۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

مگان شهناز کبیر؛ ستاره یی که خواهد درخشید


موسیقی شرقی را پدر افغان اش به او معرفی کرد و موسیقی غربی را مادر ایرلندی اش؛ آهنگ های پاپ/راک مگان شهناز کبیر حالا، طعم هر دو موسیقی را با خود دارد.

مگان کبیر، آهنگساز و آوازخوان جوانی است که در آمریکا زندگی میکند. او 20 سال پیش در شهر کوچکی بنام بون واقع در ایالت کارولینای شمالی متولد شد ولی بیشتر دوران کودکی اش را در تنسی و کالیفرنیا گذراند جاییکه جمعیت کثیری از مهاجرین افغان زنده گی میکنند. او با آنکه از پدری افغان و مادری ایرلندی زاده شده است، خودش نه افغان است و نه ایرلندی؛ بلکه یک دختر آمریکایی است که دو فرهنگ متفاوت را با خود حمل میکند؛ مگان موهای سیاه را از پدر کابلی اش به ارث برده است و چشمان سبز را از مادر اروپایی اش. ولی با وجود این، او دست پروده ی فرهنگ آمریکا است. او از فرهنگ عامه پسند آمریکایی تاثیر پذیرفته است و درباره ی زنده گی آمریکایی آواز میخواند.
ادامه این یادداشت را در سایت دویچه وله بخوانید.

آهنگ بچه نشو ای دل به آواز مگان
آهنگ خداحافظ خداحافظ (انگلیسی) به آواز مگان

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

«صبح بخير قندهار»


«صبح بخير قندهار. شما به راديوي "رنا" گوش مي دهيد، خوش آمديد به راديوي خودتان». اين جملات را شايد قندهاري ها هر صبح از طريق راديوهاي شان بشنوند. اما اين که راديو «رنا» از کيست و از کجا نشر مي شود، سوالي است که هيچ قندهاري نمي داند. آن ها فقط به صداي گويندگان جوان، اخبار تازه و آهنگ هاي شاد آن علاقه دارند. راديو "رنا" همچون پرنده رازآميزي است که در آسمان قندهار پرواز مي کند و آواز مي خواند بدون اين که خودش ديده شود. فلم مستندي که آريل نصر، فلمساز افغان – کانادايي به نام «صبح بخير قندهار» (2010) ساخته است، به راديو "رنا" مي پردازد و پرده از روي اين پرنده اسرارآميز قندهاري برمي دارد. فلم، در کنار راديو "رنا" نگاه افغان هاي مقيم کانادا به جنگ در افغانستان و تلاش هاي دولت کانادا جهت استقرار صلح در قندهار را نيز به بررسي مي گيرد.
........
ادامه یادداشت مرا درباره این فلم در سایت دویچه وله بخوانید.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

در میان «خون و دود»


استیو مک کیوری؛
در میان «خون و دود»


شورلت قهوه یی
در سال 1992 در اوج جنگ های داخلی در کابل، استیو مک کیوری در یکی از خیابانهای شهر قدم میزد که ناگهان چشمش به یک موتر شورلیت آمریکایی مدل 1959 افتاد. عکاس آمریکایی با دیدن شورلیت قهوه یی رنگ و قدیمی که در شهر جنگ زده ی کابل از میان دود و آتش راهش را باز می کرد، هیجان زده شد. او کوشش کرد عکسی از آن بگیرد که بسیار دیر شده بود و فرصت را از دست داد. ولی تصویر آن موتر همچنان در خاطرش بود تا اینکه دو روز بعد دوباره آن را در گوشه ی دیگری از شهر دید. این بار شورلت پر از سواری بود، طوری که در صندوق پشت سر موتر هم هفت پسر خردسال نشسته بودند. او کمره اش را کشید و چندین عکس در حالی از عقب موتر گرفت که کودکان به طور معصومانه یی به او چشم دوخته بودند. او فرصت این را نداشت که از بچه ها نامشان را بپرسد و درباره شان چند کلمه یی در کتابچه اش یادداشت کند، ولی همانطور که خودش به مجله «اسمیتسونین» گفته است: «فقط متوجه شدم که آن اطفال هزاره بودند و تا حالا نمی دانم که شورلت قهوه یی آن کودکان را به کدام سرنوشت نامعلوم می برد».

ادامه یادداشت مرا درباره استیو مک کیوری در سایت جمهوری سکوت بخوانید.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

شعر فارسی با طعم ایتالیایی


فلم جدید رازی محبی بنام «گریدامی» (2010) که احتمالاً می شود آنرا «صدایم کن» ترجمه کرد، قرار است به زودی به نمایش عمومی در بیاید. این فلم که امسال در یکی از بخشهای جشنواره بین المللی فلم ونیز هم شرکت کرده بود، روایتی است از زنده گی مهاجرین مقیم ایتالیا و مشکلاتی که آنها در برخورد با فرهنگ جدید روبرو هستند. البته قصه ی فلم به این ساده گی که گفتم نیست.

رازی محبی پیش از اینکه در اواخر دهه 70 خورشیدی به سینما روی بیاورد یک نقاش و شاعر بود. او تا هنوز شعر می سراید و نقاشی میکند. این دید و دریافت شاعرانه در تمام آثار سینمایی او حضور دارد، چه در فلمهای کوتاهی که در کابل می ساخت و چه در نخستین فلم بلند داستانی اش که جدیداً در ایتالیا ساخته است. این فلم که نام اولیه ی آن «سیب، انار، آبی» بود داستان عاشقانه-شاعرانه یی است که در پسزمینه ی زنده گی چند مهاجر کارگر در حومه ی شهرکی در ایتالیا اتفاق می افتد. حوادث داستان بیشتر روی زنی می چرخد بدون نام که نقش آنرا گیلدا شاهوردی بازیگر ایرانی الاصل فرانسوی ایفا کرده است. خانم شاهوردی پیش از این در فلم «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2003) ظاهر شده بود و تازه گی به عنوان رییس جدید مرکز فرهنگی فرانسه در کابل موظف شده است.

زن همراه با شوهر جوان و طفل خردسالش یکجا زنده گی میکند. زن و شوهر هر دو انسانهای خیالاتی و شاعر مسلک هستند، ولی برخلاف مرد که در یک کارخانه ذوب آهن کار میکند، زن هیچ کاری نمی کند و بیشتر زنده گی رها از قید و قیودات را ترجیح می دهد. در قسمت های اول فلم ما شاهد شکل گیری یک مثلث عشقی بین زن، شوهرش و مرد سومی هستیم که زن را در برابر دیدگان شوهرش می بوسد. شب درخانه وقتی شوهر می پرسد: «تو آن مرد را دوست داری؟» زن بدون اینکه به طرف او نگاه کند می گوید: «او را دوست دارم همانطور که شاید تمام مردان را، او را دوست دارم همانطور که شاید رقص را و مردان سر بریده را».

همانطور که از دیالوگ بالا می شود فهمید، فلم «صدایم کن» در تداوم دیگر آثار رازی محبی، شعری است که در قالب سینما روایت شده است. از ابتدا تا انتهای فلم برخورد کارگردان با آدمها و اشیاء فلمش، برخورد شاعرانه است. او به اشیاء جان میدهد و طوری مثلاً از یک سیب فلمبرداری میکند که گویا از یک کودک فلم می گیرید. اگر به امید تماشای یک فلم درام سینمایی به دیدن این فلم بروید ناامید می شوید. از ابتدا باید بپذیرید که قرار است فلمی را ببینید که آکنده از تصاویر سمبولیکی است که از فرهنگ های مختلف شرقی و غربی گرفته شده و در تمام فلم نماهای طولانی، آرام و کم حرکتی را می بینید که به هیچ وجه بیننده ی عادی را به هیجان نمی آورد. تصاویر فلم، میزانسن، و دیالوگهایی که بین بازیگران رد و بدل می شود، گاه تا آنجا پیش می رود که بیننده فکر میکند در حال تماشای یک ویدیوآرت است و نه یک فلم بلند داستانی. روایت رازی محبی از زنده گی تکه پاره مهاجرین مقیم ایتالیا، آمیزه یی است از واقعیت و خیال، صوفیزم و سورریالیزم، عشق و رنج و در نهایت شعر و اندیشه.

در این فلم غیر از یک چادر برقع آبی که در اواخر فلم ظاهر می شود هیچ عنصر افغانی دیگری به چشم نمی آید. ولی عناصر آشنای شعر فارسی را میتوان در سراسر فلم حس کرد؛ از سیب و انار و شراب سرخ گرفته تا طبیعت و کودک و شعر حافظ. این نمادهای فارسی در برابر نمادهای زنده گی اروپایی قرار داده شده است که در این فلم بیشتر در تصاویر کارخانه ها و ماشینهای غول پیکر و دستگاه ذوب آهن و بروکراسی دولتی نمود یافته اند.

سهیلا محبی خانم رازی محبی در این فلم به عنوان دستیار کارگردان حضور دارد. خانم محبی که در کنار اینکه خود یک فلمساز خوب است از استعداد بالایی در مدیریت پروژه های سینمایی برخوردار است، بدون شک نقش او در تحقق یافتن این پروژه انکارناشدنی است. اما تحسین مرا بیش از همه محمد خادم حیدری برانگیخت. با دیدن برخی فلمهای کوتاهی که محمد خادم در کابل تصویربرداری کرده بود به استعداد و درک بصری او متوجه شده بودم. اما با تماشای «صدایم کن» مطمین شدم که آقای خادم در هنر تصویربرداری در حال رسیدن به پختگی است. بدون شک پروژه ی صدایم کن که غیر رازی و سهیلا و خادم، دیگر عوامل آن همه از سینماگران حرفه یی ایتالیا بودند، پروژه ی بزرگ و بااهمیتی به حساب می آید؛ و زمانیکه خادم موفق شده است تصویری ارایه بدهد که مطابق استنداردهای تکنیکی سینمای ایتالیا است، باید به او تبریک گفت: کمپوزیشن های حساب شده، حرکت های بی عیب و رنگ و نور دلنشین، زیبایی پست کارتی به برخی از تصاویری می دهد که خادم در این فلم آفریده است.

در میان فلمسازان مهاجر افغان محبی ها یکی از موفق ترین ها بوده اند. رازی توانسته است طی اقامت چهار ساله اش در ایتالیا در کنار فراگیری زبان ایتالیایی به کار سینمایی هم بپردازد. او قبل از این فلم چندین فلم کوتاه از جمله «در قلمرو نیستی» (2009) را ساخته است که آن هم بیشتر موضوع آن ایتالیایی است تا افغانی. گذشته از فلمسازی او همراه با سهیلا در یک آکادمی فلم در شهر ترنتو مشغول تدریس در ورکشاپهای سینمایی است. این ورکشاپ ها که دوره های نه ماهه هستند برای افراد جوان برگزار می شوند و در پایان دوره از هنرجویان خواسته می شود که هر کدام یک فلم کوتاه ویدیویی بسازند. در کنار این همه، رازی در یکی از دانشگاه های ایتالیایی در رشته جامعه شناسی نیز تحصیل می کند.

در این فلم 60 دقیقه یی که از سوی اداره مهاجرت دولت ایتالیا حمایت مالی شده است، در کنار هر چیز دیگری رازی محبی را می بینیم که توانسته است موفقانه خود را با زنده گی و فرهنگ اروپایی وفق بدهد. او موفق شده است با تکیه به زبان فارسی و تجارب افغانی اش، روح شرقی را در کالبد اروپایی بدمد و زیبایی نوینی را از طریق فلمهایش برای مخاطبان ایتالیایی ارایه کند؛ چیزی که شاید به شود آن را شعر فارسی با طعم ایتالیایی خواند.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

افتتاحیه‌ی «لاله سیاه»؛ فلم دیدن با سینماگران افغان


بعد از چاشت روز سه‌شنبه 23 سپتامبر در سینما آریانا رفتم تا در افتتاحیه فلم «لاله سیاه» (2010) شرکت کنم. این فلم با حضور سینماگران افغان و تعداد زیادی از شهروندان کابل به نمایش عمومی گذاشته شد. قبل از نمایش فلم، جوانشیر حیدری از رییس خدمات شهری شهرداری کابل به خاطر برگزاری آن محفل تشکر کرد؛ ولی کاتلین هایدن، سخنگوی سفارت آمریکا در کابل به نیویورک تایمز گفته است که محفل افتتاحیه‌ی این فلم از سوی سفارت آمریکا حمایت مالی و برگزار شده است. در کنار حیدری، آقایان لطیف احمدی رییس افغان فلم و جلال نورانی از مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز صحبت‌هایی را ارایه کردند که معلوم نبود در حمایت از فلم است و یا در ضدیت با آن. ولید سرور و یک خواننده آمریکایی نیز هر یک آهنگ‌هایی را به زبان انگلیسی اجرا کردند. سونیا ناصری کول، کارگردان فلم اما مهمترین سخنران قبل از نمایش افتتاحیه فلم بود. او که آشکارا ورخطا شده بود، با فارسی شکسته بسته‌اش، حرف‌های بی‌ربطی را در وصف رسم و رواج افغانستان و علیه فرهنگ آمریکایی ارایه کرد؛ از جمله گفت: «من همیشه افغان بوده‌ام و همیشه افغان باقی خواهم ماند (کف زدن حضار). آمریکا تا 500 سال دیگر هم به افغانستان نمی‌رسد!» این سخنان را در حالی می‌گفت که آن محفل را سفارت آمریکا برگزار کرده بود و او خودش با آن پتلون تنگ و موزه‌های بلند چرمی هیچ شباهتی به زنان افغان و «فرهنگ افغانی» نداشت. برای بیننده‌ای چون من از همان ابتدا معلوم بود که حواشی این برنامه از خود آن بسیار جالب‌تر خواهد بود.

قبل از شروع برنامه تعداد زیادی از تصویربرداران تلویزیونی در اطراف سالون گشت و گذار می‌کردند و حضار که اکثرا از ستاره‌های سینمای افغانستان بودند، به شکل پرسر و صدایی یا با تلفون گپ می‌زدند یا با یکدیگر. ولید سرور که عمری را در کانادا گذرانده است، با صحبت‌های بسیار بازاری و بی‌ربطش که اکثرا به انگلیسی هم بود باعث تمسخر خارجی‌هایی شد که در اطراف من در سالون حضور داشتند. آنها با دیدن سینماگران افغان و حرکات و گفتار آنها با صدای بلند می‌خندیدند و جوک می‌گفتند و از جمله یکی از آن‌ها گفت: «عجب ستاره‌هایی!» بی‌نظمی و بی‌برنامگی تا حدی بود که چندبار قصد کردم سالون را ترک کنم ولی به خاطر تماشای فلم تا آخر در آنجا ماندم. که البته با پایان یافتن فلم به خود گفتم کاش همان اول سالون را ترک کرده بودم؛ چنان برنامه و چنین فلم!

کارگردان لاله‌ی سیاه، سونیا ناصری کول، زن 45 ساله‌ای است که وقتی خردسال بود افغانستان را به مقصد ایالات متحده ترک کرد. او در آنجا درس خوانده و کار کرده است و فعلا در شهر لوس آنجلس یک موسسه خیریه را به نام «افغانستان ورلد فندیشن» برای کمک به افغانستان اداره می‌کند. او در سال 2007 فلم مستندی درباره کودکان کارگر در کابل ساخت که بیشتر برای آگاهی عامه و نوعی تبلیغات جهت فراهم‌آوری کمک‌های مالی برای موسسه‌اش بود. او مانند هزاران افغان دیگری که سال‌ها در غرب زندگی کرده‌اند ولی هیچ گاه نتوانسته‌اند از فکر کردن به کشورشان دست بردارند، دارای نیت‌های نیکی در مورد افغانستان است. ولی این نیت‌های نیک با معلومات سطحی و احساسات مبتذل وطن‌پرستانه عجین شده است و از همان روست که فعالیت‌های آنان اگر هنری باشند و یا خیریه، اثر زیادی ندارند و ساختگی و بی‌روح به نظر می‌رسند. نمونه‌اش «لاله سیاه» است که معلوم نیست داستان آن درباره کدام افغانستان است.

در فلم لاله سیاه ما شاهد یک خانواده کابلی هستیم که یک کافه-رستورانت شیک را اداره می‌کنند. رستورانتی که «کلبه شاعر» نام دارد، جایی است که مردان و زنان کابلی در آنجا غذا می‌خورند، موسیقی زنده گوش می‌دهند و شعر می‌خوانند. در میان مشتریان همیشگی کافه دو جنرال آمریکایی هم هستند که آنجا می‌روند و صاحبان رستورانت برای آن‌ها شراب را به پیاله قهوه‌خوری می‌برند. در فلم شعرخوانی‌های زیادی است و آدم‌ها با کتاب‌های شعر در زیر بغل‌شان هر طرف دیده می‌شوند. این همان نکته‌ای است که نگاه مبتذل کارگردان را به مساله فرهنگ نشان می‌دهد. او مانند اکثر افغان‌ها «فرهنگ» را در جامعه‌ی بی‌سواد، بدوی و خشونت‌طلب‌شان به معنای شعر می‌گیرند، و به این دل خوش می‌کنند که چون شعر داریم فرهنگ نیز داریم. و آن هم چه شعری!

در لاله‌ی سیاه، داستان فلم بسیار سطحی و بی‌ساخت، بازی‌ها آماتوری و بی‌مزه، و لحن فلم به شکل مبتذلی وطن‌پرستانه است. دو چیز خوب در این فلم وجود دارد که من به خاطر آن دو، فلم را تحمل کردم: اول بازی حاجی گل در نقش شخصیت اصلی مرد فلم و دوم فلمبرداری خوبی که همه در لوکشن انجام شده است. شهر کابل در این فلم بسیار خوب تصویر شده است و به خصوص خانه‌های کمر کوه مثل پست‌کارت‌های زیبا و دیدنی به نظر می‌رسند. بدترین بازیگر فلم خود سونیا ناصری در نقش فرشته است و بعد از آن بصیر مجاهد که مثل همیشه بد بازی می‌کند.

خانم کول در سخنانی قبل از افتتاحیه‌اش قسم خورد که «هیچ پولی از هیچ آمریکایی» نگرفته است. او گفت: «اگر این فلم فروش نکند، من خانه‌ام را از دست می‌دهم.» این حرف از یک نگاه شاید درست باشد و از یک نگاه شاید نادرست باشد. شاید نادرست باشد چون این فلم، طبق گزارش نیویورک تایمز، قبل از نمایش برای شهروندان افغان، برای دیپلومات‌ها و جنرالان خارجی در مرکز ناتو و سفارت آمریکا در کابل نمایش داده شده است، و از این لحاظ بیشتر شبیه یک فلم تبلیغاتی به نظر می‌رسد. شاید درست باشد به این دلیل ساده که چون آمریکایی‌ها احمق نیستند برای چنین فلمی پول بدهند. آدم باید به شعور متعارف کسی شک کند که حاضر شود چند میلیون دالرش را روی چنین فلمی بگذارد. لطیف احمدی گفته استٰ این فلم را امسال از جانب افغانستان برای دریافت جایزه اسکار در آکادمی فلم آمریکا نامزد خواهد کرد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

شوخی های انگلیسی


از کمدی های ویلیام شکسپیر تا فلمهای چارلی چاپلین و از بذله گویی های جورج برنارد شا تا شیرین کاری های لورل و هاردی، انگلیسی ها همواره روح شادی و شوخی را در کالبد ادبیات و سینمای اروپا دمیده اند. چه در فلمهای هالیوودی، چه در سریالهای بی بی سی، چه در تیاتر و چه در «استندآپ کمدی»، همیشه انگلیسی ها با آن لهجه ی اشرافی و رفتار غیرقابل پیش بینی شان، نبوغ شان را در خندیدن و خندان ثابت کرده اند. من معمولاً از فلمهای ساخت انگلستان زیاد خوشم نمی آید، چون اکثر آنها نه مثل فلمهای هالیوودی خوش ساخت و بی عیب هستند و نه مثل فلمهای اروپای قاره یی دارای گیرایی هنری. ولی در این میان، کمدی های انگلیسی استثنا هستند؛ انگلیسی ها مثل همیشه در طنازی استعداد خوبی دارند.

دو فلمی که امسال در سینمای کمدی انگلیس تماشاچیان زیادی را به سینماها کشانید، هر دو به مساله ی اسلام و مسلمین می پردازند. فلم «کافر» (جاش اپیگنانسی، 2010) و «چهار شیر» (کریس موریس، 2010) تنش های مذهبی موجود در جامعه ی انگلستان را دستمایه ی اصلی شان قرار داده اند. طی سالهای اخیر، با افزایش جمعیت مهاجران مسلمان در اروپا و دامنه گیر شدن صحبت از جهاد و تروریزم در رسانه های عمومی، اکنون ما حتا شاهد ظهور یک ژانر هنری در قلمرو طنز و کمدی هستیم که تحت عنوان «طنز جهادی» مشهور شده است؛ طنز جهادی بیشتر در قالب کارتون، فلم و برنامه های تلویزیونی ارایه می شود که این دو فلم انگلیسی نیز در همین ژانر قرار می گیرند.

فلم «کافر» درباره محمود ناصر، یک مسلمان میانه رو و معمولی در شرق لندن است که نقش آن را امید جلیلی کمدین ایرانی تبار انگلیسی بازی کرده است. محمود مثل اکثر مسلمانان مهاجر، گاهی نماز می خواند، گاهی روزه می گیرد و گاهی هم لب تر می کند، او بیشتر به یک انگلیسی طبقه متوسط می ماند و علاقه ی خاصی به تماشای تلویزیون و موسیقی دهه هشتاد دارد. او ازدواج کرده است و یک دخترک خردسال و یک پسر جوان دارد؛ ولی درست وقتی که قرار است پسرش با دختر یک ملای تندرو ازدواج کند، محمود زنده گی اش دگرگون می شود. او که به اداره ثبت احوال نفوس رفته است تا درباره ی والدین خود تحقیق کند، در می یابد که در یک خانواده فقیر یهودی به دنیا آمده و بعد در یک خانواده مسلمان پاکستانی به فرزندی قبول شده و کلان شده است، طبق اسناد اداری او نه محمود است و نه مسلمان، بلکه یهودی است و نام اصلی اش «سالی شیم شیلوویتز» است!

محمود ابتدا نمی تواند با این واقعیت کنار بیاید، تا اینکه با یک تاکسی ران یهودی آشنا میشود. تاکسی ران که لنی گولدبرگ نام دارد، سعی میکند «یهودی بودن» را به او بیاموزد. محمود راز بزرگش را به هیچ کس افشا نمی کند، ولی درمانده گی و شک از چهره ی مرموزش هویدا است؛ طوری که زنش خیال می کند او با زن دیگری رابطه دارد و ملای مسجد گمان می کند او همجنسگرا است و نمی داند چطور آن را بیان کند. او در تمام مدت هم به مسجد می رود و نماز میخواند و هم به کنیسه می رود و مراسم یهودی را به جا می آورد. او در زیر کلاه سفید اسلامی اش کلاه سیاه یهودی را می پوشد، و در میان مسجد و کنیسه سرگردان است.

خنده دارترین قسمت های فلم «کافر» زمانی است که به دو رویی مذهبی می پردازد؛ ریا و دو رویی که بارزترین مشخصه ی دینداری است موقعیت های جالبی را برای شخصیت های فلم به خصوص محمود و ارشد المصری ملای تندروی که مردم را به جهاد علیه غرب فرا می خواند ایجاد می کند. انگلستان یکی از کشورهایی است که همیشه مشهور به مدارا و مروت با پیروان سایر ادیان و افکار بوده است. این آزادی و مدارا باعث شده است ملایان تندرو از کشورهای مختلف به آنجا رفته و عقاید جهادی شان را به شکل آزادانه تبلیغ کنند. حالا در انگلستان تندروان مسلمانی وجود دارند که در انگلستان به دنیا آمده اند، مکتب رفته اند و کار میکنند و زبان عربی را نیز نمی دانند ولی به این عقیده اند که باید بمب به کمر بست و هموطنان شان را در خیابانهای لندن به قتل رسانید. چهار تن از این نوع مسلمانان در فلم «چهار شیر» وجود دارند، کمدی دیگری که در ورای طنز و کمدی، تلخی و تیره گی جامعه مسلمانان انگلستان را برملا میکند.

فلم «چهار شیر» درباره چهار مسلمان انگلیسی است که در شهر شیفیلد زنده گی میکنند. عمر رهبر گروه است، او پاکستانی الاصل است و به عنوان مامور امنیتی در یک سوپر مارکت کار میکند، واج و فیصل نیز پاکستانی الاصل هستند و عضو چهارم گروه مرد میان سالی است به نام باری که به تازه گی از مسیحیت به اسلام تغییر دین داده است. این فلم که بیشتر متاثر از کمدی های کلاسیک هالیوود است بر محور حماقت و ساده لوحی چهار تروریست می چرخد و بیشتر صحنه های آن به دلقک بازی (slapstick) می ماند.

برای آموزش بمب گذاری، عمر و راج به پاکستان میروند تا در کمپهای القاعده نحوه ی ساختن بمب را فرابگیرند. در کمپ القاعده یکبار بدون اجازه راکت را برمیدارند و به طرف آمریکایی ها فیر می کنند ولی اشتباهاً قوماندان القاعده را می کشند و همان است که از آنجا پس به طرف انگلستان فرار می کنند. در انگلستان اعضای گروه بالاخره بمبها را میسازند، ولی نمی توانند در جای مناسبی آنها را بترکانند. در پایان فلم بیننده متوجه می شود که چقدر اسلام خواهی این تروریستان مسلمان، بیهوده و مبتذل است و اینکه چقدر دولت های غربی به خصوص حکومت انگلیس برداشت اشتباهی از افراد تندرو دارد.

این دو فلم نمونه یی است از سینمای کمدی انگلیس که این سالها گرایش خاصی به مساله ی تروریزم و اسلامگرایی پیدا کرده است. هرچند این موضوعات خطرناک در جامعه ی انگلیس بسیار جدی و مهم است، ولی انگلیسی ها ثابت کرده اند که قدرت این را دارند تا به جدی ترین چیزها هم بخندند. تماشاچیان مسلمان این فلمها اما، باید در کنار خندیدن به اندیشیدن نیز بپردازند. شاید برای اروپایی ها نفرت مسلمانان از کشورهای غربی چیز تازه یی باشد، ولی نفرت و نفاق ریشه ی درازی در درون جوامع مسلمان دارد. در صحنه یی از فلم «کافر»، زمانیکه مردم پی می برند محمود یهودی است، جمعیت کلانی از مسلمانان به خانه اش هجوم می آورند و علیه او شعار می دهند. محمود از خانه بیرون می شود و سعی میکند مردم را به آرامش دعوت کند، او رو به مردان خشمگین می گوید: «آرام باشید، آرام باشید، حداقل شیعه که نیستم!»

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

سنگسار ثریا


در بسیاری از کشورهای اسلامی زنانی را که مرتکب زنا می شوند سنگسار می کنند. تمام مسلمانان به این عقیده اند که طبق دستور خدا، سزای زن شوهرداری که با مرد غریبه یی می خوابد سنگسار است. اما واقعاً خدا چنین چیزی گفته است؟ این سوال وقتی به ذهنم رسید که فلم «سنگسار ثریا م» (سیروس نورسته، 2008) را دیدم. این فلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است درباره ی سنگسار ثریا منوچهری یک زن ایرانی است که به ناحق متهم به زنا می شود. او را همسایگانش در روستای دورافتاده یی در ولایت کرمان ایران، به حکم ملا و ملک قریه به ضرب سنگ می کشند. داستان پس از انقلاب اسلامی و در سال 1986 اتفاق می افتد.

سکینه آشتیانی زن دیگری از جمهوری اسلامی ایران است که این روزها عکسش در تمام روزنامه های مهم دنیا چاپ شده است. این زن 42 ساله متهم به زنا و محکوم به سنگسار است. بیش از یک میلیون نفر در سراسر دنیا طوماری را امضا کرده اند که از دولت ایران میخواهند سکینه را سنگسار نکند؛ ولی ظاهراً حکومت اسلامی ایران از میان حکم خدا و حقوق بشر اولی را ترجیح خواهد داد. عایشه دختر افغان، دیگر قربانی فرهنگ زن ستیزی است که به خاطر فرار از خانه ی شوهری که او را مورد تجاوز و شکنجه قرار میداد، بینی و گوش هایش را از دست داده است.

قرآن کتاب مقدس مسلمانان، کلام خدا و سند اصلی دین اسلام است. معمولاً رئوس احکام اسلامی از قرآن استنباط شده است، اما معلوم نیست، از کجای قرآن این برداشت صورت گرفته است که باید زنان بی وفا را تا کمر در گودالی قرار داد و آنقدر با سنگ به سر و صورتش زد تا جان بدهند. قرآن به طور صریح در دو مورد به جزای زنان زانیه اشاره میکند که در زیر نقل می کنم. مورد اول، آية 15 سورة نساء است که می گوید: «و از زنان شما آنان كه مرتكب فحشا مي‌شوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهيد. اگر شهادت دادند زنان را در خانه محبوس داريد تا مرگشان فرا رسد يا خدا راهي پيشِ پايشان نهد». مورد دوم، در سوره نور آية 2 است که می خوانیم: «زن و مردِ زناکار را هريك صد ضربه بزنيد. و اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، مبادا كه در حكم خدا نسبت به آن دو دچار ترحم شوید.»

آشکارا در آیات فوق هیچ اثری از سزای سنگسار برای زنان مجرم به چشم نمی خورد. بلکه آیه ی اولی می گوید زن زانیه را تا پایان زنده گی اش اجازه ندهید از خانه بیرون شود (که البته معلوم نیست این جزا چقدر از سنگسار خوشایندتر است) و در آیه ی دومی مجازات زانی و زانیه صراحتاً صد ضربه شلاق تعیین شده است (که قابل اجرا برای افراد مجرد است). البته این مجازات ها، مطابق نص قرآن پس از آن عملی است که چهار شاهد عاقل و بالغ در برابر قاضی شهادت بدهند که زن و مرد متهم را در هنگام عمل جماع دیده اند – طوری که به تعبیر امام علی «ریسمان داخل چاه می رود».

پس حکم سنگسار از کجا آمد؟ آیت الله مکارم شیرازی یکی از مراجع تقلید شیعه و مفسر قرآن در «تفسیر نمونه» اش در این باره می گوید: « بسیاری از احکام دینی از سنت پیامبر (ص) استنباط می شود نه از قرآن کریم. مثلاً اینکه سگ نجس است حکمی است که همه فقهاء اسلامی قبول دارند ولی در قرآن بدان اشاره ای نشده است. حکم رجم هم از همین قبیل است و از سنت پیامبر (ص) استنباط و نقل شده است» (جلد 3، صفحه 309). به گفته ی این آیت الله ایرانی علمای اسلام حکم سنگسار را از روی احادیث پیامبر استخراج کرده اند. و اینکه چگونه استخراج کرده اند؟ ... ظاهراً فضولی محسوب می شود!

در فلم «سنگسار ثریا» ما شاهد داستان آشنای رنج زن بیگناهی هستیم که قربانی سادیسم دینی شده است. علي شوهر خشن و فقیر ثريا قصد دارد كه با دختري 14 ساله ازدواج كند اما وضع مالي‌ او چندان رضايت‌بخش نيست كه خرج دو خانواده را متحمل شود، به همین خاطر تصميم مي‌گيرد ثريا را طلاق دهد. در مقابل، ثريا هم كه با داشتن چهار فرزند نگران مخارج زندگي‌اش است با علي مخالفت مي‌كند و اينجاست که علی از ملای قریه کمک میگیرد. او از ملا میخواهد راهی بیابد تا به ثریا تهمت زنا زده شود و در نهایت او را سنگسار کنند. ملا و ملک قریه همراه با علی تصمیم می گیرند ثریا را به خانه ی هاشم که به تازه گی زنش مرده است بفرستند تا در برابر مزد روزانه کارهای خانه را برایش انجام بدهد.

ملا نمی تواند خواسته ی علی را رد کند چون علی راز او را می داند: ملا که حسن نام دارد قبل از انقلاب اسلامی یک دزد حرفه یی بوده است و علی به عنوان زندان بان او را از سالها پیش در زندان می شناخته است. پس از انقلاب و در گرمی بازار دین، عبا و عمامه میکند و از طرف حکومت ملای قریه تعیین میشود. علی هر چه بخواهد ملاحسن جواب رد داده نمی تواند. از همین جاست که با همکاری ملک، هاشم را تهدید میکند تا شهادت بدهد که ثریا گاهی در خانه ی او میخوابد وگرنه پسرش را یتیم خواهد کرد. هاشم، دهاتی ساده یی که نقش آن را پرویز صیاد بازیگری که در افغانستان مشهور به «صمد آغا» است ایفا می کند، در نهایت راضی می شود که برخلاف میلش علیه ثریا شهادت بدهد. در روز محاکمه وقتی ثریا را در گودال مرگ قرار می دهند، اولین سنگینی که به طرفش پرتاب می شود از طرف پدرش است. شوهرش و حتا دو پسرش نیز مادر را سنگباران می کنند. ثریا در در میان سنگ و خون جان میدهد.

فردای روز واقعه، یک ژورنالیست ایرانی-فرانسوی بنام فریدون (جیمز کاویزل) زمانیکه اتفاقاً موترش در آن روستا خراب می شود، مجبور می شود برای مدتی در آنجا توقف کند. او در آنجا، با زهرا (شهره آغداشلو) آشنا میشود که داستان وحشتناک ثریا را برای او تعریف میکند. زهرا خاله ی ثریا است و شاهد تمام ماجراها بوده است. این فلم بر اساس کتابی نوشته شده است که فریدون صاحب جم ژورنالیست واقعی آن را تحت همین نام در سال 1990 در فرانسه چاپ کرد.

این فلم، روایتی است از اتحاد نامبارک ملا (عقاید خرافی) و ملک (قانون دولتی) و شوهر (فرهنگ پدرسالاری) علیه زن. زن در فرهنگ ما در عین حالی که نماد لذت است نمود شرارت نیز است. مردان مسلمان نمی دانند که آیا آنچه درباره ی زنان شان حس می کنند عشق است یا نفرت و یا آمیخته یی از هر دو احساس. مسلمانان مدرن سعی میکنند احکام اسلامی را با حقوق بشر آشتی دهند، ولی معمولاً هم خشم علمای اسلام را برمی انگیزند و هم صدای مدافعین حقوق بشر را بلند می کنند. هیچگاه مسلمان بودن تا این اندازه سخت نبوده است!

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

صحنه ی آخر فلم


در پایان فلم «روشنایی های شهر» (چارلی چاپلین، 1931) دخترک نابینا چشمانش را می گشاید و با تعجب می گوید: «بلی، من حالا می توانم ببینم». این جمله پایان شرینی است بر یکی از عاشقانه ترین داستانهای سینما. چارلی چاپلین همیشه فلمهایش را به شکل به یادماندنی و زیبایی ختم می کرد. پایان فلم یکی از مهمترین قسمت های فلم است. در بسیاری موارد فقط صحنه ی آخر یک فلم به یاد تماشاچی می ماند؛ البته در فلمهایی که آن صحنه به خوبی ساخته شده باشد. در تاریخ سینما فلمهایی وجود دارد که صحنه ی آخر آنها و یا دیالوگ آخر آنها به اندازه خود فلم مشهور شده اند. در فلم «محله چینایی ها» (رومن پولانسکی، 1974) یکی از شخصیتها در پایان فلم به جک نیکلسون می گوید: «فراموشش کن جک، اینجا محله چینایی هاست». دیالوگ آخر فلم «کشتی جنگی پوتمکین» (سرگیی آیزنشتاین، 1925) فقط یک کلمه است: «برادران!» که به خوبی تم انقلابی و کارگری فلم را خلاصه می کند.

دو نوع پایان فلم می تواند وجود داشته باشد، یکی قابل پیش بینی و دیگری غیرقابل پیش بینی. اکثر فلمهای هالیوودی قابل پیش بینی هستند؛ به این معنا که بیننده مطمین است قهرمان فلم نخواهد مرد و بالاخره به دختر فلم خواهد رسید. فلمهای غیرقابل پیش بینی اما به تماشاچی اجازه نمی دهد درباره ی آخر فلم حدس بزند و معمولاً حدس تماشاچی به خطا خواهد رفت. برای من، یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهایی که دیده ام و هنوز تجربه ی آن به خاطرم مانده است، فلم تحسین شده ی رومانیایی «4 ماه، 3 هفته و 2 روز» (کریستین مونگیو، 2007) بود. اکثر فلمهای مستقل و برخی فلمسازان مولف سعی می کنند، پایان غیرقابل پیش بینی داشته باشند و یا حداقل از پایان خوش اجتناب کنند.

پایان غیرقابل پیش بینی به معنای پایان تلخ نیست؛ اکثر این فلمها «پایان باز» دارند. پایان باز به شیوه یی گفته می شود که نه خوش است و نه تلخ. فلم طوری پایان می یابد که بیننده حس می زند داستان به آخر رسیده است ولی اینکه چه اتقاقی برای قهرمانان فلم افتاده را نمیداند؛ فلمساز آن را واگذار می کند به تخیل تماشاچی تا هر کس به شیوه ی خودش آن را تفسیر کند – معمولاً این یکی از رایج ترین شیوه های پایان فلم است که در سینمای جشنواره یی شاهد آن هستیم.

در سینمای افغانستان اما پایان های فلم بهتر از بقیه قسمت های فلم نیست! به استثنای چند فلم معدودی که توسط برخی از فلمسازان مکتب رفته و دنیادیده ی ما ساخته شده اند، بقیه فلمها نه تنها قابل پیش بینی بلکه به شیوه ی افتضاحی کلیشه یی و غیرقابل تحمل هستند. در تمام این فلمها که از فلمهای هندی تقلید شده اند، آدم بد فلم را می بینیم که در پایان داستان «هدایت» شده است و از ریش قهرمان فلم گرفته و به گناهانش اعتراف می کند. اگر به این شکل خاص ختم نشود، به هر صورت با یک درس چندش آور اخلاقی فلم به پایان میرسد. همانطور که بارها گفته ام، مشکل سینمای افغانستان نبود سرمایه و تکنالوژی پیشرفته نیست، بلکه نبود شعور و درک هنری در وجود فلمسازان ما است. این هنرمندان (؟) مغزشان را با «پیام» پر کرده اند، معلوم نیست کدام خیرندیده به کله ی خشک اینها فرو کرده است که هنر وسیله پیام دادن است. این ها سینما و مسجد را اشتباه گرفته اند. در سینما فقط یک هدف وجود دارد: سرگرم کردن تماشاچی. آلفرد هیچکاک زمانی گفت: «اگر پیام میخواهید، بروید به پوسته خانه!»

صحنه ی پایانی فلم دو وظیفه دارد. اول اینکه حس پایان قصه را با تماشاچی بدهد، به این معنا که با آن صحنه باید انجام منطقی داستان روشن شود، فرقی نمی کند که پایان فلم خوش است، تلخ است و یا باز، ولی با صحنه ی آخر فلم، کارگردان باید به تماشاچی بفهماند که به آخر فلم رسیده است و حالا باید سالون سینما را ترک کند. وظیفه ی دوم صحنه ی پایانی فلم این است که خلاقانه باشد. مثلاً فلمسازان گاهی دوست دارند با قرار دادن دیالوگی طنزآلود شیرینی یک پایان خوش را دوچند کنند. گاهی میخواهند در صحنه ی آخر فلم راز قصه را افشا کنند و بیننده را در حیرت فرو ببرند. گاهی با یک تصویر و یا یک دیالوگ خاص دوست دارند پایان تفکربرانگیز به فلم بدهند و بیننده ها را برای مدتی با فلم همچنان درگیر نگه دارند.

همانطور که قبلاً اشاره کردم اکثر فلمهای تجارتی در هالیوود و کشورهای اروپایی پایان خوش دارند، و یا آن طور که خودشان می گویند «هپی اندینگ» و قابل پیش بینی هستند. یعنی تماشاچی قبل از شروع یک فلم کمدی رمانتیک می داند که هر دو دلداده در نهایت به وصال خواهند رسید ولی این را نمی داند که چه اتقاق هایی خواهد افتاد و در پایان این داستان عاشقانه چگونه ختم خواهد شد. اینجاست که خلاقیت کارگردان می تواند یک فلم معمولی را به یک فلم ماندگار بدل کند. اما پایان فلمهای غیرقابل پیش بینی نیاز به هنر و خلاقیت بیشتری دارند. یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهای تاریخ سینما فلم مشهور «مظنونین همیشگی» (برایان سینگر، 1995) است. این فلم طبق نظرسنجی ها یکی از فلمهایی است که حدس زدن پایان داستان آن بسیار سخت بوده است. من از پایان این فلم چیزی نمی گویم تا لذت تماشای آن را از کسانیکه هنوز این آن را ندیده اند نگیرم.

اکثریت فلمها فقط با یک دیالوگ جالب به پایان می رسند. مثلاً در پایان فلم «شب بخیر و موفق باشید» (جورج کلونی، 2005) جورج کلونی که یک مجری تلویزیونی است رو به بیننده ها می گوید: «شب بخیر و موفق باشید». در فلم «هفت» (دیوید فینچر، 1995) صحنه ی آخر فلم با این جمله پایان می یابد: «ارنست همینگوی زمانی نوشت: دنیا جای خوبی است و می ارزد که برای آن بجنگیم. من با بخش دوم جمله اش موافقم».

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

جمهوری اسلامی اتمی ایران


جان اف کندی رییس جمهور پیشین آمریکا زمانی گفته بود: «تسلیحات هسته یی را باید نابود کنیم، قبل از آنکه آنها ما را نابود کنند». کندی این را در دهه ی شصت و در زمان جنگ سرد گفت، جنگی که تنها سلاح آن «ترساندن» بود: سلاح هسته یی زاییده ی جنگ سرد است، اصولاً ساخت تسلیحات اتمی در آن سالها به این دلیل رونق یافت که شوروی و آمریکا فقط می خواستند قدرت نظامی خود را به رخ یکدیگر بکشند، و خودشان بهتر از هر کسی می دانستند که بمب اتم را برای ترساندن می سازند و نه برای فیر کردن. پس از این دو کشور، کشورهای دیگری نیز به باشگاه کوچک کشورهای اتمی پیوستند تا امنیت آینده ی شان را تضمین کرده باشند. طبق برآوردهایی که انجام شده است، هم اکنون حدود 23 هزار سلاح هسته یی در دنیا وجود دارد. فعالان و سیاستمداران زیادی به این باورند که خطر درگیری اتمی بیشتر از گرمایش زمین سیاره ی ما را تهدید می کند. این خطر وقتی جدی تر شده است که ایران اسلامی و کوریای کمونیست نیز کمر به تولید بمب اتم بسته اند.

فلمسازان هالیوودی سالهاست که بمب اتم را به اشکال مختلف، دستمایه ی خیالپردازی های آخرالزمانی شان قرار داده اند. از فلمهای «مرا مرگبار ببوس» (1955) و «شکست – امن» (1964) تا «وقتی بادها می وزند» (1986) و «روز بعد» (1983) همگی به نوعی کابوس جنگ اتمی را بر پرده ی سینما آورده اند. هر چند پس از شکست شوروی و پایان جنگ سرد، ساخت فلمهای آمریکایی با موضوعیت تهدید اتمی کاهش یافت، ولی جدیداً به نظر می رسد که دوباره رونق یافته است. هفته ی پیش فلم مستند جدیدی در آمریکا به نمایش درآمد بنام «شمارش معکوس به طرف صفر» (2010) که آن را لوسی واکر یک مستندساز آمریکایی ساخته است. او در این فلم ترس آور، درگیری اتمی را به عنوان یک خطر جدی برای نسل بشر مطرح می کند و تنها راه نجات را خلع سلاح کامل هسته یی می داند. او در پایان فلمش نشان میدهد که تهدید جنگ اتمی از حد «اگر» گذشته و به مرز «چه وقت» رسیده است.

لوسی واکر، کارگردان فلم گفته است که این فلم مستند را «برای آگاهی عامه از خطر اتمی» ساخته است. ولی به نظر می رسد که معنای سیاسی این جمله این است که خانم واکر فلم را برای آماده کردن افکار عمومی جهت حمله آمریکا به ایران ساخته است، «خلع سلاح اتمی» ایران هم می تواند بهترین دلیل این حمله باشد. البته در این نبرد رسانه یی او تنها نیست، تقریباً زمزمه ی حمله نظامی اسراییل و آمریکا به ایران چندین ماه است که در رسانه های آمریکایی شنیده می شود و حتا مجله «فوربس» چندی پیش لیستی از دلایلی نشر کرد که چگونه سرنگونی رژیم اسلامی ایران می تواند به نفع منطقه و جهان باشد.

خطر جنگ اتمی چقدر جدی است؟ شاید برای جنگ اتمی از مقدمه چینی های مرسوم خبری نباشد و همه چیز از یک اشتباه احمقانه شروع شود. در 25 جنوری 1995 دانشمندان هسته یی آمریکایی و ناروژی یک موشک اتمی را به شکل آزمایشی پرتاپ کردند. این موشک توسط رادار روسیه شناسایی شد و نظامیان روس به فکر اینکه مورد حمله ی اتمی قرار گرفته اند، به سرعت صندوق مخصوص سویچ بمب اتم را به کرملین بردند تا یلتسین رییس جمهور وقت، دکمه ی موشک اتمی را به طرف آمریکا فشار دهد. خوشبختانه، رییس جمهور دایم الخمر روسیه در آن ساعت نشئه نبود و سخن نظامیان را باور نکرد. بعد معلوم شد که آمریکایی ها قبلاٌ، از عملیات آزمایشی شان 25 کشور به شمول روسیه را باخبر کرده بودند، که البته وزارت خارجه روسیه این خبر را به مسوولین رادار نداده بود.

وقتی روسها اینقدر زود شمشیر از غلاف می کشند، باید به آن روزی فکر کرد که گروه های تروریستی موفق به دستیابی بمبهای اتمی پاکستان شوند. پاکستان دارای یک دولت ناکام و شکننده است که چندی است گرفتار درگیری های داخلی با القاعده و طالبان شده است. با آنکه گفته می شود اردوی پاکستان از نظم و قدرت زیادی برخوردار است، ولی هرگز نباید به نظام فاسد سیاسی آن کشور اعتماد کرد.

در این فلم مستند با حدود صد نفر مصاحبه شده است، از دانشمندان هسته یی گرفته تا جاسوسان سابق و از سیاستمداران بازنشسته تا روزنامه نگاران مشهور. از آن میان هنری کسینجر، تونی بلیر، میخاییل گورباچف و پرویز مشرف از طرفداران دیروزی بمب اتم هستند که امروز همگی یکصدا بر خلع سلاح هسته یی و منبع گسترش این تکنالوژی مرگبار تاکید می کنند.

پاکستان و هند در جنوب، روسیه در شمال و چین در شرق افغانستان کشورهای اتمی هستند و اگر ایران هم به سلاح هسته یی دست بیابد، از طرف غرب نیز یک همسایه ی اتمی خواهیم داشت و آنگاه افغانستان تبدیل می شود به یک ساندویچ اتمی. هرچند افغانستان هیچگاه در صدد مقابله با این همسایه های بدماش برنخواهد خواست، ولی نقس قرار داشتن در یک منطقه ی متخاصم و اتمی خواب را از چشمان خواب آلود سیاستمداران ما باید بپراند.

جمهوری اسلامی ایران چرا به بمب اتمی نیاز دارد؟ ایرانی ها به طور سنتی پولیس منطقه خاورمیانه بوده اند. ولی پس از انقلاب اسلامی در سال 1357 تبدیل شده اند به متهم فراری این منطقه. آنها به شکل وسیعی در سیاست بین المللی منزوی شده اند، در تجارت و اقتصاد تحریم هستند و از نگاه محبوبیت بین المللی نیز منفور کشورهای منطقه و جهان اند. مردم افغانستان، عراق، فلسطین، لبنان و یمن از جمهوری اسلامی به خاطر دامن زدن به اختلافات قومی-مذهبی و طرفداری از گروه های تروریستی در کشورهای شان شکایت دارند و بقیه جهان نیز دلایل خود را برای نارضایتی از حکومت اسلامی ایران دارند؛ که البته یکی از مهمترین آنها نژادپرستی است. دولت ایران بارها اعلان کرده است که از اسراییل متنفر است و باید آن را از صحنه ی روزگار حذف کند و اینکه جنایات هیتلر علیه یهودیان هیچگاه اتفاق نیفتاده است. از سوی دیگر در داخل ایران نیز بیش از یک سال است که مردم ایران پس از انتخابات جنجالی ریاست جمهوری دست به اعتراضات عمومی علیه رژیم زده اند و بنیانهای داخلی جمهوری اسلامی نیز سست شده است.

حکومت اسلامی ایران یگانه راه بقایش را در سلاح اتمی می بیند، فقط با سلاح هسته یی است که ایران می تواند دوباره از موضع قدرت با دنیا و منطقه صحبت کند. برای جمهوری اسلامی ایران سلاح هسته یی حکم آلت رجلیت را دارد. اما اسراییل و آمریکا، اعلان کرده اند که یک «جمهوری اسلامی اتمی ایران» را هیچگاه تحمل نخواهند کرد. در شرایطی که افکار عمومی در خارج و داخل ایران علیه رژیم اسلامی است، زمزمه های جنگ را باید جدی گرفت، به خصوص که گروه هایی در درون حاکمیت ایران نیز از کوبیدن بر طبل جنگ ابایی ندارند. برخی از مسوولین ایرانی بدین عقیده اند که آمریکا به خاطر جنگهای ناتمام عراق و افغانستان توان گشودن جبهه ی سومی را در ایران نخواهد داشت، ولی گفته میشود که کشورهای عرب حاضر شده اند هزینه ی مالی حمله نظامی به ایران را برای آمریکا و اسراییل تامین کنند.

فلم «شمارش معکوس به طرف صفر» دو معنای متفاوت دارد. آیا ما شاهد کاهش شمار بمب های اتم از 23 هزار به طرف صفر خواهیم بود؟ و یا اینکه برای جنگ اتمی باید شمارش معکوس را شروع کنیم. ظاهراً فلم معنای دومی را بیشتر تبلیغ میکند، یا حداقل فقط می خواهد دنیا را از تهدید ایران بترساند تا حمله ی محتمل آینده به آن کشور قابل قبول تر جلوه کند. معلوم نیست نتیجه اش چه خواهد شد؛ ولی آمریکا تصمیم گرفته است تا از «جمهوری اسلامی اتمی ایران»، «اسلام» و «اتم» را بردارد.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

فلم و فوتبال


این روزها دنیا را تب فوتبال فراگرفته است. از جنوب آمریکا تا غرب آفریقا و از شرق آسیا تا شمال اروپا، همه جا صبحت از فوتبال است و هر کسی یا در شادی های غرورآفرین این بازی شریک است و یا در شکست های غم انگیز آن. برای بسیاری ها در دنیا – به شمول خودم، تماشای فوتبال تجربه ی لذت بخش تری است نسبت به بازی کردن آن. دلیل آن حس دراماتیکی است که در درون فوتبال نهفته است و در پوشش های تلویزیونی، شدت آن دوچند می شود. فوتبال و فلم، هرچند اولی یک ورزش بدنی است و دومی یک هنر تکنالوژیک و ظاهراً هیچ ربطی به هم ندارند؛ ولی از بسیاری جهات دارای وجوه مشترک هستند.

برخی از منتقدین فوتبال دوست سینما، این نظریه را مطرح کرده اند که فوتبال مانند فلم دارای شخصیت های داستانی است. به این معنا که بازیگران فوتبال همچون هنرپیشگان سینما، دارای شخصیت های «خوب» و «بد» و «قهرمان» «ضدقهرمان» هستند. تنها تفاوت در این است که تعیین نقش خوب و بد و قهرمان در بازی فوتبال بدست بیننده هاست. به عنوان مثال از نظر طرفداران تیم آلمان، سامی خدیرا قهرمان است و همبازی هایش آدمهای خوب داستان هستند؛ ولی از نگاه طرفداران آرجنتاین، این لنویل مسی است که قهرمان است و مارادونا و یارانش آدمهای خوب اند و علیه اشرار که آلمان ها باشد می جنگند. حتا سایت رسمی فیفا، در پایان هر بازی در جام جهانی، یکی از بازیکنان را بر اساس معیارهای ورزشی به عنوان «مرد میدان» انتخاب میکند. آیا این مرد میدان، شبیه قهرمان در یک فلم سینمایی نیست؟

از سوی دیگر، در بازی فوتبال همچون در تماشای فلم، پایان داستان برای بیننده ها نامعلوم است (به استثنای فلمهای هندی!)، هرچند هر کسی میتواند درباره ی نتیجه ی نبرد حدس خودش را داشته باشد. تنش و تعلیق یکی از جذابیت های اصلی سینما و فوتبال است. میدان فوتبال همچون پرده ی سینما، صحنه یی است از نبرد نفسگیر دو نیرو در برابر هم؛ درست مانند سینما، هر دو نیرو یکدیگر را تهدید میکنند، فریب می دهند، رو در رو با هم می جنگند، حتا اتفاق افتاده است که بازیکنی در جریان مسابقه و در میدان بازی کشته شده است – دایره المعارف انترنتی ویکیپدیا مشخصات بیش از 50 بازیگر را ثبت کرده است که یا در میدان بازی جان داده اند و یا بر اثر ضربه یی که در میدان دیده اند بعداً مرده اند. مردن در میدان نبرد شاید دراماتیک ترین وجه مشترک سینما و فوتبال باشد، ولی آخرین آنها نیست.

آنچه بیش از همه فوتبال را به فلم نزدیک میکند، نحوه ی پوشش تصویری آن است. بسیاری از تکنیک های فلمبرداری در فوتبال از سینما اقتباس شده است. به عنوان نمونه، حرکت آهسته یا «سلو موشن» در فوتبال دقیقاً همان تاثیر دراماتیکی را دارد که در سینما شاهد آن هستیم. کارگردانان بازی فوتبال، با فلمبرداری از زوایای مختلف و استفاده از کلوزآپ ها بازی فوتبال را به یک روایت داستانی پرهیجان تبدیل می کنند: اول کلوزآپ چهره ی هراسان دروازه بان را می بینیم، بعد نمای تمام قد بازیکنی که به سوی دروازه نزدیک می شود، نمای نزدیکی از توپ، نمای چهره ی یک تماشاچی که صورتش را با رنگ پیراهن تیمش نقاشی کرده است، چهره ی هیجان زده ی مربی، بعد توپی که شوت می شود و وارد دروازه می شود، هیجان و شادی تیم برنده و بعد مربی که با عصبانیت به بازکنان اش ناسزا می گوید، بازیکنانی که گریه میکنند ... همه ی اینها طوری در تلویزیون پوشش داده می شود که حس تعلیق و هیجان را در حد یک فلم تریلر به کارگردانی هیچکاک می رساند.

همچون سینما، در فوتبال نیز ما «میزانسن» داریم. میزانسن عبارت از نحوه حرکت بازیگران، ژستها و رفتار آنان است که توسط کارگردان تعیین می شود. دقیقاً چنین چیزی در فوتبال نیز وجود دارد که مربی آن را تعیین می کند؛ مثلاً او بازیکنان اش را در وسط میدان به نحو خاصی میچیند و همیشه در کنار میدان حاضر است و به آنها دستور می دهد که کدام طرف بدوند، چه کار بکنند و چه کار نکنند.

تماشای فوتبال، همچون تماشای فلم، به تنهایی مزه ندارد. فلمی را که در سالون تاریک سینما، در کنار صدها نفر دیگر و روی پرده بزرگ تماشا میکنیم، نمی شود با فلمی مقایسه کرد که روی اسکرین کوچک لپتاپ در خانه می بینیم. مردم دوست دارند فوتبال را نیز در جمع ببینند. در بسیاری از کشورهای غربی، مسابقات جام جهانی آفریقای جنوبی را این روزها در سالون سینما و به شکل سه بعدی و به طور زنده نشر میکنند. حتا از ایران گزارش شده است که برخی از سینماها مسابقات جام جهانی را به شکل زنده پخش کرده اند. لذت تماشای فوتبال یک طرف، و لذت فریاد کشیدن با دیگر دوستانت در جریان مسابقه یک طرف دیگر!

تا هنوز بیشتر از صد فلم در کشورهای مختلف با موضوعیت فوتبال ساخته شده اند. فلمسازان زیادی است در دنیا که با استفاده از هنر سینما سعی دارند عشق به فوتبال را در میان مردم جهان ترویج کنند. از آن جمله می شود به فلمساز مشهور بوسنیایی امیر کوستاریکا و فلمش «مارادونا توسط کوستاریکا» (2008) اشاره کرد که درباره ستاره فوتبال آمریکای لاتین ساخته است؛ جعفر پناهی با فلم «آفساید» (2006) داستان دختران ایرانی را بازگو کرده است که برای داخل شدن به استدیوم فوتبال لباس پسرانه می پوشند؛ فلمساز آلمانی سونکه ورتمان با «معجزه ی برن» (2003) که درباره ی نخستین قهرمانی آلمان در جام جهانی است، و ده ها فلمساز و فلمهای دیگری که هر یک داستانهای بزرگی را از فوتبال و جذابیت های جهانی آن روایت کرده اند. فلم و فوتبال شاید تنها دو سرگرمی سالمی است که هر انسانی با هر رنگ و پوست و زبان و دین، می تواند از آن لذت ببرد؛ به قول دوستم رضا یمک، «فقط کافی است کور نباشی و بتوانی ببینی!»

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

دو مقاله غیر سینمایی


نسلی که دیر متولد شده است
جوانان چپ چه می خواهند؟

چندی پیش جمعی از جوانان افغان در کابل، سالگرد تولد چه گوارا را با شعر و موسیقی وسیگار برگ جشن گرفتند. تجلیل این دانشجویان افغان از جنگجوی کمونیستی که حدود نیم قرن پیش کشته شد نشانه ی چیست؟ چه گوارا درمان کدام درد افغانستان و پاسخ کدام پرسش این کشور است؟ اگر ملاعمر و دار و دسته اش از چه گوارا تجلیل می کردند قابل درک تر بود، چون حداقل هر دو در جنگیدن علیه آمریکا یک نکته ی مشترک دارند. به نظر می رسد، حرکت جوانان افغان نشانه یی از سرگردانی های دوران بیست سالگی است که شبیه آن را در دیگر نقاط دنیا، به خصوص در غرب نیز می توان سراغ گرفت. لذا این تنها جوانان افغان نیستند که در تب آرمان های چپ انقلابی می سوزند، جوانان زیادی در گوشه و کنار جهان وجود دارند که علیه سرمایه داری شعار می دهند و علیه دولت ها شورش می کنند. حدود چند هزار تن از این جوانان طی روزهای اخیر به اعتراض به اجلاس سران گروه 20 به تورنتو آمدند و خیابان های این شهر را به صحنه ی تماشایی اعتراض و اغتشاش بدل کردند. آنها شیشه ی بانکها را شکستند، موترهای پولیس را به آتش کشیدند و به مدت دو روز با ماسکهای سیاه و پرچم های سرخ شهر تورنتو را عملاً به تصرف خود درآورند. رسانه های کانادایی اعلان کرده اند که پولیس تا پایان روز یکشنبه، بیش از 600 نفر از آنها را دستگیر کرده است.
ادامه مقاله در در روزنامه هشت صبح بخوانید


اهمیت قربانعلی بودن

در شماره 4 «سالنامه کابل» که در سال 1312 خورشیدی نشر شده است، تصویر رنگی یک اثر نقاشی چاپ شده که در ذیل آن آمده است: «نمونه رسامی قربانعلی خان صنف رشدی مدرسه صنایع نفیسه کابل (نقل نقاشی یکی از طاقهای عصر بودایی بامیان)». برای درک این نقاشی پرمعنا و نقاش فراموش شده ی آن باید به سال 1312 برگردیم، زمانیکه کابل شهر کوچکی بود با جمعیت کوچک، که به تازه گی جوان 19 ساله یی بنام محمدظاهر بر تخت سلطنت آن جلوس کرده بود. تخت سلطنتی که در آن روزها بیشتر حکم گهواره یی را داشت، تا سلطان جوان در آن بیارامد تا برادران پدر مقتولش، اساس یک حکومت خودکامه و خشن قبیله یی را بنیاد بگذارند. مورخین 20 سال نخست سلطنت ظاهرشاه را که حکومت عملاً بدست کاکاهایش بود، دوران وحشت و اختناق نامیده اند و آن را تلاشی دانسته اند جهت برگرداندن افغانستان به عصر عبدالرحمان.
ادامه مقاله را در سایت جمهوری سکوت بخوانید

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

جنگ دو برادر


آمریکایی ها از خواندن زیرنویس فلم متنفر هستند. به همین دلیل، هالیوود هر از چند گاهی دست به دوباره سازی فلمهایی موفقی می زند که به زبانهای غیر انگلیسی در گوشه و کنار دنیا تولید می شوند. هالیوود این فلمهای خوب را از اروپا و آسیا گلچین می کند، و نسخه ی جدیدی از آن ها را با زبان انگلیسی و ستاره گان آمریکایی به روی پرده ی سینماها می فرستد. واضح است که اکثر این دوباره سازی ها نمی توانند به کیفیت فلمهای اصلی باشند. فلم جنگی-خانواده گی «برادران» (جیم شریدان، 2009) نیز از این قاعده مستثنا نیست. این فلم که از روی یک اثر دنمارکی به نام «برادر» (سوزان بایر، 2004) ساخته شده است، نه انسجام اثر اولی را دارد و نه ظرافت آن را. با وجود این، فلمی است که داستان آن برای هر بیننده یی می تواند دلچسب و دیدنی باشد.

داستان فلم در افغانستان و آمریکا اتفاق می افتد؛ به همان روالی که حوادث فلم اصلی در افغانستان و دنمارک می گذرد. سام کهیل (توبی مگوایر) و تامی کهیل (جک جیلنهال) دو برادری هستند که از هیچ نگاه با هم برابر نیستند: سام مرد خانواده، متاهل، پدر دو اولاد و افسر منظم اردوی آمریکاست، ولی تامی جوان بی بندوبار و قانون گریزی است که مرتب دزدی می کند و به زندان می رود. در کنار این دو شخصیت، هانک (سام شپرد) پدر دایر الخمر آنها قرار دارد که کهنه سرباز جنگ ویتنام است و همانقدر که سام را می ستاید از تامی متنفر است. داستان از آنجایی شروع می شود که سام برای ماموریت به افغانستان اعزام می شود و زن زیبا و دو دختر خردسالش را به دست پدرش و تامی که تازه از زندان رها شده است، می سپارد. پس از «رفتن» برادر به میدان جنگ، تامی سعی میکند از خوی سابقش فاصله بگیرد و با زن برادر و دختران خردسال او در کارهای خانه کمک کند. رابطه ی صمیمانه ی تامی با خانواده ی برادرش وقتی نزدیک تر می شود که خبر کشته شدن سام در افغانستان به آنها میرسد. بنا به اطلاع اردوی آمریکا، هلیکوپتری که سام در آن قرار داشته است، توسط شورشیان سقوط داده شده و تمام سرنشینان آن کشته می شوند.

و اما در کوهپایه های افغانستان، سام در حقیقت کشته نشده است. او همراه با یک سرباز دیگر بنام جو به دست طالبان اسیر شده اند. صحنه ی افغانستان فلم، به نگاه من با آنکه از نگاه صحنه آرایی قابل قبول است، ولی از نگاه بازی بازیگران و خلاقیتهای کارگردانی از جمله ضعیف ترین صحنه های فلم است. طالبان پس از آنکه در می یابند که سام قوماندان جو است، او را در مکان جداگانه یی محبوس می کنند و تحت شکنجه قرار می دهند. جو در زیر شکنجه ی طالبان تمام معلومات درباره قوماندانش را برای طالبان بازگو میکند، از جمله اینکه سام زن دارد و صاحب دو اولاد است.

نقش طالبان را دو بازیگر ایرانی بنامهای امید ابطحی و نوید نگهبان و یک بازیگر افغان به نام یوسف اعظمی اجرا کرده اند. امید ابطحی در نقش قوماندان طالبان که با لهجه ی ایرانی اش به زبان فارسی دستور می دهد، به اندازه نصف «ملا برادر» هم نمی تواند حس وحشت و انزجار بیننده را برانگیزد.

داستان فلم از زمانی وارد مسیر تازه یی می شود که سام به خانه بر می گردد. برای رهایی اش، طالبان او را در یک آزمایش خشن و کشنده قرار می دهند: طالبان جو همسنگر سام را دست بسته در برابرش می آورند و به او دستور می دهند که اگر می خواهد دوباره زن و بچه اش را ببیند باید جو را با میله یی آهنی آنقدر بزند تا بمیرد. جو با ضجه و زاری از او میخواهد که این کار را نکند، ولی در همان حال طالبان او را هشدار می دهند که اگر او را نکشد خودش کشته خواهد شد و دیگر خانواده اش را نخواهد دید. سام که در بزنگاه مهمترین تصمیم اخلاقی زنده گی اش قرار گرفته است، ناگهان تردید و ترس و دودلی را به کناری می گذراد و با فریاد دیوانه واری میله را بر میدارد و به جان جو می افتد. او آنقدر همسنگرش را می زند تا جان می دهد. درست پس از کشتن جو است که دیگر سربازان آمریکایی پس از یافتن مخفیگاه طالبان، به محل حمله می کنند، طالبان را می کشند و او را نجات می دهند. سام به خانه بر میگردد در حالیکه دیگر آن سام سابق نیست.

داستان این فلم، ریشه در اسطوره ی اودیسه دارد. اودیسه، قصه ی ازلی «بازگشت» است. باز گشت مردی که به عشق زن زنده گی اش به میدان جنگ می رود و به آرزوی دیدن دوباره ی او مقاومت می کند و پس از سالها به خانه بر می گردد تا با او یکجا شود. در داستان ادویسه، اودیسیوس که همه گمان می کنند در جنگ کشته شده است، پس از بیست سال به خانه بر میگردد در حالیکه هیچ کسی او را نمی شناسد. بدتر از همه، او درمی یابد که مردان زیادی در تلاش اند تا با زن او، پنلوپه ازدواج کنند و او احساس می کند که زنش به او خیانت کرده است. این دقیقاً همان حسی است که سام پس از بازگشت از افغانستان دارد.

سام می بینند که تامی زنده گی سگی اش را رها کرده است و با دخترانش ساعت تیری می کند و آشپزخانه را برای زنش رنگ کرده است و همه چیز را تغییر داده است تا خاطره ی سام کشته شده از ذهن خانواده محو شود. سام دیگر آن مرد صبور و خوش صحبت نیست، او انسان ساکت و مرموزی شده است که نه می خندد و نه صحبت می کند. او هم از زنش و هم از تامی می پرسد که آیا آنها رابطه ی جنسی داشته اند یا نه، و هر دو انکار می کنند (زنش می گوید که فقط یکبار بوسیده اند). ولی سام همچنان در آتش گناه و بدگمانی می سوزد. او می بیند که به خاطر عشق این زن، همسنگرش را کشته است و در عوض زنش به او خیانت کرده است و با برادرش رابطه جنسی داشته است. در یک صحنه ی دراماتیک، او با چوکی تمام کابینت های آشپزخانه را می شکند و بر سر زنش فریاد می زند که او را متهم به خیانت و بی وفایی می کند.

نسخه ی آمریکایی فلم، که گاهی بیش از حد شبیه یک ملودرام خانواده گی شده است و از ساختار روانکاوانه ی فلم اصلی دوری می جوید، ولی باز هم لحظات خوبی در آن وجود دارد. فلم که از یک نگاه روایت امروزی اودیسه است، از نگاه دیگر اشاراتی به اسطوره ی دینی هابیل و قابیل دارد که به عنوان دو برادر، نخستین جنگ بنی آدم را بر سر یک زن به نام خود ثبت کردند.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

زیبایی افغانی


درباره مژگان حسینی هنرمند چهره آرا؛
زیبایی افغانی

مژگان حسینی چهره آرای ارشد در برنامه تلویزیونی «امریکن آیدول» است. امریکن آیدول برنامه یی است که «ستاره افغان» از آن تقلید شد؛ و به عنوان یکی از پر بیننده ترین برنامه های تلویزیونی در آمریکا شناخته می شود. در این برنامه همه ستاره است؛ چه آن زنان و مردان جوانی که آواز می خوانند و چه آن چهار نفری که پشت میز داوری این برنامه نشسته اند. حتا مژگان حسینی که در پشت صحنه همه ی این آدمها را آرایش می کند نیز ستاره است؛ ولی ستاره یی که به تازه گی درخشیدن گرفته است: درست از زمانی که چندی پیش سایمون کول داور مشهور و ثروتمند این برنامه، روی دو زانویش در برابر وی ایستاد و از او تقاضای ازدواج کرد. مژگان هم مانند هر زن جوان و هوشیار دیگری نتوانست در برابر حلقه ی آلماس 350 هزار دالری مرد انگلیسی مقاومت کند و با دل و جان آن را پذیرفت.

مژگان حسینی، زن جوان و قدبلندی است که 36 سال پیش در شهر کابل متولد شد و افغانستان را همراه با خانواده اش در سال 1981 ترک کرد. آنها ابتدا برای نه ماه در پاکستان زنده گی کردند تا اینکه درخواست پناهنده گی شان از سوی ایالات متحده پذیرفته شد و به این کشور مهاجرت کردند.

مژگان حسینی با اینکه در رشته ی طب دندان تحصیل کرده است، ولی هیچگاه به عنوان داکتر وظیفه نداشته است. او سالهاست که در صنعت آرایش کار می کند و حتا یک رشته وسایل آرایشی هم تحت عنوان «می بای مژگان» تولید کرده است. پای او زمانی به دنیای آرایش باز شد که روزی یک دوست آرایشگرش از او خواست تا به او کمک کند. از آن پس او به شکل نیمه وقت به کار آرایشگری پرداخت و دنیای دندان و طبابت را به فراموشی سپرد.

مژگان به یاد می آورد که در کودکی عاشق لب سیرین بوده است، و همیشه مادرش را در هنگام آرایش در آینه تماشا می کرده است. او می گوید: «زمانیکه مادرم بیرون می رفت با لب سیرین تمام صورتم را سرخ می کردم طوری که شبیه دلقک می شدم». بعدها وقتی که به آمریکای دهه هشتاد پا گذاشت، شیفته ی دنیای فیشن و آرایش شد. او در هالیوود زنده گی می کرد، شهری که در خیابانهای آن ستاره گان سینما با لباسها و آرایش خیره کننده یی قدم می زنند. زرق و برق هالیوود او را به دنیای فیشن و تلویزیون کشاند و مدتی به عنوان مدل برای شرکت های آرایشی کار کرد و در سریالهایی همچون «زیبا و خشن» و «غروب ساحل» به ایفای نقش پرداخت. با آنکه دختر زیبای افغان در برابر کمره تحسین زیادی را جلب کرد، اما خود متوجه شد که به دنیای پشت کمره بیش از دنیای پیش کمره علاقه دارد. همان بود که به شکل حرفه یی به هنر چهره آرایی پرداخت.

نخستین کار او در دنیای چهره آرایی، آرایش جان اوهارلی بازیگر مشهور آمریکایی در برنامه تلویزیونی «سینفیلد» بود که راه او را به سوی موفقیت های بعدی اش باز کرد. امروز مژگان در کنار نظارت بر گروه آرایش امریکن آیدول، در برنامه های «پس تو فکر می کنی که می توانی برقصی»، «استعدادیابی آمریکا»، «راک استار» و چندین مراسم پرزرق و برق ازجمله «امی» (مشهور به اسکار تلویزیونی) به عنوان هنرمند چهره آرا به آرایش ستاره گان دنیای سرگرمی می پردازد.


سایمون کول 50 ساله چند سالی بود که در مطبوعات سرگرمی مشهور به مردی شده بود که هیچگاه تن به ازدواج نخواهد داد. دوست دختران سابقش همه به خاطر عدم تمایل این میلیونر خوش چهره به ازدواج از او جدا شدند. اما زمانی که خبر نامزدی او با این دختر جوان افغان به رسانه ها درز کرد، به قول یک مجری تلویزیونی «صدای شکستن قلب هزاران زن در سراسر ایالات متحده به گوش رسید». سایمول کول در یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی نامزد افغانش را بوسید و گفت: «این زن همانی است که من میخواستم».

هرچند شباهت هایی بین آمریکن آیدول و برنامه ستاره افغان وجود دارد؛ ولی هیچ شباهتی بین سایمون کول و استاد گلزمان موجود نیست – هر چند وظیفه هر دو مشابه است. کول یک کارشناس موسیقی، تهیه کننده تلویزیونی و تاجر موفقی است که در صنعت تلویزیون و موسیقی آمریکا و انگلیس سالها تجربه دارد و صاحب جایگاه ویژه یی است. او بر خلاف گلزمان که انسانی عامی و محافظه کار است، مشهور به داور دانشمند و صریح الهجه یی است که به هیچ کس رحم نمی کند. گرفتن نظر مثبت کول رویای تمام کسانی است که در «امریکن آیدول»، «اکس فاکتور»، «استعداد یابی» و دیگر برنامه های مسابقه آوازخوانی شرکت می کنند.

مژگان حسینی با آنکه غرق در دنیای ستاره گان هالیوودی است، هیچگاه سرزمینی را که از آن آمده است فراموش نمی کند. او خود طعم گرسنگی و تنهایی را چشیده است و به خوبی از رنجی که هموطنانش متحمل می شوند آگاه است. زمانی که همراه با خانواده اش در کمپ مهاجرین پاکستان به سر می برد، دچار مشکلات زیادی بودند که یکی از آنها گرسنگی بود. او می گوید: «روزی غذای ما تمام شد و هیچ چیزی نداشتیم که بخوریم. من بسیار ترسیده بودم و احساس گرسنگی می کردم». این خاطرات تلخ کودکی باعث شده است که او به یاد کودکان افغانستان بیافتد و در راه کمک به آنها اقدام کند. اولین اقدام او موسسه ی خیریه یی است بنام «فار اوی فندیشن» که به منظور کمک به زنان و اطفال افغان تاسیس کرده است. او قصد دارد با جمع آوری اعانه در ایالات متحده، یک شفاخانه ی اطفال در افغانستان تاسیس کند.

مژگان حسینی اکنون هنرمند مشهور و موفقی است. او به کاری که می کند عشق می ورزد و به راهی که می رود ایمان دارد. او مانند هزاران دختر مهاجر دیگر به آمریکا آمد، ولی بر خلاف بسیاری ها با وجود رسم و رسوم «افغانی» که دامنگیر همه ی افغانهای مهاجر است، راه دراز و سختی را در پیش گرفت. او این راه را فقط با تکیه به قدرت و استعداد شخصی اش طی کرد و همچنان در پیمودن این مسیر ادامه میدهد. او در حال نوشتن کتابی درباره ی زنده گی اش است که به زودی نشر خواهد شد.

مژگان می گوید از آرایش لذت می برد چون با این کار می تواند «زیبایی زنانه» را برملا کند، و به زنان مختلف کمک کند تا «حس خوبی» نسبت به خودشان و چهره ی شان داشته باشند. او به عنوان کسی که شغلش بخشیدن زیبایی به زنان دیگر است، ارزش و قدرت زیبایی را بهتر از هر کس دیگری درک می کند؛ به خصوص پس از روزی که میلیونر انگلیسی در برابرش زانو زد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

هالیوود درباره تیم کریکت افغانستان فلم می سازد


کریکت افغانستان؛ افسانه ی باور کردنی
هالیوود درباره تیم کریکت افغانستان فلم می سازد


اولین بازی کریکت افغانستان در 18 فبروری سال 1879 در قندهار اتفاق افتاد. این بازی بین سربازان هند بریتانوی برگزار شد که در آن زمان کابل، جلال آباد و قندهار را در تصرف داشتند. افغانهایی که احتمالاً آن بازی را تماشا کردند، نه آن را فهیمدند و نه هم علاقه یی به فهمیدن آن گرفتند. سالها گذشت تا اینکه پس از یک قرن، جوانان مهاجر افغان در کمپهای خاک آلود پیشاور به تجربه ی ورزشی دست زدند که صد سال پیش انگلیسی ها سعی داشتند به پدرکلان هایشان بیاموزند. تیم کنونی کریکت افغانستان از همان خیمه های مهاجرین در پشاور برخاسته است؛ یک تیم پرانرژی و جوانی که مسن ترین عضو آن 27 ساله است.

داستان تیم کریکت افغانستان و موفقیت های پیاپی آن، مانند قصه های افسانوی برای بسیاری ها غیرقابل باور است. روز شنبه ی گذشته وقتی تیم کریکت افغانستان به مصاف هند به میدان رفت، روزنامه اندیپندنت نوشت: «باید از خودت چونتی بگیری تا باور کنی که افغانها با هندی ها مسابقه می دهند». معمولاً فقط کشورهایی نظیر آفریقای جنوبی، انگلیس، استرالیا و پاکستان می توانند در برابر کریکت بازان هندی بختی برای پیروزی داشته باشند. هند سلطان ورزش کریکت در جهان است و از سال 1848 به این طرف تیم کریکت داشته است. ولی افغانها کمتر از ده سال است که چوب کریکت را در دست گرفته اند.

طی مسابقات مهم کریکت جهانی 2010 که در جزیره ی سنت لوسیا برگزار شده است، ملیونها نفر در جهان بازی افغانستان-هندوستان را که البته به نفع دومی خاتمه یافت، از طریق تلویزیون تماشا کردند و هزاران تماشاچی هیجان زده نیز در استادیوم ورزشی حضور یافتند. در میان تماشچیان استادیوم، سام مندنس کارگردان مشهور سینمای هالیوود نیز حضور داشت. مردی که قرار است داستان حیرت انگیز کریکت بازان افغان را به یک فلم سینمایی بزرگ تبدیل کند. سام مندنس نه تنها یک فلمساز برنده ی جایزه ی اسکار، بلکه خود بازی کن کریکت نیز است و به این ورزش علاقه ی زیادی دارد.

کریکت پس از فوتبال دومین بازی پرطرفدار دنیاست. این بازی در اوایل قرن 16 در انگلستان ایجاد شد و پس از لشکرکشی های امپراطوری بریتانیا به طرف جنوب آسیا، به کشورهای شرقی نیز گسترش یافت. امروزه کشورهای زیادی در آفریقا و آسیا، بازی کریکت را به عنوان ورزش ملی شان به حساب می آورند.

کریکت یک بازی دراماتیک و پر تنش است که قابلیت های زیادی دارد تا دستمایه ی فلمهای سینمایی قرار بگیرد. با اینکه این ورزش به شکل تیمی اجرا می شود، ولی توانایی های فردی بازیگران است که در نهایت نتیجه ی مسابقه را تعیین خواهد کرد. این باعث می شود که فلمهایی که درباره ی این بازی ساخته می شوند بتوانند فقط روی یک قهرمان بچرخند. تا هنوز ده ها فلم سینمایی و سریال تلویزیونی با موضوعیت کریکت در کشورهایی که این ورزش طرفداران زیادی دارد ساخته شده است. فلمهایی نظیر «فراموشی عجیب» (2003)، «لبه ی بیرونی» (1982) و «بادی لاین» (1984) در انگلیس، و «لگان» (2001)، «اقبال» (2005) و «چنای 600026» (2007) در هند، فقط چند نمونه ی مشهور این ژانر سینمایی است.

سینما سنت دیرینه یی در فلمهای ورزشی دارد، فلمهایی که قهرمانان با شکوه آن معمولاً از صفر شروع کرده و در کمال ناباوری قدم به قدم به پیش می روند تا اینکه در نبرد نفسگیر نهایی کام تماشاچیان فلم را با پیروزی درخشانشان شیرین می کنند. آخرین نمونه ی چنین فلمهایی، اثر تحسین شده ی جان لی هنکوک «نقطه ی تاریک» (2009) بود که امسال یک جایزه ی اسکار نیز گرفت. البته فلمنامه نویسان هالیوود، ضرورت زیادی ندارند تا درباره ی تیم کریکت افغانستان از تخیل شان استفاده کنند؛ چون سرگذشت واقعی این تیم دراماتیک تر از هر تخیل هالیوودی است. تمام این جوانان در کمپ مهاجرین افغان در پشاور بودند که به کریکت روی آورند، آنها از تکه های پارچه توپ ساختند و با پای برهنه بازی کردند، تا اینکه پس از سقوط طالبان پس به کشور بازگشتند و به شکل جدی تر به بازی های شان ادامه دادند. در افغانستان با آنکه آنها نه لباس مناسب داشتند و نه میدان بازی، ولی با پشت کار و تکیه به عشقی که به این ورزش داشتند ره صدساله را یک شبه طی کردند. آنها با پشت سرگذاشتن 93 کشور توانستند در بین بیست تیم برتر دنیا راه بیابند و باعث افتخار کشورشان شوند.

حمید حسن یکی از بازیکنان برتر تیم افغانستان به یک روزنامه ی استرالیایی گفته است: «در هر مسابقه یی که به میدان می رویم، فقط با فاصله ی کمی می توانیم بازی را ببریم، هر لحظه ی این بازی برای ما دلهره و تنش است، درست مثل یک فلم وحشتناک، پر از تعلیق و تلاش و مبارزه». تیم افغانستان با آنکه در صحنه ی بین المللی تجربه ی زیادی ندارد، ولی به موفقیت های زیادی دست یافته است، موفقیت هایی که روزنامه ی گاردین آن را حاصل «جوانی و بی ترسی» این مردان سخت کوش دانسته است. نوروز منگل کاپیتان تیم در مصاحبه اش با الجزیره گفت: «تا چند سال پیش حتا خواب هم نمی دیدیم که یک روز با تیم هند بازی کنیم. آنها مثل قهرمانان ماست، طی این سالها بعضی از بچه ها دوست داشتند حتا به نام یکی از بازیکنان هندی شناخته شوند، ولی اکنون ما همرای آنها مسابقه می دهیم!» کبیر خان مربی پاکستانی و بسیار موثر تیم نیز به گاردین و الجزیره گفته است: «رمز پیروزی این جوانان شرایط سختی است که آنها در آن کلان شده اند؛ آنها در کمپ مهاجرین برای یک لقمه نان، برای یک تکه لباس و برای یک ساعت بازی جنگیده اند، آنها در تمام زنده گی شان فقط مبارزه کرده اند، و حالا نیز در هر شرایطی که قرار بگیرند با تمام قوا به مسابقه می پردازند».

هالیوود سالها فلمهای ورزشی درباره ی مردان و زنانی ساخت که از کنج ناکجاآباد پیدا می شوند و باوجود فقر و مشکلات در میدان مبارزه شگفتی می آفرینند؛ قهرمانانی خیالی و افسانه یی. این بار اما، کمر به بازگویی داستانی واقعی بسته است، داستان قهرمانانی که موفقیت را نه در عالم خیال و بر روی پرده ی سینما؛ بلکه در دنیای واقع و بر روی زمین مسابقه تجربه کرده اند. قهرمانانی که راه بلندی را آمده اند و راه بلندتری در پیش دارند. صد سال پیش انگلیسی ها در قندهار کریکت بازی کردند و افغانها فقط تماشا کردند، حالا نوبت ماست که در لندن کریکت بازی کنیم و انگلیسی ها تماشا کنند!

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

فارغ التحصیل تیاتر در دوران ملا عمر


فارغ التحصیل تیاتر در دوران ملا عمر
درباره محمود سلیمی

محمود سلیمی لیسانس تیاتر را در افغانستان در زمان حکومتهای نجیب و ربانی و ملاعمر گرفت، و به تازه گی ماستری سینما را در آمریکا در زمان حکومتهای بوش و اوباما گرفته است. هنرمند جوان و جسوری که نه مجاهدین و طالبان توانستند شعله ی شوق او را به هنر خاموش کنند، و نه غربت و هجرت در آمریکا توانسته است سدی باشد در برابر رویاهای هنری اش. او در سخت ترین شرایط ممکن درس خوانده است، درس داده است، روی صحنه ی تیاتر بازی کرده است و پشت کمره سینما کارگردانی کرده است. او بیش از یک سال مرا نیز در دانشگاه کابل درس داد.

روزی که سلیمی به فاکولته هنرهای زیبای دانشگاه کابل قبول شد، مادرش گفت: «تو مایه شرم و خجالت خانواده می شوی»! او در رشته تیاتر ثبت نام کرده بود. با آنکه 15 سال از آن روز می گذرد، محمود هنوز این جمله ی مادر را فراموش نکرده است و همچنان او را آزار می دهد. پدر و مادرکلانش یگانه کسانی بودند که او را در راهی که انتخاب کرده بود حمایت می کردند. محمود با وجود سرزنشهای مادر، درس و دانشگاه را رها نکرد و هر روز به فاکولته هنرهای زیبا رفت.

سالهای آخر حکومت کمونیستی نجیب بود و مجاهدین پشت دروازه های کابل پا بر زمین می کوبیدند. چندی نگذشت که بالاخره استبداد کمونیستی جایش را به هرج و مرج مجاهدین داد و آتش جنگ داخلی روشن شد. دانشگاه کابل برای مدت طولانی بسته شد، ولی سرانجام دوباره بازگشایی شد و استادان دیپارتمنت تیاتر نیز از میان خرابه های شهر یکی یکی پیدا شدند. هرچند بسیاری از استادان دانشگاه کابل وطن را ترک کرده بودند، اما تعداد اندکی از آنها همچنان در شهر مانده بودند. بوی جنگ و خشونت هنوز از در و دیوار دانشگاه به مشام می رسید و سکوت غمناکی به همه جا حاکم بود. در میان چنین فضایی بود که محمود با ترس و تردید و بیم و امید، دوباره پا به روی صحنه ی تیاتر گذاشت.

اما دیری نپایید که دولت مجاهدین سقوط کرد و امارت طالبان به قدرت رسید. در دولت مجاهدین با آنکه سختگیری های زیادی اعمال شده بود، ولی هنر حرام نبود و حضور زن در دانشگاه ممنوع نشده بود. ولی قوانین طالبان از جنس دیگری بود: تصویر و تلویزیون و سینما و نقاشی و موسیقی همه ممنوع شد. معلوم نیست با چه نیرنگی اساتید فاکولته هنرهای زیبا، طالبان را قانع ساختند که دروازه فاکولته هنر را بسته نکنند و اجازه دهند تا محصلین همچنان درس بخوانند. از میان پنج دیپارتمنت فقط تیاتر و نقاشی توانستند جان سالم بدر ببرند، که البته به شرطی که «تیاتراسلامی» و «نقاشی اسلامی» تدریس کنند.

وقتی در اواسط حکومت طالبان از فاکولته فارغ شد، محمود متوجه شد که فقط دو راه در پیش رو دارد: یا به مندوی کابل برود و مانند سایر همصنفی هایش به شغل شریف دکان داری به پردازد، و یا اینکه به پیشاور پاکستان رفته و راه نامعلوم غربت را در پیش گیرد. او راه دوم را انتخاب کرد.

سلیمی در پاکستان همراه با دیگر هنرمندان مهاجر افغان دست به تشکیل یک گروه تیاتر به نام «تیاتر غربت» زد. این گروه 12 نفره در برخی محافل هنری نمایش اجرا می کردند و اعضای آن معمولاً شغل دیگری نیز در کنار بازیگری داشتند. در آنجا بود که گروه سلیمی با یک گروه تیاتر نیویورکی آشنا شد بنام «باند استریت تیاتر» که در آن زمان نمایشاتی را برای اطفال مهاجر افغان در پاکستان اجرا می کردند. بعدها سلیمی و جوانا شرمن کارگردان آن گروه، نمایشی را به شکل مشترک ساختند که باعث شد گروه تیاتر غربت و محمود سلیمی به صحنه های جهانی تیاتر راه بیابند.

پس از سقوط طالبان و ظهور دولت نو، سلیمی به کابل آمد و در دانشگاه کابل در همان دیپارتمنتی که زمانی خود شاگرد بود به حیث استاد مقرر شد. سال 1384 بود و من جوان ریزنقشی را به یاد دارم که هیچگاه نه دریشی به تن کرد و نه نکتایی به گردن آویخت، ولی محبوب ترین استاد در میان محصلین تیاتر و سینما بود. رفتار ساده و دوستانه، تشویق و ترغیب محصلین، و ایده های تازه اش باعث شده بود که محصلین سینما و تیاتر به او علاقه ی خاصی داشته باشند – هر چند تی شرت و پتلون جین اش باعث می شد که گاهی مسافرین «ملی بس» از او می پرسیدند: بچه خاله صنف چندی؟

در دانشگاه کابل در کنار تدریس، او توانست نمایش «آنسوی آینه» (2005) را نیز به شکل مشترک با گروه نیویورکی تولید کند. این نمایش در کابل چند بار به روی صحنه رفت و بعد در یک تور بین المللی از جاپان تا آمریکا به اجرا درآمد. سلیمی از همان ابتدا آشکارا شیفته ی سمبولیزم هنری بود. در این اثر نیز که داستان سه دهه جنگ افغانستان، با نمایش و موسیقی و تصویر و ویدیو روایت می شود آمیخته با سمبول های آشنا و غریبی است که به شکل تحسین برانگیزی به غنای بصری اثر افزوده است. ذهن نوآور او در ساختار این نمایش کاملاً محسوس بود. نمایش «آنسوی آینه» به عنوان نخستین تولید مشترک افغانستان و آمریکا، وقتی در نیویورک نمایش داده شد، به شکل وسیعی توسط مطبوبات آمریکایی مورد استقبال قرار گرفت. صفحه تیاتر روزنامه نیویورک تایمز، که همچون قاضی قهاری سرنوشت هر تولید برادوی را رقم می زند؛ مقاله ی ستایش آمیزی درباره این تیاتر نوشت و آن را نمایشی «با ظرافتی قدرمتند» توصیف کرد.

در همان سفر 2005 بود که سلیمی موفق شد پس از گذراندن امتحانات لازم، از دولت آمریکا بورسیه بگیرد و در «کالج هنر و طراحی سوانا» که یک دانشگاه خصوصی در ایالت جورجیا است پذیرفته شود. فلمساز 34 ساله اکنون در آمریکا است و روی فلمی کار می کند که برای دفاع دیپلم ساخته است و پس از تکمیل آن سند ماستری هنرهای زیبا در رشته سینما و تلویزیون را خواهد گرفت. سلیمی از سالیکه به آمریکا آمده است در 20 پروژه ی مختلف سینمایی در سمت های مختلف فعالیت داشته و چند فلم کوتاه نیز خود کارگردانی کرده است. آخرین فلمش که «نه من» (2010) نام دارد، داستان دوستی ناگزیری است که میان یک سرباز آمریکایی و یک تروریست عراقی شکل می گیرد.

سلیمی در آمریکا با بهترین اساتید سینما، بهترین عوامل تولید و بهترین تجهیزات فنی ، تعلیم یافته و تجربه کرده است. او تصمیم دارد بلافاصله پس از ختم درسهایش به کابل بازگردد و به فعالیت فلمسازی – رویای کودکی اش به پردازد. او همانطور که در صحنه ی تیاتر توانست افتخارات زیادی را برای جامعه ی هنری افغانستان کسب کند، بدون شک خواهد توانست آبروی رفته ی سینمای کشور را نیز بازگرداند. بیش از هر جای دیگری، جای خالی او در دانشگاه کابل احساس می شود، جاییکه صدها جوان همچون سالهای تحصیل خودش، با وجود انفجارات و انتحارات هر روزه، حاضر نیستند سنگر مهجور سینما را رها کنند.

..............................................................
این مقاله با استفاده از یک مصاحبه ایمیلی با خود سلیمی، گپ و گفت با شاگردان سابق اش و منابع زیر تهیه شده است:

سایت باند استریت تیاتر
مقاله رادیو آزادی درباره «آنسوی آینه»
مقاله نیویورک تایمز درباره «آنسوی آینه»

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

از کابل با عشق؛ جیمز باند به افغانستان می آید



قرار است حوادث فلم بعدی جیمز باند در افغانستان بگذرد. جاسوس جذاب و زیرک انگلیسی در بیست و سومین ماموریت اش، تصمیم دارد به افغانستان بیاید و در دشت های خشک هلمند به مصاف تریاک فروشان افغان و تروریستان عرب برود. مامور شماره 007 روزهای سختی را در پیش رو خواهد داشت، در سرزمین برقع و لنگی و دوغ و شتر، آیا او خواهد توانست مثل همیشه با زنی جذاب، شراب سرخ، دریشی سیاه و موتری مجلل ظاهر شود؟ جواب این سوال در سال 2011 معلوم خواهد شد، زمانی که قرار است فلم بیست سوم جیمز باند به روی پرده سینماها بیاید – اما نباید فراموش کرد که این مرد خشن و شهوتران، بدون زن و شراب دیگر جیمز باند نخواهد بود.

یان فلمینگ (1908-1964) خالق جیمز باند است. نویسنده ی انگلیسی دوازده رمان و نه داستان کوتاه نوشت که در میان سالهای 1953 تا 1966 چاپ شد و شخصیت اصلی همه ی آنها سوپرقهرمان محبوبی بود که برای سازمان جاسوسی انگلیس «ام. آی. 6» کار می کرد. جیمز باند قهرمان جنگ سرد است، و رمان های فلمینگ که در آن سالهای پراضطراب منتشر شد به شکل وسیعی مورد استقبال قرار گرفت. به طوری که هالیوود نیز در سال 1962 به سراغ این جاسوس شکست ناپذیر آمد: با فلم «دکتر نو» (ترنس یانگ) و با حضور شان کانری نخستین و محبوبترین ایفاگر نقش جمیز باند. از آن سال تا کنون هالیوود بیست و دو فلم با شخصیت محوری جیمز ساخته است، و مجموعه فلمهای جیمز باند به عنوان یکی از طولانی ترین، موفق ترین و محبوب ترین مجموعه های سینمایی در تاریخ هنر هفتم شناخته می شود. و خود جیمز باند به عنوان یک شخصیت سینمایی، به پدیده ی فرهنگی قرن بدل شده است؛ او نه تنها بر روی پرده ی نقره یی، بلکه در هر جا از تلویزیون و بازی های کامپیوتری گرفته، تا در دنیای فیشن و رمان های مصور حضور دارد.

فلم جدید جیمز باند را که تا هنوز برای آن نامی برگزیده نشده است، سام مندنس کارگردان انگلیسی خواهد ساخت. مندنس پیش از این فلمهای موفق «زیبایی آمریکایی» (1999)، «جارهید» (2005) و «جاده انقلابی» (2008) را کارگردانی کرده است. مثل دو فلم قبلی جیمز باند، این بار نیز دانیل کریگ به ایفای نقش مامور 007 خواهد پرداخت . گفته می شود فلم بیست وسوم باند – برای نخستین بار، به شکل سه بعدی ساخته خواهد شد. این اتفاق مسیر فلمهای جیمز باند را تغییر خواهد داد.

جیمز باند را به عنوان قهرمانی می شناسند که آمیزه یی است از یک جاسوس مکار انگلیسی و یک سرباز خشن آمریکایی. پایان جنگ جهانی دوم پایان امپراطوری چندصد ساله ی انگلیس بود و آغازی بود برای نظامی گری های دیوانه وار آمریکا که همچون گاوی بزرگ و وحشی به هر سو شاخ می زد. یان فلمینگ جیمز باند را آفرید تا احساس شکست انگلیس در نیمه ی دوم قرن بیستم را لااقل با پیروزی در عالم رمان جبران کرده باشد. اما قهرمان انگلیسی وقتی به دست هالیوود راستگرا افتاد بسیار زود آمریکاییزه شد. با آنکه همواره جیمز باند یک جاسوس «ام. آی. 6» بوده است، ولی همیشه با دشمنان آمریکا جنگیده است: از ماموران «کی. جی. بی» گرفته تا کمونیست ها چینی و از چریک های کوبایی گرفته تا قاچاقچیان مکزیکی. آنچه که در تمام رمانها و فلمهای باند حضور مسلط دارد، نبرد غرب آزاد علیه شرق مستبد است. جیمز باند قهرمان رویایی بلوک غرب علیه شوروی سرخ بود که همواره در پایان فلم هدف را منهدم می کرد، دشمن را می کشت، دختر را می گرفت و تماشاچی را راضی نگهمیداشت، بدون اینکه نکتایی اش باز شود و یا سیگارش به زمین بیافتد.

هلمند سرزمین تریاک و ترور، دورنمای نبردهای جاسوس 007 در قرن بیست و یک خواهد بود. این برای اولین بار نیست که جیمز باند با تروریست ها می جنگد، پیش از این در فلم «کازینو رویال» (مارتین کمپبل، 2006) او به نبرد مردانی می رود که میخواهند پول کلانی را به «سازمان جهانی تروریسم» کمک کنند. «کازینو رویال» نخستین ماموریت جیمز باند در جهان پس از یازده سپتامبر بود. اما با ماموریت بیست سومش به افغانستان خواهد آمد و در مزرعه ی تریاک و مامن تروریسم، با دشمنان نوین غرب به شکل رو در رو خواهد جنگید. البته مامور 007 افغانستان را از قبل می شناسد؛ او در پانزدهمین ماموریتش در فلم «The Living Daylights» (1987) که تیموتی دالتون نقش او را بازی می کرد به افغانستان آمد. جیمز باند در آن فلم دستگیر می شود و او را به یک زندان شوروی در افغانستان منتقل می کنند، ولی باند همچون همیشه موفق میشود از دست نظامیان شوروی فرار کند.

طبق گزارش «تایم» یکی از مامورین وزارت خارجه ی آمریکا که چندین سال در بخش مبارزه با مواد مخدر در هلمند کار کرده است، قرار است در فلم جدید باند به صفت مشاور پروژه حضور داشته باشد. حتا گفته می شود که بخش هایی از فلم نیز قرار است در خود ولایت هلمند فلمبرداری شود. ولی بخش اعظم فلم در راجستان فلمبرداری خواهد شد که شباهت های زیادی به جنوب افغانستان دارد. این مساله باعث شده است که از بازیگران هندی نیز در فلم استفاده شود. مهمترین بازیگری که در ماموریت بیست و سوم جیمز باند حضور خواهد داشت، فریده پینتو بازیگر اصلی فلم «میلیونر زاغه نشین» (دنی بویل، 2008) است. دختر زیبای هندی که حالا یک ستاره ی بین المللی است و از این پس به فهرست بلند «دختران باند» خواهد پیوست.

فلمهای جیمز باند پر است از زنان زیبا و جوان. زنان عشوه گر و باریک اندامی که یا جاسوس اند و یا معشوقه، گاهی تفنگچه حمل می کنند و برای باند خطرناک اند و گاهی قربانی اند و باند آنها را نجات می دهد؛ ولی در حال همگی به عنوان «دختران باند» شناخته می شوند و نهایت آرزویشان همبستری با مامور 007 است. دانشگاه ایالتی کلیولند در آمریکا 195 دختر باند را در بیست فلم نخست جیمز باند به دو دسته تقسیم کردند: 98 دختری که باند همرایشان خوابیده است و 97 دختری که باند همرایشان نخوابیده است. آنها پس از بررسی دریافتند که دخترانی که باند با آنها خوابیده است اکثراً موهای بلند سیاه دارند، لاغر اندام تر هستند، جوانتر هستند و توانایی استفاده از اسلحه را داشته اند. هر چند به مرور زمان شوق و ذایقه ی جاسوس انگلیسی در انتخاب زنان گاهی دچار تغییر شده است، ولی در مجموع او به دختران سیاه موی و بلند قد عنایت بیشتری داشته است. حالا دختر سیه چرده و سیه موی هندی، معلوم نیست که آیا خواهد توانست به دل این جاسوس بلوند راه بیابد یا خیر.

جیمز باند جزیی از فرهنگ پاپ است، کالای عامه پسندی است که مشتریان سرگرمی آن را می خرند. اما همیشه در پس این پدیده ی فرهنگی انگیزه های سیاسی وجود داشته است. از اولین رمانهایی که یان فلمینگ نوشت تا فلمهایی که در این سالها هالیوود می سازد، همواره جیمز باند به مصاف دشمنانی رفته است که غرب کاپیتالیست با آنها روبرو بوده است. او سالها با کمونیست ها جنگید و در نهایت پیروز شد، و حالا آمده است با تروریست ها بجنگد که معلوم نیست پایان این نبرد به نفع کدام یک رقم خواهد خورد. نه سال است که بوش و اوباما در افغانستان، در پی بن لادن می گردند ولی هنوز به او دست نیافته اند؛ حالا جیمز باند را به میدان فرستاده اند تا شاید او بتواند تروریست عرب را از پای در آورد. بدون شک او این کار را خواهد کرد. تماشای دویدن جیمز باند، این هیجان انگیزترین مرد دونده ی سینما، در دشت های خاکی هلمند دیدنی خواهد بود.

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

مرثیه جاری


دیروز 13 مارچ برابر بود با شهادت عبدالعلی مزاری (1946-1995) پیشوای بزرگ مردم هزاره. کسی که هویت مردم هزاره را بازسازی کرد و مسیر نسل های آینده ی این قوم را تغییر داد. او قهرمان من و تمام کسانی است که امروز در افغانستانی زنده گی می کنند که «دیگر هزاره بودن جرم نیست». بدین خاطر شعر پایین را خدمت دوستان تقدیم می کنم که ابراهیم امینی شاعر جوان بلخی سروده است. امینی یکی از بااستعدادترین شاعران نسل نو افغانستان است. سالها درد و رنج از هزاره ها شاعران خوبی ساخته است که یک نمونه اش همین جوان شیرین کلام است.

ابراهيم اميني
مرثيۀ جاري

به باوري که چرا بند هاي گندم سوخت
تمام عمر دل تو براي مردم سوخت
هنوز مرثيه ات بر زبان ما جاري ست
و خون ريخته ات در رگان ما جاري ست
هنوز ازهمه ی امتيازها دوريم
هنوز شيفتهء يک نگاه مغروريم
تورفتي و شب مابي ستاره تر شده است
تورفتي آه يتيمت هزاره تر شده است
پدر ز سوختن خانه ات خبر داري؟
ولي ز مردن اين ديوانه ات خبر داري؟
اگرچه ما زتن خسته سخت بيزاريم
برو به بلخ ببين زير خاک سرداريم
پدر يتيم ترا تهمت دگر بستند
پدر به خاطر تخريب تو کمر بستند
براي اينکه شهادت رسالت است پدر
برادران تو پيشت خجالت است پدر
چگونه پنجره باور کند عبور ترا
به کي نويد دهم لحظهء ظهور ترا
پدر شکايتم از شير نيست از موش است
که بر مزار شما چند شمع خاموش است
پدر يتيم تويک سينه گفتني دارد
هزار عقدهء تلخ وشکستني دارد

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

نگاهی به تلویزیون «فارسی 1»: سعد و تولسی و ویکتوریا



سالهاست که تولسی، زن هندی بلند قامت و خوش چهره، ملت افغانستان را از کار و زندگی انداخته است. او با رفقا و رقبایش در سریال «زمانی خشو هم عروس بود» هر شب همه را به پای تلویزیون می کشاند؛ از پولیس ترافیک تا ملای مسجد، از سرمعلم مکتب تا معاون وزیر و از زن شوی مرده تا طفل مکتب گریز، هیچ کس نیست که شیفته ی سیرت و سیمای این زن درشت اندام نباشد. ولی در خانه ی همسایه ی ما ایران، زن دیگری غوغا به پا کرده است: ویکتوریا، زن میانسال و عشوه گری که به تازه گی شوهر پیر را ترک کرده و دل از یک مرد جوان ربوده است. او باعث شده که مردم مومن ایران از تماشای روضه خوانی تلویزیونهای دولتی یکسره دست بشویند و به عشوه گری های این زن زیبای کلمبیایی چشم بدوزند. اما چه رابطه یی بین تولسی هندی و ویکتوریای کلمبیایی وجود دارد؟ ظاهراً این رابطه را باید در مردی جستجو کرد که این دو زن را به این دو کشور فرستاده است: سعد محسنی. تاجر جوان قندهاری که به تازه گی کمر بسته است تا امپراطوری کوچک رسانه یی اش را فراتر از مرزهای افغانستان گسترش دهد. مردی که آمریکایی ها او را «روپرت مرداخ افغانستان» لقب داده اند.

از آگست 2009 تلویزیون «فارسی 1» (که "فارسی وان" خوانده می شود) روی ماهواره ی "هاتبرد" شروع به نشر برنامه کرده است. این تلویزیون که از دبی نشر می شود، جدیدترین سریالهای آمریکایی را با دوبله فارسی برای مخاطبان ایرانی نشر می کند. تقریباً تمام برنامه های فارسی 1، سریال های آمریکایی و کوریایی است برعلاوه یک برنامه موسیقی که آنهم فقط موزیک ویدیوهای انگلیسی نشر می کند. هر چند فقط هفت ماه از عمر فارسی 1 می گذرد، اما به شکل عجیبی توانسته است در میان مخاطبان ایرانی نفوذ کند. آغاز نشرات این تلویزیون تقریبا همزمان بود با جنبش اعتراضی سبز در ایران، این باعث شد که بسیاری از ایرانی ها فکر کنند که حکومت ایران خودش فارسی 1 را راه انداخته است تا مردم به جای تظاهرات در خیابان، در خانه بنشینند و «ویکتوریا» ببینند. اما پس از آنکه دولت ایران اقدام به پخش پارازیت روی این شبکه کرد این شبهه باطل شد. تا هنوز بزرگترین سوال بیننده گان کنجکاو این شبکه این است که چه کسی این تلویزیون را اداره می کند؟

طبق نظرسنجی ها، مردم ایران پس از مردم اسراییل آمریکادوست ترین مردم در خاورمیانه هستند. این موضوع را سعد محسنی به خوبی می دانست، وقتی که دو سال پیش شروع به پایه گذاری تلویزیونی کرد که در آن فقط سریال آمریکایی نشر کند. چیزی که در هیچ تلویزیون فارسی زبان وجود ندارد. ایرانیها دو نوع تلویزیون می بینند: تلویزیون دولتی ایران که سراسر تبلیغات حکومتی است، و تلویزیونهای مستقر در خارج از ایران مشهور به «تلویزیونهای لوس آنجلسی» که سراسر تبلیغات ضدحکومتی هستند. تلویزیونهای لوس آنجلسی به خاطر کوچک بودنشان قدرت خرید و فلم و سریال آمریکایی را ندارند و بیشتر یا آهنگ نشر می کنند یا دشنام علیه حاکمان ایران. فقط یک تلویزیون بنام «ام بی سی پرشیا» که از طرف یک شرکت عربی نشر می شود، فلمهای آمریکایی را با دوبله فارسی نشر می کند. در این میان جای یک تلویزیون که بتواند سریال های جدید آمریکایی را با دوبله فارسی نشر کند، کاملاً خالی بود. که آن را آقای محسنی پر کرد.

سعد محسنی به معنای مدرن کلمه یک «کارگشا» است. کارگشا همان چیزی است که در انگلیسی به آنEntrepreneur می گویند و در افغانستان «متشبث» ترجمه شده است؛ که اصلاً ترجمه ی جالبی نیست. حتا کلمه ی کارگشا نمی تواند معنای «انترپرنیور» را به طور کامل برساند. انترپرنیور به کسی گفته می شود که ایده های تازه دارد، بسیار ریسک پذیر است، و با سرمایه گذاری فرصت های تازه ایجاد می کند. از سال 2002 که سعد همراه با دو برادرش جاهد و زید و خواهرش وژمه محسنی از استرالیا به کابل آمدند، همواره در عرصه ی رسانه یک ابتکار جدید کردند و ده ها افغانی دیگر از آنها تقلید کردند و هیچ کدام نتوانستند با او رقابت کنند. آنها شرکت رسانه یی «موبی مدیا گروپ» شان را با رادیو «آرمان» شروع کردند، یک رادیوی سرگرمی روی موج اف ام که تنها ستاره ی آن شکیب ایثار بود. ایثار طوری در رادیو آرمان برنامه اجرا می کرد که تمام رادیوهای پس از آرمان تا امروز از او تقلید می کنند و زمانی هم که به تلویزیون «طلوع» رفت تبدیل شد به یک مدل نمونه برای دیگر مجریان تلویزیونی در افغانستان. محسنی ها تلویزیون طلوع را در سال 2004 با پولی که از اداره کمک های بین المللی ایالات متحده بدست آوردند (به نقل از نیویورک تایمز) راه اندازی کردند. پس از آن دامنه فعالیت های موبی گروپ هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه امروز سه تلویزیون، یک رادیو، یک وبسایت خبری، شرکت تولید موسیقی، مجله انگلیسی، انترنت کافی های زنجیره یی، شرکت خدمات انترنتی فقط بخشی از آن است. تلویزیون طلوع، برای اولین بار سریال خارجی را دوبله و نشر کرد، برنامه «ستاره افغان» را بر اساس «آمریکن آیدول» ساخت و سریال افغانی تولید کرد.

سوالی که درباره فارسی 1 حل نشده این است که پول این تلویزیون را چه کسی می پردازد؟ البته این سوال کسانی است که سعد محسنی را نمی شناسند. سعد محسنی یک کاپیتالیست تربیت شده است. او در استرالیا بانکدار بود و به خوبی با قواعد بازی َآشناست. بزرگترین سحر او در این است که می تواند از هر کسی که بخواهد کار بکشد و از هر چیزی که بخواهد پول بدست آورد. نشر آن همه سریال جدید آمریکایی نیاز به خرید «کاپی رایت» دارد، که محسنی با شراکت با شرکت «استار» که یکی از زیرمجموعه های «نیوز کارپوریشن» است انجام داده است. او قبلاٌ سریال «24» را برای طلوع خریده بود و این بار نیز چنین کاری را برای فارسی 1 کرده است. اما حدس من این است، فارسی 1 این سریال ها را نه بر اساس یک معامله تجاری بل بر اساس یک معامله سیاسی خریده است. چون خود طلوع و بیشتر برنامه هایش بر اساس معاملات سیاسی-تجاری تولید می شود. کسی که بتواند برای تولید سریال افغانی «رازهای این خانه» از نیروی های آیساف پول بگیرد، حتماً می تواند برای راه اندازی یک تلویزیونی که ملیونها ایرانی را به سوی خود کشیده است از آمریکایی ها پول بگیرد.

رنگ لوگو و تم گرافیکی فارسی 1 گلابی (صورتی) است. این رنگ در فرهنگ رسانه و سرگرمی رنگ سکس و رمانس است. برنامه های این تلویزیون هم تماماً درباره مشکلات خانواده گی، خیانت به همسر، روابط رمانتیک دختر و پسر و مسایلی از این قبیل است. من پیش بینی می کنم که در آینده ی نزدیک ما شاهد یک فارسی 2 و بعد فارسی 3 خواهیم بود. فارسی 2 احتمالاً با رنگ سرخ یا آبی یک تلویزیون خبری-سیاسی خواهد بود و فارسی 3 به احتمال قوی یک تلویزیون موسیقی و سینما. پیشوای معنوی محسنی، روپرت مرداخ است، یک یهودی استرالیایی که شرکت نیوز کارپوریشن را رهبری می کند. این شرکت پس از «والت دیزنی» دومین شرکت بزرگ رسانه یی در دنیا است و صدها تلویزیون و روزنامه و انتشارات (همه محافظه کار) در سراسر دنیا در اختیار آن است.

بزرگترین ضعف فارسی 1 تا کنون دوبله های آن است. تمام سریال های این تلویزیون در کابل توسط افغانهایی که زمانی در ایران مهاجر بوده اند دوبله میشود. با آنکه برای مدتی یک مدیر دوبلاژ از تهران به کابل آمد تا این جوانان را آموزش دهد ولی باز هم سطح دوبله ی آنها به حدی نیست که مردم ایران را راضی نگهدارد. چون در ایران مردم به دوبله ی بسیار با کیفیت تلویزیون دولتی عادت کرده اند و دوبله ی جوانان بی تجربه ی فارسی 1 برای شان قابل تحمل نیست. با بررسی سایت های اجتماعی و نظراتی که بیننده گان این تلویزیون در این سایت ها ارایه کرده اند، به این نتیجه رسیده ام که تیر محسنی به هدف خورده است. او همه جای می تواند جاهای خالی را پیدا کند تا اولین کسی باشد که پایش را آنجا می گذارد. با آنکه در بازار رسانه ی ایران شاید بیش از صدها تلویزیون داخلی و خارجی فارسی زبان وجود داشته باشد؛ ولی هیج تلویزیونی وجود نداشت که سریال را به زبان فارسی نشر کند، او با اینکار با سرعت عجیبی بازار ایران را تسخیر کرده است. یکی از بیننده گان این تلویزیون در فیس بوک نوشته است که پس از دیدن فارسی 1 دیگر « نه اخبار بی بی سی فارسی را می بیند» و نه هم به «تحلیل های محسن سازگارا در تلویزیون صدای آمریکا» توجهی دارد.

چندی است که ایران کانون تبلیغات رسانه یی شده است. پس از بی بی سی که تلویزیون فارسی اش را راه انداخت، حالا «یورو نیوز» و یک کشور عربی هم سعی به ایجاد تلویزیون فارسی زبان کرده است. پیش از آن هم چندین تلویزیون فارسی از آمریکا با بودجه کنگره آمریکا برنامه نشر می کردند. در این گیر و دار، ولی فقط محسنی توانسته است بفهمد که ایرانی ها واقعاً چه میخواهند. کس دیگری در فیس بوک نظر داده است که برنامه های فارسی 1 علیه اخلاق خانواد است و با معیارهای جامعه ایران نمی سازد. ولی ده ها نفر علیه او نظر داده اند که برنامه های تلویزیون فارسی 1 بیش از برنامه های تلویزیون دولتی واقعیت های اجتماعی ایران را بازگو می کند. اگر فارسی 1، این طور که فعلا پیش می رود ادامه دهد بعید نیست که درآمد آن بیش از تمام رسانه های موبی گروپ در افغانستان باشد. محسنی و مرداخ، تولسی و ویکتوریا، یک اتحاد عجیب برای سرگرم کردن دو ملت سرگردان.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

شهید سینما (به یاد سیورن بلانشه)



سیورن بلانشه پیش از هر چیز یک عاشق سینما بود. عشقی که او را از فرانسه تا الجزایر، از ویتنام تا صربستان و از کلمبیا تا کابل کشاند؛ عشق شورانگیزی که پایانی تراژیک و تلخ داشت. فلمساز 67 ساله ی فرانسوی تمام عمر تلاش کرد تا این عشق بی پروا به سینما را در میان دیگر مردمان جهان نیز گسترش دهد. او در سال 2006 مدرسه ی سینمایی «آتلیه وران» را در کابل بنیاد نهاد و از آن سال بدین سو بیش از 30 بار به افغانستان سفر کرد. روز پنجشنبه 25 فبروری وقتی از پاریس به کابل آمد؛ هیچ گاه فکر نمی کرد که این آخرین سفرش باشد؛ اما در کابل شهر مرگ و مصیبت هیچ چیزی قابل پیشبینی نیست. او فردای آن روز در حادثه ی تروریستی مرکز شهر، در کنار پانزده تن دیگر توسط طالبان به قتل رسید. سیورن بلانشه مردی که جانش را در راه سینما فدا کرد، یک شهید سینمای افغانستان است. او جان تازه یی به سینمای افغانستان دمید، نگاه ما را به سینمای مستند تغییر داد، سبک مستندسازی «سینما وریته» را به افغانستان معرفی کرد و شاگردان زیادی را در این راه آموزش داد. او رفت اما میراث بزرگی از خود بر جای گذاشت.

پیرمرد بلند قامت فرانسوی، انسانی مهربان و شوخ طبع، و معلمی بادرک و دانشمند بود. او سینمای مستند را به خوبی می شناخت و با گشاده دستی سعی کرد این شناخت بصری را به شاگردانش منتقل کند. سیورن بیش از بیست تن از جوانان افغان را در ورکشاپ هایش فلمسازی یاد داد. با آنکه هرگز نتوانستم افتخار شاگردی این استاد بزرگ را داشته باشم، او را به شکل مداوم در محافل سینمایی می دیدم و همیشه که فرصتی پیش می آمد درباره سینمای فرانسه و فلمسازان فرانسوی مورد علاقه ام همرایش گفتگو می کردم. او معلومات دست اول و خوبی درباره سینمای فرانسه داشت، در چنیدن فلم فرانسوی بازی کرده بود و برای چند فلم آهنگ ساخته بود و ده ها فلم مستند هم کارگردانی کرده بود. او به من «سینه فیل» می گفت که یک کلمه ی فرانسوی به معنای عاشق سینما یا سینمادوست است. در ورکشاپ 2009 از من خواست تا فلم «خوشه چینان و من» اثر انیس وردا را برای شاگردانش نقد کنم، و زمانی که به آنجا رفتم، مرا با عنوان سخاوتمندانه ی «بهترین منتقد فلم در افغانستان» معرفی کرد و بعد به شوخی افزود: «چون یگانه منتقد فلم در این کشور است!».

موسسه «آتلیه وران» در سال 1981 در پاریس پایه گذاری شد. سیورن بلانشه و ژان روش از بنیانگذاران اصلی این موسسه بودند. ژان روش یک مردم شناس و سینماگر فرانسوی است که به عنوان پدر «سینما وریته» در فرانسه شناخته می شود. او را از اعضای سینمای «موج نو» نیز می دانند: ژان روش فلمی ساخت بنام «من یک سیاه» که در آن برای اولین با از تکنیک جامپ کت استفاده کرد؛ این تکنیک بعدها توسط ژان-لوک گدار در فلمهایش استفاده شد و بدل شد به شیوه یی در تمام فلمهای متفاوت دهه ی شصت میلادی. آتلیه وران سعی در ترویج سینمای مستند مردم شناسانه دارد. از همان دهه ی 80 میلادی ژان روش و همکارانش سعی کردند با آموزش مردمان بومی، آنها را وادارند تا درباره ی فرهنگ و جامعه ی خود فلم بسازند. آنها به این عقیده بودند که نباید همیشه منتظر غربی ها بود تا درباره ی یک کشور دور افتاده فلم بسازد. سينما وريته سبک کاری آتلیه وران است و آن را «سینما حقیقت» ترجمه کرده اند. این سبک، ریشه در سینمای شوروی سالهای 1920 دارد ولی اساساً به جنبشي در فلم سازي اشاره دارد كه در سال هاي 1950 در فرانسه آغاز شد. در سینما وریته کمره به عنوان چشم ناظر فقط واقعیت را ثبت می کند. فلمساز از فرایند آفرینش حذف می شود، و سعی میشود تا حقیقت برهنه به شکل مستقیم توسط کمره ثبت شود و به روی پرده ظاهر گردد. در اين سبك، کمره های كوچك و سبک، نور و صدای طبيعي استفاده مي شود و از جلوه هاي ويژه، اشکال گرافیکی و به خصوص روایت (یا نریشن) پرهیز می شود. سينما وريته هم درفلم سازي مستند و هم در سينماي داستاني وجود دارد. شکل آمریکایی این سبک را «سینما مسقیم» می گویند که البته کمی با سینما حقیقت تفاوت نیز دارد.

آتلیه وران یک مدرسه سینمایی است، ولی نه به معنای کلاسیک کلمه. در آتلیه وران شاگردان آموزش را از طریق آفرینش فرا می گیرند. به آنها دو چیز یاد داده می شود: شیوه استفاده از تکنالوژی ویدیو و نگاه سینمایی. اگر به فلمهایی که در آتلیه وران کابل ساخته شده اند نگاهی بیاندازیم، یک وجه مشترک در آنها می یابیم و آن نگاه بی واسطه به زنده گی روزمره ی مردم است. سیورن بلانشه در سال 2008 پروژه ی «کودکان کابل» را ایجاد کرد که طی آن شاگردان فارغ التحصیل اش پنج فلم مستند درباره کودکان شهر کابل ساختند؛ فلمهایی که مطمیناً به عنوان بهترین اسناد تصویری زنده گی اطفال کابل در تاریخ سینمای افغانستان ثبت خواهند شد. فلم «بلبل» (رضا یمک) و «خشت و خیال» (صدیقه رضایی) از آن جمله در فستیوال کن 2008 نیز نمایش داده شدند. بقیه تولیدات این موسسه در ده ها فستیوال فلم و تلویزیون های خارجی به نمایش در آمده اند. ورکشاپ های آتلیه وران از سوی گوته انستیتوت، مرکز فرهنگی فرانسه، افغان فلم، رادیو تلویزیون ملی، دانشگاه کابل و بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی حمایت می شد. هرچند گاهی با ناملایمی و نامهربانی مواجه شد اما هیچگاه سیورن عشق به افغانستان و علاقه اش به جوانان فلمساز را از دست نداد و همواره سعی کرد راهی بجوید تا باعث پیشرفت شاگردانش و تقویت سینمای افغانستان باشد.

سیورن بلانشه یک سینماگر متعهد بود. او مردی بود که خطر کار کردن در افغانستان را بر آسایش تدریس در پاریس ترجیح می داد. با آنکه آتلیه وران در بیش از بیست کشور دنیا نماینده گی دارد، او حاضر شد به کابل بیاید و در میان خطر هر لحظه یی انفجار و انتحار و اختطاف، به تدریس و تربیه ی جوانان افغان همچنان ادامه دهد. او از آن نسل فلمسازان فرانسوی بود که هیچگاه آرمانهای انسانی اش را به بهای منافع مادی نمی فروشند. همکار او ژان روش نیز همچون بلانشه دور از زادگاهش وفات یافت، او در کشور آفریقایی نیجر در سال 2004 در یک حادثه ترافیکی کشته شد. ژان روش نیز تمام عمرش را وقف سینمای آفریقا کرد و حالا به عنوان پدر سینمای نیجر شناخته می شود.

مرگ تکان دهنده ی سیورن بلانشه، بیش از همه شاگردان او را در کابل به اندوهی عمیق فروبرده است. محبوبه ابراهیمی یکی از آنهاست که در یادداشتی نوشته است: « سیفغن رفت و قصه ما را در این آشفته بازار کسی نخواهد شنید... حالا ما مانده ایم و فلم های ناتمامی که آرزو داشتیم سیفغن ببیند، سرمان قهر شود، به ما بخندد و اشتباهات مان را گوشزد کند. ما مانده ایم و یک دنیا نگرانی، چرا که دیگر سیفغن نیست تا در پاریس برای ما نگران باشد». بصیر سیرت دیگر شاگردش می گوید: «او پدر ما بود». تاج محمد باختری به یک روزنامه فرانسوی گفته است: «استاد ما انسان خاصی بود که من نمی توانم احساسم را درباره از دست دادنش بیان کنم». و رضا یمک دیگر شاگردش در شعری برایش می گوید: «برگ افتاد، شاخه شکست و درخت هیچ نگفت // ای خزان، وی زمستان، من به بهار پیوستم». و مارتین گرنر دوست آلمانی بلانشه نوشته است: «سیورن انسانی خیرخواه، گرمابخش و شوخ طبع بود. به عنوان یک استاد سینما به استعداد بی مانند نسل جوان افغان عمیقاً باور داشت و سعی کرد به آنها نیرو بدهد و آنان را تشویق کند». برنارد کوشنر وزیر خارجه فرانسه مرگ بلانشه را ضایعه یی بزرگ خوانده است و از او به عنوان یکی از «عناصر اصلی فعالیت های فرهنگی فرانسه در افغانستان» نام برده و گفته است که علی رغم این حادثه، کشور فرانسه به تعهدات فرهنگی اش در قبال افغانستان پایبند است.

سیورن بلانشه تاثیر عمیقی روی سینمای افغانستان طی چند سال اخیر داشته است. بدون شک این تاثیر در سالهای آینده بیشتر هویدا خواهد شد. او بنیاد نوینی برای سینمای مستند افغانستان گذاشت و ثمره ی این بنیاد مایه افتخار فرهنگ افغانستان خواهد بود. جهت قدردانی از ایثارگری این هنرمند بزرگ و جهت نگهداشت یاد و خاطره ی او برای نسل های آینده ی سینمای افغانستان و احترام به همسر و دختر سیورن که اکنون در پاریس عذادار هستند، من به هیئت رهبری فستیوال بین المللی فلمهای کوتاه و مستند کابل پیشنهاد میکنم تا «جایزه ی بهترین فلم مستند» را در این جشنواره به نام «جایزه سیورن بلانشه» نامگذاری کنند و به هر سال به بهترین فلم مستند افغانی اعطا کنند. و یا در کنار جایزه ی بهترین فلم مستند، جایزه ی دیگری تحت نام سیورن بلانشه ایجاد کنند تا پاسداری متمدنانه یی از ایثارگری این مرد شده باشد. سیورن میراثی را از خود برجای گذاشت که برای قدردانی از آن، این کوچک ترین کاری است که جامعه ی سینمایی افغانستان برای او کرده می توانند. روح او را در آرامش ابدی میخواهم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

جنبش سبز و جشنواره فجر

جشنواره فلم فجر بزرگترین رویداد سینمایی ایران است که هر ساله در ماه دلو و در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی از سوی دولت ایران برگزار می شود. اما امسال این جشنواره تحت شرایط کاملاً متفاوتی برگزار شده و گفته می شود برای نخستین بار دولت ایران از برگزاری آن پشیمان است. ماجرا از آنجا شروع شد که اکثر فلمسازان مشهور ایران حاضر نشدند تا در داوری جشنواره سهم بگیرند؛ این باعث شد که برخلاف معمول هیئت داوران را از میان آدمهای نه زیاد مشهور انتخاب کرده و نامشان را در آخرین لحظات اعلان کنند. اما یکی از این داوران به نام فاطمه گودرزی یک روز پس از اعلام نامش، گفته است که اصلا از ماجرا خبر ندارد و قولی برای داوری نداده است، لذا معذرت میخواهد و نمی تواند در داوری جشنواره شرکت کند. مشکل بعدی تصمیم تحریم عمومی جشنواره از سوی مردم است که برگزار کننده گان را حیران کرده است. این باعث شده است که استقبال بسیار اندکی از جشنواره شود و به خصوص روز افتتاحیه فستیوال تعداد چوکی های خالی در سالون بسیار بیشتر از چوکی های پر بود. اما دولت ایران چون این مشکل را از پیش حدس می زد؛ اقدام به کار جالبی کرده است: رفع توقیف ده ها فلمی که طی سالهای گذشته به علت های مختلف اجازه نمایش نداشتند و حالا با نمایش آن در جشنواره فجر سعی می کنند مردم را وسوسه کنند تا به تماشای این فلمها بیایند. اما ظاهرا این تاکتیک هم کار نکرده است چون برخی سایت های ایرانی خبر داده اند که در آخرین شیوه ی جذب مخاطب، جشنواره اقدام به پخش تکتهای رایگان کرده است.

البته برای ایرانی ها بزرگترین تغییری که در جشنواره امسال حس می شود؛ برگزاری زود هنگام آن است. دولت ایران برخلاف تمام سالهای گذشته، طوری زمان جشنواره را تنظیم کرده است تا قبل از 22 دلو که روز پیروزی انقلاب اسلامی است ختم شود (5 تا 15 دلو) و مهمانان خارجی جشنواره شاهد تظاهرات مخالفین دولت در آن روز نباشند. چون جنبش سبز از هم اکنون تصمیم گرفته اند تا 22 دلو را به بزرگترین نمایش مخالفت شان با رژیم ایران تبدیل کنند. این تصمیم حکومت، فقط یک نکته را نشان می دهد و آن این است که حکومت ایران واقعاً از مردم ترسیده است و خود را بر لبه ی پرتگاه احساس می کند.

تحریم جشنواره فجر فقط از سوی ایرانی ها نیست. اکثر فلمسازان غربی نیز که قرار بوده اند در جشنواره امسال حاضر شوند از تصمیم خود منصرف شده اند. از آن میان کن لوچ کارگردان نامدار انگليسی و تعداد ديگری از سينماگران سرشناس جهانی، اعلام کرده اند که از شرکت در جشنواره فلم فجر امسال خودداری خواهند کرد. علاوه بر کن لوچ، فلمسازان برجسته و سرشناس ديگری چون تئو آنجلوپولوس، فلمساز صاحب نام يونانی و خالق آثاری همچون « سفر به سيترا» و «چشم اندازی در مه» فيليپ لوره، فلمساز فرانسوی و اليا سليمان سينماگر فلسطينی نيز در اقدام مشابهی از حضور در جشنواره فلم فجر امسال انصراف داده اند.

این تحریم های گسترده بین المللی در پی نامه یی صورت می گیرد که جمعی از فلمسازان ایرانی برای سینماگران بین المللی فرستادند. در این نامه از جمله آمده است:« همکاران عزیز؛ هر چند مشتاق پذیرایی از شما در کشورمان هستیم، اما اعلام می کنیم اکنون پذیرش دعوت دولت ایران از سوی شما و حضور در جشنواره ی فجر، حمایت از برگزارکنندگان و تایید دولتی است که مردمش عزادار کشته شدگان سرکوب ها و چشم انتظار زندانیان و گم شدگان خود هستند. حضور شما در جشنواره ی فجر امسال، نادیده گرفتن مبارزات حق طلبانه ی مردم مظلوم ایران خواهد بود. ما سینماگران ایران آرزو می کنیم در آینده ای نه چندان دور، میزبان شما در جشنواره ای مورد قبول ملت ایران باشیم».

البته این برای اول بار نیست که یک جشنواره سینمایی به نفع یک جنبش مردمی تحریم می شود. در ماه می سال 1968 جشنواره فلم کن نیز مصادف بود با اعتراضات خیابانی گسترده در فرانسه. فلمسازان جوان و انقلابی آن زمان با یک حرکت نمادین اقدام به تعطیلی جشنواره فلم کن کردند. در ویدیوهایی که از آن زمان مانده است، ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو و برخی از اعضای سینماتک پاریس را می بینیم که در برابر تماشاچیان جشنواره حاضر می شوند و از آن ها میخواهند که به نفع جنبش کارگری از تماشای فلمها دست بکشند. فرانسوا تروفو قطعنامه یی را قرائت می کند، و فلمسازان دیگری همچون میلوس فورمن کارگردان چکی، آلن رنه، کلود لولوش، ژان کوکتو، رومن پولانسکی و دیگران هر یک به نوبت مخالفت خود را اعلان کرده و فلم خود را از برنامه فستیوال بیرون می کشند. اما وقتی ژان-لوک گدار شروع کرد به صحبت های تندی علیه برگزاری فستیوال و همسبتگی خود را با «رفقای دانشجو» اعلان کرد برخی از حاضران علیه او صدای مخالفت شان را بلند کردند و او از جمله در جواب آنها گفت: «ما از همبستگی با کارگران و دانشجویان حرف می زنیم، و شما از کلوزآپ و دالی شات گپ می زنید... کونی ها!». در نهایت هیئت رهبری فستیوال کن، مجبور می شود با صدور بیانیه یی تعطیلی فستیوال را در سال 1968 اعلان کند.

هرچند انقلاب کارگری فرانسویان با تحریم جشنواره کن به پیروزی نرسید؛ اما امیدوارم که تحریم جشنواره فجر ثمره ی بهتری داشته باشد.

************

ویدیوی تاریخی جشنواره کن 1968 را در پایین ببینید: