۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

عروسان بداقبال افغان؛ نگاهی به فلم «گره»

افغانستان یکی از بدترین کشورهای جهان برای زنان خوانده شده است. زنان افغان در درون و بیرون از خانه های شان مورد خشونت قرار می گیرند. ولی آیا فرار از افغانستان و پناه گرفتن در غرب و به معنای پایان رنج های زن افغان است؟ فضیله امیری، فلمساز افغان مقیم کانادا در آخرین فلمش سعی کرده است پاسخی برای این پرسش جستجو کند.
فلم 16 دقیقه یی «گره» پروژه دفاع دیپلم فضیله امیری است که به تازگی از دانشگاه هنر شهر هالیفکس در شرق کانادا فارغ شده است. مثل هر فلم دانشجویی دیگر، این فلم نیز با بودجه یی کوچک و امکانات محدود ساخته شده است؛ ولی آنچه که می تواند بیننده را تا آخر فلم سرگرم نگهدارد، داستان فلم است که از فرهنگ سنتی افغانی مایه می گیرد.

فلم درباره مرد جوانی است که به همراه مادرش در کانادا زندگی میکند. او کابل می رود و با دختر جوانی ازدواج میکند و او را با خود به کانادا می آورد. دختر افغان که به امید رسیدن به آزادی و حقوق برابر انسانی افغانستان را ترک می کند و به غرب می آید، با اولین مواجهه اش با خانواده داماد متوجه می شود که زیاد هم از افغانستان دور نشده است. او که قصد دارد درس بخواند و زندگی مستقلانه یی را همراه با شوهرش شروع کند، مجبور می شود خیال درس خواندن را از سر بیرون کند و فقط در خانه بنشیند. شوهر که یک قالین فروش است، او را مجبور می کند که به عنوان یک خدمتکار در خانه کار کند و در کنار آشپزی و پاک کاری، از مادر پیر و معلولش نیز نگهداری کند.

داستان این فلم چیزی است که مهاجرین افغان مقیم غرب با آن کاملاً آشنا هستند. چون داستان این فلم، داستان بسیاری از خانواده های آنان است. معمولاً یک مرد جوان افغان که در غرب کلان شده است، وقتی می خواهد ازدواج کند به افغانستان می رود. دلیلش بسیار واضح است: دختران افغان که در غرب بزرگ شده اند آدم های تحصیل کرده هستند که با حقوق خود آشنایی دارند. با چنین زنانی نمی شود به شیوه افغانی زندگی کرد. اما اگر با دختری از افغانستان ازدواج کنند، آن دختر از هیچ چیزی خبر ندارد. فقط کافی است که او را در خانه بگذاری و اجازه ندهی درس بخواند. این کار معمولا با حامله شدن عروس جوان انجام می شود. طوری که با آمدن به غرب دخترک باردار می شود و مجبور است در خانه بماند و بعد هم که بچه زایید، مجبور است در خانه نشسته و از او نگهداری کند. قبل از این که بتواند خود را تکان بدهد، متوجه می شود که فرزند دومش در راه است. البته این موضوع قابل تعمیم نیست، چون خانواده های بسیار زیادی هستند که با عروسان شان چنین رفتاری نمی کنند.

افغان های مقیم غرب، با آن که سال های متوالی در کشورهای آزاد زندگی کرده اند، ولی در بسیاری موارد فرهنگ بومی شان را از یاد نبرده اند. برخی از جنبه های این فرهنگ بومی - مثل رسم مهمان نوازی و پختن قابلی پلو، بسیار نیک و مفید است و باید حفظ شود؛ ولی بعضی از مردم فقط زن ستیزی و خشونت را به عنوان فرهنگ افغانی با خود به غرب آورده اند که البته بسیار دردسرساز است. آنچه که به عنوان نمونه در فلم خانم امیری می بینیم، مرد افغانی است که هم عشقش به قابلی و هم علاقه به زن ستیزی را با خود به غرب آورده است.

ناموس
این روزها در کانادا محاکمه یک خانواده افغان سرخط اخبار مطبوعات است. محمد شفیع به همراه پسر و زن دومش متهم هستند که سه دختر جوان و خانم اولش را به خاطر مسایل ناموسی کشته است. این جنجال قضایی مایه آبروریزی بسیاری از خانواده های افغان در کانادا شده است. این خبر تکان دهنده، بار دیگر مساله «ننگ و ناموس» در میان مهاجرین مسلمان را در مرکز بحث رسانه ها قرار داده است.

فرهنگ مردسالار و زن ستیز افغانی، قوی ترین نمودش را در خشنونت های خانوادگی نشان می دهد. مطابق گزارش های پولیس، محمد شفیع که چندین سال پیش به عنوان تاجر از دوبی به مونتریال آمده است، همیشه از رفتار دخترانش ناراضی بوده است. دو تا از دخترانش دوست پسر داشته اند و همیشه با لباس هایی که دیگر نوجوانان کانادایی می پوشند، به مکتب می رفته اند. محمد شفیع تصمیم می گیرد که هر سه دختر و زن اولش را داخل موتر گذاشته و همه را به داخل رودخانه غرق کند.

مرد جوانی که در فلم «گره» اجازه نمی دهد خانمش به مکتب رفته درس بخواند، نیز همان مشکل محمد شفیع را دارد. او نیز نمی خواهد زنش باسواد شود و با حقوقش آشنا گردد، چون در آن صورت او دیگر نمی تواند در خانه همرای او بدرفتاری کند و یا با او همچون یک ملکیت شخصی برخورد کند. اگر در دهات افغانستان در گذشته ها عقیده بر این بود که زن اگر سواد داشته باشد جادوگر می شود، برای مرد متعصب افغان مقیم غرب، زن باسواد خطری است علیه اقتدار مردانه او در خانه.

حقوق زندر سال های اخیر مساله حقوق بشر و به خصوص حقوق زنان وارد بحث های رسانه یی و سیاسی افغانستان شده است. هرچند ما در این ساحه شاهد تغییرات و رشد قابل ملاحظه یی بوده ایم ولی هنوز هم مخالفت های بسیار جدی با اصل حقوق زنان در افغانستان وجود دارد. بخشی از این مخالفت ها از سوی مراکز و شخصیت های دینی صورت می گیرند که عقیده دارند حقوق زنان یک پدیده غربی است و در جوامع اسلامی قابل تطبیق نیست. هنوز چندین برخورد خشونت آمیز در جریان اختلافات این دو دیدگاه به وجود آمده است که یکی از آنها دو سال پیش در جریان تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان رخ داد.

واقعیت اما این است که این قواعد اسلامی نیست که با آزادی زنان در امر آموزش و فعالیت های اجتماعی مخالف است، بل این فرهنگ قبیله یی افغانی است که زنان را در دام خود نگه داشته است. در اسلام بر تعلیم و تربیه زنان بسیار تاکید شده است، و نیز اجازه داده شده است که زنان همدوش مردان در فعالیت های اجتماعی سهم بگیرند. با وجود این همه، سادگی و سرسختی افغان ها باعث شده است که عقاید خرافی و نادرست قبیله یی را به عنوان احکام اسلامی بپذیرند.

طبق آمار رسمی، 57 درصد عروسان افغان طفل هستند، و 75 درصد اطفال افغان در خطر ازدواج اجباری و یا ازدواج پیش از وقت قرار دارند. خشونت علیه زن از کودکی شروع می شود، قبل از آن که کودکی او به پایان برسد، به خانه شوهر فرستاده می شود. چه در خانه پدر و چه در خانه شوهر، زن افغان از احترام و کرامتی که باید برخوردار نیست. خشونت همچون شبحی مسلط او را خانه به خانه و کشور به کشور دنبال می کند.

فضیله امیری تا هنوز چندین فلم کوتاه ساخته است که همه پروژه های دانشجویی او هستند. از این میان فلم «پای زیب» یکی از جدی ترین کارهای اوست که دو سال پیش آن را ساخت. در آن فلم نیز، داستان درباره زنان افغان است. شخصیت اصلی دو دختر نوجوان افغان هستند که به زور به یک مرد پیر قندهاری به شوهری داده شده اند. آنها ناامیدانه تلاش می کنند تا راهی بیابند و از شر شوهر خشن فرار کنند. این فلم و فلم «گره» هرچند یکی در قندهار اتفاق می افتد و دیگری در کانادا، ولی هر دو از یک پس زمینه مایه می گیرند. آن پس زمینه، شخصیت و اندیشه خود کارگردان است به عنوان یک دختر جوان افغان که داستان فلم هایش را یا در زندگی خودش و یا در زندگی نزدیکان اش تجربه کرده است.

عروس بداقبال فلم «گره» هر چند در نهایت موفق می شود پا از خانه بیرون بگذارد و به کمک یک دختر همسایه به جستجوی راهی برای فرار از خشونت های شوهرش بیابد، ولی داستان بسیاری از عروسان دیگر به این خوشی ختم نمی شود. بداقبالی عروسان افغان تا وقتی که فرهنگ خشونت و نابرابری از سوی مردان تقدیس می شود ادامه خواهد داشت.
.................
این مقاله قبلا اینجا نشر شده است.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

قصه هایی که نتوانستیم بگوییم: ده سال سینمای افغانستان (2001-2011)

افغانستان در ده سال گذشته شاهد تغییرات زیادی در عرصه های سیاست و اجتماع بوده است. آنچه که کمتر به آن پرداخته شده، عرصه های هنر و فرهنگ کشور است که متاثر از فضای سیاسی پس از طالبان، کاملاً دچار تحول شده اند. این مقاله می کوشد مروری داشته باشد بر فراز و فرودهای سینمای افغانستان در دهه یی که گذشت.

هنر حرام

اگر در دهه ی هشتاد میلادی هنر در افغانستان ماهیت ایدیولوژیک یافت، در دهه ی نود، تقریباً از صحنه حذف گردید. پس از سقوط دولت کمونیستی در سال 1992، دولت اسلامی برای مدتی از سینما برای تبلیغات جهادی استفاده کرد ولی آتش جنگ های داخلی مجال نداد تا سینمایی بر اساس عقاید جهادی و اسلامی ایجاد کند. اما دومین حکومت اسلامگرا در دهه ی نود، در اولین روزهای به قدرت رسیدن رابطه اش را با سینما کاملاً روشن کرد: سینما و تصویر حرام است. گروه طالبان طی پنج سال حکومت شان، افغانستان را به جایی رساند که محسن مخملباف آن را «کشوری بدون تصویر» نامید. طالبان سالون های سینما را بسته کردند، تلویزیون و عکاسی را ممنوع کردند و در برخی موارد مثل هرات، سالون سینما را تخریب و به جای آن مسجد ساختند. سختگیری های طالبان باعث شد تا فعالیت های هنری و فرهنگی در افغانستان به کلی فلج شود.

در اواخر سال 2001 وقتی دولت طالبان سقوط کرد، مردم افغانستان در شهرهای بزرگ اولین چیزی که پس از تراشیدن ریشهای شان انجام دادند، فعال کردن دوباره تلویزیونهای شان بود که سالها در زیرزمین خانه های شان مخفی کرده بودند. آن عده یی که تلویزیون نداشتند، به «ویدیو کلب» هایی هجوم آوردند که در گوشه و کنار شهر در زیر خیمه ها برپا شده بودند و فلمهای اکشن هندی و آمریکایی نشان می دادند. این ویدیو کلپ ها بیشتر از یک سال در شهرها دوام آوردند تا اینکه با سرازیر شدن تلویزیون های ارزان قیمت چینی و فراگیر شدن سی دی های تصویری، مردم اتاق نشیمن خانه های شان را به سالون سینما تبدیل کردند.

در این میان سینما گران افغان نیز بی کار ننشستند. با روی کار آمدن دولت جدید، تعدادی از فلمسازانی که بر اثر جنگها و خشونت مهاجر شده بودند به وطن بازگشتند و دست به ساختن چندین فلم کوچک و بزرگ زدند. اولین فلم جدی سینمای افغانستان پس از طالبان، فلم داستانی «اسامه» (2003) به کارگردانی صدیق برمک بود.

مخملبافیدن:

یکی از مهمترین شخصیت های سینمای افغانستان در ده سال اخیر یک ایرانی بوده است: محسن مخملباف.

مخملباف بیش از هر فلمساز افغان، در شکل گیری سینمای پس از طالبان در افغانستان نقش داشته است. او از زمانیکه در سال 2002 به کابل آمد و به صدیق برمک کمک کرد تا فلم «اسامه» را بسازد، تا کنون ارتباطش را با فلمسازان افغان حفظ کرده است. او، خانم و دو دخترش تا حال چندین فلم در افغانستان ساخته اند و چندین فلمساز افغان را در ساختن فلمهای شان یاری کرده اند. حال در افغانستان نسلی از فلمسازانی وجود دارند که تحت تاثیر مخملباف تربیه شده و فلم می سازند.

مخملباف شخصیت عجییبی دارد. او درسالهای ابتدای انقلاب اسلامی در ایران یکی از تندروترین عناصر انقلاب به حساب می رفت که بنا داشت همه چیز را اسلامی کند. مخملباف کاملاً به خاطر دلایل ایدیولوژیک فلمساز شد، او فلمساز شد تا پایه گذار سینمای اسلامی باشد. او به عنوان یک تیوریسن تندرو در مقاله یی نوشت: « ما امروزه خواه ناخواه مجبور از به‌کارگیری هنر هستیم. اگر ما از این سلاح موثر در جهت اهداف حقه خویش استفاده نکنیم دیگران آن را علیه ما به کار خواهند گرفت.....». او ضدغرب بود و تمام تاریخ هنر غربی را در سکس و سیاست خلاصه می کرد و به دیگران هشدار می داد که در آفرینش های هنری شان از این دو عنصر پرهیز کنند. اما سالها بعد خود شیفته ی سکس و سیاست شد و حتی فلمی ساخت به نام «سکس و فلسفه». او نه تنها در فلمهای خود، بلکه در سینمای افغانستان نیز عنصر سکس و سیاست را دخیل کرده است.

هرچند گفته میشود مخملباف پس از اینکه با سفر به غرب در دهه هشتاد میلادی عقاید و شخصیت اش به کلی تغییر کرده است؛ ولی واقعیت این است که مخملباف همان مخملباف سابق باقی ماند و هیچگاه تغییر نکرد، شاید بزرگترین تغییری که در او رخ داد تراشیدن ریش اش بود.
در افغانستان، تاثیر مخملباف بیش از همه روی فلمسازان شناخته شده ی کشور قابل مشاهده است. این فلمسازان که بیشتر در موسسه افغان فلم موقعیت دارند (صدیق برمک، لطیف احمدی و همایون پاییز) پس از آشنایی با مخملباف نگاه شان به سینما و فلمسازی دچار تحول شد. یک گروه از جوانان تازه نفس نیز که در ساختن فلمهای خانواده مخملباف با او همکاری داشته اند، به نحو شدیدی متاثر از مخملباف هستند (رازی محبی، مهدی ظفری، محمد حیدری، بصیر سیرت)، این گروه دوم به عنوان دستیار و هنماهنگ کننده با تیم مخملباف همکاری کرده اند و در این جریان مخملباف آنها را درس سینما داده است. این دو گروه از فلمسازان افغان بدنه اصلی سینمای غیرتجارتی افغانستان را شکل میدهند- هرچند گروه دوم جوان تر هستند و به منابع کمتری دسترسی دارند. بزرگترین مشخصه کارهای سینمایی این دو گروه، همان مشخصه ی اصلی سینمای مخملباف است: شعار دادن.

سینمای مخملباف و خانواده اش، سینمای شعارهای سیاسی و واقعیت های تخیل شده است که با تصاویر عجیب و اشارات سکسی عجین می شوند. او واقعیتهای افغانستان را بر اساس تیوری های بازاریابی که خود در کله اش پرورانده است تغییر میدهد و سعی میکند خود را به عنوان یک فعال حقوق بشر معرفی کند. او همانطور که هنر ایدیولوژیک را خوب شناخته بود، هنر جشنواره ای را نیز به خوبی شناخت و چندین سال جشنواره های غربی را با فلمهای علمی-تخیلی اش بازی داد. برای بسیاری ها مخملباف چیزی نیست جز یک مهملباف.

مخملبافی ترین فلم سینمای افغانستان تا کنون «اسامه» است. این فلم درباره شرایط زندگی زنان افغان در دوران طالبان است. در کنار «پیام» های سیاسی فلم، عنصر سکس نیز در این فلم به وفور یافت می شود: از دست رفتن بکارت دختر، برهنه شدن دختر در حمام عمومی، آموزش استنجا توسط ملا، غسل جنابت ملا و چندین مورد دیگر. فلم اسامه نخستین فلم جدی جشنواره ای در افغانستان که تحت تاثیر ایده های سینمایی و تجارتی مخملباف تولید شد. مخملباف که خود مسیر شهرت طلبی از راه سینما را پیموده بود، این مسیر را برای شاگردان افغانش نیز نشان داد. تا جایی که حالا بسیاری از فلمسازان افغان نه برای مخاطبین داخلی و نه هم برای آفرینش هنری فلم می سازند، بلکه به عنوان یک تاجر با حساب و کتاب فقط به مسایل مود روز علاقه دارند و درباره آنها فلم می سازند تا بتوانند در فستیوال های خارجی راه بیابند. هنر سینما به یک وسیله شعارهای سیاسی و روشنفکرانه تبدیل شده است. فلم جشنواره یی بلایی است که محسن مخملباف بر سینمای افغانستان نازل کرد.

سلیم شاهین:

در کنار رشد سینمای جشنواره یی در ده سال گذشته، سینمای عامه پسند را داریم که با پرچمداری سلیم شاهین گسترش قابل توجهی یافته است. سلیم شاهین نماد و نمونه ی سینمای عامه پسند افغانستان است: او خودشیفته است، بی سواد است، عاشق فلمهای هندی است، پهن است، کوتاه است، و تصورش از سینما رقصیدن با دختران بر لب جوی و زدن بوکسهایی است که مثل بمب صدا می دهد. سلیم شاهین قبل از طالبان هم فلم می ساخته است. او هنوز صدها فلم ساخته است که تقریباً همه ی شان شبیه هم هستند و هیچ پیشرفت قابل ملاحظه یی در آنها دیده نمی شود. باندهای مواد مخدر، خانهای ظالم، جوانانی بالباسهای بلبلی، دخترانی که نیم کیلو سرخه و سفیده به سر و روی شان مالیده اند مواد اصلی ساخت چنین فلمهایی است. فلم عامه پسند با موسیقی گوش خراش، تصاویر بی کیفیت، قصه های سست و بازی های بد تبدیل به وسیع ترین ژانر سینمایی افغنستان شده است.

در این ده سال چهره های تازه یی نیز به خیل سینماگران بازاری افزوده شده اند. آنهایی که پول بیشتر داشته اند توانسته اند وسایل بهتری کرایه کنند، دختران مقبول تری استخدام کنند و موترهای شیک تری در فلمهای شان نمایش بدهند مثل رسول ایمان، مسعود هاشمی، بصیر مجاهد و چندین تن دیگر. ولی همچنان سلیم شاهین پیشوا و پیشقدم سینمایی است که در میان قشری از جامعه افغانستان طرفداران زیادی دارد. طی سالهای اخیر، مسابقه ای بین این فلمسازان راه افتاده که هر کدام سعی میکنند به بمبئی بروند و همرای تولسی، سلمان خان، درمندر، اجی دیوگان و دیگر ستارگان بالیوودی عکس یادگاری بگیرند و بعد به کابل آمده و آنها را در برنامه های تلویزیونی نمایش بدهند و درباره اینکه چگونه فلان ستاره ی هندی همرای او احوالپرسی کرده و بغل کشی کرده است داد سخن بدهند. این گروه از فلمسازان افغان یگانه فلمسازانی هستند که توانسته اند منبع سرگرمی و تفریح برای مخاطبان شان باشند.

نسل ویدیو:

در سالهای دهه هشتاد و نود میلادی دستیابی به وسایل فلمسازی دشوار بود. هر کس که در حلقه ی افغان فلم قرار داشت می توانست فلم بسازد ولی بقیه فرصت های زیادی در اختیار نداشتند تا به فلمسازی روی بیاورند. پس از سقوط طالبان، انقلاب عظیم دیجیتال و رشد سریع تکنالوژی ویدیو در دنیا، فلمسازان افغان را نیز با روشهای ارزان فلمسازی آشنا کرد. کمره های ارزان قیمت و با کیفیت ویدیویی باعث بوجود آمدن نسل دیگری از فلمسازان در صحنه ی سینمای افغانستان شد: جوانان مستعد.

این جوانان که برخی از غرب برگشته اند (مثل صحرا کریمی) و برخی از مراکز آموزشی افغانستان ظهور کرده اند (گروه "جامپ کت" و اکثر فلمسازانی که از ورکشاپ های "آتلیه وران" برخواسته اند)، نه از مریدان محسن مخملباف به حساب می آیند و نه از مقلدین سلیم شاهین. اکثر اینها ساختن فلم را از یک معلم فلمسازی و به یاری خواندن کتابهای تیوریک سینما و تماشای فلمهای خارجی آموخته اند. فلمهای این جوانان بیشتر مستند و فلم کوتاه است که با امکانات محدود مالی تولید شده اند. در سالهای اخیر هرچند تب جشنواره دامن این جوانان جویای نام را نیز گرفته است، ولی زیبایی شناسی سینمایی شان متاثر از مخملباف نیست.

نتیجه ی این آزادی و رشد تکنالوژیک رشد مطبوعات سینمایی نیز بوده است. پس از مجله «سینما» که برای مدتی در کابل چاپ شد، دومین نشریه سینمایی پس از طالبان مجله ی «هنرمند» بود که از جانب نگارنده و برخی از دوستانم در اوایل سال 2007 به نشرات آغاز کرد و به شکل پراکنده تا اواسط 2008 ادامه یافت ولی به دلایلی که زمانی شاید توضیح داده خواهد شد، از ادامه فعالیت بازماند. برای رشد سینمای ملی وجود مطبوعات سینمایی که بتوانند با نقد و تحلیل فلمها هم به رشد هنرمندان کمک کنند و هم منبع آموزش برای عامه ی مردم باشند بسیار ضروری است. سینما یک زبان است و مانند هر زبان دیگری برای خواندن آن، داشتن سواد الزامی است. این سواد بصری فقط از راه آشنایی با وجوه مختلف تکنیکی و هنری سینما میسر است، که مطبوعات سینمایی باید منبع آن باشند. در ده سال گذشته، برخی از روزنامه ها و بسیاری از تلویزیونها و رادیوها نیز سعی کردند قسمتی از برنامه های شان را به مسایل سینمایی اختصاص بدهند.

اقتصاد سینما:

در تمام دنیا سینما در کنار اینکه هنر است یک صنعت نیز به شمار می آید. این صنعت مثل هر صنعت دیگری تابع قوانین بازار است: شما باید چیزی را تولید کنید، و بعد آن را بفروشید. این روند مستلزم این است که دست اندرکاران صنعت به خوبی بدانند مخاطبان شان به چه نوع کالاهایی علاقه دارند و در چه زمان به آن نیاز دارند.

در کنار اینکه از نگاه هنری سینمای ما فقیر است، از جنبه اقتصادی و تجارت نیز سینما و سینماگران ما دچار مشکل هستند. فلمسازان بازاری، بر اساس این عقیده که چون عامه مردم از فلم هندی خوششان می آید، آنها هم به تولید فلمهایی دست می زنند که بیشترین شباهت را از نگاه قصه و قصه گویی به فلم های هندی داشته باشند. بهترین فلمهای این گروه برای چند روز در سینما «پارک» و یا سینما «آریانا» به نمایش در می آیند ولی اکثر قریب به اتفاق فلمهای این گروه مستقیماً به بازار سی دی و دی وی دی عرضه می شوند. معمولاً درآمد حاصل از فروش این فلمها به سختی میتواند هزینه ی فلم بعدی فلمساز را جبران کند.

اما فلمسازان جشنواره یی افغانستان اصلاً دغدغه ی فروش فلمهای شان را ندارند، چون خود به خوبی می دانند که کسی حاضر به پرداخت پول برای تماشای فملهای آنان نخواهد بود – چه داخل افغانستان و چه در خارج. منبع اصلی درآمد این فلمسازان موسسات خیریه خارجی هستند. این فلمسازان معمولاً فلمنامه هایی آکنده از «پیام» های حقوق بشری و صلح گرایی می نویسند که جنبه ی شعاری شان بر جنبه های هنری شان قوی تر است. این فلمنامه ها را بعداً توسط واسطه های مختلف به موسسات خارجی غربی چه در کابل و چه خارج از افغانستان می رسانند و آنها را برای تمویل پروژه های شان متقاعد میکنند. پولی که از این راه بدست می آورند آنقدر هست که بتواند فلم را بسازد و کمی هم برای خود فلمساز باقی بماند. اگر فلمساز مهارت کافی در پنهان کردن شعارها و تقویت جنبه های هنری کارش داشته باشد، میتواند اثرش را به جشنواره های معتبر خارجی هم نمایش دهد که البته کمتر اتفاق می افتد.

صنعت «ان. جی. او.» در افغانستان که گفته می شود پروژه های انکشافی را در طی ده سال اخیر به انحطاط کشانده است، فلمسازان ما را نیز دچار عادت های بد ساخته است.

قصه هایی که نتوانستیم بگوییم:

پس از دو دهه جنگ و خشنونت و آوارگی در سال 2001 آرامش نسبی به افغانستان بازگشت. در این ده سال کارهای زیادی بود که باید نمی کردیم اما کردیم و کارهای زیادتری بود که باید می کردیم اما نکردیم. ده سال گذشته در تاریخ کشور ما به عنوان دهه ی فرصت های از دست رفته و امیدهای برباد رفته به یادها خواهد ماند. در سینما اما وضعیت از چه قرار بوده است؟ سینمای ما طی این دهه چه دست آوردی داشته است؟

سینما یک هنر روایی است. از این هنر تنها چیزی که توقع می رود قصه گفتن است - البته خوب قصه گفتن. در ده سالی که گذشت تنها چیزی که سینماگران ما از پس آن برآمده نتوانستند گفتن قصه هایی بود که سالهاست در دل مردم ما سنگینی میکند. قصه های جنگ و خشونت، خشم و وحشت و داغ و دریغ. ما پر از قصه بودیم ولی قصه گو نداشتیم. مشتی از سینماگران ما به شیوه ی محسن مخملباف به شعرسازی و شعارسازی های تصنعی روی آوردند و مشتی هم به نشخوار بالیوود ادامه دادند. اینان به جای رفتن به درون مردم برای بازگویی قصه های راستین، به شعارهای مد روز برای جلب توجه غربی ها پرداختند. ما بیشتر از هر روز دیگری امروز به سینماگران قصه گو نیاز داریم که بتوانند از فراموشی جمعی دردهای مردم جلو گیری کنند. ولی آنچه که فعلا نصیب ما شده است، گروهی است که فلمساختن را با مخملبافیدن و مهملبافیدن اشتباه گرفته اند.

...............
این مقاله قبلاً در اینجا نشر شده است.

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

راک و راکت: فستیوال موسیقی راک در کابل


در روز 14 سپتامبر، طالبان به مدت 20 ساعت مناطق مرکزی شهر کابل را آماج راکت و رگبار قرار دادند، فردای آن روز نخستین فستیوال موسیقی راک افغانستان افتتاح شد.

در کابل، شهری که به خاطر انفجار و انتحار مشهور است، گروهی از هنرمندان جوان با برپایی فستیوال موسیقی راک، سعی دارند با راکت پراکنی و دهشت افکنی مقابله کنند. سالهاست که کابل با جنگ و خشونت خو کرده است، چند روز پیش، طالبان به مدت دو روز شهر را به صحنه ی خونین نبرد خیابانی بدل کردند. با آنکه هنوز وحشت از راکت پرانی و جنگ در شهر حس می شود، «فستیوال موسیقی مدرن صدای آسیای میانه/ Sound Central» تصمیم دارد به مدت یک ماه از 15 سپتامبر تا 14 اکتبر با موسیقی راک، کابلی ها را سرگرم کند.

این فستیوال را تراویس بیرد یک استرالیایی بنیانگذاری کرده و مدیریت می کند. آقای بیرد که پس از سقوط طالبان ابتدا در موسسات خیریه در افغانستان کار می کرد، با همکاری یک زن انگلیسی و یک مرد سویدنی اولین گروه موسیقی راک را بنام «شهر سفید» در کابل ایجاد کردند و در محافل خصوصی خارجی ها در کابل می نوازند. آقای بیرد در قسمت فوتوژورنالیزم نیز جوانان افغان را برای مدتی در موسسه آینه تعلیم داده است. او در پایه گذرای «اسکتیستان» که بازی اسکیت را برای کودکان آموزش میدهد سهم گرفته و هنر نقاشی روی دیوار و یا گرافیتی را نیز در کابل معرفی کرده است. با برگزاری این فستیوال، او و همکارانش میخواهند هنرمندان آسیای میانه را به هم نزدیک کنند و با هنر موسیقی فضای جنگ زده ی شهر کابل را تغییر دهند.

قرار بود محفل افتتاحیه فستیوال در مرکز فرهنگی فرانسه برگزار شود که به خاطر تیراندازی های یک روز قبل از محفل، مسوولین مرکز فرهنگی فرانسه از میزبانی این محفل انصراف دادند. آن طور که در وبسایت رسمی فستیوال آمده است، حال قرار است محافل فستیوال در مکان های زیرزمینی مثل کافه ها و سالون های کوچک بر گزار شود و شرکت کنندگان هم فقط می توانند با تلفون و پیام تلفونی و شبکه های اجتماعی از مکان و زمان دقیق اجرا ها با خبر شده و دعوت شوند.

در کنار اجرای موسیقی توسط چندین گروه افغانی و خارجی، یکی از بخش های مهم این فستیوال، ورکشاپ هایی است که قرار است در زمینه تولید موسیقی، نوازنده گی گیتار، باس و درام برای علاقه مندان برگزار شود. هنرمندان جوان افغان به خوبی می توانند در این ورکشاپ ها از مهارت و دانش همتایان خارجی شان استفاده کنند.

نخستین راکرهای افغان
راک به عنوان یک ژانر موسیقی، در افغانستان تازه گی ندارد. شاید اولین راکر افغان احمدظاهر باشد که برای نخستین بار استفاده از سازهای غربی را در افغانستان عمومی کرد و ذایقه ی سنتی مردم افغانستان را نسبت به موسیقی مدرن تغییر داد. البته احمد ظاهر به خاطر اشعار کلاسیکی که در آثارش استفاده می کرد و نیز به خاطر تلفیق موسیقی محلی با موسیقی غربی، نمی تواند یک راکر به معنای غربی کلمه به شمار بیاید. او فقط توانست عناصری از موسیقی راک را به صحنه ی هنری افغانستان معرفی کند. او در زمانی می زیست که «الویس پرسلی» سلطان موسیقی راک در دهه 70 میلادی در اوج محبوبیت خود قرار داشت. احمدظاهر نه تنها در موسیقی، بلکه در فشن و لباس هم بسیار تحت تاثیر این ستاره ی آمریکایی بود، و به همین جهت تاثیر راک را در کارهای او می توان مشاهده کرد.

پس از احمد ظاهر هرچند استفاده از سازهای غربی در موسیقی افغانی همچنان ادامه یافت، ولی هیچگاه در افغانستان یک حرکت موسیقایی که متاثر از تحولات عرصه ی موسیقی در جهان باشد پدید نیامد. دلیلش شاید به قدرت رسیدن حکومت کمونیستی در دهه 80 میلادی باشد که رابطه افغانستان را با جهان بیرون (به استثنای شوروی) قطع کرد و هنرمندان افغانستان از قافله ی هنری جهان عقب ماندند. در دهه 90 که اسلامگراها به حکومت رسیدند، موسیقی افغانستان بیش از پیش به حاشیه رانده شد. در دهه 2000 با آزادی که جوانان افغان به دست آوردند و به خاطر رشد تکنالوژی ارتباطات، دوباره ما شاهد تاثیرگذاری روندهای جهانی موسیقی بر صحنه ی هنری افغانستان هستیم. تا جاییکه امروز در کابل چندین گروه موسیقی راک و پاپ و هیپ هاپ حضور دارند. مهاجرت نیز در رشد و تنوع موسیقی افغانی بسیار تاثیر داشته است. بسیاری از هنرمندانی که به غرب و دیگر نقاط جهان مهاجر شدند از محیطهای تازه تاثیر گرفتند و برخی از هنرمندان افغانی که در این کشورها بزرگ شده و تربیه شده اند، توانسته اند به خوبی میراث موسیقی اجدادی شان را با موسیقی مدرن غرب تلفیق کنند.

در دهه 2000 شاید اولین آهنگ راک افغانی که به زبان فارسی ساخته شد، آهنگ «سلام آلیک کابل» فرهاد دریا باشد. این آهنگ اولین تلاش جدی موسیقی افغانستان برای آشتی با موسیقی راک بود. فرهاد دریا که شهرتش را مدیون آهنگهای شاد و ملودیهای الهام گرفته از موسیقی محلی افغانی است، نتوانست با این آهنگ طرفداران سنتی اش را راضی کند. همان شد که «سلام آلیک»-- که بسیار خوب هم اجرا شده است و یکی از بهترین کارهای هنری دریا است -- اولین و آخرین آهنگ راک او باشد. اما در این دهه جوانان دیگری در عرصه ی موسیقی راک افغانستان ظهور کردند، که تقریباً همه ی شان قرار است در فستیوال راک کابل برنامه اجرا کنند.

راکرهایی که در فستیوال حضور دارند
پس از اولین آهنگ راک فرهاد دریا، گروه موسیقی «رویاهای کابل / Kabul Dreams»، منسجم ترین گروهی بود که در کابل ظهور کرد. این گروه که به سبک «ایندی راک» یا راک مستقل می خوانند متشکل از دو نوازنده و یک خواننده هستند. هر سه این هنرمندان جوانانی هسستند که بیشتر عمرشان را در مهاجرت گذاشته اند و موسیقی را نیز در هجرت یاد گرفته اند و به تازگی به کابل آمده اند. آنها بیشتر به زبان انگلیسی میخوانند و در فستیوالها و مراسم نیمه- خصوصی که خارجیان مقیم کابل حضور دارند برنامه اجرا میکنند.

دومین گروه راک افغانی بنام «محل ناشناخته/ Unknown District» در سبک هیوی متال آهنگ میخوانند که یک از سبکهای فرعی موسیقی راک است. این گروه از سه جوان کابلی تشکلیل شده است که برخی آهنگهای مشهور غربی را در کافه های شهر کابل بازخوانی می کنند. هرچند به عنوان نخستین حرکت هیوی متال در صحنه راک افغانستان کارشان قابل قدر است، ولی تا هنوز آهنگهای شان مثل تمرین های بسیار ناشیانه ی جوانانی می مانند که در زیرزمین خانه شان با گیتار بازی میکنند.

گروه سوم راک افغانی بنام «صفحه سفید» است که شاید تازه کارترین گروه باشد. آنها محصلین انستیوت ملی موسیقی کابل هستند که زیر نظر اساتید اروپایی با سازهای غربی آشنا شده اند. گروه صفحه سفید تا هنوز در چند فستیوال و محفل عمومی در کابل برنامه اجرا کرده اند.

گروه بعدی که در این فستیوال هنرنمایی خواهند کرد، «مورچه ها» هستند، یک گروه کوچک راک که از هرات برخواسته اند. این گروه از هنرمندان جوان هراتی، به خاطر قرابت جغرافیایی و فرهنگی با ایران، بیشتر از موسیقی زیرزمینی ایران متاثر هستند. آلبوم اول این گروه «گزارش اقلیت»، به سبک آهنگهای شاهین نجفی راکر/رپر ایرانی به مسایل سیاسی و اجتماعی می پردازد و حتا خواننده ی آلبوم، شکیب مصدق به سختی سعی میکند صدای شاهین نجفی را تقلید کند. این گروه با آنکه با تقلید و دنباله روی از موسیقی ایرانی شروع کرده است، باز هم توانسته است در میان جوانان افغان جایگاه خوبی دست و پا کنند. موسیقی زیرزمینی ایران بسیار غنی و متنوع است، و تاثیر پذیری از ایرانی ها میتواند به بدن کم جان موسیقی متفاوت افغانی نفس تازه یی بدمد.

گذشته از این گروه هایی که ساکن در افغانستان هستند، چند راکر افغان از خارج نیز قرار است در این فستیوال حضور بیابند (احتمال دارد برخی از آنها به علت حملات اخیر در کابل از شرکت در این فستیوال منصرف شوند). یکی از آنها آریانا دلاوری خواننده ی افغان مقیم لوس آنجلس است که در کنار فلمسازی آهنگ های تجربی راک نیز میخواند. فرشته، دیگر راکر افغان است که او هم در لوس آنجلس زنده گی میکند و نخستین آلبوم پاپ/راک اش را در سال 2008 عرضه کرده است. زهره آتش نیز مانند دو هنرپیشه قبلی از هنرمندان افغان مقیم آمریکاست و تا هنوز در سبک پست-پانک آهنگ هایی را اجرا کرده است. حضور این هنرمندان می تواند تجربه ی بسیار خوبی هم برای خودشان و هم برای مخاطبان کابلی شان باشد.

در کنار این گروه ها، راکرهای دیگری نیز از کشورهای همسایه افغانستان در این فستیوال حضور خواهند داشت: «بچه های پولدار بی چاره» یک گروه بلوز فولک از لاهور (پاکستان)، مارال یک خواننده زیرزمینی زن از تهران (ایران)، گروه موسیقی تجربی «اشکهای خورشید» از تاشکند (ازبکستان)، و گروه «الکتریکا» از آلماتی (قزاقستان). در کنار این گروه ها، چندین گروه موسیقی دیگر از آمریکا و کانادا و استرالیا در حمایت از راکرهای آسیای میانه به طور همزمان با فستیوال کابل، در نیویورک و لوس آنجلس برنامه هایی را اجرا خواهند کرد.

جنگ و راک
موسیقی از قدیم به عنوان یک ابزار جنگی توسط لشکرهای در حال نبرد استفاده می شده است. در میدان جنگ، همواره گروه هایی وجود داشته اند که با نواختن دهل روحیه جنگجویان را تقویت می کرده اند. دهل و ساز کم از کم به اندازه توپ و تانگ در میدان جنگ موثر بوده اند. در پشت صحنه های جنگ نیز موسیقی به عنوان یک ابزار تبلیغاتی در بخشیدن روحیه ی وحدت در میان مردم سهم زیادی داشته است.

در فضای کنونی افغانستان، موسیقی کاربردهای متفاتی دارد. طالبان هرچند از دهل و ساز استفاده نمی کند ولی با آواز خواندن بدون ساز سعی می کنند اشعار حماسی علیه «کفار» و «اشغالگران» بخوانند و جوانان بیشتری را به صفوف شان اضافه کنند. اردوی افغانستان نیز از قدیم صاحب ارکستر بوده است و با ساختن سازهای میهنی کوشش می کند حس وطنپرستانه سربازانش را تقویت کند. بیشتر خواننده گان افغان نیز به نحوی پیرو پالیسی حکومت در خصوص حمایت از اردوی ملی و تقویت وحدت ملی، گاه آهنگ هایی برای تبلیغات وطنپرستانه می خوانند. این موسیقی های تبلیغاتی بیشتر در ژانر موسیقی محلی و یا آهنگ های شاد و مهیج پاپ اجرا می شوند.

ولی موسیقی راک همیشه در تمام کشورها نوع سومی از موسیقی بوده است. این موسیقی صدای اعتراض کسانی است که به هیچ یک از طرفهای جنگ تعلق ندارند. آنها معترضینی هستند که به ذات جنگ و خشونت می تازند و به خاطرتاثیری که جنگ بر زندگی شان داشته است خواهان پایان خشونت هستند. راکرها در افغانستان تا حد زیادی به همین گروه سوم تعلق دارند، آنها جوانانی اند که نه از طالبان دل خوشی دارند و نه از حکومت افغانستان، آنها خود را فراموش شده و گیرافتاده در میان آتش این دو نیرو احساس میکنند.

در عراق دیگر کشوره جنگ زده ی منطقه ما نیز، هنرمندان راک از میان خاکستر جنگ و ترور سر برآورده اند. در سال 2007 فلم مستند «هیوی متال در بغداد» صحنه ی موسیقی راک بغداد را پس از جنگ به تصویر کشید که توانست صدای جوانان در حاشیه قرار داده ی شده عراقی را به مردم دیگر جهان برساند. چنین فلم مستندی را آقای تراویس بیرد قرار است درباره راکرهای افغان نیز بسازد.

راکرهای جوان افغان، از نسل پس از 11 سپتامبر افغانستان نمایندگی می کنند، جوانانی که تا هنوز باید تاوان اشتاباهات پدرانشان را بدهند. آنها هرچند به شکل ابتدایی، ولی توانسته اند صدای اعتراض این نسل را بلند کنند. موسیقی راک افغانستان حرکت جوانی است که تازه شروع شده است، سالها وقت خواهد گرفت تا موسیقی راک ما «سور» بگیرد و مردم شروع کنند به گوش دادن به راک، و مهمتر از آن به درک کردن آن و لذت بردن از آن.

…………………….
منبع اصلی

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

صنعت سرگرمی آمریکا پس از 11 سپتامبر


حوادث 11 سپتامبر 2001 شکل و شمایل فرهنگ سیاسی جهان در قرن 21 را برای همیشه تغییر داد. پس از آن روز، روابط بین المللی و امنیت جهانی به یکباره مسیر تازه ای را در پیش گرفت. این حادثه نه تنها در عرصه ی سیاست بلکه در عرصه ی فرهنگ و هنر نیز تاثیرات عمیقی داشته است. در این مقاله سعی می کنیم تا تاثیر 11 سپتامبر را در صنعت سرگرمی آمریکا، مشخصاً سینما، موسیقی و رمان مرور کنیم.

سینما
در روز 11 سپتامبر 2011 وقتی تلویزیونها به شکل زنده فروریختن دو آسمانخراش بزرگ شهر نیویورک را پخش می کردند، خبرنگاران هر از چند لحظه باید به بیننده ها یادآور می شدند که تصاویری که می بینند فلم سینمایی نیست، بلکه حادثه ی واقعی است که همان روز اتفاق افتاده است. آمریکایی ها فلمهای فاجعه بار هالیوودی زیاد دیده بودند، ولی آنچه را که آن روز تماشا کردند از قدرت تخیل شان فراتر بود. هرچند از سال 2002 به بعد ده ها فلم داستانی و مستند درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شده است، ولی تا هنوز فلمی که بتواند به درستی ابعاد فاجعه آمیز آن حادثه را به شکلی که اتفاق افتاد بر پرده ی نقره ای بیاورد ساخته نشده است. تا هنوز برای مردم آمریکا تصاویر مستند 11 سپتامبر هولناکتر از هر فلم هالیوودی است.

حادثه 11 سپتامبر روی سینمای آمریکا، از جنبه های مختلف تاثیر عمیقی گذاشت. اول تاثیر این حادثه بر فرهنگ سینمایی هالیوود است و دوم تاثیر این حادثه در تولید فلمهایی که در این باره ساخته شده است. فلمهای سینمایی که متاثر از این حادثه ساخته شده اند به سه دسته تعلق دارند. یکی فلمهای که درباره ی خود حادثه و آنچه که در آن روز اتفاق افتاد ساخته شده اند مثل فلم «مرکز تجارت جهانی» (2006) ساخته الیور استون که درباره دو پولیس نیویورکی است که برای نجات جان دیگران تلاش می کنند ولی خود زیر آوار بند می مانند. در همان سال فلم «یونایتد 93» نیز ساخته شد که تلاش کرد وقایع داخل هواپیمایی را که به یکی از برجها برخورد کرد بازسازی کند. این دو فلم و چند فلم کمتر شناخته شده ای دیگر سعی کرده اند گوشه یی از وقایع آن روز را در قالب داستانهای سینمایی باز گو کنند.

دسته ی دوم فلمهایی است که به پیامدهای اجتماعی و سیاسی 11 سپتامبر چه در درون مرزهای ایالات متحده و چه در دیگر نقاط جهان می پردازند. این فلمها بیشتر درام های اجتماعی هستند که درباره تاثیر این حادثه بر درک مردم آمریکا از اسلام و مسلمانان می پردازد. بدون شک این حادثه ی تروریستی به شکل بی سابقه ای مسلمانان مقیم غرب را در تقابل با مسیحیان قرار داد و تصویر بسیار منفی و وحشتناکی از اسلام در جهان منعکس کرد. این دسته از فلمها اکثراً سعی دارند مردم را به شناخت بهتری از مسلمانان دعوت کنند و نگذارند تعصب و نژادگرایی باعث به وجود آمدن خشونتهای بیشتر شود. چنانکه چندین مسلمان آمریکایی پس از یازده سپتامبر قربانی خشونتهای مذهبی شدند. فلم «آمریکا» (2009) ساخته ی چریان دبیس نمونه یی از این فلمهاست. در این فلم یک خانواده ی فلسطینی از کرانه ی غربی به شیکاگو مهاجرت می کنند، ولی حادثه ی 11 سپتامبر باعث می شود که نگاه مردم عادی آمریکا به مسلمانها تغییر کند و آنها را به عنوان تروریست می بینند.

یازده سپتامبر یکبار دیگر به ژانر سینمای جنگ رونق داد. پس از این حادثه، آمریکا به افغانستان و بعد به عراق حمله کرد. صدها هزار نیروی نظامی آمریکایی در این دو کشور مستقر شدند و چندین هزار از آنها یا در جنگ کشته شدند و یا زخمی. در کنار فشار اقتصادی زیاد، این جنگهای پرهزینه از نگاه اجتماعی و فرهنگی نیز روی مردم آمریکا تاثیر زیادی داشته اند. دسته ی سوم، فلمهای جنگی است که به حوادث جنگ افغانستان و عراق می پردازد. در این ژانر فلمهای زیادی ساخته شده است که شاید بتوان گفت مهمترین آنها «مهلکه» (2009) از کاترین بیگلو است که توانست اسکار بهترین فلم سال را از آن خود کند. فلمهای «برادران» (2009)، «ریداکتد» (2009)، «شیرها برای بره ها» (2007) و چندین فلم دیگر نیز در همین دسته از فلمها تعلق می گیرند. این فلمها سعی کرده اند از دریچه های مختلف گاه از نگاه وطنپرستانه و تبلیغاتی و گاه از نگاه انتقادی به جنگهای آمریکا در افغانستان و عراق بپردازند.

ولی مهمترین تاثیر حادثه 11 سپتامبر بر سینمای آمریکا، در تعداد فلمهایی که در این باره ساخته شده است نه، بلکه در تغییری است که این حادثه در فرهنگ روایی سینمای آمریکا ایجاد کرده است. 11 سپتامبر برای اولین بار شخصیت بد فلمها را تغییر داد. طی دهه ی گذشته، ده ها فلم هر سال درباره مسایلی ساخته می شوند که هیچ ربط مستقیمی به 11 سپتامبر ندارند، ولی به نحوی متاثر از آن هستند. مثلاً تا هنوز چندین فلم بزرگ درباره تهدیدهای تروریستی و جنگهای هسته ای در شهرهای آمریکا ساخته شده است. در این فلمها تروریستها مسلمان و یا حتا مهاجر هم نیستند، آنها یا اصلاً در فلم دیده نمی شوند و یا اینکه سفیدپوست هستند. مثل سریال تلویزیونی 24 که این روزها در افغانستان هم نشر می شود، و فلم بسیار جدید «رمز منبع» (2011). در «رمز منبع» یک آمریکایی سفید پوست بمبی را در یک قطار مسافربری جاسازی کرده است، ولی هیچگاه در فلم ما نمی فهمیم که دلیل این کار او چه بوده است. کاملا مشهود است که سازندگان فلم نمی خواستند مسلمان ها را به عنوان تروریست نشان ندهند، چون در آن صورت متهم به نژادپرستی و تبلیغ سو علیه مهاجرین می شدند. با وجود این، هر کسی می تواند با تماشای فلم پیام پنهان آن را درک کند. این پیام تبلیغ وحشت و ترس است که امروزه به ایدیولوژی حاکم هالیوود تبدیل شده است.
دنیای خیالی سینمای هالیوود همیشه متاثر از فضای سیاسی حاکم بر واشنگتن بوده است. در زمان جنگ جهانی دوم، صدها فلم هالیوودی درباره ی نبرد متفقین علیه آلمان نازی و کشتار یهودیان ساخته شد. طی این مدت همیشه آلمانی ها به عنوان انسان های بد فلم به تصویر می آمدند. این روند با شروع جنگ سرد و رویارویی با روسها تغییر کرد و از آن پس فلمهای زیادی درباره روسهای بدکردار ساخته شد که همیشه در پی ویرانی آمریکا هستند. اواخر قرن بیست پایان جنگ سرد بود و آغاز قرن 21 زمانی بود که هالیوود در پی دشمن خیالی تازه ای می گشت که بتواند احساس وطنپرستی آمریکایی ها را برانگیزد. همان بود که 11 سپتامبر اتفاق افتاد و پس از آن فلمهای زیادی با موضوع تروریزم ساخته شدند، و طی سالهای بعد هم همچنان این روند ادامه خواهد داشت.

رمان
طبق آمار رسمی، تا هنوز 164 رمان یا مستقیما درباره 11 سپتامبر و یا به شکل جنبی متاثر از این حادثه در آمریکا نشر شده اند. در میان این تعداد، برخی از آنها توسط نامهای آشنای ادبیات آمریکا مثل جان آپدایک («تروریست»)، دان دلیلو («مرد در حال سقوط») و فیلیپ راس («هرکس») نوشته شده اند. اما آیا می توانیم یکی از این کتابها را به عنوان اثری در نظر گرفت که روح عصر پس از 11 سپتامبر را منعکس میکند؟

همیشه جنگ و تراژدی منبع الهام شاهکارهای ادبی بوده اند. ولی این شاههکارها در زمان آن حوادث نوشته نشده اند. برخی از آنها مثل «جنگ و صلح» تولستوی پنجاه سال بعد از حادثه ی اصلی که جنگ ناپلیون باشد به رشته ی تحریر درآمده اند. به همین دلیل منتقدین به این عقیده اند که هنوز زود است که منتظر یک شاهکار ادبی درباره 11 سپتامبر باشیم، چون هنوز دود برخواسته از برجهای دوگانه ی نیویورک در آسمان معلق است و ما نیاز به فاصله ی بیشتری داریم تا بهتر زمانه و زمینه های عصر «جنگ علیه ترور» را درک کنیم.

همانطور که در داستانهای سینمایی آدمهای خبیث از اشرار روسی به تروریستهای بی رحم بدل شدند، در رمانها نیز حضور تروریستان در قدمت ضدقهرمان ظهور کردند. معمولاً چون رمانها بیشتر از فلمها عرصه ی کار روشنفکران بوده اند، رمانی که مستقیماً به نفرت نسبت به مسلمانان دامن بزند احتمالاً وجود ندارد و بیشتر آثار سعی دارند شناخت بهتری از مسلمانان ارایه بدهند و یا این را توضیح بدهند که چه چیزی باعث ظهور تندروی اسلامی در غرب شده است.

در میان رمانهای قابل یادآوری کتاب «بنیادگرای بی میل» اثر محسن حمید توانسته است احساسات مختلف مسلمانها را نسبت به حادثه 11 سپتامبر به موشکافی بگیرد. رمان «تروریست» از جان آپدایک سعی میکند ریشه های تروریسم اسلامی را در غرب از طریق احمد نوجوان آمریکایی مسلمان دنبال کند که در میان احساسات اسلامی و سبک زندگی آمریکایی سرگردان است. در میان رمانها نیز، چندین دسته وجود دارند که برخی از آنها به خود حوادث 11 سپتامبر و برخی به پیامدهای آن توجه دارند مثل «فرزندان امپراطور» اثر کلر مسود که داستان سه دوست نیورکی را پیش و پس از حوادث 11 سپتامبر بازگو میکند و رمان «ندرلند» اثر جوزف اونیل که درباره یک تاجر هالندی است که از بر اثر این حوادث دچار مشکلات می شود.

موسیقی
در ماه های پس از یازده سپتامبر تمام شهر و دهات آمریکا را فضای وطنپرستانه فرا گرفت و مردم زیادی بیرق کشورشان را از دروازه خانه های شان آویزان کردند. این جو شدید وطنپرستانه بسیار زود به موسیقی هم رسید و چندین آهنگ وطنپرستانه در این باره تولید شد. بسیار زود آهنگهای بیشتری توسط خواننده های نام آور آمریکایی نشر شد که یکی از آنها «وقتی زمین ایستاد تو کجا بودی» به سبک کانتری و به صدای آلن جکسون است توانست شهرت بیشتری کسب کند. گروه بلک آید پیز آهنگ «کجاست عشق؟» را خواند که اشعار انسانی و عاطفی دارد. پل مک کارتی آخرین بازمانده گروه بیتل ها آهنگ «آزادی» را در این باره سرود، که خود در روز 11 سپتامبر در نیویورک به سر می برد. آهنگ سازان و خوانندگان زیادی متاثر از 11 سپتامبر آهنگ ساختند و سعی کردند گاه خشم خود را نسبت به تروریست ها نشان دهند و گاه مردم را به آرامش دعوت کنند.

مهمترین پیامد 11 سپتامبر جنگ افغانستان بود که تا هنوز همچنان ادامه دارد. اگر آمریکایی ها در 11 سپتامبر 3000 نفر از دست دادند، افغانستان طی این سالها هزاران نفر از شهروندان غیر نظامی اش را از دست داده است، لذا تراژدی انسانی 11 سپتامبر فراتر از مرزهای ایالات متحده هم شروع به گرفتن قربانی کرد. یکی از آهنگ های مشهوری که مستقیماً درباره 11 سپتامبر سروده شده است، یک آهنگ فرانسوی است که البته بیش از آمریکا در کشورهای اروپایی به شهرت دست یافت. آهنگ «منهتن-کابل» به آواز رنود و اکسل رد داستان یک مهاجر پرتریکویی در نیویورک و یک دخترک خردسال افغان در کابل را بازگو میکند که هرچند هزاران کیلومتر از یکدیگر فاصله دارند ولی جنگ و خشونت بر زنده گی هر دوی شان تاثیر گذاشته است. این آهنگ که با اشعار و موسیقی زیبایش به عنوان آهنگ سال فرانسه در سال 2003 انتخاب شد، از تعصب مذهبی و نفرت انتقاد میکند و در قسمتی خطاب به دخترک افغان می گوید: «آیا آنهایی که به نام اسلام بر تو ظلم می کنند، هنوز قرآن را خوانده اند»؟

حوادث 11 سپتامبر و پیامدهای آن به عنوان یک روز مهم تاریخی در خاطره ی جمعی مردم ایالات متحده باقی خواهد ماند. هر نسل از آمریکایی ها چنین روزی را تجربه کرده اند: حمله پرل هاربر در جریان جنگ جهانی دوم، بمباران هیروشیما و ناکازاکی، آغاز جنگ ویتنام و حملات 11 سپتامبر هر یک روزهای سرنوشت سازی بوده اند که نه تنها بر سیاست آمریکا تاثیر داشته اند، بلکه بر زنده گی روزمره و تولیدات فرهنگی این کشور اثر گذاشته اند. تراژدی های گذشته، مایه ی الهام چندین شاهکار بزرگ ادبی و هنری در آمریکا بوده اند، ولی هنوز اثری آفریده نشده است که بتواند روح زمانه ی پس 11 سپتامبر را به خوبی انعکاس دهد. هرچند آثار زیادی در این باره عرضه شده اند و همچنان عرضه خواهند شد.
....................
این مقاله قبلاً در اینجا نشر شده است.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

جنگ دیگران: زنده گی و جنگ در قندوز



در سی و پنجمین دور جشنواره جهانی فلم مونتریال در کانادا که از 18 تا 28 آگست برگزار شد، تقریباً 400 فلم مختلف از سراسر جهان به نمایش درآمدند که موضوع برخی از آنها مربوط به منطقه خاورمیانه و جوامع اسلامی بود. از آن میان، فلم مستند «نسل قندوز: جنگ دیگران» تولید مشترک افغانستان و آلمان، یگانه اثری بود که به افغانستان و مردمان آن می پرداخت. این فلم که درباره شهر قندوز و زنده گی جوانان آن شهر است، توسط مارتین گرنر ژورنالیست و فلمساز آلمانی ساخته شده است.

بزکشی
فلم با بزکشی شروع می شود، بازی سنتی افغانستان که همیشه برای غربی ها جذابیت خاصی داشته است. برخی نویسنده گان غربی بزکشی را به عنوان استعاره ای از تاریخ سیاسی افغانستان تفسیر کرده اند. این بازی که در آن خشونت بسیاری وجود دارد، دارای هیچ قانون و قاعده ای نیست و هر کس که زور و مهارت بیشتری داشته باشد برنده بزغاله مرده خواهد بود. بدن بزغاله که هر سوار سعی میکند آن را برباید، نمادی است از خود افغانستان که اقوام مختلف در تلاش اند تا با زور و خشونت آن را به دست آورند؛ چه بسا که در این میدان گیر و دار بدن بی جان بزغاله تکه و پاره می شود. شروع فلم با صحنه ی بزکشی، بیننده ی آشنا با افغانستان را به یاد تاریخ خشونت بار سیاست و حکومتداری در این کشور می اندازد.

فلم «نسل قندوز: جنگ دیگران» بیش از همه فلمی است درباره شهر قندوز، شهری که در میان جنگ و آرامش، غم و شادی، کهنه و نو، و گذشته و آینده در تعلیق است. هرچند تمام شهرهای افغانستان که این روزها در سایه ی جنگ نفس می کشند دارای چنین خصوصیتی هستند، ولی داستان قندوز غم انگیزتر است. چون قندوز از گذشته ها همیشه به عنوان یک شهر مرزی آباد و پررونق مشهور بوده است. برای سالها بعد از کابل و هرات و قندهار، شهر قندوز پررونق ترین مرکز شهری در افغانستان به شمار می آمده است. این شهر برای سالها یکی از اصلی ترین مراکز صنعتی افغانستان شمرده می شد و از امکانات بسیار خوب تفریحی و تجارتی برخوردار بود. ولی سالهای طولانی جنگ، کم کم از اهمیت اقتصادی و سیاسی قندوز کاست و حالا با مشکلات امنیتی که بر دیگر مشکلات آن اضافه شده است، این شهر بیش از هر زمان دیگری از شهرهای کلان افغانستان عقب مانده است.

شهر جنگ زده
مارتین گرنر که چندین سال است به طور پیوسته به افغانستان و ولایت قندوز به عنوان خبرنگار مسافرت می کند، سعی کرده است تا در فلمش روی زنده گی روزمره ی مردم در یک شهر جنگ زده تمرکز کند. او پنج تن از شهروندان قندوزی را طی کارهای روزمره شان دنبال می کند تا از طریق آنها روح این شهر را در یابد. یک طفل خردسالی که در خیابان کار میکند، یک دانشجو که به عنوان ناظر انتخابات فعالیت میکند، یک زن جوانی که در رادیو به شغل خطرناک نطاقی مصروف است، یک بازیگر و یک کارگردان سینما که سعی دارند فلم اکشن و عشقی شان را با کمره ی دستی و امکانات اندک بسازند؛ شخصیت های محوری این مستند هستند. آقای گرنر با این جوانان خیابان های شهر را قدم می زند، با مردم شهر صحبت می کند، و از زوایای مختلف فضاهای فزیکی و اجتماعی شهر را به ما نشان میدهد. در جریان گردش به اطراف شهر، متوجه می شویم که وضعیت قندوز نه تنها از نگاه فقر و بی کاری خراب است، بلکه جنگ و ناامنی بیش از همه مردم شهر را آزار می دهد. در سطح شهر حضور سنگین نظامیان و حضور مخفی طالبان کاملاً محسوس است که گاه با حملات انتحاری شان باعث هرج و مرج وسیعی در خیابانها می شوند.

مثل هر شهر جنگ زده ی دیگری، در قندوز نیز آنچه که به چشم می رسد تناقض های آشکاری است که در سطح شهر و در میان مردمان آن نمایان است. موترهای گرانقیمت جنگسالاران و خارجی ها از کنار کراچی های دستی فروشنده گان دوره گرد حرکت میکند، زنان چادری دار با دختران مکتبی بی چادری قدم می زنند، مردان فقیر و ژنده پوش در میان جوانان تازه به دوران رسیده ی موی بلند دیده می شوند، تانکهای زرهی سربازان خارجی از دل خیابان های خاکی شهر می رانند و خانه های شیشه ای و رنگارنگ از دل خرابه های گلی دوران جنگ سربرآورده اند. همه ی اینها در زیر آسمان ابری قندوز که با لایه ای از دود و گرد و خاک پوشانده شده است، تصویر غم انگیز و ناخوشایندی از این شهر 300 هزار نفری ترسیم می کند. گام به گام با شخصیتهای اصلی فلم، کوچه ها و خانه ها و خیابانهای شهر را می گردیم و در کنار برق امید و آرزو که گاه در چشمان کودکان شهر دیده می شود، یاس و بدبینی را نیز می توان از فضای شهر احساس کرد.

آلمان و قندوز
کشور آلمان از سابق علاقه ی خاصی نسبت به ولایت قندوز داشته است. در گذشته ها، قندوز به خاطر زمین های حاصلخیزش مکان بسیار مناسبی برای ایجاد فابریکه های مواد غذایی به شمار می رفت. این ولایت به خصوص به خاطر مزارع وسیع پنبه اش نظر آلمانی ها را جذب کرد، و سالها پیش اولین فابریکه روغن سازی توسط متخصصین آلمانی در همین ولایت تاسیس شد. قندوز به خاطر داشتن مرز مشترک با شوروی سابق در منطقه حیرتان، از اهمیت تجارتی بسیار زیادی نیز برخوردار بود. پس از سقوط طالبان و ورود سربازان خارجی، آلمانی ها خود قندوز را به عنوان ولایتی انتخاب کردند که تیم بازسازی ولایتی شان را مستقر کنند. سربازان آلمانی طی این سالها در رساندن خدمات انسانی و انکشافی در این ولایت کارهای زیادی انجام داده اند. هرچند هر از گاهی با حملات طالبان روبرو بوده اند و ولسوالی های خاصی از این ولایت طی سالهای اخیر به مرکز فعالیت طالبان بدل شده اند، ولی در مجموع قندوز تا دو سال پیش از ولایات امن افغانستان به حساب می آمد و آلمانی ها مشکلات اندکی با مردم محل داشتند.

شاید مهمترین حادثه امنیتی در ولایت قندوز که به شکل گسترده ای سربازان آلمانی را تحت فشار قرار داد، حادثه ی بمباران تانکرهای نفت به تاریخ 4 سپتامبر 2009 بوده باشد. در این حادثه که به دستور نیروهای آلمانی صورت گرفت، طیارات ناتو با بمباران تانکرهای نفتی که توسط طالبان توقیف شده بودند باعث مرگ حداقل 100 تن از غیرنظامیانی شدند که به اطراف تانکرها در ولسوالی چهاردره حضور داشتند. این حادثه در فلم «نسل قندوز: جنگ دیگران» نیز به خوبی بررسی شده است، چون کارگردان فلم در آن زمان در افغانستان به سر می برد. او با چند تن از کسانی صحبت میکند که طی حادثه عزیزانشان را از دست دادند. هرچند آلمانی ها پس از این حمله به خانواده های قربانی کمکهای مالی اندکی کردند، ولی رابطه مردم محل پس از این حادثه با سربازان خارجی رو به خصومت و بی اعتمادی نهاد.


جنگ دیگران
فلم «نسل قندوز: جنگ دیگران» درباره ی جنگ «دیگران» است؛ دیگرانی که کمتر در رسانه های بین المللی به آنها پرداخته می شوند. ما همیشه درباره طالبان و حکومت افغانستان و حامیان خارجی اش از رسانه ها می شنویم، اما این رسانه ها به مردم عادی افغانستان – که بیش از همه از این جنگ رنج می برند، کمتر می پردازند. مردمی که در زنده گی روزمره شان مجبور هستند هر روز با حملات انتحاری طالبان، خشونت و فساد حکومت، و بمباران های بی هدف ناتو روبرو شوند. کودکانی که به مکتب می روند، مردانی که روی سرک میوه می فروشند، جوانانی که رویاهای شان را در فلم های ویدیویی عشقی به تصویر می کشند، زنانی که صدای شان از پشت میکروفون رادیو بلند میکنند....، همه ی اینها «دیگران» جنگ افغانستان هستند که معمولاً از دید رسانه های بزرگ غربی می افتند.

مارتین گرنر، ژورنالیست 45 ساله ی آلمانی که از سال 2004 به این طرف مسایل افغانستان را برای رسانه های آلمان پوشش میدهد، آشنایی عمیقی با فرهنگ و سیاست افغانستان دارد. او زبان فارسی را در حد قابل قبولی می تواند صحبت کند که برای ایجاد رابطه با سوژه هایش در این فلم به او بسیار کمک کرده است. آقای گرنر تا هنوز دو جشنواره ی فلم افغانی در آلمان دایر کرده است و با سینماگران افغان رابطه ی نزدیکی دارد. او در کنار کار خبرنگاری، برای چندین دوره به عنوان معلم خبرنگاری نیز در افغانستان فعالیت کرده است. او که قبلاً فقط یک فلم کوتاه تجربی در کارنامه ی کارگردانی خود دارد، این مستند 81 دقیقه ای اولین فلم بلند مستند او به حساب می آید.

.........
این مقاله قبلاً در اینجا نشر شده است.

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

نتایج جشنواره کن 2011


جشنواره کن، مهمترین رویداد سینمایی جهان روز یکشنبه 22 می پس از یازده روز به کار خود پایان داد. نشان «نخل طلایی» که مهترین جایزه این جشنواره است، به یک فلم آمریکایی به نام «درخت زندگی» به کارگردانی ترنس مالیک تعلق گرفت.

امسال جشنواره کن زیر سایه دو رسوایی بزرگ به پایان رسید: اول دستگیری دومنیک استراوس کان، رییس صندوق بین المللی پول و نامزد حزب سوسیالها در انتخابات آینده فرانسه به اتهام تعرض جنسی بر یک خدمه هوتل در نیویارک، دوم اظهارات لارس فون تریه، کارگردان دنمارکی که در یک نشست خبری در کن گفت: «من نازی هستم»؛ هر چند آقای فون تریه بعداً عذرخواهی کرد ولی سخنان او برای یک هفته تمام حوادث دیگر فستیوال را تحت الشعاع قرار داد.

ادامه این یادداشت در اینجا.

۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

راه طولانی «ظفر»


یادداشت مرا درباره فلم مستند «اردوی ظفر، افغانستان» و روند آموزش اردوی ملی در اینجا بخوانید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

وبلاگ انگلیسی

دو روز پیش اتفاقی به یک وبلاگ بسیار خوب انگلیسی درباره افغانستان بر خوردم، که بعد از طریق آن با چندین وبلاگ دیگر آشنا شدم. با الهام از این وبلاگ نویسانی که بعضی شان افغان هم هستند، تصمیم گرفتم که من هم یک وبلاگ انگلیسی بسازم.

بالاخره وبلاگی در وردپرس ساختم به نام یله گشت گمشده / ولگرد گمشده / پرسه زن گمشده (نمیدانم کدام یک از این سه عبارت ترجمه ی بهتری است) که از این پس در آن یادداشت های کوتاهی به زبان انگلیسی خواهم نوشت. البته انگلیسی من زیاد نمازی نیست، این کار را بیشتر از جهتی میکنم که یک نوع کارخانگی هم به حساب بیاید.

خلاصه، از این به بعد حقیر انگلیسی هم قیله خواهد کرد.
تنک یو فور ریدینگ!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

روزِ لغوِ قانونِ بردگیِ هزاره ها

امان الله خان در سال 1303 خورشیدی برده داری هزاره ها را طی مجلس لویه جرگه در پغمان لغو کرد. روز دقیقی که قانون منع برده داری به تصویب رسید تا هنوز معلوم نبود. این را آقای بصیراحمد دولت آبادی که در این باره تحقیقات زیادی کرده است، چند ماه پیش به من گفت. طبق پیشنهاد آقای دولت آبادی، اگر تاریخ دقیق این روز معلوم شود ما می توانیم این روز را در تقویم رسمی دولت به عنوان یک روز ملی به ثبت برسانیم. هر چند پذیرش این امر از سوی دولت قوم گرای کنونی کمی غیرممکن به نظر می رسد، ولی حداقل خود هزاره ها می توانند برای گرامی داشت از یاد پدران و مادرانشان که سالها زنجیر برده گی را به گردن شان حمل کردند از این روز یادآوری کنند.
اما جدیداً متن کامل مباحثات لویه جرگه 1303 پغمان که پیش از این در آرشیف ملی نگهداری می شد، در انترنت قابل دسترس شده است و مطالعه ی دقیق آن ما را کمک میکند که این تاریخ را مشخص کنیم. این کتاب که بنام «رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303» است تمام حوادث جرگه را که از روز پنجشنبه 20 سرطان تا پنجشنبه 9 اسد 1303 خورشیدی در منطقه پغمان برگزار شد در بر می گیرد. من طبق یک مطالعه ابتدایی متوجه شدم که ماده ی آزادی در «نظامنامه اساسی» در بعد از چاشت روز یکشنبه 29 سرطان 1303 به تصویب رسیده است. به این معنا که مردم هزاره در همین روز به شکل قانونی از قید برده داری رها شدند.

ادامه مقاله در سایت جمهوری سکوت بخوانید.

۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

سینمای افغانستان در سال 1389؛ نه زیاد خوب و نه زیاد بد


سینمای افغانستان در سال 1389 مثل سال 1388 دچار رخوت و رکود بود. هر چند طی سال گذشته چندین فلم کوتاه و مستند ساخته شد، ولی معمولاً این فلمهای کوچک و کوتاه ویدیویی نمی توانند شاخص پویایی صنعت سینما در یک کشور باشند. ما در این یادداشت سعی می کنیم، مهمترین حوادث سینمای افغانستان را در سالی که گذشت مرور کنیم.

سه نوع فلمساز
در افغانستان سینماگران به سه گروه اند. گروه اول سینماگران بازاری که فلمهای اکشن و عشقی به شیوه فلمهای پیشاوری و هندی می سازند، گروه دوم فلمسازان جوان و درس خوانده یی هستند که معمولاً فلمهای کوتاه و مستند می سازند و مشکل بزرگشان نداشتن تجهیزات لازم برای کارهای شان است، گروه سوم فلمسازان تثبیت شده و با تجربه یی است که معمولاً در برخی فستیوال های خارجی صاحب نام و نشان هستند. فلمسازان بازاری پول و امکانات دارند ولی از نداشتن دانش و استعداد سینمایی در رنج اند، فلمسازان جوان اما که تازه از دانشگاه فارغ شده اند، اکثراً صاحب ذوق و استعداد هستند ولی از نگاه مالی و تکنیکی در تنگنا قرار دارند. گروه سوم که فلمسازان صاحب نام باشند، فلمهای شان را فقط با حمایت مالی شرکت های خارجی می توانند بسازند. این گروه نیز همواره در یافتن تهیه کننده دچار مشکل هستند. آخرین فلمهایی که این گروه ساخته اند، «جنگ تریاک» (صدیق برمک)، «سیبی از بهشت» (همایون مروت) و «بچه کابلی» (برمک اکرم) است که هر سه تولید سال 2008 هستند. پیش از آن نیز در سالهای 2002 و 2003 فلمهای «اسامه» (صدیق برمک) و «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی) ساخته شده بود. پرکارترین فرد این گروه صدیق برمک است که طی ده سال گذشته فقط دو فلم ساخته است.

سینمای بازاری افغانستان با وجود کمبودهایش مثل همیشه پرکار بوده است. در کنار چندین فلم ویدیویی که این فلمسازان ساخته اند، مهمترین فلم بازاری سال گذشته «لاله سیاه» به کارگردانی سونیا ناصری کول بود. این فلم با وجود اینکه عوامل پشت صحنه ی آن اکثراً آمریکایی بودند و با بودجه چند میلیون دالری آن را ساختند، ولی باز هم در دسته فلمهای بازاری قرار می گیرد. خانم کول که یک افغان ساکن آمریکا است، با آنکه انتظار میرفت فلم خوبی بسازد ولی در عمل نشان داد که استعداد سینمایی او از فلمسازان بازاری همچون صبا سحر و سلیم شاهین خیره کننده تر نیست. یگانه نکته ی خوب فلم، فلمبرداری این اثر است که آن را یک آمریکایی انجام داده است و بدترین نکته ی فلم، بازی خود او در نقش شخصیت اصلی داستان است.

در سال گذشته دو فلم از سوی هنرمندان افغان در خارج از مرزهای کشور ساخته شده اند. هرچند این فلمها تولید سینمای افغانستان نیستند، ولی توسط فلمسازان افغان ساخته شده اند. فلم بلند داستانی «صدایم کن» از رازی محبی فلمساز افغان مقیم ایتالیا و فلم نیمه مستند «نسیمه؛ خاطرات یک دختر مهاجر» از صحرا کریمی که در اسلواکیا ساخته شده است. فلم آقای رازی محبی که کاملاً به زبان ایتالیایی است نگاه شاعرانه ای دارد به موضوع مهاجرت. این فلم با تصویربرداری و دیالوگ های ساده اما سمبولیک زنده گی یک زن و مرد مهاجر را در گوشه ی از یک شهر ایتالیایی روایت میکند که سعی دارند به تعریف جدیدی از هویت خود در کشور نوین برسند. فلم خانم کریمی نیز مهاجرت را البته از زوایه ی دیگر مورد بررسی قرار می دهد. این فلم نیمه مستند که بیشتر بازگویی یک تجربه ی شخصی است، سعی میکند مهاجرت را از نگاه یک زن جوان به تصویر بکشد. هر دو فلم از نگاه تکنیکی بسیار بی عیب ساخته شده اند و تا هنوز در چندین فستیوال بین المللی فلم به نمایش درآمده اند. از جمله فلم خانم کریمی از سوی اسلواکیا در بخش فلمهای دانشجویی جوایز اسکار نامزد شد.

جوانان جستجوگر
حالا ما نسلی از جوانان فلمسازی داریم که همه طی سالهای پس از طالبان ظهور کرده اند. برخی از اینها مهاجران برگشته از خارج هستند و برخی هم فارغ التحصیلان دانشگاه کابل و دیگر موسسات آموزش هنری در پایتخت. اکثر این جوانان به شکل انفرادی سعی می کنند فلمنامه هایی بنویسند که بتوانند بر اساس داستان های آنها از موسسات خارجی کمک مالی دریافت کنند. برخی اما منسجم تر و گروهی تر کار می کنند. از آن جمله گروه کوچک «جامپ کت» است که طی دو سال فعالیت شان فلمهای خوبی ساخته اند و ثابت کرده اند که از دانش و هنر سینما آگاهی دارند. این گروه که اکثراً دانشجویان سابق دانشگاه کابل هستند، تا هنوز چندین فلم کوتاه ساخته اند و آثارشان در جشنواره های داخلی و خارجی به نمایش درآمده است. علی حسین حسینی عضو این گروه، در سال 2009 جایزه بهترین فلم سال را از جشنواره فلمهای کوتاه و مستند کابل دریافت کرد و جلال حسینی دیگر عضو جامپ کت، امسال موفق شد که در برنامه «Talent Campus» جشنواره فلم برلین در آلمان شرکت کند.

بزرگترین دستاورد فلمسازان جوان در آخرین روزهای سال 1389، اتفاق افتاد. الکا سادات و حسن فاضلی دو فلمساز جوانی که در جشنواره بین المللی فلمهای کوتاه زنان مسلمان در لوس انجلس شرکت کرده بودند موفقیت های بزرگی بدست آوردند. این جشنواره جایزه بهترین مستند خود را به فلم «در دهکده ای که ناقص العقلم می خوانند» اثر الکا سادات داد و جایزه بهترین فلم کوتاه داستانی جشنواره به «دوباره زنده گی» اثر حسن فاضلی تعلق گرفت. فلم اولی که البته محصول سال 2008 است، درباره زنده گی ماریا بشیر نخستین سارنوال زن افغانستان است که طی چند سال گذشته در این پست بسیار مهم در شهر هرات اجرای وظیفه میکند. خانم بشیر که به طور مداوم مورد تهدید جانی قرار دارد، ولی از مبارزه اش در دفاع از حقوق زنان و اطفال دست برنمی دارد. فلم خانم سادات به شکل درخشانی لحظات خطر و مبارزه ی این زن افغان را به تصویر کشیده است. خانم بشیر در روز هشت مارچ امسال، جایزه ی معتبر «زنان شجاع» را طی مراسم ویژه ای از طرف هیلاری کلینتون وزیر خارجه و میشل اوباما بانوی اول ایالات متحده بدست آورد.

«دوباره زندگی» داستان الهام بخش سارا یک زن جوانی است که وقتی به اثر برخورد با ماین پایش را از دست می دهد، شوهرش او را رها کرده و زن دیگری می گیرد. سارا اما، با وجود معلولیت از یک طرف درس می خواند و از سوی دیگر خیاطی میکند تا زنده گی خود را به شکل مستقلانه بچرخاند. این فلم کوتاه و خوش ساخت که از سوی کمیسیون حقوق بشر افغانستان تولید شده است، سعی دارد روحیه خودباوری را در میان زنان زنده کند و نیز ساختار مردسالار خانواده ی افغانی را مورد انتقاد قرار بدهد. فلم آقای فاضلی به شکل زیبایی فلمبرداری شده است و از نگاه صدا و تدوین نیز بسیار روان و دارای ریتم متناسبی است. این فلم 14 دقیقه یی یکی از آثاری است که ما را به آینده ی فلمسازان نوظهور امیداوار می سازد. در فستیوال فلم زنان مسلمان البته فلم «عینک دودی» از مصطفی کیا دیگر فلمساز افغان نیز موفق شد جایزه سوم بخش فلمهای داستانی را بگیرد که در میان ده ها شرکت کننده ی دیگر از سراسر جهان موفقیت مهمی به حساب می آید. فلم عینک دودی داستان بسیار کوتاه و با معنای زنی است که با آنکه به خاطر شوهرش مجبور است چادر برقع بپوشد، ولی روزی به بازار می رود و یک جفت عینک دودی میخرد.

خبرهای بد
طی سالهای اخیر جشنواره بین المللی فلم کابل همه ساله از سوی فلمسازان افغان و به کمک مالی «گویته انستیتوت» و مرکز فرهنگی فرانسه در کابل برگزار می شد. سال گذشته این فستیوال برگزار نشد. دلیل این امر هنوز واضح نیست، ولی به نظر می رسد که حامیان خارجی فستیوال نتوانسته اند شرکای قابل اعتمادی در برگزاری این رویداد بسیار مهم فرهنگی بیابند. این فستیوال طی سالهای گذشته محل نمایش ده ها فلم افغانی و خارجی از کشورهای همسایه بود و فرصتی بود برای معرفی سینما و سینماگران افغان به دنیای بیرون و تشویق فلمسازان نوظهور سینمای کشور که بیش از همه به چنین فستیوالهایی ضرورت دارند. یکی از رویدادهای عمومی سال گذشته، نمایش فلمهایی بود که به حمایت دانشگاه آخن آلمان و با موضوعیت مواد مخدر ساخته شده بودند.

طی سال گذشته سینمای افغانستان هنرمندانی را نیز از دست داد که مشهورترین آنها انیسه وهاب بود. خانم وهاب که هنگام مرگ 53 سال داشت، یکی از چهره های قدیمی تیاتر، تلویزیون و سینمای افغانستان به حساب می آمد که برای سالها در نقشهای کمدی و درام به روی صحنه آمده بود. در زمانی که تعداد زنان هنرمند بسیار اندک است و سینمای کشور به شدت از کمبود بازیگر زن رنج می برد، مرگ انیسه وهاب ضایعه ی بزرگی است. خانم وهاب در روز 29 حمل سال گذشته بر اثر بیماری در کابل چشم از جهان فروبست.

در کنار خانم وهاب، سینمای افغانستان شخصیت دیگری را نیز از دست داد که بدون شک پر کردن جای او نیز بسیار سخت خواهد بود. در اوایل حوت سال گذشته، سیورن بلانشه مستندساز و آموزگار فرانسوی در جریان حمله انتحاری بر مهمانخانه یی در شهرنو کابل کشته شد. آقای بلانشه که از سال 2006 به این طرف بیش از سی بار به کابل سفر کرد، مسوول ورکشاپهای سینمایی «آتلیه وران» بود که در آنها جوانان مستعد افغان را با شیوه های جدید مستندسازی آشنا می کرد. این ورکشاپ ها برای اولین بار سبک «سینما وریته» را برای فلمسازان افغان معرفی کرد و برخی از فلمهای تولید شده در این ورکشاپ، در فستیوالهای کن و لایپزیگ و دیگر فستیوالهای جهانی به نمایش درآمدند. الکا سادات که چندی پیش در آمریکا جایزه گرفت، یکی از شاگردان سابق این مرد فرانسوی است. تولیدات آخرین ورکشاپ آتلیه وران که پس از مرگ سیورن بلانشه توسط همکاران او ادامه یافت هنوز به نمایش عمومی گذاشته نشده است.

هر چند سال گذشته در افغانستان نه کدام فلم بزرگ سینمایی عرضه ساخته شد و نه هم جایزه ی مهمی به سینماگران ما تعلق گرفت، ولی سالی بود که جوانان جستجوگر و نوظهور به موفقیت های خوبی دست یافتند. سالی که گذشت زیاد سال پرباری برای سینمای افغانستان نبود، ولی بیایید آرزو کنیم که امسال بهتر از سال گذشته باشد.

این مقاله قبلاً در سایت دویچه وله نشر شده است.

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

تلویزیون مشترک سه کشور فارسی زبان


در سال ۲۰۰۶ سران کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان در شهر دوشنبه خبر از راه‌اندازی یک شبکه‌ی تلویزیونی فارسی‌زبان دادند که به‌طور مشترک برای هر سه کشور برنامه پخش خواهد کرد. این تلویزیون با گذشت چهارسال هنوز راه‌اندازی نشده است. گذشته از مشکلات فنی، چالش‌های مهم‌تری هم در ایجاد چنین تلویزیونی وجود دارد که برخی از آن‌ها به سیاست‌های فرهنگی هر سه کشور مربوط می‌شوند.

طرح اصلی این تلویزیون از سوی محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور ایران مطرح شد و خیلی زود همتایان افغان و تاجیک از آن استقبال کردند. طبق توافق‌های هر سه کشور، قرار است منابع مالی این تلویزیون از سوی جمهوری اسلامی ایران و ساختمان مرکزی این تلویزیون در شهر دوشنبه از سوی دولت تاجیکستان تأمین شود، ولی در این میان نقش افغانستان در این تلویزیون زیاد روشن نیست. با آن‌که حامد کرزای در ابتدا از پیشنهاد آقای احمدی‌نژاد حمایت کرد، اما بعد‌ها مسئولان دولت در کابل به سهم‌گیری در چنین پروژه‌ای تمایل زیادی نشان
ندادند، هر چند هنوز آن را به‌طور کلی رد هم نکرده‌اند.

شرکای عجیب

در میان این سه شریک، دولت ایران یک کشور به شدت مذهبی است. تاجیکستان کاملاً سکولار است و افغانستان کشور بحران زده‌ای است که میان ایمان مذهبی و اساس دموکراسی سرگردان است. دولت ایران نسبت به دولت‌های افغانستان و تاجیکستان، از حیث مالی و نیروی انسانی در جایگاه بهتری قرار دارد. ایران هم‌اکنون در کنار ده‌ها تلویزیون داخلی، صاحب چندین شبکه‌ی بین‌المللی از جمله «العالم» به زبان عربی و «پرس‌تی ‌وی» به زبان انگلیسی است که از طریق ماهواره پخش می‌شوند.

دولت ایران از تلویزیون همواره به‌عنوان یکی از سلاح‌های ایدئولوژیک برای مقابله با آن‌چه «رسانه‌های استکبار جهانی» می‌خواند استفاده کرده است. از همین رو تجربه، دانش و نیروی متخصص ایران در زمینه‌ی تولیدات تلویزیونی از هر نگاه بیشتر از تاجیکستان و افغانستان است.

تاجیکستان اما کشور کوچکی است با دولت سکولار و بنیادهای اقتصادی و فرهنگی ضعیف. ایران از نگاه اقتصادی و فرهنگی در تاجیکستان نقش پررنگی دارد. چندین پروژه‌ی بزرگ اقتصادی در زمینه‌های انرژی و تولیدات غذایی از سوی ایران در تاجیکستان احداث شده است و تلویزیون‌های محلی تاجیکستان به‌طور مرتب سریال‌های تلویزیونی ایرانی را پخش می‌کنند.

افغانستان اما نسبت به هر دو کشور همسایه‌اش از شرایط فرهنگی و سیاسی متفاوتی برخوردار است. این کشور با یک دولت ناکام و بنیادهای اقتصادی و فرهنگی فروپاشیده نقش ضعیفی در این تلویزیون به عهده خواهد داشت. گذشته از همه، دولت افغانستان اخیراً حتی نسبت به اشتراک در چنین پروژه‌ای اظهار بی‌علاقگی کرده است. طبق اظهارات سفیر ایران در تاجیکستان، دولت افغانستان خواسته است این تلویزیون به زبان پشتو هم برنامه پخش کند.

مشکل زبان پشتو

هرچند هنوز مسئولان این تلویزیون مشکلات تکنیکی را دلیل اصلی در تأخیر در راه‌اندازی شبکه‌ی تلویزیونی مشترک سه کشور هم‌زبان اعلام کرده‌اند، ولی به نظر می‌رسد پافشاری دولت افغانستان در گنجاندن زبان پشتو در برنامه‌های پخش این تلویزیون باعث اختلافات اصلی در راه‌اندازی این پروژه‌ی بزرگ فرهنگی شده است. سفیر ایران در تاجیکستان آقای علی اصغر شعردوست به خبرگزاری نیمه رسمی «فارس» گفته است: «برخی از مقامات افغانستان، با مطرح کردن مسائل قومی، تلاش می‌کنند تا این شبکه‌ی تلویزیونی به زبان‌های دیگری نیز برنامه‌های خود را پخش کند که این امر با اهداف و توافقات سران سه کشور فارسی‌زبان در راه اندازی این شبکه تلویزیونی سازگار نیست.»

او که قرار است برای حل این معضل به زودی به کابل سفر کند، گفته است طبق توافق اصلی، زبان این تلویزیون، فارسی است و برنامه‌ها با گویش‌های ایرانی، تاجیکی و دری پخش خواهد شد. او افزوده است: «اگر چنین باشد ما در ایران ده‌ها زبان داریم که هرکدام جمعیت کثیری دارند؛ مثلاً عرب، ترک، کرد، لر، ترکمن و غیره؛ در صورتی که تقاضای مسئولان افغانی قبول شود، پس این تلویزیون باید به تمام زبان‌های رایج در ایران، برنامه‌ پخش کند که این امری غیر ممکن است.»

دو سال پیش دولت افغانستان روی شبکه بی‌بی‌سی فارسی نیز فشارهای زیادی آورد تا این تلویزیون به زبان پشتو نیز برنامه داشته باشد، ولی در این امر توفیقی حاصل نکرد. معلوم نیست که این‌بار تا چه اندازه دولت افغانستان بر موضع خود ایستادگی خواهد کرد. سید مخدوم رهین، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان گفته است که راه‌اندازی این تلویزیون در صورتی اقدامی نیک خواهد بود که «نیازهای ملی» افغانستان را برآورده کند.

مشکل سیاسی و فرهنگی

بدون شک دولت ایران ایده‌ی راه‌اندازی این تلویزیون را برای دنبال کردن اهداف سیاسی خود مطرح کرده است. از هم‌اکنون می‌شود پیش‌بینی کرد که این تلویزیون بیش از آنکه بازتاب‌دهنده‌ی فرهنگ تاجیکستان و افغانستان باشد، محل تبلیغ فرهنگ و سیاست‌های ایران در منطقه خواهد بود. ایران به‌خوبی از اهمیت تبلیغات رسانه‌ای آگاه است. اکنون چندین تلویزیون با حمایت آشکار ایران در کابل فعالیت می‌کنند و همواره دیدگاه‌های سیاسی جمهوری اسلامی را انتشار می‌دهند. به‌عنوان نمونه در بحران جلوگیری از تانکرهای نفت در ایران، تمام رسانه‌های افغانستان از این پیش‌آمد انتقاد کردند ولی تلویزیون‌های «تمدن» و «نور» (که گفته می‌شود با حمایت مالی جمهوری اسلامی فعالیت می‌کنند) از مواضع دولت ایران حمایت کردند. ایران می‌خواهد با راه‌اندازی این تلویزیون، دایره‌ی نفوذش را در منطقه گسترش بدهد. این شاید دلیل دیگر بی‌علاقگی مقامات افغان در سهم‌گیری در این تلویزیون باشد.

در ایران سالی ۳۰۰ فیلم سینمایی و چهارهزار ساعت مجموعه‌ی تلویزیونی تولید می‌شود. با آنکه این کشور در تولیدات تلویزیونی دست بالایی دارد، ولی ضوابط سختگیرانه‌ی جمهوری اسلامی در مسایل مذهبی کار این تلویزیون را با مشکل جدی مواجه خواهد کرد. پس از روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد به تلویزیون رسمی ایران دستور داده شده است که مجریان زن تلویزیون نباید آرایش کنند و از پخش موسیقی هم باید کاسته شود. در حالی‌که در کشورهای ایران و افغانستان نشان دادن رقص و آواز زنان بی‌حجاب در تلویزیون یک امر معمول و پذیرفته شده است.

طبق گزارش‌های منابع ایرانی و تاجیک، این تلویزیون با سرمایه‌ی دو و نیم میلیون دلار و ۱۱۰ کارمند کارش را در نوروز امسال آغاز خواهد کرد. وسایل تکنیکی این تلویزیون قبلاً توسط ایران از آلمان خریداری شده است و یک تیم از متخصصان آلمانی در حال نصب آن وسایل در دفتر مرکزی تلویزیون در شهر دوشنبه هستند.

معلوم نیست آیا در ‌‌نهایت در نوروز امسال برنامه‌های این تلویزیون به روی آنتن خواهد رفت یا خیر. از قراین معلوم است که این بار ایران و تاجیکستان منتظر افغانستان نخواهند ماند و این تلویزیون را حتی بدون حضور این کشور افتتاح خواهند کرد.

رادیو زمانه

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

جمع آوری امضا برای بازسازی بت های بودا در بامیان



به این سایت رفته و برای بازسازی مجسمه های بودا در بامیان صدای تان را بلند کنید.

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

«سخنرانی پادشاه» جوایز اسکار را درو کرد



هشتاد و سومین دور جوایز سینمایی اسکار روز یکشنبه 27 فبروری 2011 در سالون کوداک تیاتر در شهر هالیوود در کالیفرنیا برگزار شد. اسکار مهمترین جوایز سینمایی است که هر سال به بهترین های این رشته ی هنری در آمریکا داده می شود. برنده ی بزرگ این دور از جوایز، فلم بریتانیایی «سخنرانی پادشاه» بود که چهار جایزه از جمله اسکار «بهترین فلم» سال به آن تعلق گرفت.

امسال در اسکار همه چیز تقریباً مطابق پیشبینی های منتقدین سینمایی اتفاق افتاد. «سخنرانی پادشاه» که قبلاً جوایز گلدن گلوب و بفتا را گرفته بود در اسکار هم مهمترین جوایز نصیب آن شد. اسکار امسال هیچ کسی را متعجب نکرد و با یک نگاه اجمالی به فهرست برندگان نهایی متوجه می شویم که امسال یک از سنتی ترین دور جوایز سینمایی اسکار طی سالهای اخیر بوده است.

مثل چند سال گذشته، امسال نیز ده فلم نامزد جایزه «بهترین فلم» شده بودند. از این ده فلم، «سخنرانی پادشاه»، «سرآغاز»، «شبکه اجتماعی»، «قوی سیاه»، و «بی باک» پنج فلمی بودند که بیشتر بخت برنده شدن را داشتند. ولی همه می دانستند که رقیب های اصلی در این مسابقه ی نفسگیر فلمهای «سخنرانی پادشاه» و «شبکه اجتماعی» هستند، که دیشب اولی برنده ی نهایی شناخته شد. این فلم که در 12 رشته نامزد شده بود، توانست جوایز بهترین بازیگرد مرد (کالین فرث)، بهترین کارگردانی (تام هوپر)، بهترین فلمنامه تالیفی (دوید سیدلر) و بهترین فلم سال را از آن خود کند.

فلم «سخنرانی پادشاه» ساخته ی تام هوپر کارگردان انگلیسی از فلمهای اسکار پسندی است که برنده شدنش قابل پیشبینی بود. این فلم داستان واقعی جورج ششم پادشاه سابق انگلیس و پدر ملکه فعلی را بازگو میکند که دچار مشکل لکنت زبان بود. او که در یکی از سخت ترین دوران تاریخ انگلیس رهبری کشورش را در جنگ جهانی دوم به عهده داشت، باید با سخنرانی های عمومی اش روحیه جمعی مردم را تقویت می کرد و آنها را به مقاومت علیه نازی ها وامی داشت. لکنت زبان او اما، به شکل شدیدی به روحیه ی شخصی او ضربه زده بود و گاه در جریان سخنرانی باعث سرافکندگی خود و دولتمردان انگلیس می شد. تا اینکه یک داکتر استرالیایی سعی میکند به پادشاه کمک کند تا به مشکل لکنت زبانش فایق بیاید.

طی تاریخ جوایز اسکار همیشه ثابت شده است که فلمهایی که درباره مشکلات روانی و فیزیکی انسانها ساخته می شود بیشتر از دیگران آثار سینمایی نظر داوران اسکار را به خود جلب میکند. از همین رو بود که بسیاری ها به این عقیده بودند که «سخنرانی پادشاه» به سادگی می تواند جایزه بهترین فلم را بگیرد و کالین فرث بازیگر انگلیسی که به شکل درخشانی نقش جورج ششم را بازی کرده است بالاترین بخت را برای انتخاب شدن به عنوان بهترین بازیگر مرد دارا است.

«سخنرانی پادشاه» از سوی دیگر یک فلم سنتی و کلاسیک است که از نگاه ساختار و روایت قواعد کلاسیک قصه گویی سینمایی را پیروی میکند. در عوض «شبکه اجتماعی» هر چند از نگاه ساختار سنتی است ولی موضوع آن درباره عصر دیچیتال است که معلوم نیست برای داوران سالخورده ی اسکار چقدر قابل درک است. فلم «قوی سیاه» که دیگر رقیب جدی سخنرانی پادشاه بود، هر چند موضوعش کلاسیک بود ولی روایت و ساختار فلم با کارگردانی دارن آرنوفسکی بیشتر متمایل به سینمای هنری و تجربه گرایانه نزدیک بود تا سینمای کلاسیک هالیوود. ساختار کلاسیک نیز در برنده شدن «سخنرانی پادشاه» نقش مهمی ایفا کرد.

دیگر فلمها
فلم «شبکه اجتماعی» ساخته ی کارگردان چیره دست آمریکایی دیوید فینچر به بازگویی داستان فیسبوک می پردازد. وبسایتی که پدیده ی عصر انترنت است و به نحوی در زنده گی 500 میلیون انسان نقش بزرگی ایفا میکند. این فلم فقط جایزه بهترین فلمنامه اقتباسی را دریافت کرد و دو جایزه ی دیگر در بخشهای موسیقی و تدوین. فلم «سرآغاز» دیگر فلم پر سروصدای سال نیز چهار جایزه در بخش های تکنیکی نصیب اش شد جوایز فرعی شمرده می شوند. فلم «بی باک» ساخته ی برادران کوئن بازسازی یک وسترن قدیمی است که به نظر می رسد زیاد به دل داوران اسکار نچسپیده است چون این فلم هیچ جایزه یی دریافت نکرد.

ناتالی پورتمن بازیگری که نقش یک رقاص باله را در «قوی سیاه» بازی میکند اسکار بهترین بازیگر زن را گرفت که به نظر می رسد کاملاً عادلانه بود. نقش پیچیده و روانکاوانه ی پورتمن در این فلم به سختی می تواند توجه کسی را جلب نکند. این اولین اسکار پورتمن است که دیشب باوجود حامله بودن بر روی فرش سرخ اسکار حاضر شد.

در بخش بهترین فلم مستند، امسال فلمی جایزه ی اصلی را گرفت که به مهترین چالش آمریکا می پردازد: بحران اقتصادی. فلم «توطئه / Inside Job» ساخته ی چارلز فرگسون و آدری مارس به بحران اقتصادی آمریکا می پردازد و به شکل افشاگرانه ی دست مدیران بانکهای بزرگ را در ایجاد این بحران دخیل می داند. این فلم افشا میکند که بسیاری از بانکها قبل از فروپاشی بازار سرمایه در اواخر 2008 از وقوع این بحران باخبر بودند.

افغانستان در اسکار
هر کشور غیر غیر آمریکایی می تواند بهترین فلم سالش را به عنوان کاندید بخش «بهترین فلم خارجی زبان» به آکادمی اسکار بفرستد. از میان تمام فلمها پنج فلم به عنوان نامزد از سوی اسکار معرفی می شوند و در نهایت در شب توزیع جوایز، یکی از آنها برنده خواهد شد. حتا نامزد شدن در میان پنج فلم نهایی افتخار کلانی است برای سینمای کشورهای خارجی که متاسفانه هنوز افغانستان به آن نرسیده است. هر چند افغانستان در دوران پس از سقوط طالبان، در سالهایی که فلمی خوبتری تولید کرده است برای رقابت های اسکار فرستاده است.

احتمالاً نخستین فلم افغانی که برای رقابتهای بهترین فلم خارجی زبان از سوی افغانستان به آکادمی اسکار فرستاده شد، «رقاص آتش» (2002) ساخته ی جاوید واصل کارگردان افغان مقیم آمریکا بود. این فلم را آقای واصل در آمریکا ساخت و خودش همان سال به قتل رسید، ولی فلم او به آکادمی اسکار راه یافت. در سالهای بعد «اسامه» (صدیق برمک، 2003)، «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2004) نماینده ی سینمای افغانستان در اسکار بود و امسال یک فلم و دو فلمساز افغان در این رقابت ها حضور داشتند. فلم «لاله سیاه» به کارگردانی سونیا ناصری کول از سوی دولت افغانستان برای رقابتهای اسکار کاندید شده بود، و «نسیمه – خاطرات یک دختر مهاجر» (2010) ساخته ی صحرا کریمی یک فلمساز افغان به نمایندگی از کشور اسلواکیا در بخش دانشجویی جوایز اسکار حضور داشت. هیچ یک از این دو فلم به به فهرست پنج نامزد نهایی دست نیافتند.

امسال جایزه بهترین فلم خارجی زبان را یک فلم دنمارکی بنام «در دنیایی بهتر» ساخته ی سوسنه بیر به خانه برد. این فلم رد رقابت سختی با فلم «زیبا» از کشور مکسیکو قرار داشت که در آن خاویر باردم بازیگر مشهور اسپانیایی نقش آفرینی کرده است. فلم «در دنیایی بهتر» درباره یک داکتر دنمارکی است که میان خانه اش در دنمارک و یک کمپ مهاجرین در سودان در آفریقا در رفت و آمد است، او و خانواده اش از دو دنیای متفاوت کار و زنده گی شان به دریافت های تازه ی انسانی نایل می شوند.

جوایز اسکار که از 1929 تا حالا هر سال از سوی «آکادمی هنر و علوم سینمایی» آمریکا برگزار می شود، دارای سه هزار داور دایمی است که فلمهای برنده را بر اساس رای گیری انتخاب می کنند. با آنکه ده ها فستیوال سینمایی دیگر در دنیا وجود دارد، جوایز اسکار همچنان به عنوان مهمترین جوایز سینمایی دنیا شناخته می شود. اسکار از بسیاری جهات معادل سینمایی جایزه ی نوبل در ادبیات است.

این مقاله قبلاً در سایت دویچه وله نشر شده است.

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

کچالو چگونه به افغانستان آمد؟


نواب جبار خان، پدر کچالوی افغانستان / طراحی از واین در سال 1835

کچالو یکی از مهمترین محصولات غذایی بشر به شمار می رود. پس از گندم، برنج و جواری، چهارمین گیاه پراهمیت در سیستم غذایی جهان کچالو است. طبق آمارهای سازمان ملل، طی اولین دهه ی قرن بیست و یکم، هر شهروند جهان به طور اوسط سالانه 33 کیلو کچالو مصرف کرده است. در افغانستان، کچالو احتمالاً پس از نان گندم، رایج ترین غذایی است که مردم با آن شکم های شان را سیر می کنند. انگلیسیها در قرن 19 میلادی کچالو را به افغانستان آوردند.

خاستگاه اصلی
خاستگاه کچالو کشور پرو در آمریکای لاتین است. دانشمندان بقایای کچالو را در قسمت هایی از این کشور کشف کرده اند که قدمت آنها به 500 سال قبل از میلاد میرسد. در آن زمان، مردمانی که در امپراطوری «اینکا» در آن مناطق زنده گی می کردند، نه تنها کچالو را می کاشتند و می خوردند؛ بلکه آن را عبادت نیز می کردند. آنها کچالو را خشک می کردند و در هنگام سفرهای طولانی با خود می بردند، گذشته از این، گدام های بزرگی از کچالو ساخته بودند که در سالهای قحطی و خشکسالی از آنها استفاده می کردند. مردم پرو در آن زمان کچالو را «papas» می گفتند و تا هنوز به همین نام آن را می شناسند.

چندین قرن طول کشید تا کچالو به دیگر نقاط دنیا برسد. استعمارگران اسپانیایی در قرن 16 میلادی، نخستین اروپایی هایی بودند که در جستجوی طلا پا به سرزمین های آمریکای جنوبی نهادند. در سال 1565 یک فاتح اسپانیایی بنام گونزالو کویسادا (1499-1579) وقتی از یافتن طلا در پرو ناامید شد، با خود کچالو به اسپانیا آورد. بسیار زود اسپانیایی ها به اهمیت غذایی این گیاه پی بردند و پس از آن کشتی های بزرگی از کچالو به طرف اروپا رهسپار شدند.

برای اولین بار در سال 1585 بود که کچالو به بریتانیا رسید، در 1587 آلمانی ها با کچالو آشنا شدند و در سال 1600 فرانسوی ها مزه ی کچالو را درک کردند. طی همین سالها تقریباً تمام کشورهای اروپایی با کچالو آشنا شده بودند. ولی این گیاه به صورت بسیار محدود توسط کشاورزان کوچک کشت می شد و بیشتر به عنوان خوراک حیوانات از آن استفاده می کردند. فقط برخی فقرا آن را می خوردند و برای بقیه کچالو یک گیاه خطرناک بود که باید از آن دوری می کردند. در سال 1589 در بریتانیا، سر والتر رالی (1552-1618) یک مورخ و سیاح مشهور یک قوده کچالو را همراه با برگهایش به عنوان تحفه به دربار ملکه الیزابت اول تقدیم کرد. آشپزهای دربار چون پیش از این با چنین چیزی برخورد نکرده بودند نمی دانشتند آن را چگونه پخته کنند. انها برگهای سبز و تازه ی گیاه را جدا کردند و بیخ های بزرگ و زرد رنگ آن را دور ریختند. آشپزها از همان برگها (که بسیار سمی و خطرناک است) غذایی ساختند و به درباریان دادند که باعث شد همه مریض شوند. پس از این حادثه، ورود کچالو به دربار بریتانیا ممنوع شد.

در فرانسه هم کچالو روزهای سختی را گذراند تا به محبوبیت برسد. دولت فرانسه در اوایل قرن 17 میلادی اعلامیه ای نشر کرد و گفت چون کچالو باعث جذام می شود، کشت این گیاه در خاک فرانسه ممنوع است. ولی کم کم کچالو راهش را به دل فرانسوی ها باز کرد تا جاییکه در اواخر قرن 18 میلادی ملکه ماری آنتوانت زن لویی شانزدهم در بعضی مهمانی های مجلل، گل کچالو به موهایش می بست. در ابتدا کچالو غذای مردمان فقیر بود و طبقه اشراف آن را نمی خوردند، ولی به تدریج این رویه تغییر کرد. از اوایل قرن 19 به بعد، فرانسه خود یکی از تولیدکننده گان بزرگ کچالو بود و این غذا که قبلاً باعث جذام پنداشته می شد، بر سر دسترخوان هر فرانسوی قرار گرفت.

دو رویداد باعث شد که کچالو در اروپا به محبوبیت زیادی برسد: اول قحطی سالهای 1770 و دوم انقلاب صنعتی در قرن 19 میلادی. در اوایل سالهای 1770 قحطی کم سابقه یی کشورهای اروپایی را با کمبود مواد غذایی مواجه کرد. یکی از دلایل قحطی سرمای شدیدی بود که دیگر محصولات زراعتی را از بین برد ولی به کچالو آسیبی رسانده نتوانست. برای مبارزه با قحطی، دولت های اروپایی به شکل وسیعی به کشت و توزیع کچالو روی آوردند و از این طریق سالهای سخت گرسنگی و سرما را پشت سر گذاشتند؛ سرمایی که به «عصر یخ کوچک» معروف است. پس از این بحران بود که کچالو در فرهنگ غذایی مردم اروپا جایگاه ویژه یی پیدا کرد. دومین عاملی که باعث گسترش کچالو شد انقلاب صنعتی در انگلستان قرن 19 بود. کچالو که به عنوان یک منبع غنی غذایی باعث کاهش مرگ و میر در زمان قحطی و مرضهای واگیر شده بود، منجر به رشد جمعیت در کشورهای اروپایی شد که اکثر آنها در قرن 19 به فابریکه ها به کار گماشته شدند. در آن زمان فابریکه های زیادی در آن کشورها به فعالیت آغاز کرده بودند و به لشکر بزرگی از کارگران نیاز بود. کچالو به خاطر ارزان بودن و ساده بودن کشت آن، به غذای اصلی کارگران بریتانیا در دوران انقلاب صنعتی تبدیل شده بود، طوری که از آن به عنوان سوخت ماشین انقلاب صنعتی نام می برند. فریدریش انگلیس رفیق کارل مارکس، اهمیت تاریخی کچالو را در انقلاب صنعتی برابر آهن می داند.

کچالو در افغانستان
کچالو را انگلیسی ها در زمان امیر دوست محمد خان به افغانستان معرفی کردند. امیر دوست محمد خان برادری داشت بنام نواب جبار خان که دیپلماتها و جاسوسان انگلیسی او را «دوست فرنگی ها» لقب داده بودند. هر انگلیسی که به کابل می آمد (به شمول هیئت الکساندر برنس)، نواب جبار خان میزبان او می شد و او را در قلعه ی بزرگش در غرب کابل جای میداد. نواب جبار خان کسی است که تخم کچالو را از انگلیسی ها گرفت و برای اولین بار در افغانستان این گیاه را کشت کرد. غرب کابل در آن سالها هنوز بخشی از شهر کابل محسوب نمی شد و مشهور به «دره چهارده» بود. قلعه جبار خان یکی از قلعه هایی بود که در این منطقه وجود داشت و تا هنوز در آخر دشت برچی منطقه ای را به نام «قلعه جبار خان» می خوانند. به احتمال قوی زمین های اطراف این قلعه، نخستین مزرعه ی کچالوی افغانستان بوده اند.

برای اولین بار گادفری توماس واین، سیاح انگلیسی که در سال 1835 میلادی به کابل سفر کرد از وجود کچالو در افغانستان سخن می گوید. او که مانند دیگر انگلیسی ها مهمان نواب بود، در سفرنامه اش می نویسد که کپیتان کلود مارتین وید، نماینده انگلیس در لودیانه تخم کچالو را برای نواب جبار خان فرستاده و او در کابل آن را کشت کرده است. لودیانه شهری است در ایالت پنجاب هند که در آن زمان از اهمیت زیادی برخوردار بود. شاه شجاع در آخرین سالهای اقامت طولانی اش در هند، در این شهر زنده گی می کرد و با کاپیتان وید و دیگر انگلیسی ها رابطه ی نزدیکی داشت.

نواب جبار خان نیز با کاپیتان وید رابطه ی خوبی داشت. او پسر کلانش عبدالغیاث خان را برای فراگیری زبان انگلیسی به آنجا فرستاده بود. کاپیتان وید در لودیانه یک مکتب کوچکی تاسیس کرده بود که در آن برای متعلمین زبان انگلیسی درس می داد. با توجه به اینکه کاپتان وید از سال 1823 در لودیانه مستقر شده بود، احتمال می رود که او تخم کچالو را از طریق پسر نواب بین سالهای 1823-1834 به او فرستاده بوده است. چون مطابق نوشته غلام محمد غبار و سفرنامه آقای واین، نواب «چندین سال» قبل از آمدن الکساندر برنس در 1832 به کابل، پسرش را به لودیانه فرستاده بود.

گادفری توماس واین درباره نواب می نویسد، که او مردی است که نه خواندن می داند و نه نوشتن، ولی طی 16 سال گذشته همواره از دیپلماتهای انگلیسی شنیده است که نواب شیفته ی انگلیس هاست و دوست دارد کمپنی هند شرقی کابل را تصرف نماید. در قسمتی از سفرنامه اش می گوید، روزی نواب به خاطر خودشیرینی نزد او و چارلز میسون که در ان زمان خبرچین دولت هند در کابل بود به میگساری پرداخت. طوری که سه پیاله بزرگ «برندی» را با آب مخلوط کرد و در کمتر از نیم ساعت سر کشید. همین علاقه اش به انگلیسی ها بود که پسرش را برای فراگیری زبان آنها به لودیانه فرستاد و خودش مهماندار سخاوتمند مردان انگلیسی در کابل شد. ولی در عوض، انگلیسی ها به او کچالو را دادند که بدون شک فایده اش بیشتر از برندی است.

نام کچالو در زبانهای افغانستان، مثل برخی کلمات دیگر، از هند آمده است. البته در هند به کچالو «آلو» می گویند، و چیزی را که ما بنام کچالو می شناسیم، در مناطقی از هند به غذای خاصی گفته می شود که آن را از کچالو می سازند. در واقع در افغانستان، نام آن غذا روی این گیاه گذاشته شده است و تا هنوز ما آن را استفاده می کنیم. احتمالاً عبدالغیاث خان پسر نواب که در لودیانه با غذای «کچالو» آشنا بوده است، این نام را به کابل می آورد ولی کم کم به اشتباه روی خود گیاه اطلاق می شود.

در هند کچالو را پرتگالی ها در اوایل قرن 17 میلادی در سواحل غربی این کشور معرفی کردند. تاجران انگلیسی اما در اواخر آن قرن کچالو را به مناطق بنگال و برخی ایالات های دیگر هند بردند. از همین روست که در قسمت هایی از هند به کچالو «پتاتا / پتاته» می گویند که از کلمه اسپانیایی «patata» گرفته شده است؛ ولی در قسمت های دیگر کشور که کچالو را از طریق انگلیسی ها شناخته اند به آن «آلو» می گویند، که وجه تسمیه ی آن زیاد واضح نیست.

ایرانی ها نیز توسط انگلیسی ها با کچالو آشنا شدند. سر جان ملکوم، حاکم انگلیسی بمبئی در ماموریت دومش به ایران در اواسط حکمرانی فتح علیشاه قاجار (1797-1834)، با خود سی خریطه تخم کچالو برد و در بین راه برای کشاورزان تقسیم می کرد و کتابچه یی را نیز جهت رهنمایی کشت آن به آنان می داد. مردم ایران برای مدت زیادی نامی برای این گیاه عجیب نداشتند؛ از همین رو به آن «آلوی ملکوم» می گفتند. تا هنوز در قسمتهایی از ایران به کچالو آلو می گویند، نامی که انگلیسی ها از هند آن را به ایران بردند. سالها بعد زماینکه ایرانی ها با کشور فرانسه روابط فرهنگی و سیاسی برقرار کردند، جای «آلوی ملکوم» را «سیب زمینی» گرفت که ترجمه ی تحت اللفظی «pomme de terre»، نام فرانسوی آن است.

مزه ی کچالو
کچالو مزه ی خاصی ندارد؛ نه تلخ است، نه تند است، نه شور است و نه شیرین. مزه ی کچالو در بی مزه گی آن است. کچالو چیزی است که در هر غذایی که اضافه کنید مزه ی همان غذا را بر می دارد، این یکی از عوامل محبوبیت کچالو است. دیگر نکات قوت این محصول غذایی آسان بودن کشت آن است که در هر اقلیمی می شود آن را کشت کرد و حاصل گرفت، خاصیت غذایی و ویتامینهای زیادی دارد و گذشته از همه، از نگاه حجم فزیکی نیز طوری است که انسان را زود سیر می کند و برای کشورهای فقیر منبع غذایی بسیار مناسبی به شمار می آید.

امروزه چین، هند و روسیه کلان ترین تولید کننده گان کچالو در جهان هستند. در افغانستان کچالوی بامیان بسیار مشهور است. هر چند در ولایت های کابل، وردک و ننگرهار نیز کچالو کشت می شود. دقیقاً معلوم نیست که کچالوهای نواب جبار خان چگونه از قلعه اش در غرب کابل به دیگر مناطق افغانستان راه یافت، ولی میدانیم که اگر این «دوست فرنگی ها» نبود باید چندین دهه ی دیگر صبر می کردیم تا مزه ی کچالو به کام ما می نشست.

(نسخه خلاصه تر این مقاله قبلا در سایت دویچه وله نشر شده است.)

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

ایرانی ها در ویکیپدیا

برای مقدمه ی پایان نامه ام من باید نکاتی درباره تاریخ افغانستان بنویسم. به این خاطر کتابهای تاریخی زیادی را این روزها مرور میکنم. گاهی برای یافتن خلاصه حوادثی که طی یک سلسله پادشاهی اتفاق افتاده است به دایره المعارف آنلاین ویکیپدیا هم سری می زنم.

چیزی که مرا بسیار متعجب کرده است، فعالیت بی نظیر دوستان ایرانی ما در مدخلهای تاریخی ویکیپدیا است. در این مقالات تمام شاهان، شعرا، و حکمایی که از افغانستان امروز برخواسته اند با تاکید عجیب به عنوان «فارس» معرفی شده اند. از مولانا و ابن سینا گرفته تا البیرونی و فارابی، حتا سلسله هایی که از بلخ برخواسته اند هم ایرانی و فارس معرفی شده اند و فقط به ترکان غزنوی کمی رحم کرده اند و آنها را «فارسیزه» شده معرفی کرده اند. مرجع تمام این «فارسی» هارا هم مقالات آنلاین دیگر نویسنده گان ایرانی قرار داده اند.

مشکل از اینجاست که ایرانیها فکر میکنند افغانستان همیشه جزئی از ایران بوده است، در حالیکه این درست نیست. کوروش 500 سال قبل از میلاد به افغانستان حمله کرد و پس از سالها جنگ موفق شد این سرزمین را تصرف کند و آن را به سرزمین خودش وصل کند. 200 سال بعدش یعنی در 300 قبل از میلاد اسکندر کبیر آمد و نه تنها افغانستان را از چنگ او خلاص کرد حتا ایران هم متصرف شد. ولی طی دوصد سال حکومت فارس ها در افغانستان، مطابق آنچه که غبار نوشته است، دین زرتشت از بلخ به ایران رفت و سیستم های نوین حکومت داری و کشاورزی از ایران به افغانستان آمد. پس از اسکندر مرز بین ایران و افغانستان همیشه در حال تغییر بود ولی همیشه این مرز وجود داشت. از نگاه فرهنگی هم ایران شباهتی به افغانستان ندارد. فقط قسمت غربی افغانستان یعنی هرات تا حدودی به خاطر نزدیکی جغرافیایی متاثر از فرهنگ ایرانی است ولی حتا همین شهر نیز در قرنهای 15 تا 18 میلادی 13 بار بین ایران و افغانستان رد و بدل شده است.

کوه هندوکش که شمال و جنوب افغانستان را از هم جدا میکند، نه تنها بر جغرافیای منطقه تاثیر گذاشته است بلکه حتا از نگاه فرهنگی نیز بین شمال و جنوب فاصله انداخته است. شمال هندوکش بیشتر متمایل به فرهنگ ماوراءالنهر است یعنی بخارا و سمرقند و جنوب هندوکش مثل کابل و کندهار و جلال آباد متاثر از هند است و هرات متاثر از ایران. نکته یی که میخواهم بگویم این است که برخلاف عقیده ی دوستان ایرانی ما بلخ هیچگاه بخشی از ایران نبوده است. مردم بلخ در طول تاریخ مردم ترک و مغول بوده اند و زبان فارسی همیشه به عنوان زبان دربار در حکومتهای ترک مورد استفاده بوده است. ایرانی ها که به حد نژادپرستانه یی به «خون پاک آریایی» شان افتخار میکنند، این نکته را فراموش کرده اند که شمال هندوکش (بلخ و فاریاب و بخارا و سمرقند) پس از قرن هشتم میلادی تا قرن هژدهم همواره زادگاه و پایگاه مردمانی بوده است که هیچ ربطی به آریایی ها ندارند.

در ویکیپدیا به شکل سوال برانگیزی کوشش شده است که در مقالاتی که به این موضوعات می پردازد از نام «افغانستان» استفاده نشود. شیوه ی بیان و ساختار جملات طوری انتخاب شده است که تا حد ممکن هر چه خوبان همه دارند به ایران امروزی نسبت داده شود و از آوردن نام افغانستان پرهیز شود. چند سال پیش وقتی روزنامه گاردین در فهرست صد کتاب برتر تاریخ، مثنوی را نیز شامل کرد و شاعر آن را از افغانستان معرفی کرد، داد ایرانی ها بیرون شد که وای یک آریایی را افغانی ها دزدی کرده اند مولانا ایرانی است. هرچند زبان ما مشترک است و همسایه هستیم، ولی دلیل نمی شود که هر کس فارسی گفت ایرانی است، در حالیکه طبق شواهد تاریخی زبان فارسی از افغانستان به ایران رفته است. چند روز پیش یک ایرانی داخل بس به من می گوید: «شما خیلی فارسی قشنگ صبحت میکنید، از کجا یاد گرفته اید؟» گفتم «من این زبان را یاد نگرفته ام، فارسی زبان مادری من است من از افغانستان هستم.» دیدم از تعجب چشمهایش کلان شد، در حالیکه باید چشمهای من از تعجب کلان می شد.

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

عادات نوشتن

هر کسی برای نوشتن عاداتی دارد و آدابی. گابریل گارسیا مارکز در مصاحبه ای گفته بود، زمانیکه در هنگام تایپ کردن روی ماشین تحریرش مرتکب اشتباه می شود، نمی تواند فقط همان اشتباه را اصلاح کند، او باید تمام آنچه را که در آن صفحه نوشته است پاره کند و دور بیاندازد. مشهور است که تولستوی نیز در نوشتن وسواس زیادی داشته و کتاب عظیم جنگ و صلح را بیست بار بازنویسی کرده بود. این کار البته فقط از آدمی چون او برمی آید. البته یک نکته را باید بگویم که بازنویسی کردن از نوشتن آسان تر است و آدم نیاز به انگیزه و الهام زیادی ندارد. در جایی از یک نویسنده ی دیگر خوانده بودم که گفته بود "من نویسنده ی خوبی نیستم ولی بازنویس خوبی هستم". من هم نه تنها در حک و اصلاح کردن نوشته ی خودم (و یا از دیگران) مشکلی ندارم بلکه لذت هم می برم، به خصوص که خود را گاهی مثل یک قصاب احساس میکنم!

در کتاب خیابان یک طرفه، والتر بنجامین می گوید هیچ نوشته یی را کامل فرض نکن اگر از اول شب تا گل صبح روی آن کار نکرده باشی. عادت نوشتن در شب هرچند کمی سخت است ولی بسیار پربار است. این را من تجربه کرده ام. به خصوص بعد از ساعت 2 صبح که خواب بر چشم های انسان سنگینی می کند، ذهن بسیار فعال شده و دروازه های الهام به روی انسان باز میشود.

برای من یکی از بخش های مهم نوشته پاراگراف اول آن است. اگر نتوانم پاراگراف اول را به آن شکلی که می خواهم بنویسم من نمی توانم حتا یک کلمه دیگر بنویسم. گاهی برای یک کارخانگی 10 روز وقت دارم، طی هشت روز اول فقط یک پاراگراف اول را می نویسم و دو روز آخر ده صفحه بعدی را. این روش خیلی خطرناکی است ولی عادتی است که نمی توانم از خود دور کنم. پاراگراف آخر هم برای من خیلی مهم است، گاهی شده که فقط دو پاراگراف اول و آخر را نوشته ام و بعد مانده ام که این وسط را با چی پر کنم!

عادت دیگرم در نوشتن (و خواندن) این است که باید در یک مکان شلوغ و پر سر و صدا باشم. جایی که ساکت است مثل کتابخانه برای من خوب نیست و زود تمرکزم را از دست می دهم. ولی در یک کافی شاپ یا سالون عمومی دانشگاه که سر و صدا و رفت و آمد مردم زیاد است، می توانم بهتر تمرکز کنم. در واقع سر و صدای مردم مثل یک آهنگ پسزمینه می تواند برایم آرامش خیال بدهد. البته قبول دارم که شاید نود در صد مردم بر خلاف من فکر کنند، ولی من هیاهو را از سکوت بیشتر دوست دارم - حداقل در هنگام خواندن و نوشتن.

عادت دیگرم این است که با شکم گرسنه نوشته نمی توانم ولی خوانده می توانم. از نوشیندنی ها گاهی کافی و گاهی چای سبز و گاهی بیر می تواند به من کند، به خصوص این آخری! از بعضی ها شنیده ام که چرس کشیدن هم برای تمرکز هنگام نوشتن خوب است ولی امتحان نکرده ام، هیچ دوست چرسی ندارم که مرا از آن دم مسیحایی مستفید کند.

این حرفهای پراکنده را برای این نوشتم که این روزها با نوشتن یک پایان نامه سروکله می زنم و بسیار دچار بی انگیزه گی هستم. گاهی می نشینم و با خود فکر میکنم که چه چیزی باعث دلسردی ام شده و در واقع آن ترس پنهانی که در ته قلبم خانه گرفته چیست؟ شاید یکی از راه های فایق آمدن به این مشکلات تغییر برخی از عادات است. بعضی ها مثل مایکل مورکاک نویسنده رمان های علمی-تخیلی که در مصاحبه با گاردین گفته است روز 15.000 کلمه می نویسد واقعاً باعث حیرت می شوند و میخواهم بدانم عادات نوشتن آنها چیست، به خصوص می خواهم بدانم که آنها چی می کشند!؟

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

قبض قلمی

دچار قبض قلمی شده ام، مدتی است مبارزه میکنم تا فصلی از رساله ماستری ام را بنویسم
ولی همچنان در خم کوچه ی اول بند مانده ام. کسی کدام دوایی برای این درد بلد نیست؟ ثواب می شود!

برخلاف آنچه بسیاری ها شاید فکر کنند، من در نوشتن بسیار تنبل هستم و جانم کنده می شود تا یک پاراگراف بنویسم. ضعفهای دیگری هم دارم که یکی اش پراکنده گی فکری ام است. من نمی توانم روی یک چیز تمرکز کنم و بسیار زود از آن خسته می شوم و می پرم روی یک چیز دیگر! شش کتاب نیمه تمام دارم که هنوز یکی را تا آخر نخوانده دیگری را باز میکنم و همزمان به هر کدامش سرک می کشم. گاهی اصلاً قصه ها را فراموش میکنم و مجبور می شوم چندین صفحه قبل را هم بخوانم تا دوباره حوادث قصه به یادم بیاید.

خلاصه یک مرض دارم که نمیدانم نامش چیست؟ به علی امیری حسودی ام می شود، وقتی در کابل می دیدم که یک مقاله سه - چهار صفحه یی را در یک جلسه می نوشت و تا تمام نمی کرد از جایش بلند نمی شد. من اگر چهل سال نان بی نمک بخورم هم نمی توانم مثل او بنویسم. (البته او هم از زمانیکه روزنامه دار شده به خاطر انبوه نویسی رو به چرندیات نویسی روی آورده است).

اسد بودا که مثل سگ می نویسد، قدرت تخیل اسد را کمتر شاعری دارد. من حیرانم چرا او شاعر یا رمان نویس نشده است. توانایی تحلیل و تجزیه و نگاه شاعرانه هر دو در یک آدم جمع شدن بسیار نادر است.

خلاصه این روزها بسیار خودم را بدبخت احساس می کنم، دیشب با یک همصنفی دوران مکتب ابتدائیه ام که حالا در بادغیس کار میکند چت کردم و خاطرات دوران کودکی را مرور کردیم و درباره دخترهای همسایه قصه کردیم و از اخبار و شایعات جدید در قریه ازش پرسان کردم تا کمی حالم جور شود ولی زیاد کمک نکرد. دوستان کابلی ام را هم یاد کرده ام و در یک کلام دنیا زیاد به کام نیست، به خصوص که امروز یک جنگ لفظی هم با کسی کرده ام. از شیطان میخواهم به دادم برسد. آمین!

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

صحرا کریمی؛ نسیمه و خاطراتاش


....
صحرا کریمی در سینمای افغانستان یگانه زنی است که فلمهای زنانه می سازد. فلم زنانه، ضرورتاً به معنای فلمی نیست که درباره زنان ساخته شده باشد؛ بل به معنای فلمی است که با نگاهی زنانه به روایت حوادث به پردازد. ما در سینمای افغانستان چندین زن بااستعداد داریم که طی سالهای پس از سقوط طالبان توانسته اند فلمهای زیادی در رابطه با مشکلات زنان در افغانستان تولید و کارگردانی کنند. کما اینکه مردان فلمساز نیز طی این سالها درباره زنان افغان فلمهای زیادی ساخته اند، ولی این فلمها طوری ساخته شده اند که بیننده نمی تواند با تماشای فلم بفهمد که آیا یک مرد پشت کمره فلمبرداری ایستاده بوده است و یا یک زن. همان فلمهایی را که کارگردانان زن درباره زنان ساخته اند میتوانست توسط مردان ساخته شده باشند. ولی آنچه که آثار صحرا کریمی را در این میان متمایز می سازد، نگاه کاملاً زنانه ی او در بازگویی داستانهایش است؛ طوری که بیننده متوجه می شود که فقط یک زن میتواند این قصه ها را بگوید.
ادامه این یادداشت را در سایت دویچه وله بخوانید...