۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

«سخنرانی پادشاه» جوایز اسکار را درو کرد



هشتاد و سومین دور جوایز سینمایی اسکار روز یکشنبه 27 فبروری 2011 در سالون کوداک تیاتر در شهر هالیوود در کالیفرنیا برگزار شد. اسکار مهمترین جوایز سینمایی است که هر سال به بهترین های این رشته ی هنری در آمریکا داده می شود. برنده ی بزرگ این دور از جوایز، فلم بریتانیایی «سخنرانی پادشاه» بود که چهار جایزه از جمله اسکار «بهترین فلم» سال به آن تعلق گرفت.

امسال در اسکار همه چیز تقریباً مطابق پیشبینی های منتقدین سینمایی اتفاق افتاد. «سخنرانی پادشاه» که قبلاً جوایز گلدن گلوب و بفتا را گرفته بود در اسکار هم مهمترین جوایز نصیب آن شد. اسکار امسال هیچ کسی را متعجب نکرد و با یک نگاه اجمالی به فهرست برندگان نهایی متوجه می شویم که امسال یک از سنتی ترین دور جوایز سینمایی اسکار طی سالهای اخیر بوده است.

مثل چند سال گذشته، امسال نیز ده فلم نامزد جایزه «بهترین فلم» شده بودند. از این ده فلم، «سخنرانی پادشاه»، «سرآغاز»، «شبکه اجتماعی»، «قوی سیاه»، و «بی باک» پنج فلمی بودند که بیشتر بخت برنده شدن را داشتند. ولی همه می دانستند که رقیب های اصلی در این مسابقه ی نفسگیر فلمهای «سخنرانی پادشاه» و «شبکه اجتماعی» هستند، که دیشب اولی برنده ی نهایی شناخته شد. این فلم که در 12 رشته نامزد شده بود، توانست جوایز بهترین بازیگرد مرد (کالین فرث)، بهترین کارگردانی (تام هوپر)، بهترین فلمنامه تالیفی (دوید سیدلر) و بهترین فلم سال را از آن خود کند.

فلم «سخنرانی پادشاه» ساخته ی تام هوپر کارگردان انگلیسی از فلمهای اسکار پسندی است که برنده شدنش قابل پیشبینی بود. این فلم داستان واقعی جورج ششم پادشاه سابق انگلیس و پدر ملکه فعلی را بازگو میکند که دچار مشکل لکنت زبان بود. او که در یکی از سخت ترین دوران تاریخ انگلیس رهبری کشورش را در جنگ جهانی دوم به عهده داشت، باید با سخنرانی های عمومی اش روحیه جمعی مردم را تقویت می کرد و آنها را به مقاومت علیه نازی ها وامی داشت. لکنت زبان او اما، به شکل شدیدی به روحیه ی شخصی او ضربه زده بود و گاه در جریان سخنرانی باعث سرافکندگی خود و دولتمردان انگلیس می شد. تا اینکه یک داکتر استرالیایی سعی میکند به پادشاه کمک کند تا به مشکل لکنت زبانش فایق بیاید.

طی تاریخ جوایز اسکار همیشه ثابت شده است که فلمهایی که درباره مشکلات روانی و فیزیکی انسانها ساخته می شود بیشتر از دیگران آثار سینمایی نظر داوران اسکار را به خود جلب میکند. از همین رو بود که بسیاری ها به این عقیده بودند که «سخنرانی پادشاه» به سادگی می تواند جایزه بهترین فلم را بگیرد و کالین فرث بازیگر انگلیسی که به شکل درخشانی نقش جورج ششم را بازی کرده است بالاترین بخت را برای انتخاب شدن به عنوان بهترین بازیگر مرد دارا است.

«سخنرانی پادشاه» از سوی دیگر یک فلم سنتی و کلاسیک است که از نگاه ساختار و روایت قواعد کلاسیک قصه گویی سینمایی را پیروی میکند. در عوض «شبکه اجتماعی» هر چند از نگاه ساختار سنتی است ولی موضوع آن درباره عصر دیچیتال است که معلوم نیست برای داوران سالخورده ی اسکار چقدر قابل درک است. فلم «قوی سیاه» که دیگر رقیب جدی سخنرانی پادشاه بود، هر چند موضوعش کلاسیک بود ولی روایت و ساختار فلم با کارگردانی دارن آرنوفسکی بیشتر متمایل به سینمای هنری و تجربه گرایانه نزدیک بود تا سینمای کلاسیک هالیوود. ساختار کلاسیک نیز در برنده شدن «سخنرانی پادشاه» نقش مهمی ایفا کرد.

دیگر فلمها
فلم «شبکه اجتماعی» ساخته ی کارگردان چیره دست آمریکایی دیوید فینچر به بازگویی داستان فیسبوک می پردازد. وبسایتی که پدیده ی عصر انترنت است و به نحوی در زنده گی 500 میلیون انسان نقش بزرگی ایفا میکند. این فلم فقط جایزه بهترین فلمنامه اقتباسی را دریافت کرد و دو جایزه ی دیگر در بخشهای موسیقی و تدوین. فلم «سرآغاز» دیگر فلم پر سروصدای سال نیز چهار جایزه در بخش های تکنیکی نصیب اش شد جوایز فرعی شمرده می شوند. فلم «بی باک» ساخته ی برادران کوئن بازسازی یک وسترن قدیمی است که به نظر می رسد زیاد به دل داوران اسکار نچسپیده است چون این فلم هیچ جایزه یی دریافت نکرد.

ناتالی پورتمن بازیگری که نقش یک رقاص باله را در «قوی سیاه» بازی میکند اسکار بهترین بازیگر زن را گرفت که به نظر می رسد کاملاً عادلانه بود. نقش پیچیده و روانکاوانه ی پورتمن در این فلم به سختی می تواند توجه کسی را جلب نکند. این اولین اسکار پورتمن است که دیشب باوجود حامله بودن بر روی فرش سرخ اسکار حاضر شد.

در بخش بهترین فلم مستند، امسال فلمی جایزه ی اصلی را گرفت که به مهترین چالش آمریکا می پردازد: بحران اقتصادی. فلم «توطئه / Inside Job» ساخته ی چارلز فرگسون و آدری مارس به بحران اقتصادی آمریکا می پردازد و به شکل افشاگرانه ی دست مدیران بانکهای بزرگ را در ایجاد این بحران دخیل می داند. این فلم افشا میکند که بسیاری از بانکها قبل از فروپاشی بازار سرمایه در اواخر 2008 از وقوع این بحران باخبر بودند.

افغانستان در اسکار
هر کشور غیر غیر آمریکایی می تواند بهترین فلم سالش را به عنوان کاندید بخش «بهترین فلم خارجی زبان» به آکادمی اسکار بفرستد. از میان تمام فلمها پنج فلم به عنوان نامزد از سوی اسکار معرفی می شوند و در نهایت در شب توزیع جوایز، یکی از آنها برنده خواهد شد. حتا نامزد شدن در میان پنج فلم نهایی افتخار کلانی است برای سینمای کشورهای خارجی که متاسفانه هنوز افغانستان به آن نرسیده است. هر چند افغانستان در دوران پس از سقوط طالبان، در سالهایی که فلمی خوبتری تولید کرده است برای رقابت های اسکار فرستاده است.

احتمالاً نخستین فلم افغانی که برای رقابتهای بهترین فلم خارجی زبان از سوی افغانستان به آکادمی اسکار فرستاده شد، «رقاص آتش» (2002) ساخته ی جاوید واصل کارگردان افغان مقیم آمریکا بود. این فلم را آقای واصل در آمریکا ساخت و خودش همان سال به قتل رسید، ولی فلم او به آکادمی اسکار راه یافت. در سالهای بعد «اسامه» (صدیق برمک، 2003)، «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2004) نماینده ی سینمای افغانستان در اسکار بود و امسال یک فلم و دو فلمساز افغان در این رقابت ها حضور داشتند. فلم «لاله سیاه» به کارگردانی سونیا ناصری کول از سوی دولت افغانستان برای رقابتهای اسکار کاندید شده بود، و «نسیمه – خاطرات یک دختر مهاجر» (2010) ساخته ی صحرا کریمی یک فلمساز افغان به نمایندگی از کشور اسلواکیا در بخش دانشجویی جوایز اسکار حضور داشت. هیچ یک از این دو فلم به به فهرست پنج نامزد نهایی دست نیافتند.

امسال جایزه بهترین فلم خارجی زبان را یک فلم دنمارکی بنام «در دنیایی بهتر» ساخته ی سوسنه بیر به خانه برد. این فلم رد رقابت سختی با فلم «زیبا» از کشور مکسیکو قرار داشت که در آن خاویر باردم بازیگر مشهور اسپانیایی نقش آفرینی کرده است. فلم «در دنیایی بهتر» درباره یک داکتر دنمارکی است که میان خانه اش در دنمارک و یک کمپ مهاجرین در سودان در آفریقا در رفت و آمد است، او و خانواده اش از دو دنیای متفاوت کار و زنده گی شان به دریافت های تازه ی انسانی نایل می شوند.

جوایز اسکار که از 1929 تا حالا هر سال از سوی «آکادمی هنر و علوم سینمایی» آمریکا برگزار می شود، دارای سه هزار داور دایمی است که فلمهای برنده را بر اساس رای گیری انتخاب می کنند. با آنکه ده ها فستیوال سینمایی دیگر در دنیا وجود دارد، جوایز اسکار همچنان به عنوان مهمترین جوایز سینمایی دنیا شناخته می شود. اسکار از بسیاری جهات معادل سینمایی جایزه ی نوبل در ادبیات است.

این مقاله قبلاً در سایت دویچه وله نشر شده است.

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

کچالو چگونه به افغانستان آمد؟


نواب جبار خان، پدر کچالوی افغانستان / طراحی از واین در سال 1835

کچالو یکی از مهمترین محصولات غذایی بشر به شمار می رود. پس از گندم، برنج و جواری، چهارمین گیاه پراهمیت در سیستم غذایی جهان کچالو است. طبق آمارهای سازمان ملل، طی اولین دهه ی قرن بیست و یکم، هر شهروند جهان به طور اوسط سالانه 33 کیلو کچالو مصرف کرده است. در افغانستان، کچالو احتمالاً پس از نان گندم، رایج ترین غذایی است که مردم با آن شکم های شان را سیر می کنند. انگلیسیها در قرن 19 میلادی کچالو را به افغانستان آوردند.

خاستگاه اصلی
خاستگاه کچالو کشور پرو در آمریکای لاتین است. دانشمندان بقایای کچالو را در قسمت هایی از این کشور کشف کرده اند که قدمت آنها به 500 سال قبل از میلاد میرسد. در آن زمان، مردمانی که در امپراطوری «اینکا» در آن مناطق زنده گی می کردند، نه تنها کچالو را می کاشتند و می خوردند؛ بلکه آن را عبادت نیز می کردند. آنها کچالو را خشک می کردند و در هنگام سفرهای طولانی با خود می بردند، گذشته از این، گدام های بزرگی از کچالو ساخته بودند که در سالهای قحطی و خشکسالی از آنها استفاده می کردند. مردم پرو در آن زمان کچالو را «papas» می گفتند و تا هنوز به همین نام آن را می شناسند.

چندین قرن طول کشید تا کچالو به دیگر نقاط دنیا برسد. استعمارگران اسپانیایی در قرن 16 میلادی، نخستین اروپایی هایی بودند که در جستجوی طلا پا به سرزمین های آمریکای جنوبی نهادند. در سال 1565 یک فاتح اسپانیایی بنام گونزالو کویسادا (1499-1579) وقتی از یافتن طلا در پرو ناامید شد، با خود کچالو به اسپانیا آورد. بسیار زود اسپانیایی ها به اهمیت غذایی این گیاه پی بردند و پس از آن کشتی های بزرگی از کچالو به طرف اروپا رهسپار شدند.

برای اولین بار در سال 1585 بود که کچالو به بریتانیا رسید، در 1587 آلمانی ها با کچالو آشنا شدند و در سال 1600 فرانسوی ها مزه ی کچالو را درک کردند. طی همین سالها تقریباً تمام کشورهای اروپایی با کچالو آشنا شده بودند. ولی این گیاه به صورت بسیار محدود توسط کشاورزان کوچک کشت می شد و بیشتر به عنوان خوراک حیوانات از آن استفاده می کردند. فقط برخی فقرا آن را می خوردند و برای بقیه کچالو یک گیاه خطرناک بود که باید از آن دوری می کردند. در سال 1589 در بریتانیا، سر والتر رالی (1552-1618) یک مورخ و سیاح مشهور یک قوده کچالو را همراه با برگهایش به عنوان تحفه به دربار ملکه الیزابت اول تقدیم کرد. آشپزهای دربار چون پیش از این با چنین چیزی برخورد نکرده بودند نمی دانشتند آن را چگونه پخته کنند. انها برگهای سبز و تازه ی گیاه را جدا کردند و بیخ های بزرگ و زرد رنگ آن را دور ریختند. آشپزها از همان برگها (که بسیار سمی و خطرناک است) غذایی ساختند و به درباریان دادند که باعث شد همه مریض شوند. پس از این حادثه، ورود کچالو به دربار بریتانیا ممنوع شد.

در فرانسه هم کچالو روزهای سختی را گذراند تا به محبوبیت برسد. دولت فرانسه در اوایل قرن 17 میلادی اعلامیه ای نشر کرد و گفت چون کچالو باعث جذام می شود، کشت این گیاه در خاک فرانسه ممنوع است. ولی کم کم کچالو راهش را به دل فرانسوی ها باز کرد تا جاییکه در اواخر قرن 18 میلادی ملکه ماری آنتوانت زن لویی شانزدهم در بعضی مهمانی های مجلل، گل کچالو به موهایش می بست. در ابتدا کچالو غذای مردمان فقیر بود و طبقه اشراف آن را نمی خوردند، ولی به تدریج این رویه تغییر کرد. از اوایل قرن 19 به بعد، فرانسه خود یکی از تولیدکننده گان بزرگ کچالو بود و این غذا که قبلاً باعث جذام پنداشته می شد، بر سر دسترخوان هر فرانسوی قرار گرفت.

دو رویداد باعث شد که کچالو در اروپا به محبوبیت زیادی برسد: اول قحطی سالهای 1770 و دوم انقلاب صنعتی در قرن 19 میلادی. در اوایل سالهای 1770 قحطی کم سابقه یی کشورهای اروپایی را با کمبود مواد غذایی مواجه کرد. یکی از دلایل قحطی سرمای شدیدی بود که دیگر محصولات زراعتی را از بین برد ولی به کچالو آسیبی رسانده نتوانست. برای مبارزه با قحطی، دولت های اروپایی به شکل وسیعی به کشت و توزیع کچالو روی آوردند و از این طریق سالهای سخت گرسنگی و سرما را پشت سر گذاشتند؛ سرمایی که به «عصر یخ کوچک» معروف است. پس از این بحران بود که کچالو در فرهنگ غذایی مردم اروپا جایگاه ویژه یی پیدا کرد. دومین عاملی که باعث گسترش کچالو شد انقلاب صنعتی در انگلستان قرن 19 بود. کچالو که به عنوان یک منبع غنی غذایی باعث کاهش مرگ و میر در زمان قحطی و مرضهای واگیر شده بود، منجر به رشد جمعیت در کشورهای اروپایی شد که اکثر آنها در قرن 19 به فابریکه ها به کار گماشته شدند. در آن زمان فابریکه های زیادی در آن کشورها به فعالیت آغاز کرده بودند و به لشکر بزرگی از کارگران نیاز بود. کچالو به خاطر ارزان بودن و ساده بودن کشت آن، به غذای اصلی کارگران بریتانیا در دوران انقلاب صنعتی تبدیل شده بود، طوری که از آن به عنوان سوخت ماشین انقلاب صنعتی نام می برند. فریدریش انگلیس رفیق کارل مارکس، اهمیت تاریخی کچالو را در انقلاب صنعتی برابر آهن می داند.

کچالو در افغانستان
کچالو را انگلیسی ها در زمان امیر دوست محمد خان به افغانستان معرفی کردند. امیر دوست محمد خان برادری داشت بنام نواب جبار خان که دیپلماتها و جاسوسان انگلیسی او را «دوست فرنگی ها» لقب داده بودند. هر انگلیسی که به کابل می آمد (به شمول هیئت الکساندر برنس)، نواب جبار خان میزبان او می شد و او را در قلعه ی بزرگش در غرب کابل جای میداد. نواب جبار خان کسی است که تخم کچالو را از انگلیسی ها گرفت و برای اولین بار در افغانستان این گیاه را کشت کرد. غرب کابل در آن سالها هنوز بخشی از شهر کابل محسوب نمی شد و مشهور به «دره چهارده» بود. قلعه جبار خان یکی از قلعه هایی بود که در این منطقه وجود داشت و تا هنوز در آخر دشت برچی منطقه ای را به نام «قلعه جبار خان» می خوانند. به احتمال قوی زمین های اطراف این قلعه، نخستین مزرعه ی کچالوی افغانستان بوده اند.

برای اولین بار گادفری توماس واین، سیاح انگلیسی که در سال 1835 میلادی به کابل سفر کرد از وجود کچالو در افغانستان سخن می گوید. او که مانند دیگر انگلیسی ها مهمان نواب بود، در سفرنامه اش می نویسد که کپیتان کلود مارتین وید، نماینده انگلیس در لودیانه تخم کچالو را برای نواب جبار خان فرستاده و او در کابل آن را کشت کرده است. لودیانه شهری است در ایالت پنجاب هند که در آن زمان از اهمیت زیادی برخوردار بود. شاه شجاع در آخرین سالهای اقامت طولانی اش در هند، در این شهر زنده گی می کرد و با کاپیتان وید و دیگر انگلیسی ها رابطه ی نزدیکی داشت.

نواب جبار خان نیز با کاپیتان وید رابطه ی خوبی داشت. او پسر کلانش عبدالغیاث خان را برای فراگیری زبان انگلیسی به آنجا فرستاده بود. کاپیتان وید در لودیانه یک مکتب کوچکی تاسیس کرده بود که در آن برای متعلمین زبان انگلیسی درس می داد. با توجه به اینکه کاپتان وید از سال 1823 در لودیانه مستقر شده بود، احتمال می رود که او تخم کچالو را از طریق پسر نواب بین سالهای 1823-1834 به او فرستاده بوده است. چون مطابق نوشته غلام محمد غبار و سفرنامه آقای واین، نواب «چندین سال» قبل از آمدن الکساندر برنس در 1832 به کابل، پسرش را به لودیانه فرستاده بود.

گادفری توماس واین درباره نواب می نویسد، که او مردی است که نه خواندن می داند و نه نوشتن، ولی طی 16 سال گذشته همواره از دیپلماتهای انگلیسی شنیده است که نواب شیفته ی انگلیس هاست و دوست دارد کمپنی هند شرقی کابل را تصرف نماید. در قسمتی از سفرنامه اش می گوید، روزی نواب به خاطر خودشیرینی نزد او و چارلز میسون که در ان زمان خبرچین دولت هند در کابل بود به میگساری پرداخت. طوری که سه پیاله بزرگ «برندی» را با آب مخلوط کرد و در کمتر از نیم ساعت سر کشید. همین علاقه اش به انگلیسی ها بود که پسرش را برای فراگیری زبان آنها به لودیانه فرستاد و خودش مهماندار سخاوتمند مردان انگلیسی در کابل شد. ولی در عوض، انگلیسی ها به او کچالو را دادند که بدون شک فایده اش بیشتر از برندی است.

نام کچالو در زبانهای افغانستان، مثل برخی کلمات دیگر، از هند آمده است. البته در هند به کچالو «آلو» می گویند، و چیزی را که ما بنام کچالو می شناسیم، در مناطقی از هند به غذای خاصی گفته می شود که آن را از کچالو می سازند. در واقع در افغانستان، نام آن غذا روی این گیاه گذاشته شده است و تا هنوز ما آن را استفاده می کنیم. احتمالاً عبدالغیاث خان پسر نواب که در لودیانه با غذای «کچالو» آشنا بوده است، این نام را به کابل می آورد ولی کم کم به اشتباه روی خود گیاه اطلاق می شود.

در هند کچالو را پرتگالی ها در اوایل قرن 17 میلادی در سواحل غربی این کشور معرفی کردند. تاجران انگلیسی اما در اواخر آن قرن کچالو را به مناطق بنگال و برخی ایالات های دیگر هند بردند. از همین روست که در قسمت هایی از هند به کچالو «پتاتا / پتاته» می گویند که از کلمه اسپانیایی «patata» گرفته شده است؛ ولی در قسمت های دیگر کشور که کچالو را از طریق انگلیسی ها شناخته اند به آن «آلو» می گویند، که وجه تسمیه ی آن زیاد واضح نیست.

ایرانی ها نیز توسط انگلیسی ها با کچالو آشنا شدند. سر جان ملکوم، حاکم انگلیسی بمبئی در ماموریت دومش به ایران در اواسط حکمرانی فتح علیشاه قاجار (1797-1834)، با خود سی خریطه تخم کچالو برد و در بین راه برای کشاورزان تقسیم می کرد و کتابچه یی را نیز جهت رهنمایی کشت آن به آنان می داد. مردم ایران برای مدت زیادی نامی برای این گیاه عجیب نداشتند؛ از همین رو به آن «آلوی ملکوم» می گفتند. تا هنوز در قسمتهایی از ایران به کچالو آلو می گویند، نامی که انگلیسی ها از هند آن را به ایران بردند. سالها بعد زماینکه ایرانی ها با کشور فرانسه روابط فرهنگی و سیاسی برقرار کردند، جای «آلوی ملکوم» را «سیب زمینی» گرفت که ترجمه ی تحت اللفظی «pomme de terre»، نام فرانسوی آن است.

مزه ی کچالو
کچالو مزه ی خاصی ندارد؛ نه تلخ است، نه تند است، نه شور است و نه شیرین. مزه ی کچالو در بی مزه گی آن است. کچالو چیزی است که در هر غذایی که اضافه کنید مزه ی همان غذا را بر می دارد، این یکی از عوامل محبوبیت کچالو است. دیگر نکات قوت این محصول غذایی آسان بودن کشت آن است که در هر اقلیمی می شود آن را کشت کرد و حاصل گرفت، خاصیت غذایی و ویتامینهای زیادی دارد و گذشته از همه، از نگاه حجم فزیکی نیز طوری است که انسان را زود سیر می کند و برای کشورهای فقیر منبع غذایی بسیار مناسبی به شمار می آید.

امروزه چین، هند و روسیه کلان ترین تولید کننده گان کچالو در جهان هستند. در افغانستان کچالوی بامیان بسیار مشهور است. هر چند در ولایت های کابل، وردک و ننگرهار نیز کچالو کشت می شود. دقیقاً معلوم نیست که کچالوهای نواب جبار خان چگونه از قلعه اش در غرب کابل به دیگر مناطق افغانستان راه یافت، ولی میدانیم که اگر این «دوست فرنگی ها» نبود باید چندین دهه ی دیگر صبر می کردیم تا مزه ی کچالو به کام ما می نشست.

(نسخه خلاصه تر این مقاله قبلا در سایت دویچه وله نشر شده است.)

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

ایرانی ها در ویکیپدیا

برای مقدمه ی پایان نامه ام من باید نکاتی درباره تاریخ افغانستان بنویسم. به این خاطر کتابهای تاریخی زیادی را این روزها مرور میکنم. گاهی برای یافتن خلاصه حوادثی که طی یک سلسله پادشاهی اتفاق افتاده است به دایره المعارف آنلاین ویکیپدیا هم سری می زنم.

چیزی که مرا بسیار متعجب کرده است، فعالیت بی نظیر دوستان ایرانی ما در مدخلهای تاریخی ویکیپدیا است. در این مقالات تمام شاهان، شعرا، و حکمایی که از افغانستان امروز برخواسته اند با تاکید عجیب به عنوان «فارس» معرفی شده اند. از مولانا و ابن سینا گرفته تا البیرونی و فارابی، حتا سلسله هایی که از بلخ برخواسته اند هم ایرانی و فارس معرفی شده اند و فقط به ترکان غزنوی کمی رحم کرده اند و آنها را «فارسیزه» شده معرفی کرده اند. مرجع تمام این «فارسی» هارا هم مقالات آنلاین دیگر نویسنده گان ایرانی قرار داده اند.

مشکل از اینجاست که ایرانیها فکر میکنند افغانستان همیشه جزئی از ایران بوده است، در حالیکه این درست نیست. کوروش 500 سال قبل از میلاد به افغانستان حمله کرد و پس از سالها جنگ موفق شد این سرزمین را تصرف کند و آن را به سرزمین خودش وصل کند. 200 سال بعدش یعنی در 300 قبل از میلاد اسکندر کبیر آمد و نه تنها افغانستان را از چنگ او خلاص کرد حتا ایران هم متصرف شد. ولی طی دوصد سال حکومت فارس ها در افغانستان، مطابق آنچه که غبار نوشته است، دین زرتشت از بلخ به ایران رفت و سیستم های نوین حکومت داری و کشاورزی از ایران به افغانستان آمد. پس از اسکندر مرز بین ایران و افغانستان همیشه در حال تغییر بود ولی همیشه این مرز وجود داشت. از نگاه فرهنگی هم ایران شباهتی به افغانستان ندارد. فقط قسمت غربی افغانستان یعنی هرات تا حدودی به خاطر نزدیکی جغرافیایی متاثر از فرهنگ ایرانی است ولی حتا همین شهر نیز در قرنهای 15 تا 18 میلادی 13 بار بین ایران و افغانستان رد و بدل شده است.

کوه هندوکش که شمال و جنوب افغانستان را از هم جدا میکند، نه تنها بر جغرافیای منطقه تاثیر گذاشته است بلکه حتا از نگاه فرهنگی نیز بین شمال و جنوب فاصله انداخته است. شمال هندوکش بیشتر متمایل به فرهنگ ماوراءالنهر است یعنی بخارا و سمرقند و جنوب هندوکش مثل کابل و کندهار و جلال آباد متاثر از هند است و هرات متاثر از ایران. نکته یی که میخواهم بگویم این است که برخلاف عقیده ی دوستان ایرانی ما بلخ هیچگاه بخشی از ایران نبوده است. مردم بلخ در طول تاریخ مردم ترک و مغول بوده اند و زبان فارسی همیشه به عنوان زبان دربار در حکومتهای ترک مورد استفاده بوده است. ایرانی ها که به حد نژادپرستانه یی به «خون پاک آریایی» شان افتخار میکنند، این نکته را فراموش کرده اند که شمال هندوکش (بلخ و فاریاب و بخارا و سمرقند) پس از قرن هشتم میلادی تا قرن هژدهم همواره زادگاه و پایگاه مردمانی بوده است که هیچ ربطی به آریایی ها ندارند.

در ویکیپدیا به شکل سوال برانگیزی کوشش شده است که در مقالاتی که به این موضوعات می پردازد از نام «افغانستان» استفاده نشود. شیوه ی بیان و ساختار جملات طوری انتخاب شده است که تا حد ممکن هر چه خوبان همه دارند به ایران امروزی نسبت داده شود و از آوردن نام افغانستان پرهیز شود. چند سال پیش وقتی روزنامه گاردین در فهرست صد کتاب برتر تاریخ، مثنوی را نیز شامل کرد و شاعر آن را از افغانستان معرفی کرد، داد ایرانی ها بیرون شد که وای یک آریایی را افغانی ها دزدی کرده اند مولانا ایرانی است. هرچند زبان ما مشترک است و همسایه هستیم، ولی دلیل نمی شود که هر کس فارسی گفت ایرانی است، در حالیکه طبق شواهد تاریخی زبان فارسی از افغانستان به ایران رفته است. چند روز پیش یک ایرانی داخل بس به من می گوید: «شما خیلی فارسی قشنگ صبحت میکنید، از کجا یاد گرفته اید؟» گفتم «من این زبان را یاد نگرفته ام، فارسی زبان مادری من است من از افغانستان هستم.» دیدم از تعجب چشمهایش کلان شد، در حالیکه باید چشمهای من از تعجب کلان می شد.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

عادات نوشتن

هر کسی برای نوشتن عاداتی دارد و آدابی. گابریل گارسیا مارکز در مصاحبه ای گفته بود، زمانیکه در هنگام تایپ کردن روی ماشین تحریرش مرتکب اشتباه می شود، نمی تواند فقط همان اشتباه را اصلاح کند، او باید تمام آنچه را که در آن صفحه نوشته است پاره کند و دور بیاندازد. مشهور است که تولستوی نیز در نوشتن وسواس زیادی داشته و کتاب عظیم جنگ و صلح را بیست بار بازنویسی کرده بود. این کار البته فقط از آدمی چون او برمی آید. البته یک نکته را باید بگویم که بازنویسی کردن از نوشتن آسان تر است و آدم نیاز به انگیزه و الهام زیادی ندارد. در جایی از یک نویسنده ی دیگر خوانده بودم که گفته بود "من نویسنده ی خوبی نیستم ولی بازنویس خوبی هستم". من هم نه تنها در حک و اصلاح کردن نوشته ی خودم (و یا از دیگران) مشکلی ندارم بلکه لذت هم می برم، به خصوص که خود را گاهی مثل یک قصاب احساس میکنم!

در کتاب خیابان یک طرفه، والتر بنجامین می گوید هیچ نوشته یی را کامل فرض نکن اگر از اول شب تا گل صبح روی آن کار نکرده باشی. عادت نوشتن در شب هرچند کمی سخت است ولی بسیار پربار است. این را من تجربه کرده ام. به خصوص بعد از ساعت 2 صبح که خواب بر چشم های انسان سنگینی می کند، ذهن بسیار فعال شده و دروازه های الهام به روی انسان باز میشود.

برای من یکی از بخش های مهم نوشته پاراگراف اول آن است. اگر نتوانم پاراگراف اول را به آن شکلی که می خواهم بنویسم من نمی توانم حتا یک کلمه دیگر بنویسم. گاهی برای یک کارخانگی 10 روز وقت دارم، طی هشت روز اول فقط یک پاراگراف اول را می نویسم و دو روز آخر ده صفحه بعدی را. این روش خیلی خطرناکی است ولی عادتی است که نمی توانم از خود دور کنم. پاراگراف آخر هم برای من خیلی مهم است، گاهی شده که فقط دو پاراگراف اول و آخر را نوشته ام و بعد مانده ام که این وسط را با چی پر کنم!

عادت دیگرم در نوشتن (و خواندن) این است که باید در یک مکان شلوغ و پر سر و صدا باشم. جایی که ساکت است مثل کتابخانه برای من خوب نیست و زود تمرکزم را از دست می دهم. ولی در یک کافی شاپ یا سالون عمومی دانشگاه که سر و صدا و رفت و آمد مردم زیاد است، می توانم بهتر تمرکز کنم. در واقع سر و صدای مردم مثل یک آهنگ پسزمینه می تواند برایم آرامش خیال بدهد. البته قبول دارم که شاید نود در صد مردم بر خلاف من فکر کنند، ولی من هیاهو را از سکوت بیشتر دوست دارم - حداقل در هنگام خواندن و نوشتن.

عادت دیگرم این است که با شکم گرسنه نوشته نمی توانم ولی خوانده می توانم. از نوشیندنی ها گاهی کافی و گاهی چای سبز و گاهی بیر می تواند به من کند، به خصوص این آخری! از بعضی ها شنیده ام که چرس کشیدن هم برای تمرکز هنگام نوشتن خوب است ولی امتحان نکرده ام، هیچ دوست چرسی ندارم که مرا از آن دم مسیحایی مستفید کند.

این حرفهای پراکنده را برای این نوشتم که این روزها با نوشتن یک پایان نامه سروکله می زنم و بسیار دچار بی انگیزه گی هستم. گاهی می نشینم و با خود فکر میکنم که چه چیزی باعث دلسردی ام شده و در واقع آن ترس پنهانی که در ته قلبم خانه گرفته چیست؟ شاید یکی از راه های فایق آمدن به این مشکلات تغییر برخی از عادات است. بعضی ها مثل مایکل مورکاک نویسنده رمان های علمی-تخیلی که در مصاحبه با گاردین گفته است روز 15.000 کلمه می نویسد واقعاً باعث حیرت می شوند و میخواهم بدانم عادات نوشتن آنها چیست، به خصوص می خواهم بدانم که آنها چی می کشند!؟