۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

«صبح بخير قندهار»


«صبح بخير قندهار. شما به راديوي "رنا" گوش مي دهيد، خوش آمديد به راديوي خودتان». اين جملات را شايد قندهاري ها هر صبح از طريق راديوهاي شان بشنوند. اما اين که راديو «رنا» از کيست و از کجا نشر مي شود، سوالي است که هيچ قندهاري نمي داند. آن ها فقط به صداي گويندگان جوان، اخبار تازه و آهنگ هاي شاد آن علاقه دارند. راديو "رنا" همچون پرنده رازآميزي است که در آسمان قندهار پرواز مي کند و آواز مي خواند بدون اين که خودش ديده شود. فلم مستندي که آريل نصر، فلمساز افغان – کانادايي به نام «صبح بخير قندهار» (2010) ساخته است، به راديو "رنا" مي پردازد و پرده از روي اين پرنده اسرارآميز قندهاري برمي دارد. فلم، در کنار راديو "رنا" نگاه افغان هاي مقيم کانادا به جنگ در افغانستان و تلاش هاي دولت کانادا جهت استقرار صلح در قندهار را نيز به بررسي مي گيرد.
........
ادامه یادداشت مرا درباره این فلم در سایت دویچه وله بخوانید.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

در میان «خون و دود»


استیو مک کیوری؛
در میان «خون و دود»


شورلت قهوه یی
در سال 1992 در اوج جنگ های داخلی در کابل، استیو مک کیوری در یکی از خیابانهای شهر قدم میزد که ناگهان چشمش به یک موتر شورلیت آمریکایی مدل 1959 افتاد. عکاس آمریکایی با دیدن شورلیت قهوه یی رنگ و قدیمی که در شهر جنگ زده ی کابل از میان دود و آتش راهش را باز می کرد، هیجان زده شد. او کوشش کرد عکسی از آن بگیرد که بسیار دیر شده بود و فرصت را از دست داد. ولی تصویر آن موتر همچنان در خاطرش بود تا اینکه دو روز بعد دوباره آن را در گوشه ی دیگری از شهر دید. این بار شورلت پر از سواری بود، طوری که در صندوق پشت سر موتر هم هفت پسر خردسال نشسته بودند. او کمره اش را کشید و چندین عکس در حالی از عقب موتر گرفت که کودکان به طور معصومانه یی به او چشم دوخته بودند. او فرصت این را نداشت که از بچه ها نامشان را بپرسد و درباره شان چند کلمه یی در کتابچه اش یادداشت کند، ولی همانطور که خودش به مجله «اسمیتسونین» گفته است: «فقط متوجه شدم که آن اطفال هزاره بودند و تا حالا نمی دانم که شورلت قهوه یی آن کودکان را به کدام سرنوشت نامعلوم می برد».

ادامه یادداشت مرا درباره استیو مک کیوری در سایت جمهوری سکوت بخوانید.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

شعر فارسی با طعم ایتالیایی


فلم جدید رازی محبی بنام «گریدامی» (2010) که احتمالاً می شود آنرا «صدایم کن» ترجمه کرد، قرار است به زودی به نمایش عمومی در بیاید. این فلم که امسال در یکی از بخشهای جشنواره بین المللی فلم ونیز هم شرکت کرده بود، روایتی است از زنده گی مهاجرین مقیم ایتالیا و مشکلاتی که آنها در برخورد با فرهنگ جدید روبرو هستند. البته قصه ی فلم به این ساده گی که گفتم نیست.

رازی محبی پیش از اینکه در اواخر دهه 70 خورشیدی به سینما روی بیاورد یک نقاش و شاعر بود. او تا هنوز شعر می سراید و نقاشی میکند. این دید و دریافت شاعرانه در تمام آثار سینمایی او حضور دارد، چه در فلمهای کوتاهی که در کابل می ساخت و چه در نخستین فلم بلند داستانی اش که جدیداً در ایتالیا ساخته است. این فلم که نام اولیه ی آن «سیب، انار، آبی» بود داستان عاشقانه-شاعرانه یی است که در پسزمینه ی زنده گی چند مهاجر کارگر در حومه ی شهرکی در ایتالیا اتفاق می افتد. حوادث داستان بیشتر روی زنی می چرخد بدون نام که نقش آنرا گیلدا شاهوردی بازیگر ایرانی الاصل فرانسوی ایفا کرده است. خانم شاهوردی پیش از این در فلم «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2003) ظاهر شده بود و تازه گی به عنوان رییس جدید مرکز فرهنگی فرانسه در کابل موظف شده است.

زن همراه با شوهر جوان و طفل خردسالش یکجا زنده گی میکند. زن و شوهر هر دو انسانهای خیالاتی و شاعر مسلک هستند، ولی برخلاف مرد که در یک کارخانه ذوب آهن کار میکند، زن هیچ کاری نمی کند و بیشتر زنده گی رها از قید و قیودات را ترجیح می دهد. در قسمت های اول فلم ما شاهد شکل گیری یک مثلث عشقی بین زن، شوهرش و مرد سومی هستیم که زن را در برابر دیدگان شوهرش می بوسد. شب درخانه وقتی شوهر می پرسد: «تو آن مرد را دوست داری؟» زن بدون اینکه به طرف او نگاه کند می گوید: «او را دوست دارم همانطور که شاید تمام مردان را، او را دوست دارم همانطور که شاید رقص را و مردان سر بریده را».

همانطور که از دیالوگ بالا می شود فهمید، فلم «صدایم کن» در تداوم دیگر آثار رازی محبی، شعری است که در قالب سینما روایت شده است. از ابتدا تا انتهای فلم برخورد کارگردان با آدمها و اشیاء فلمش، برخورد شاعرانه است. او به اشیاء جان میدهد و طوری مثلاً از یک سیب فلمبرداری میکند که گویا از یک کودک فلم می گیرید. اگر به امید تماشای یک فلم درام سینمایی به دیدن این فلم بروید ناامید می شوید. از ابتدا باید بپذیرید که قرار است فلمی را ببینید که آکنده از تصاویر سمبولیکی است که از فرهنگ های مختلف شرقی و غربی گرفته شده و در تمام فلم نماهای طولانی، آرام و کم حرکتی را می بینید که به هیچ وجه بیننده ی عادی را به هیجان نمی آورد. تصاویر فلم، میزانسن، و دیالوگهایی که بین بازیگران رد و بدل می شود، گاه تا آنجا پیش می رود که بیننده فکر میکند در حال تماشای یک ویدیوآرت است و نه یک فلم بلند داستانی. روایت رازی محبی از زنده گی تکه پاره مهاجرین مقیم ایتالیا، آمیزه یی است از واقعیت و خیال، صوفیزم و سورریالیزم، عشق و رنج و در نهایت شعر و اندیشه.

در این فلم غیر از یک چادر برقع آبی که در اواخر فلم ظاهر می شود هیچ عنصر افغانی دیگری به چشم نمی آید. ولی عناصر آشنای شعر فارسی را میتوان در سراسر فلم حس کرد؛ از سیب و انار و شراب سرخ گرفته تا طبیعت و کودک و شعر حافظ. این نمادهای فارسی در برابر نمادهای زنده گی اروپایی قرار داده شده است که در این فلم بیشتر در تصاویر کارخانه ها و ماشینهای غول پیکر و دستگاه ذوب آهن و بروکراسی دولتی نمود یافته اند.

سهیلا محبی خانم رازی محبی در این فلم به عنوان دستیار کارگردان حضور دارد. خانم محبی که در کنار اینکه خود یک فلمساز خوب است از استعداد بالایی در مدیریت پروژه های سینمایی برخوردار است، بدون شک نقش او در تحقق یافتن این پروژه انکارناشدنی است. اما تحسین مرا بیش از همه محمد خادم حیدری برانگیخت. با دیدن برخی فلمهای کوتاهی که محمد خادم در کابل تصویربرداری کرده بود به استعداد و درک بصری او متوجه شده بودم. اما با تماشای «صدایم کن» مطمین شدم که آقای خادم در هنر تصویربرداری در حال رسیدن به پختگی است. بدون شک پروژه ی صدایم کن که غیر رازی و سهیلا و خادم، دیگر عوامل آن همه از سینماگران حرفه یی ایتالیا بودند، پروژه ی بزرگ و بااهمیتی به حساب می آید؛ و زمانیکه خادم موفق شده است تصویری ارایه بدهد که مطابق استنداردهای تکنیکی سینمای ایتالیا است، باید به او تبریک گفت: کمپوزیشن های حساب شده، حرکت های بی عیب و رنگ و نور دلنشین، زیبایی پست کارتی به برخی از تصاویری می دهد که خادم در این فلم آفریده است.

در میان فلمسازان مهاجر افغان محبی ها یکی از موفق ترین ها بوده اند. رازی توانسته است طی اقامت چهار ساله اش در ایتالیا در کنار فراگیری زبان ایتالیایی به کار سینمایی هم بپردازد. او قبل از این فلم چندین فلم کوتاه از جمله «در قلمرو نیستی» (2009) را ساخته است که آن هم بیشتر موضوع آن ایتالیایی است تا افغانی. گذشته از فلمسازی او همراه با سهیلا در یک آکادمی فلم در شهر ترنتو مشغول تدریس در ورکشاپهای سینمایی است. این ورکشاپ ها که دوره های نه ماهه هستند برای افراد جوان برگزار می شوند و در پایان دوره از هنرجویان خواسته می شود که هر کدام یک فلم کوتاه ویدیویی بسازند. در کنار این همه، رازی در یکی از دانشگاه های ایتالیایی در رشته جامعه شناسی نیز تحصیل می کند.

در این فلم 60 دقیقه یی که از سوی اداره مهاجرت دولت ایتالیا حمایت مالی شده است، در کنار هر چیز دیگری رازی محبی را می بینیم که توانسته است موفقانه خود را با زنده گی و فرهنگ اروپایی وفق بدهد. او موفق شده است با تکیه به زبان فارسی و تجارب افغانی اش، روح شرقی را در کالبد اروپایی بدمد و زیبایی نوینی را از طریق فلمهایش برای مخاطبان ایتالیایی ارایه کند؛ چیزی که شاید به شود آن را شعر فارسی با طعم ایتالیایی خواند.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

افتتاحیه‌ی «لاله سیاه»؛ فلم دیدن با سینماگران افغان


بعد از چاشت روز سه‌شنبه 23 سپتامبر در سینما آریانا رفتم تا در افتتاحیه فلم «لاله سیاه» (2010) شرکت کنم. این فلم با حضور سینماگران افغان و تعداد زیادی از شهروندان کابل به نمایش عمومی گذاشته شد. قبل از نمایش فلم، جوانشیر حیدری از رییس خدمات شهری شهرداری کابل به خاطر برگزاری آن محفل تشکر کرد؛ ولی کاتلین هایدن، سخنگوی سفارت آمریکا در کابل به نیویورک تایمز گفته است که محفل افتتاحیه‌ی این فلم از سوی سفارت آمریکا حمایت مالی و برگزار شده است. در کنار حیدری، آقایان لطیف احمدی رییس افغان فلم و جلال نورانی از مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز صحبت‌هایی را ارایه کردند که معلوم نبود در حمایت از فلم است و یا در ضدیت با آن. ولید سرور و یک خواننده آمریکایی نیز هر یک آهنگ‌هایی را به زبان انگلیسی اجرا کردند. سونیا ناصری کول، کارگردان فلم اما مهمترین سخنران قبل از نمایش افتتاحیه فلم بود. او که آشکارا ورخطا شده بود، با فارسی شکسته بسته‌اش، حرف‌های بی‌ربطی را در وصف رسم و رواج افغانستان و علیه فرهنگ آمریکایی ارایه کرد؛ از جمله گفت: «من همیشه افغان بوده‌ام و همیشه افغان باقی خواهم ماند (کف زدن حضار). آمریکا تا 500 سال دیگر هم به افغانستان نمی‌رسد!» این سخنان را در حالی می‌گفت که آن محفل را سفارت آمریکا برگزار کرده بود و او خودش با آن پتلون تنگ و موزه‌های بلند چرمی هیچ شباهتی به زنان افغان و «فرهنگ افغانی» نداشت. برای بیننده‌ای چون من از همان ابتدا معلوم بود که حواشی این برنامه از خود آن بسیار جالب‌تر خواهد بود.

قبل از شروع برنامه تعداد زیادی از تصویربرداران تلویزیونی در اطراف سالون گشت و گذار می‌کردند و حضار که اکثرا از ستاره‌های سینمای افغانستان بودند، به شکل پرسر و صدایی یا با تلفون گپ می‌زدند یا با یکدیگر. ولید سرور که عمری را در کانادا گذرانده است، با صحبت‌های بسیار بازاری و بی‌ربطش که اکثرا به انگلیسی هم بود باعث تمسخر خارجی‌هایی شد که در اطراف من در سالون حضور داشتند. آنها با دیدن سینماگران افغان و حرکات و گفتار آنها با صدای بلند می‌خندیدند و جوک می‌گفتند و از جمله یکی از آن‌ها گفت: «عجب ستاره‌هایی!» بی‌نظمی و بی‌برنامگی تا حدی بود که چندبار قصد کردم سالون را ترک کنم ولی به خاطر تماشای فلم تا آخر در آنجا ماندم. که البته با پایان یافتن فلم به خود گفتم کاش همان اول سالون را ترک کرده بودم؛ چنان برنامه و چنین فلم!

کارگردان لاله‌ی سیاه، سونیا ناصری کول، زن 45 ساله‌ای است که وقتی خردسال بود افغانستان را به مقصد ایالات متحده ترک کرد. او در آنجا درس خوانده و کار کرده است و فعلا در شهر لوس آنجلس یک موسسه خیریه را به نام «افغانستان ورلد فندیشن» برای کمک به افغانستان اداره می‌کند. او در سال 2007 فلم مستندی درباره کودکان کارگر در کابل ساخت که بیشتر برای آگاهی عامه و نوعی تبلیغات جهت فراهم‌آوری کمک‌های مالی برای موسسه‌اش بود. او مانند هزاران افغان دیگری که سال‌ها در غرب زندگی کرده‌اند ولی هیچ گاه نتوانسته‌اند از فکر کردن به کشورشان دست بردارند، دارای نیت‌های نیکی در مورد افغانستان است. ولی این نیت‌های نیک با معلومات سطحی و احساسات مبتذل وطن‌پرستانه عجین شده است و از همان روست که فعالیت‌های آنان اگر هنری باشند و یا خیریه، اثر زیادی ندارند و ساختگی و بی‌روح به نظر می‌رسند. نمونه‌اش «لاله سیاه» است که معلوم نیست داستان آن درباره کدام افغانستان است.

در فلم لاله سیاه ما شاهد یک خانواده کابلی هستیم که یک کافه-رستورانت شیک را اداره می‌کنند. رستورانتی که «کلبه شاعر» نام دارد، جایی است که مردان و زنان کابلی در آنجا غذا می‌خورند، موسیقی زنده گوش می‌دهند و شعر می‌خوانند. در میان مشتریان همیشگی کافه دو جنرال آمریکایی هم هستند که آنجا می‌روند و صاحبان رستورانت برای آن‌ها شراب را به پیاله قهوه‌خوری می‌برند. در فلم شعرخوانی‌های زیادی است و آدم‌ها با کتاب‌های شعر در زیر بغل‌شان هر طرف دیده می‌شوند. این همان نکته‌ای است که نگاه مبتذل کارگردان را به مساله فرهنگ نشان می‌دهد. او مانند اکثر افغان‌ها «فرهنگ» را در جامعه‌ی بی‌سواد، بدوی و خشونت‌طلب‌شان به معنای شعر می‌گیرند، و به این دل خوش می‌کنند که چون شعر داریم فرهنگ نیز داریم. و آن هم چه شعری!

در لاله‌ی سیاه، داستان فلم بسیار سطحی و بی‌ساخت، بازی‌ها آماتوری و بی‌مزه، و لحن فلم به شکل مبتذلی وطن‌پرستانه است. دو چیز خوب در این فلم وجود دارد که من به خاطر آن دو، فلم را تحمل کردم: اول بازی حاجی گل در نقش شخصیت اصلی مرد فلم و دوم فلمبرداری خوبی که همه در لوکشن انجام شده است. شهر کابل در این فلم بسیار خوب تصویر شده است و به خصوص خانه‌های کمر کوه مثل پست‌کارت‌های زیبا و دیدنی به نظر می‌رسند. بدترین بازیگر فلم خود سونیا ناصری در نقش فرشته است و بعد از آن بصیر مجاهد که مثل همیشه بد بازی می‌کند.

خانم کول در سخنانی قبل از افتتاحیه‌اش قسم خورد که «هیچ پولی از هیچ آمریکایی» نگرفته است. او گفت: «اگر این فلم فروش نکند، من خانه‌ام را از دست می‌دهم.» این حرف از یک نگاه شاید درست باشد و از یک نگاه شاید نادرست باشد. شاید نادرست باشد چون این فلم، طبق گزارش نیویورک تایمز، قبل از نمایش برای شهروندان افغان، برای دیپلومات‌ها و جنرالان خارجی در مرکز ناتو و سفارت آمریکا در کابل نمایش داده شده است، و از این لحاظ بیشتر شبیه یک فلم تبلیغاتی به نظر می‌رسد. شاید درست باشد به این دلیل ساده که چون آمریکایی‌ها احمق نیستند برای چنین فلمی پول بدهند. آدم باید به شعور متعارف کسی شک کند که حاضر شود چند میلیون دالرش را روی چنین فلمی بگذارد. لطیف احمدی گفته استٰ این فلم را امسال از جانب افغانستان برای دریافت جایزه اسکار در آکادمی فلم آمریکا نامزد خواهد کرد.