۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

سنگسار ثریا


در بسیاری از کشورهای اسلامی زنانی را که مرتکب زنا می شوند سنگسار می کنند. تمام مسلمانان به این عقیده اند که طبق دستور خدا، سزای زن شوهرداری که با مرد غریبه یی می خوابد سنگسار است. اما واقعاً خدا چنین چیزی گفته است؟ این سوال وقتی به ذهنم رسید که فلم «سنگسار ثریا م» (سیروس نورسته، 2008) را دیدم. این فلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است درباره ی سنگسار ثریا منوچهری یک زن ایرانی است که به ناحق متهم به زنا می شود. او را همسایگانش در روستای دورافتاده یی در ولایت کرمان ایران، به حکم ملا و ملک قریه به ضرب سنگ می کشند. داستان پس از انقلاب اسلامی و در سال 1986 اتفاق می افتد.

سکینه آشتیانی زن دیگری از جمهوری اسلامی ایران است که این روزها عکسش در تمام روزنامه های مهم دنیا چاپ شده است. این زن 42 ساله متهم به زنا و محکوم به سنگسار است. بیش از یک میلیون نفر در سراسر دنیا طوماری را امضا کرده اند که از دولت ایران میخواهند سکینه را سنگسار نکند؛ ولی ظاهراً حکومت اسلامی ایران از میان حکم خدا و حقوق بشر اولی را ترجیح خواهد داد. عایشه دختر افغان، دیگر قربانی فرهنگ زن ستیزی است که به خاطر فرار از خانه ی شوهری که او را مورد تجاوز و شکنجه قرار میداد، بینی و گوش هایش را از دست داده است.

قرآن کتاب مقدس مسلمانان، کلام خدا و سند اصلی دین اسلام است. معمولاً رئوس احکام اسلامی از قرآن استنباط شده است، اما معلوم نیست، از کجای قرآن این برداشت صورت گرفته است که باید زنان بی وفا را تا کمر در گودالی قرار داد و آنقدر با سنگ به سر و صورتش زد تا جان بدهند. قرآن به طور صریح در دو مورد به جزای زنان زانیه اشاره میکند که در زیر نقل می کنم. مورد اول، آية 15 سورة نساء است که می گوید: «و از زنان شما آنان كه مرتكب فحشا مي‌شوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهيد. اگر شهادت دادند زنان را در خانه محبوس داريد تا مرگشان فرا رسد يا خدا راهي پيشِ پايشان نهد». مورد دوم، در سوره نور آية 2 است که می خوانیم: «زن و مردِ زناکار را هريك صد ضربه بزنيد. و اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، مبادا كه در حكم خدا نسبت به آن دو دچار ترحم شوید.»

آشکارا در آیات فوق هیچ اثری از سزای سنگسار برای زنان مجرم به چشم نمی خورد. بلکه آیه ی اولی می گوید زن زانیه را تا پایان زنده گی اش اجازه ندهید از خانه بیرون شود (که البته معلوم نیست این جزا چقدر از سنگسار خوشایندتر است) و در آیه ی دومی مجازات زانی و زانیه صراحتاً صد ضربه شلاق تعیین شده است (که قابل اجرا برای افراد مجرد است). البته این مجازات ها، مطابق نص قرآن پس از آن عملی است که چهار شاهد عاقل و بالغ در برابر قاضی شهادت بدهند که زن و مرد متهم را در هنگام عمل جماع دیده اند – طوری که به تعبیر امام علی «ریسمان داخل چاه می رود».

پس حکم سنگسار از کجا آمد؟ آیت الله مکارم شیرازی یکی از مراجع تقلید شیعه و مفسر قرآن در «تفسیر نمونه» اش در این باره می گوید: « بسیاری از احکام دینی از سنت پیامبر (ص) استنباط می شود نه از قرآن کریم. مثلاً اینکه سگ نجس است حکمی است که همه فقهاء اسلامی قبول دارند ولی در قرآن بدان اشاره ای نشده است. حکم رجم هم از همین قبیل است و از سنت پیامبر (ص) استنباط و نقل شده است» (جلد 3، صفحه 309). به گفته ی این آیت الله ایرانی علمای اسلام حکم سنگسار را از روی احادیث پیامبر استخراج کرده اند. و اینکه چگونه استخراج کرده اند؟ ... ظاهراً فضولی محسوب می شود!

در فلم «سنگسار ثریا» ما شاهد داستان آشنای رنج زن بیگناهی هستیم که قربانی سادیسم دینی شده است. علي شوهر خشن و فقیر ثريا قصد دارد كه با دختري 14 ساله ازدواج كند اما وضع مالي‌ او چندان رضايت‌بخش نيست كه خرج دو خانواده را متحمل شود، به همین خاطر تصميم مي‌گيرد ثريا را طلاق دهد. در مقابل، ثريا هم كه با داشتن چهار فرزند نگران مخارج زندگي‌اش است با علي مخالفت مي‌كند و اينجاست که علی از ملای قریه کمک میگیرد. او از ملا میخواهد راهی بیابد تا به ثریا تهمت زنا زده شود و در نهایت او را سنگسار کنند. ملا و ملک قریه همراه با علی تصمیم می گیرند ثریا را به خانه ی هاشم که به تازه گی زنش مرده است بفرستند تا در برابر مزد روزانه کارهای خانه را برایش انجام بدهد.

ملا نمی تواند خواسته ی علی را رد کند چون علی راز او را می داند: ملا که حسن نام دارد قبل از انقلاب اسلامی یک دزد حرفه یی بوده است و علی به عنوان زندان بان او را از سالها پیش در زندان می شناخته است. پس از انقلاب و در گرمی بازار دین، عبا و عمامه میکند و از طرف حکومت ملای قریه تعیین میشود. علی هر چه بخواهد ملاحسن جواب رد داده نمی تواند. از همین جاست که با همکاری ملک، هاشم را تهدید میکند تا شهادت بدهد که ثریا گاهی در خانه ی او میخوابد وگرنه پسرش را یتیم خواهد کرد. هاشم، دهاتی ساده یی که نقش آن را پرویز صیاد بازیگری که در افغانستان مشهور به «صمد آغا» است ایفا می کند، در نهایت راضی می شود که برخلاف میلش علیه ثریا شهادت بدهد. در روز محاکمه وقتی ثریا را در گودال مرگ قرار می دهند، اولین سنگینی که به طرفش پرتاب می شود از طرف پدرش است. شوهرش و حتا دو پسرش نیز مادر را سنگباران می کنند. ثریا در در میان سنگ و خون جان میدهد.

فردای روز واقعه، یک ژورنالیست ایرانی-فرانسوی بنام فریدون (جیمز کاویزل) زمانیکه اتفاقاً موترش در آن روستا خراب می شود، مجبور می شود برای مدتی در آنجا توقف کند. او در آنجا، با زهرا (شهره آغداشلو) آشنا میشود که داستان وحشتناک ثریا را برای او تعریف میکند. زهرا خاله ی ثریا است و شاهد تمام ماجراها بوده است. این فلم بر اساس کتابی نوشته شده است که فریدون صاحب جم ژورنالیست واقعی آن را تحت همین نام در سال 1990 در فرانسه چاپ کرد.

این فلم، روایتی است از اتحاد نامبارک ملا (عقاید خرافی) و ملک (قانون دولتی) و شوهر (فرهنگ پدرسالاری) علیه زن. زن در فرهنگ ما در عین حالی که نماد لذت است نمود شرارت نیز است. مردان مسلمان نمی دانند که آیا آنچه درباره ی زنان شان حس می کنند عشق است یا نفرت و یا آمیخته یی از هر دو احساس. مسلمانان مدرن سعی میکنند احکام اسلامی را با حقوق بشر آشتی دهند، ولی معمولاً هم خشم علمای اسلام را برمی انگیزند و هم صدای مدافعین حقوق بشر را بلند می کنند. هیچگاه مسلمان بودن تا این اندازه سخت نبوده است!

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

صحنه ی آخر فلم


در پایان فلم «روشنایی های شهر» (چارلی چاپلین، 1931) دخترک نابینا چشمانش را می گشاید و با تعجب می گوید: «بلی، من حالا می توانم ببینم». این جمله پایان شرینی است بر یکی از عاشقانه ترین داستانهای سینما. چارلی چاپلین همیشه فلمهایش را به شکل به یادماندنی و زیبایی ختم می کرد. پایان فلم یکی از مهمترین قسمت های فلم است. در بسیاری موارد فقط صحنه ی آخر یک فلم به یاد تماشاچی می ماند؛ البته در فلمهایی که آن صحنه به خوبی ساخته شده باشد. در تاریخ سینما فلمهایی وجود دارد که صحنه ی آخر آنها و یا دیالوگ آخر آنها به اندازه خود فلم مشهور شده اند. در فلم «محله چینایی ها» (رومن پولانسکی، 1974) یکی از شخصیتها در پایان فلم به جک نیکلسون می گوید: «فراموشش کن جک، اینجا محله چینایی هاست». دیالوگ آخر فلم «کشتی جنگی پوتمکین» (سرگیی آیزنشتاین، 1925) فقط یک کلمه است: «برادران!» که به خوبی تم انقلابی و کارگری فلم را خلاصه می کند.

دو نوع پایان فلم می تواند وجود داشته باشد، یکی قابل پیش بینی و دیگری غیرقابل پیش بینی. اکثر فلمهای هالیوودی قابل پیش بینی هستند؛ به این معنا که بیننده مطمین است قهرمان فلم نخواهد مرد و بالاخره به دختر فلم خواهد رسید. فلمهای غیرقابل پیش بینی اما به تماشاچی اجازه نمی دهد درباره ی آخر فلم حدس بزند و معمولاً حدس تماشاچی به خطا خواهد رفت. برای من، یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهایی که دیده ام و هنوز تجربه ی آن به خاطرم مانده است، فلم تحسین شده ی رومانیایی «4 ماه، 3 هفته و 2 روز» (کریستین مونگیو، 2007) بود. اکثر فلمهای مستقل و برخی فلمسازان مولف سعی می کنند، پایان غیرقابل پیش بینی داشته باشند و یا حداقل از پایان خوش اجتناب کنند.

پایان غیرقابل پیش بینی به معنای پایان تلخ نیست؛ اکثر این فلمها «پایان باز» دارند. پایان باز به شیوه یی گفته می شود که نه خوش است و نه تلخ. فلم طوری پایان می یابد که بیننده حس می زند داستان به آخر رسیده است ولی اینکه چه اتقاقی برای قهرمانان فلم افتاده را نمیداند؛ فلمساز آن را واگذار می کند به تخیل تماشاچی تا هر کس به شیوه ی خودش آن را تفسیر کند – معمولاً این یکی از رایج ترین شیوه های پایان فلم است که در سینمای جشنواره یی شاهد آن هستیم.

در سینمای افغانستان اما پایان های فلم بهتر از بقیه قسمت های فلم نیست! به استثنای چند فلم معدودی که توسط برخی از فلمسازان مکتب رفته و دنیادیده ی ما ساخته شده اند، بقیه فلمها نه تنها قابل پیش بینی بلکه به شیوه ی افتضاحی کلیشه یی و غیرقابل تحمل هستند. در تمام این فلمها که از فلمهای هندی تقلید شده اند، آدم بد فلم را می بینیم که در پایان داستان «هدایت» شده است و از ریش قهرمان فلم گرفته و به گناهانش اعتراف می کند. اگر به این شکل خاص ختم نشود، به هر صورت با یک درس چندش آور اخلاقی فلم به پایان میرسد. همانطور که بارها گفته ام، مشکل سینمای افغانستان نبود سرمایه و تکنالوژی پیشرفته نیست، بلکه نبود شعور و درک هنری در وجود فلمسازان ما است. این هنرمندان (؟) مغزشان را با «پیام» پر کرده اند، معلوم نیست کدام خیرندیده به کله ی خشک اینها فرو کرده است که هنر وسیله پیام دادن است. این ها سینما و مسجد را اشتباه گرفته اند. در سینما فقط یک هدف وجود دارد: سرگرم کردن تماشاچی. آلفرد هیچکاک زمانی گفت: «اگر پیام میخواهید، بروید به پوسته خانه!»

صحنه ی پایانی فلم دو وظیفه دارد. اول اینکه حس پایان قصه را با تماشاچی بدهد، به این معنا که با آن صحنه باید انجام منطقی داستان روشن شود، فرقی نمی کند که پایان فلم خوش است، تلخ است و یا باز، ولی با صحنه ی آخر فلم، کارگردان باید به تماشاچی بفهماند که به آخر فلم رسیده است و حالا باید سالون سینما را ترک کند. وظیفه ی دوم صحنه ی پایانی فلم این است که خلاقانه باشد. مثلاً فلمسازان گاهی دوست دارند با قرار دادن دیالوگی طنزآلود شیرینی یک پایان خوش را دوچند کنند. گاهی میخواهند در صحنه ی آخر فلم راز قصه را افشا کنند و بیننده را در حیرت فرو ببرند. گاهی با یک تصویر و یا یک دیالوگ خاص دوست دارند پایان تفکربرانگیز به فلم بدهند و بیننده ها را برای مدتی با فلم همچنان درگیر نگه دارند.

همانطور که قبلاً اشاره کردم اکثر فلمهای تجارتی در هالیوود و کشورهای اروپایی پایان خوش دارند، و یا آن طور که خودشان می گویند «هپی اندینگ» و قابل پیش بینی هستند. یعنی تماشاچی قبل از شروع یک فلم کمدی رمانتیک می داند که هر دو دلداده در نهایت به وصال خواهند رسید ولی این را نمی داند که چه اتقاق هایی خواهد افتاد و در پایان این داستان عاشقانه چگونه ختم خواهد شد. اینجاست که خلاقیت کارگردان می تواند یک فلم معمولی را به یک فلم ماندگار بدل کند. اما پایان فلمهای غیرقابل پیش بینی نیاز به هنر و خلاقیت بیشتری دارند. یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهای تاریخ سینما فلم مشهور «مظنونین همیشگی» (برایان سینگر، 1995) است. این فلم طبق نظرسنجی ها یکی از فلمهایی است که حدس زدن پایان داستان آن بسیار سخت بوده است. من از پایان این فلم چیزی نمی گویم تا لذت تماشای آن را از کسانیکه هنوز این آن را ندیده اند نگیرم.

اکثریت فلمها فقط با یک دیالوگ جالب به پایان می رسند. مثلاً در پایان فلم «شب بخیر و موفق باشید» (جورج کلونی، 2005) جورج کلونی که یک مجری تلویزیونی است رو به بیننده ها می گوید: «شب بخیر و موفق باشید». در فلم «هفت» (دیوید فینچر، 1995) صحنه ی آخر فلم با این جمله پایان می یابد: «ارنست همینگوی زمانی نوشت: دنیا جای خوبی است و می ارزد که برای آن بجنگیم. من با بخش دوم جمله اش موافقم».