۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

خشت هايي كه بايد عبدالله بپزد

نگاهي به دو فلم مستند؛
خشت هايي كه بايد عبدالله بپزد


مستندهاي «خشت وخيال» (صديقه رضايي، 2008) و «يكي بود يكي نبود نورجهان» (علي هزاره، 2008) درباره ي دو كودك است. اولي درباره ي عبدالله است كودكي كه آرزو دارد زودتر مرد شود و دومي درباره ي نورجهان است كودكي كه دوست ندارد زن شود. عبدالله محكوم است تا كودكي اش را در ميان آتش كوره هاي خشت پزي بگذراند. دستان كوچك و كودكانه ي او اكنون با خشونت خشت، شعله ي آتش و سياهي ذغال آشنا شده است. نورجهان اما يك دختر شاد و مكتب رو است كه استفاده از كامپيوتر را ميداند، به زبان انگليسي صحبت مي كند و عشقش خواندن قصه براي ديگر كودكان است. عبدالله در دنياي سياه كوره هاي خشت پزي زنده گي مي كند و نورجهان در دنياي روشن پري هاي دريايي.

روح كودكانه ي عبدالله همچون تكه يخي در برابر آفتاب در حال آب شدن در گرماي نفسگير كوره است. او در سرما و گرما مجبور است كار كند. قسمتي از زمستانها او به خانه اش مي رود، جايي كه مادر مريض و يك برادر و دو خواهر خردش منتظر او هستند. در خانه هم استراحت نمي تواند او بايد در كنار ديگر اعضاي خانه پشت دستگاه قالين بنشيند و تمام روز را به بافتن قالين بگذراند. او مرد خانه و تنها نان آور خانواده است.

عبدالله كودكي است كه جوان نشده پير شده است. او هيچگاه به مكتب نرفته است و خواندن و نوشتن نمي داند. پسرك به جاي آنكه حالا در مكتب باشد و در دستانش قلم و كتاب را نگهدارد، در كوره ي خشت پزي است و دستان آبله زده اش آزرده از خشت و ذغال است. او نمونه ي زنده ي «كودك جنگ» است. كودكي كه در هنگامه ي جنگ به دنيا آمده است، پدر را در جنگ از دست داده است و اكنون در يك كشور جنگ زده بايد نقش سنگين او را در خانه به عهده بگيرد. چهره ي عبدالله چهره ي يك كودك معصوم است، دستانش اما به دستان يك مرد كارگر مي ماند. عبدالله در كوره ي خشت پزي نماينده ي هزاران كودك ديگري است كه در كوره ها و كوه ها، خانه ها و خيابانها، روزها و شب ها كار مي كنند، بدون اينكه ديده شوند. كودكاني كه كودكي نمي كنند، با دنياي كودكي بيگانه اند، از همان زماني كه راه رفتن را مي آموزند مجبور هستند كار كردن را نيز ياد بگيرند. آنها مثل آدمهاي كلان صحبت مي كنند، تصميم ميگيرند، حركت مي كنند و كار مي كنند. اين كودكان زاييده ي بي عدالتي اجتماعي و جامعه ي طبقاتي است: «فرزند يك كارگر، در آينده كارگر خواهد بود».

مهدي همكار و دوست كوچكتر عبدالله است كه در كوره كار مي كند. او شوخ تر، شادتر و پرگپ تر است. در صحنه يي از فلم همه ي كودكان كوره را مي بينيم كه دنياي «خشت» را رها كرده اند و براي لحظاتي به دنياي «خيال» پناه آورده اند؛ آنها دور يك آتش كوچك نشسته اند و خود را گرم ميكنند و درباره ي آينده و حالشان گپ مي زنند. يكي مي خواهد در آينده انجينر شود و ديگري مي خواهد صاحب كوره شود، مهدي اما اعتراض مي كند او مي گويد: «از ارباب چنان بدم مي آيد كه گاهي مي خواهم با يك خشت به فرقش بكوبم تا كله اش پاره شود». او به يك نوع خودآگاهي كارگري رسيده است، به شكل تعجب آوري گپهاي او شكل كودكانه ي چيزهايي است كه مثلاً ماركس مي نوشت. مهدي ادامه مي دهد:«من شب و روز كار مي كنم ولي خودش روي يك چوكي لم داده و فقط بلد است فحش بدهد. به من مي گويد تو كار نمي تواني، من چطور كار نمي توانم؟ از خودش بيشتر كار مي كنم، خودش اصلاً كار نمي كند، آنجا نشسته است و فقط چاي ميخورد». مهدي هرچند كودكي بيش نيست، اما سيستم ناعادلانه ي كار را در كوره دريافته است.

نورجهان كودكي است كه برخلاف عبدالله و مهدي كودكي مي كند. او به مكتب مي رود، موسيقي مي آموزد، زبان انگليسي مي داند و براي بچه هاي هم سن و سالش كتاب قصه مي خواند؛ و جديداً تصميم گرفته است تا يكي از آن كتابها را به زبان فارسي ترجمه كند. نورجهان در يك خانواده ي تحصيلكرده بزرگ شده است، پدرش نويسنده است و مادرش معلم. از همين جاست كه كتاب و قلم و كاغذ، در كنار آسوده گي و محبت و شادي بخشي از زنده گي اوست و لحظه يي هم به دنيايي غير از اينها فكر نمي كند. او مي خواهد بخشي از شادي هايش را با ديگر اطفال شريك سازد، لذا هر پس از چاشت به پارك مي رود و براي بچه هايي كه در آنجا بازي مي كند هر روز يك داستان مي خواند. كودكان با اشتياق به او گوش مي دهند و از او درباره ي شخصيت هاي قصه مي پرسند.

صديقه رضايي و علي هزاره يك زوج فلمساز جوان هستند كه هر دو فلمسازي را دو سال پيش با كارگاه فرانسوي «آتليه وران» شروع كردند. «خشت و خيال» و «... نورجهان» هر دو در چهارمين فستيوال بين المللي فلمهاي كوتاه و مستند كابل حضور دارند كه از شنبه 26 سرطان شروع شده و تا 1 اسد ادامه خواهد داشت. فلم «خشت و خيال» از ساختار مستحكم تري برخوردار است و توانسته است كوره هاي خشت پزي حواشي كابل را به همان شكلي كه هست نشان دهد: مكانهايي دورافتاده، كوه هايي از خشت خام و پخته، آسماني سياه و پردود، با كارگران خسته يي كه برطبق نظم ماشيني كوره حركت مي كنند و بيننده را به ياد ارودگاه هاي كاراجباري مي اندازد. فلمبرداري «خشت وخيال» كه خود كارگردان انجام داده است به شكل تحسين برانگيزي حرفه يي و هوشمندانه است، و تدوين آن ستون فقرات روايت را استوار كرده است.

عبدالله در قسمتي از فلم مي گويد كه نميخواهد تا پيري در كوره ي خشت پزي كار كند. او در سر خيال يك زنده گي راحت تري را دارد. ما اما مي دانيم كه اگر او امروز نميخواهد در كوره خشت پزي كار كند، ولي فردا مجبور خواهد شد تا در كوره ي آهنگري كار كند. او نمي داند كه براي كساني مثل او هرجا كه برود، باز هم دنيا كوره يي دارد كه او مجبور باشد زنده گي اش را در آتش آن دود كند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر