۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

صحنه ی آخر فلم


در پایان فلم «روشنایی های شهر» (چارلی چاپلین، 1931) دخترک نابینا چشمانش را می گشاید و با تعجب می گوید: «بلی، من حالا می توانم ببینم». این جمله پایان شرینی است بر یکی از عاشقانه ترین داستانهای سینما. چارلی چاپلین همیشه فلمهایش را به شکل به یادماندنی و زیبایی ختم می کرد. پایان فلم یکی از مهمترین قسمت های فلم است. در بسیاری موارد فقط صحنه ی آخر یک فلم به یاد تماشاچی می ماند؛ البته در فلمهایی که آن صحنه به خوبی ساخته شده باشد. در تاریخ سینما فلمهایی وجود دارد که صحنه ی آخر آنها و یا دیالوگ آخر آنها به اندازه خود فلم مشهور شده اند. در فلم «محله چینایی ها» (رومن پولانسکی، 1974) یکی از شخصیتها در پایان فلم به جک نیکلسون می گوید: «فراموشش کن جک، اینجا محله چینایی هاست». دیالوگ آخر فلم «کشتی جنگی پوتمکین» (سرگیی آیزنشتاین، 1925) فقط یک کلمه است: «برادران!» که به خوبی تم انقلابی و کارگری فلم را خلاصه می کند.

دو نوع پایان فلم می تواند وجود داشته باشد، یکی قابل پیش بینی و دیگری غیرقابل پیش بینی. اکثر فلمهای هالیوودی قابل پیش بینی هستند؛ به این معنا که بیننده مطمین است قهرمان فلم نخواهد مرد و بالاخره به دختر فلم خواهد رسید. فلمهای غیرقابل پیش بینی اما به تماشاچی اجازه نمی دهد درباره ی آخر فلم حدس بزند و معمولاً حدس تماشاچی به خطا خواهد رفت. برای من، یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهایی که دیده ام و هنوز تجربه ی آن به خاطرم مانده است، فلم تحسین شده ی رومانیایی «4 ماه، 3 هفته و 2 روز» (کریستین مونگیو، 2007) بود. اکثر فلمهای مستقل و برخی فلمسازان مولف سعی می کنند، پایان غیرقابل پیش بینی داشته باشند و یا حداقل از پایان خوش اجتناب کنند.

پایان غیرقابل پیش بینی به معنای پایان تلخ نیست؛ اکثر این فلمها «پایان باز» دارند. پایان باز به شیوه یی گفته می شود که نه خوش است و نه تلخ. فلم طوری پایان می یابد که بیننده حس می زند داستان به آخر رسیده است ولی اینکه چه اتقاقی برای قهرمانان فلم افتاده را نمیداند؛ فلمساز آن را واگذار می کند به تخیل تماشاچی تا هر کس به شیوه ی خودش آن را تفسیر کند – معمولاً این یکی از رایج ترین شیوه های پایان فلم است که در سینمای جشنواره یی شاهد آن هستیم.

در سینمای افغانستان اما پایان های فلم بهتر از بقیه قسمت های فلم نیست! به استثنای چند فلم معدودی که توسط برخی از فلمسازان مکتب رفته و دنیادیده ی ما ساخته شده اند، بقیه فلمها نه تنها قابل پیش بینی بلکه به شیوه ی افتضاحی کلیشه یی و غیرقابل تحمل هستند. در تمام این فلمها که از فلمهای هندی تقلید شده اند، آدم بد فلم را می بینیم که در پایان داستان «هدایت» شده است و از ریش قهرمان فلم گرفته و به گناهانش اعتراف می کند. اگر به این شکل خاص ختم نشود، به هر صورت با یک درس چندش آور اخلاقی فلم به پایان میرسد. همانطور که بارها گفته ام، مشکل سینمای افغانستان نبود سرمایه و تکنالوژی پیشرفته نیست، بلکه نبود شعور و درک هنری در وجود فلمسازان ما است. این هنرمندان (؟) مغزشان را با «پیام» پر کرده اند، معلوم نیست کدام خیرندیده به کله ی خشک اینها فرو کرده است که هنر وسیله پیام دادن است. این ها سینما و مسجد را اشتباه گرفته اند. در سینما فقط یک هدف وجود دارد: سرگرم کردن تماشاچی. آلفرد هیچکاک زمانی گفت: «اگر پیام میخواهید، بروید به پوسته خانه!»

صحنه ی پایانی فلم دو وظیفه دارد. اول اینکه حس پایان قصه را با تماشاچی بدهد، به این معنا که با آن صحنه باید انجام منطقی داستان روشن شود، فرقی نمی کند که پایان فلم خوش است، تلخ است و یا باز، ولی با صحنه ی آخر فلم، کارگردان باید به تماشاچی بفهماند که به آخر فلم رسیده است و حالا باید سالون سینما را ترک کند. وظیفه ی دوم صحنه ی پایانی فلم این است که خلاقانه باشد. مثلاً فلمسازان گاهی دوست دارند با قرار دادن دیالوگی طنزآلود شیرینی یک پایان خوش را دوچند کنند. گاهی میخواهند در صحنه ی آخر فلم راز قصه را افشا کنند و بیننده را در حیرت فرو ببرند. گاهی با یک تصویر و یا یک دیالوگ خاص دوست دارند پایان تفکربرانگیز به فلم بدهند و بیننده ها را برای مدتی با فلم همچنان درگیر نگه دارند.

همانطور که قبلاً اشاره کردم اکثر فلمهای تجارتی در هالیوود و کشورهای اروپایی پایان خوش دارند، و یا آن طور که خودشان می گویند «هپی اندینگ» و قابل پیش بینی هستند. یعنی تماشاچی قبل از شروع یک فلم کمدی رمانتیک می داند که هر دو دلداده در نهایت به وصال خواهند رسید ولی این را نمی داند که چه اتقاق هایی خواهد افتاد و در پایان این داستان عاشقانه چگونه ختم خواهد شد. اینجاست که خلاقیت کارگردان می تواند یک فلم معمولی را به یک فلم ماندگار بدل کند. اما پایان فلمهای غیرقابل پیش بینی نیاز به هنر و خلاقیت بیشتری دارند. یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهای تاریخ سینما فلم مشهور «مظنونین همیشگی» (برایان سینگر، 1995) است. این فلم طبق نظرسنجی ها یکی از فلمهایی است که حدس زدن پایان داستان آن بسیار سخت بوده است. من از پایان این فلم چیزی نمی گویم تا لذت تماشای آن را از کسانیکه هنوز این آن را ندیده اند نگیرم.

اکثریت فلمها فقط با یک دیالوگ جالب به پایان می رسند. مثلاً در پایان فلم «شب بخیر و موفق باشید» (جورج کلونی، 2005) جورج کلونی که یک مجری تلویزیونی است رو به بیننده ها می گوید: «شب بخیر و موفق باشید». در فلم «هفت» (دیوید فینچر، 1995) صحنه ی آخر فلم با این جمله پایان می یابد: «ارنست همینگوی زمانی نوشت: دنیا جای خوبی است و می ارزد که برای آن بجنگیم. من با بخش دوم جمله اش موافقم».

۳ نظر:

  1. سلام علی
    امیدوارم که خوب باشی. چند روز دیگه فیلم جدید و همچنین لیست تمام فستیوالها و جوایز را می فرستم.
    اما در مورد مطلبت، جالب بود و خوشحالم که به این موضوع پرداختی. من پایان باز را ترجیح میدهم. در واقع کارگردان تا حدی به بیننده احترام می گذارد و به او این فرصت را می دهد که در روایت فیلم سهمیم باشد و این به بیننده حس مهم بودن را می دهد و بیننده عاشق این حس است.

    من فیلم"«4 ماه، 3 هفته و 2 روز» (کریستین مونگیو، 2007) را یک سال پیش دیدم. فیلم مربوط به موج نو رومینیا است. و در کنار آن چند فیلم قابل توجه دیگر از کارگردانان جوان است که اگر فرصت کردی ببین. موجی است که تقریبا از سال 2005 به بعد آغاز شده اند.نگاه کن به موج نو رومانیا در ویکیپدیا. نکته قابل اهمیت دیگر در این فیلم داستان ساده و پردازش مینیمالیستی اما قوی فیلم هست. برای من این فیلم در واقع این امید را میدهد که با حداق امکانات میشود فیلم قوی ساخت.

    پایانهای فیلم نباید حتما پایان داستان و دسته بندی نماهای پیشین باشد، بلکه می تواند یک خط مش جدید به داستان و همچنین به بیننده بدهد.

    مرسی از مطلب خوبت.
    روزت خوش.

    پاسخحذف
  2. سلام اقای کریمی عزیز

    امید دارم خوب باشی
    بابت همکاری هات با رویا ازت متشکرم.

    خوش و موفق باشی.

    پاسخحذف
  3. سلام جناب غرجی،
    قابل تشکر نیست، کاری نکرده ام.
    برای شما هم آرزوی موفقیت دارم

    پاسخحذف