنده گی او را به جایی رسانده است که برای 10 هزار پول خیراتی باید از آدمهای پولدار خارج نشین اظهار سپاس کند.

رییس جمهور حامد کرزی نیز در سال 1389 از بودجه دولت، پول تداوی عملیات قلب استاد هماهنگ را در هندوستان پرداخت کرد. دکتر او در هندوستان او را از خواندن آواز منع کرد. پسرش می گوید، هماهنگ پس از آن، روزها از بالکن خانه اش به تماشای کابل می نشست و با شنیدن کست های قدیمی اش اشکهایش جاری می شد و خاطرات جوانی اش را مرور می کرد.

هرچند حاجی هماهنگ به زیارت کعبه رفت و حاجی شد، و نیز برای اجرای کنسرت به ده ها کشور خارجی سفر کرد ولی هیچگاه نتوانست آرامشی را بیابد که در کوچه خرابات کابل می یافت. او خود را یک کابلی و یک خراباتی میخواند و شعری که همیشه برای دوستانش زمزمه می کرد این بیت حافظ بود: «مقام اصلی ما گوشه خرابات است / خداش اجر دهاد هر که این عمارت کرد».
...........................................
این مقاله قبلاً در دویچه وله دری نشر شده است.