۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

قبض قلمی

دچار قبض قلمی شده ام، مدتی است مبارزه میکنم تا فصلی از رساله ماستری ام را بنویسم
ولی همچنان در خم کوچه ی اول بند مانده ام. کسی کدام دوایی برای این درد بلد نیست؟ ثواب می شود!

برخلاف آنچه بسیاری ها شاید فکر کنند، من در نوشتن بسیار تنبل هستم و جانم کنده می شود تا یک پاراگراف بنویسم. ضعفهای دیگری هم دارم که یکی اش پراکنده گی فکری ام است. من نمی توانم روی یک چیز تمرکز کنم و بسیار زود از آن خسته می شوم و می پرم روی یک چیز دیگر! شش کتاب نیمه تمام دارم که هنوز یکی را تا آخر نخوانده دیگری را باز میکنم و همزمان به هر کدامش سرک می کشم. گاهی اصلاً قصه ها را فراموش میکنم و مجبور می شوم چندین صفحه قبل را هم بخوانم تا دوباره حوادث قصه به یادم بیاید.

خلاصه یک مرض دارم که نمیدانم نامش چیست؟ به علی امیری حسودی ام می شود، وقتی در کابل می دیدم که یک مقاله سه - چهار صفحه یی را در یک جلسه می نوشت و تا تمام نمی کرد از جایش بلند نمی شد. من اگر چهل سال نان بی نمک بخورم هم نمی توانم مثل او بنویسم. (البته او هم از زمانیکه روزنامه دار شده به خاطر انبوه نویسی رو به چرندیات نویسی روی آورده است).

اسد بودا که مثل سگ می نویسد، قدرت تخیل اسد را کمتر شاعری دارد. من حیرانم چرا او شاعر یا رمان نویس نشده است. توانایی تحلیل و تجزیه و نگاه شاعرانه هر دو در یک آدم جمع شدن بسیار نادر است.

خلاصه این روزها بسیار خودم را بدبخت احساس می کنم، دیشب با یک همصنفی دوران مکتب ابتدائیه ام که حالا در بادغیس کار میکند چت کردم و خاطرات دوران کودکی را مرور کردیم و درباره دخترهای همسایه قصه کردیم و از اخبار و شایعات جدید در قریه ازش پرسان کردم تا کمی حالم جور شود ولی زیاد کمک نکرد. دوستان کابلی ام را هم یاد کرده ام و در یک کلام دنیا زیاد به کام نیست، به خصوص که امروز یک جنگ لفظی هم با کسی کرده ام. از شیطان میخواهم به دادم برسد. آمین!

۱۲ نظر:

  1. من همچین وضعی را تجربه کرده ام. پیشنهاد من این است که همزمان چند تا کار را انجام ندهید. شاید پیش از این می توانستید همزمان چند کار را به خوبی پیش ببرید. اما حالا روی یک یا تعداد کمی کار تمرکز کنید. به محض این که یکی از این کارها را به خوبی و در حدی که راضی تان کند، انجام دهید و به پایان برسانید، دوباره برمی گردید به وضعیت خوشایند قبلی و فعالیت هایتان بیشتر می شود و جناب تمرکز هم حالش خوب می شود. اما اگر همین طور پیش بروید، ممکن است بیشتر و عمیق تر در گل فرو بروید. این فقط پیشنهاد بود. درستی و نادرستی اش را خود شما قضاوت کنید.

    پاسخحذف
  2. این داستان زنده گی من است :)
    گاهی فقط زمان می برد تا بتوانید دوباره بنویسید. گاهی باید فقط نشست و خود را مجبور به شروع کرد. گاهی دوستان میتوانند مفید باشند مثلا من وقتی برای امتحان اقتصاد مجبور بودم درس بخوانم، از دوستم خواستم از من نظارت کند. هر چند ساعت بعد احوال می گرفت و می پرسید: خواندی؟ کجا رسانده ای؟
    هر کس از چیز متفاوتی انگیزه می گیرد. برای من مهمترین انگیزه داشتن رابطه خوب با استاد مشاورم است. آنقدر دوستش دارم که اعتماد او کمکم می کند کار کنم و از فکر نا امید کردن او وحشت می کنم. بنا بر این تمام تلاشم را می کنم که او کیفیت کارم را بپسندد.. چون او از نازنین ترین زنان جهان است.. و آزردنش به نظر من بدتر از کفر..:)
    به نظر می رسد نظم به ساکی انگیزه می دهد.. مهر به من.. شاید هم رقابت و یا یکی از این دو به شما..

    پاسخحذف
  3. گاهی هم بهتر است یک فصل را رها کرده و در عوض روی فصلی تمرکز کنید که نوشتنش را آسان یا لذتبخش می یابید.. من معمولا مقاله هایی را که برای صنف می نویسم، از نیمه آغاز می کنم. اول قلب قضیه را مینویسم بعد دوباره برمی گردم به شروع و ختم..

    پاسخحذف
  4. ساکی و شهرزاد از هر دویتان تشکر به خاطر ابراز همدردی. کمی خوشحال شدم وقتی دیدم دیگران هم با چنین روزهایی بی چارگی دچار می شوند و مه تنها نیستم!
    روشهایی که گفتین استفاده می کنم و امیدوارم کار کند. اگر نکرد به شیوه حضرت خیام به آب انگور پناه می برم!!!

    پاسخحذف
  5. سلام کریمی بیرار،
    من هم در کابل از تنبلی پوست دادم. آن گپ هایی که گفته بودی عملی کردم. منتظر اعلان هستم که برویم و امتحان بدهیم تا سواد زبان معلوم شود و بعد برویم که آیا ما را محیط اکادمیک میتواند اهلی تر بسازد یانه

    این روز ها این "دختر ورسی" مرا در یک اتاق در همسایگی اتاقش زندانی کرده است که فقط یک پنجره کوچک دارد که به سمت دانشگاه کاتب باز میشودو همیشه تاکید میکند که این ملت رنجدیده با هفت هزار سال تاریخش به من ضرورت دارد و باید خدمات روزمره عرضه کنم.

    مانده ام بین بودن و نبودن.شاید همه گاهی چنین میشود. ولی باید از این حالت سکون برآیم. دیر یا زود.

    خدا یا یک تغییر !

    پاسخحذف
  6. برای هم قبضی روغن زیتون درمان است... ولی بعد مصیبت تشناب رفتنهای متمادی با خودت...

    پاسخحذف
  7. علي جان براي اينكه تمركز حواس داشته باشيد خوب است كه قرص Nitalin استفاده كنيد. 

    پاسخحذف
  8. Dear Ali
    .I am sorry it is Ritalin tablet

    پاسخحذف
  9. Of cours you should see a GP first

    پاسخحذف
  10. علی جان سلام
    زیاد هم نگران نباش ، مشکلات و دردسرهای زندگی راهرکسی دارد ، بهرحال برایت آرزوی موفقیت دارم دوست من.

    پاسخحذف
  11. علی جان!
    فکر می کنم دغدغه های آشفتۀ دوران جوانی که کمتر منطق پذیر اند، شما را مانند هر جوان دیگر در پنجه اش اسیر داردو لزوماً چنین دورۀ ملتهب و آشفته را هم باید تجربه کنید. اما گونه های متفاوت چالش های زندگی و از جمله مورد شما را می توان "مستی ها و یا اظطراب دوران شباب" نام نهاد. موجی که لجه اش دامن این گروه سنی را باید بگیرد. این گونه ناملایماتی ها راه حل های متفاوب می طلبد.
    راه حلی که من برای شما سفارش می کنم، اندکی دشوار است و چیزی شبیه به "چله خوانی" می ماند. و آن ارجاع شما به " خویشِ" کشف ناشدۀ شما است. به خودِ نادیده، درک نکرده و پرت از چشم دل شما. این گزینه تا حدودی فلسفی و نحوۀ گویش آن هم دهن پر کن به نظر می آید. و اما اگر اندکی تامل کنید، در نگاه به درون "خود" شما "خودِ" دیگر می یابید. آن "خود" فراموش شده تر از "خود" فلسفی شما است که فلاسفه آن را "خود" واقعی می داند که همانا جوهرۀ وجودی "انسانیتِ" فرد است.
    بنده در سفارش خود به درون نگری، شمارا به شناسایی "خود" ی فرا می خوانم که برای شما مسؤلیت می آفریند و تعیین تکلیف می نماید. این "خود" فلسفی نیست بل "خودِ" اجتماعی است. شمارا در ظرف جامعۀکه در آن زاده شده اید و مردمی که بدان تعلعق دارید احاله می دهد، شما را در ظرف زمان شما می سنجد، اما نا صمیمانه شما را از جوانانِ هوس ناک جدا می سازد و نا رفیقانه بدون وصلتی به جایی تنهای تان می گذارد تا از "خود" برای "خود" چاره ای بر طلبی و راهی به "سویی" بری که مشتاقی منتظر رسیدنت هستند. این "راه" و این "سو" کجاست؟ با ارجاع به "خود" در این سیر اکتشافی، ناگهان چیزی در درون شما زنده خواهد شد و گوش شما نه مثل هر گوشی معمولی شنوای فریاد هایی خواهد شنید که سال ها بوده است از شنیدنش دور بوده اید و یا اصلاً چنین "شنید"ی را تجربه نه کرده بوده اید. این صدا ها اغلب آشنا اند. این صدا ها به صدای مادر خود تان آشنا است، به صدای برادر تان آشنا است، به صدای خواهر تان آشنا است و به صدای اطفال محله تان آشنااست. اما شنیدنش این بار برای شما رعشه آور است. چرا؟ چون هیچ یک آن نیستند که شما به آن مانستید شان. و آن جا است که لحظۀ تغییر و دیگر گونی را در وجود تان تجربه می کنید. نا گهان هراسان می شوید و درک می کنید که آن ها منتظر شمابوده اند اما شما کمتر می دانسته اید که این همه خلق به انتظار کمک شما بوده اند، اما نه می توانستید زود تر و با توان بیشتر اقدام کنید. این ندا ها که ندای اعقاب شمااست از نا کجا هایی برای شما فریاد می شوند که شما کم تر محل آنرا تشخیص می دهید. شاید از ارزگان، شاید بهسود، شاید دایه و فولاد و یا شاید... تسلسل شنید مداوم این ندا ها تلنگری می شوند تا تارِ "ساز" نشده ای روح و ضمیر شما را چنان بر دماند که هراسان برای تلافی وقت های ضایع شدۀ خود اقدام کنید، کارهای نیمه تمام به پایان برید، و کرختی های نا خواسته را از خود دور کنید؛ سرعت بگیرید، نگران تر شود و نیرویی در خود احساس کنید که هرگز آن را نه داشته اید و علاقه ای در خود ببینید که گاهی آن را تجربه نکرده بودید. این راه حل را هم تجربه کنید.
    من یکی از مریدان شمایم و دل بستۀ توان و لیاقت شما. نگذارید خود را چنان بیابید که نوشته اید. شما از سرزمین رنج های بی پایان، سر زمین درد های بی درمان، و از سرزمین "چهل دختران" هستید. ما بر آورده شدن امید های بر آورده نشدۀ مان را در قلم و قدم شما به انتظار نشسته ایم. ما به امید فردایی شب و روز بسر می کنیم که اولین اثر هنری "آقای کریمی" شکست استبداد و جهل را و حاکمیت عدالت و آگاهی را به نمایش بگذارد.

    پاسخحذف
  12. لطفاًنسخۀ فعلی را با نسخۀ قبلی تعویض کنید .سپاس گزارم


    علی جان!
    فکر می کنم دغدغه های آشفتۀ دوران جوانی که کمتر منطق پذیر اند، شما را مانند هر جوان دیگر در پنجه اش اسیر داردو لزوماً چنین دورۀ ملتهب و آشفته را هم باید تجربه کنید. اما گونه های متفاوت چالش های زندگی و از جمله مورد شما را می توان "مستی ها و یا اظطراب دوران شباب" نام نهاد. موجی که لجه اش دامن این گروه سنی را باید بگیرد. این گونه ناملایماتی ها راه حل های متفاوب می طلبد.
    راه حلی که من برای شما سفارش می کنم، اندکی دشوار است و چیزی شبیه به "چله خوانی" می ماند. و آن ارجاع شما به " خویشِ" کشف ناشدۀ شما است. به خودِ نادیده، درک نکرده و پرت از چشم دل شما. این گزینه تا حدودی فلسفی و نحوۀ گویش آن هم دهن پر کن به نظر می آید. و اما اگر اندکی تامل کنید، در نگاه به درون "خود" شما "خودِ" دیگر می یابید. آن "خود" فراموش شده تر از "خود" فلسفی شما است که فلاسفه آن را "خود" واقعی می داند که همانا جوهرۀ وجودی "انسانیتِ" فرد است.
    بنده در سفارش خود به درون نگری، شمارا به شناسایی "خود" ی فرا می خوانم که برای شما مسؤلیت می آفریند و تعیین تکلیف می نماید. این "خود" فلسفی نیست بل "خودِ" اجتماعی است. شمارا در ظرف جامعۀکه در آن زاده شده اید و مردمی که بدان تعلعق دارید احاله می دهد، شما را در ظرف زمان شما می سنجد، اما نا صمیمانه شما را از جوانانِ هوس ناک جدا می سازد و نا رفیقانه بدون وصلتی به جایی تنهای تان می گذارد تا از "خود" برای "خود" چاره ای بر طلبی و راهی به "سویی" بری که مشتاقانی منتظر رسیدنت هستند. این "راه" و این "سو" کجاست؟ با ارجاع به "خود" در این سیر اکتشافی، ناگهان چیزی در درون شما زنده خواهد شد و گوش شما نه مثل هر گوشی معمولی شنوای فریاد هایی خواهد شد که سال ها بوده است از شنیدنش یا دور بوده اید و یا اصلاً چنین "شنید"ی را تجربه نه کرده بوده اید. این صدا ها اغلب آشنا اند. این صدا ها به صدای مادر خود تان آشنا است، به صدای برادر تان آشنا است، به صدای خواهر تان آشنا است و به صدای اطفال محله تان آشنااست. اما شنیدنش این بار برای شما رعشه آور است. چرا؟ چون هیچ یک "آن" نیستند که شما به آن مانستید "شان". و آن جا است که لحظۀ تغییر و دیگر گونی را در وجود تان تجربه می کنید. نا گهان هراسان خواهید شد و درک خواهید کرد که "آن ها" منتظر شمابوده اند اما شما کمتر می دانسته اید که این همه خلق به کمک شما محتاج اند، اما نه می توانسته اید زود تر و با توان بیشتر اقدام کنید. این ندا ها که ندای اعقاب شمااست از نا کجا هایی برای شما فریاد می شوند که شما کم تر محل آنرا تشخیص می دهید. شاید از ارزگان، شاید بهسود، شاید دایه و فولاد و یا شاید... تسلسل شنید مداوم این ندا ها تلنگری می شوند تا تارِ "ساز" نشده ای روح و ضمیر شما را چنان بر دماند که هراسان برای تلافی وقت های ضایع شدۀ خود اقدام کنید، کارهای نیمه تمام به پایان برید، و کرختی های نا خواسته را از خود دور کنید؛ سرعت بگیرید، نگران تر شوید و نیرویی در خود احساس کنید که هرگز آن را نه داشته اید و علاقه ای در خود ببینید که گاهی آن را تجربه نکرده بوده اید. این راه حل را هم تجربه کنید.
    من یکی از مریدان شمایم و دل بستۀ توان و لیاقت شما. نگذارید خود را چنان بیابید که نوشته اید. شما از سرزمین رنج های بی پایان، سر زمین درد های بی درمان، و از سرزمین "چهل دختران" هستید. ما بر آورده شدن امید های بر آورده نشدۀ مان را در قلم و قدم شما به انتظار نشسته ایم. ما به امید فردایی شب و روز بسر می کنیم که اولین اثر هنری "آقای کریمی" شکست استبداد و جهل را به پرده آویزد و حاکمیت عدالت و آگاهی را به نمایش بگذارد.

    پاسخحذف