۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

جمهوری اسلامی اتمی ایران


جان اف کندی رییس جمهور پیشین آمریکا زمانی گفته بود: «تسلیحات هسته یی را باید نابود کنیم، قبل از آنکه آنها ما را نابود کنند». کندی این را در دهه ی شصت و در زمان جنگ سرد گفت، جنگی که تنها سلاح آن «ترساندن» بود: سلاح هسته یی زاییده ی جنگ سرد است، اصولاً ساخت تسلیحات اتمی در آن سالها به این دلیل رونق یافت که شوروی و آمریکا فقط می خواستند قدرت نظامی خود را به رخ یکدیگر بکشند، و خودشان بهتر از هر کسی می دانستند که بمب اتم را برای ترساندن می سازند و نه برای فیر کردن. پس از این دو کشور، کشورهای دیگری نیز به باشگاه کوچک کشورهای اتمی پیوستند تا امنیت آینده ی شان را تضمین کرده باشند. طبق برآوردهایی که انجام شده است، هم اکنون حدود 23 هزار سلاح هسته یی در دنیا وجود دارد. فعالان و سیاستمداران زیادی به این باورند که خطر درگیری اتمی بیشتر از گرمایش زمین سیاره ی ما را تهدید می کند. این خطر وقتی جدی تر شده است که ایران اسلامی و کوریای کمونیست نیز کمر به تولید بمب اتم بسته اند.

فلمسازان هالیوودی سالهاست که بمب اتم را به اشکال مختلف، دستمایه ی خیالپردازی های آخرالزمانی شان قرار داده اند. از فلمهای «مرا مرگبار ببوس» (1955) و «شکست – امن» (1964) تا «وقتی بادها می وزند» (1986) و «روز بعد» (1983) همگی به نوعی کابوس جنگ اتمی را بر پرده ی سینما آورده اند. هر چند پس از شکست شوروی و پایان جنگ سرد، ساخت فلمهای آمریکایی با موضوعیت تهدید اتمی کاهش یافت، ولی جدیداً به نظر می رسد که دوباره رونق یافته است. هفته ی پیش فلم مستند جدیدی در آمریکا به نمایش درآمد بنام «شمارش معکوس به طرف صفر» (2010) که آن را لوسی واکر یک مستندساز آمریکایی ساخته است. او در این فلم ترس آور، درگیری اتمی را به عنوان یک خطر جدی برای نسل بشر مطرح می کند و تنها راه نجات را خلع سلاح کامل هسته یی می داند. او در پایان فلمش نشان میدهد که تهدید جنگ اتمی از حد «اگر» گذشته و به مرز «چه وقت» رسیده است.

لوسی واکر، کارگردان فلم گفته است که این فلم مستند را «برای آگاهی عامه از خطر اتمی» ساخته است. ولی به نظر می رسد که معنای سیاسی این جمله این است که خانم واکر فلم را برای آماده کردن افکار عمومی جهت حمله آمریکا به ایران ساخته است، «خلع سلاح اتمی» ایران هم می تواند بهترین دلیل این حمله باشد. البته در این نبرد رسانه یی او تنها نیست، تقریباً زمزمه ی حمله نظامی اسراییل و آمریکا به ایران چندین ماه است که در رسانه های آمریکایی شنیده می شود و حتا مجله «فوربس» چندی پیش لیستی از دلایلی نشر کرد که چگونه سرنگونی رژیم اسلامی ایران می تواند به نفع منطقه و جهان باشد.

خطر جنگ اتمی چقدر جدی است؟ شاید برای جنگ اتمی از مقدمه چینی های مرسوم خبری نباشد و همه چیز از یک اشتباه احمقانه شروع شود. در 25 جنوری 1995 دانشمندان هسته یی آمریکایی و ناروژی یک موشک اتمی را به شکل آزمایشی پرتاپ کردند. این موشک توسط رادار روسیه شناسایی شد و نظامیان روس به فکر اینکه مورد حمله ی اتمی قرار گرفته اند، به سرعت صندوق مخصوص سویچ بمب اتم را به کرملین بردند تا یلتسین رییس جمهور وقت، دکمه ی موشک اتمی را به طرف آمریکا فشار دهد. خوشبختانه، رییس جمهور دایم الخمر روسیه در آن ساعت نشئه نبود و سخن نظامیان را باور نکرد. بعد معلوم شد که آمریکایی ها قبلاٌ، از عملیات آزمایشی شان 25 کشور به شمول روسیه را باخبر کرده بودند، که البته وزارت خارجه روسیه این خبر را به مسوولین رادار نداده بود.

وقتی روسها اینقدر زود شمشیر از غلاف می کشند، باید به آن روزی فکر کرد که گروه های تروریستی موفق به دستیابی بمبهای اتمی پاکستان شوند. پاکستان دارای یک دولت ناکام و شکننده است که چندی است گرفتار درگیری های داخلی با القاعده و طالبان شده است. با آنکه گفته می شود اردوی پاکستان از نظم و قدرت زیادی برخوردار است، ولی هرگز نباید به نظام فاسد سیاسی آن کشور اعتماد کرد.

در این فلم مستند با حدود صد نفر مصاحبه شده است، از دانشمندان هسته یی گرفته تا جاسوسان سابق و از سیاستمداران بازنشسته تا روزنامه نگاران مشهور. از آن میان هنری کسینجر، تونی بلیر، میخاییل گورباچف و پرویز مشرف از طرفداران دیروزی بمب اتم هستند که امروز همگی یکصدا بر خلع سلاح هسته یی و منبع گسترش این تکنالوژی مرگبار تاکید می کنند.

پاکستان و هند در جنوب، روسیه در شمال و چین در شرق افغانستان کشورهای اتمی هستند و اگر ایران هم به سلاح هسته یی دست بیابد، از طرف غرب نیز یک همسایه ی اتمی خواهیم داشت و آنگاه افغانستان تبدیل می شود به یک ساندویچ اتمی. هرچند افغانستان هیچگاه در صدد مقابله با این همسایه های بدماش برنخواهد خواست، ولی نقس قرار داشتن در یک منطقه ی متخاصم و اتمی خواب را از چشمان خواب آلود سیاستمداران ما باید بپراند.

جمهوری اسلامی ایران چرا به بمب اتمی نیاز دارد؟ ایرانی ها به طور سنتی پولیس منطقه خاورمیانه بوده اند. ولی پس از انقلاب اسلامی در سال 1357 تبدیل شده اند به متهم فراری این منطقه. آنها به شکل وسیعی در سیاست بین المللی منزوی شده اند، در تجارت و اقتصاد تحریم هستند و از نگاه محبوبیت بین المللی نیز منفور کشورهای منطقه و جهان اند. مردم افغانستان، عراق، فلسطین، لبنان و یمن از جمهوری اسلامی به خاطر دامن زدن به اختلافات قومی-مذهبی و طرفداری از گروه های تروریستی در کشورهای شان شکایت دارند و بقیه جهان نیز دلایل خود را برای نارضایتی از حکومت اسلامی ایران دارند؛ که البته یکی از مهمترین آنها نژادپرستی است. دولت ایران بارها اعلان کرده است که از اسراییل متنفر است و باید آن را از صحنه ی روزگار حذف کند و اینکه جنایات هیتلر علیه یهودیان هیچگاه اتفاق نیفتاده است. از سوی دیگر در داخل ایران نیز بیش از یک سال است که مردم ایران پس از انتخابات جنجالی ریاست جمهوری دست به اعتراضات عمومی علیه رژیم زده اند و بنیانهای داخلی جمهوری اسلامی نیز سست شده است.

حکومت اسلامی ایران یگانه راه بقایش را در سلاح اتمی می بیند، فقط با سلاح هسته یی است که ایران می تواند دوباره از موضع قدرت با دنیا و منطقه صحبت کند. برای جمهوری اسلامی ایران سلاح هسته یی حکم آلت رجلیت را دارد. اما اسراییل و آمریکا، اعلان کرده اند که یک «جمهوری اسلامی اتمی ایران» را هیچگاه تحمل نخواهند کرد. در شرایطی که افکار عمومی در خارج و داخل ایران علیه رژیم اسلامی است، زمزمه های جنگ را باید جدی گرفت، به خصوص که گروه هایی در درون حاکمیت ایران نیز از کوبیدن بر طبل جنگ ابایی ندارند. برخی از مسوولین ایرانی بدین عقیده اند که آمریکا به خاطر جنگهای ناتمام عراق و افغانستان توان گشودن جبهه ی سومی را در ایران نخواهد داشت، ولی گفته میشود که کشورهای عرب حاضر شده اند هزینه ی مالی حمله نظامی به ایران را برای آمریکا و اسراییل تامین کنند.

فلم «شمارش معکوس به طرف صفر» دو معنای متفاوت دارد. آیا ما شاهد کاهش شمار بمب های اتم از 23 هزار به طرف صفر خواهیم بود؟ و یا اینکه برای جنگ اتمی باید شمارش معکوس را شروع کنیم. ظاهراً فلم معنای دومی را بیشتر تبلیغ میکند، یا حداقل فقط می خواهد دنیا را از تهدید ایران بترساند تا حمله ی محتمل آینده به آن کشور قابل قبول تر جلوه کند. معلوم نیست نتیجه اش چه خواهد شد؛ ولی آمریکا تصمیم گرفته است تا از «جمهوری اسلامی اتمی ایران»، «اسلام» و «اتم» را بردارد.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

فلم و فوتبال


این روزها دنیا را تب فوتبال فراگرفته است. از جنوب آمریکا تا غرب آفریقا و از شرق آسیا تا شمال اروپا، همه جا صبحت از فوتبال است و هر کسی یا در شادی های غرورآفرین این بازی شریک است و یا در شکست های غم انگیز آن. برای بسیاری ها در دنیا – به شمول خودم، تماشای فوتبال تجربه ی لذت بخش تری است نسبت به بازی کردن آن. دلیل آن حس دراماتیکی است که در درون فوتبال نهفته است و در پوشش های تلویزیونی، شدت آن دوچند می شود. فوتبال و فلم، هرچند اولی یک ورزش بدنی است و دومی یک هنر تکنالوژیک و ظاهراً هیچ ربطی به هم ندارند؛ ولی از بسیاری جهات دارای وجوه مشترک هستند.

برخی از منتقدین فوتبال دوست سینما، این نظریه را مطرح کرده اند که فوتبال مانند فلم دارای شخصیت های داستانی است. به این معنا که بازیگران فوتبال همچون هنرپیشگان سینما، دارای شخصیت های «خوب» و «بد» و «قهرمان» «ضدقهرمان» هستند. تنها تفاوت در این است که تعیین نقش خوب و بد و قهرمان در بازی فوتبال بدست بیننده هاست. به عنوان مثال از نظر طرفداران تیم آلمان، سامی خدیرا قهرمان است و همبازی هایش آدمهای خوب داستان هستند؛ ولی از نگاه طرفداران آرجنتاین، این لنویل مسی است که قهرمان است و مارادونا و یارانش آدمهای خوب اند و علیه اشرار که آلمان ها باشد می جنگند. حتا سایت رسمی فیفا، در پایان هر بازی در جام جهانی، یکی از بازیکنان را بر اساس معیارهای ورزشی به عنوان «مرد میدان» انتخاب میکند. آیا این مرد میدان، شبیه قهرمان در یک فلم سینمایی نیست؟

از سوی دیگر، در بازی فوتبال همچون در تماشای فلم، پایان داستان برای بیننده ها نامعلوم است (به استثنای فلمهای هندی!)، هرچند هر کسی میتواند درباره ی نتیجه ی نبرد حدس خودش را داشته باشد. تنش و تعلیق یکی از جذابیت های اصلی سینما و فوتبال است. میدان فوتبال همچون پرده ی سینما، صحنه یی است از نبرد نفسگیر دو نیرو در برابر هم؛ درست مانند سینما، هر دو نیرو یکدیگر را تهدید میکنند، فریب می دهند، رو در رو با هم می جنگند، حتا اتفاق افتاده است که بازیکنی در جریان مسابقه و در میدان بازی کشته شده است – دایره المعارف انترنتی ویکیپدیا مشخصات بیش از 50 بازیگر را ثبت کرده است که یا در میدان بازی جان داده اند و یا بر اثر ضربه یی که در میدان دیده اند بعداً مرده اند. مردن در میدان نبرد شاید دراماتیک ترین وجه مشترک سینما و فوتبال باشد، ولی آخرین آنها نیست.

آنچه بیش از همه فوتبال را به فلم نزدیک میکند، نحوه ی پوشش تصویری آن است. بسیاری از تکنیک های فلمبرداری در فوتبال از سینما اقتباس شده است. به عنوان نمونه، حرکت آهسته یا «سلو موشن» در فوتبال دقیقاً همان تاثیر دراماتیکی را دارد که در سینما شاهد آن هستیم. کارگردانان بازی فوتبال، با فلمبرداری از زوایای مختلف و استفاده از کلوزآپ ها بازی فوتبال را به یک روایت داستانی پرهیجان تبدیل می کنند: اول کلوزآپ چهره ی هراسان دروازه بان را می بینیم، بعد نمای تمام قد بازیکنی که به سوی دروازه نزدیک می شود، نمای نزدیکی از توپ، نمای چهره ی یک تماشاچی که صورتش را با رنگ پیراهن تیمش نقاشی کرده است، چهره ی هیجان زده ی مربی، بعد توپی که شوت می شود و وارد دروازه می شود، هیجان و شادی تیم برنده و بعد مربی که با عصبانیت به بازکنان اش ناسزا می گوید، بازیکنانی که گریه میکنند ... همه ی اینها طوری در تلویزیون پوشش داده می شود که حس تعلیق و هیجان را در حد یک فلم تریلر به کارگردانی هیچکاک می رساند.

همچون سینما، در فوتبال نیز ما «میزانسن» داریم. میزانسن عبارت از نحوه حرکت بازیگران، ژستها و رفتار آنان است که توسط کارگردان تعیین می شود. دقیقاً چنین چیزی در فوتبال نیز وجود دارد که مربی آن را تعیین می کند؛ مثلاً او بازیکنان اش را در وسط میدان به نحو خاصی میچیند و همیشه در کنار میدان حاضر است و به آنها دستور می دهد که کدام طرف بدوند، چه کار بکنند و چه کار نکنند.

تماشای فوتبال، همچون تماشای فلم، به تنهایی مزه ندارد. فلمی را که در سالون تاریک سینما، در کنار صدها نفر دیگر و روی پرده بزرگ تماشا میکنیم، نمی شود با فلمی مقایسه کرد که روی اسکرین کوچک لپتاپ در خانه می بینیم. مردم دوست دارند فوتبال را نیز در جمع ببینند. در بسیاری از کشورهای غربی، مسابقات جام جهانی آفریقای جنوبی را این روزها در سالون سینما و به شکل سه بعدی و به طور زنده نشر میکنند. حتا از ایران گزارش شده است که برخی از سینماها مسابقات جام جهانی را به شکل زنده پخش کرده اند. لذت تماشای فوتبال یک طرف، و لذت فریاد کشیدن با دیگر دوستانت در جریان مسابقه یک طرف دیگر!

تا هنوز بیشتر از صد فلم در کشورهای مختلف با موضوعیت فوتبال ساخته شده اند. فلمسازان زیادی است در دنیا که با استفاده از هنر سینما سعی دارند عشق به فوتبال را در میان مردم جهان ترویج کنند. از آن جمله می شود به فلمساز مشهور بوسنیایی امیر کوستاریکا و فلمش «مارادونا توسط کوستاریکا» (2008) اشاره کرد که درباره ستاره فوتبال آمریکای لاتین ساخته است؛ جعفر پناهی با فلم «آفساید» (2006) داستان دختران ایرانی را بازگو کرده است که برای داخل شدن به استدیوم فوتبال لباس پسرانه می پوشند؛ فلمساز آلمانی سونکه ورتمان با «معجزه ی برن» (2003) که درباره ی نخستین قهرمانی آلمان در جام جهانی است، و ده ها فلمساز و فلمهای دیگری که هر یک داستانهای بزرگی را از فوتبال و جذابیت های جهانی آن روایت کرده اند. فلم و فوتبال شاید تنها دو سرگرمی سالمی است که هر انسانی با هر رنگ و پوست و زبان و دین، می تواند از آن لذت ببرد؛ به قول دوستم رضا یمک، «فقط کافی است کور نباشی و بتوانی ببینی!»