۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

سال قصه هاي پيچيده


مروري بر چهارمين جشنواره بين المللي
فلمهاي كوتاه و مستند كابل ( 18 تا 23 جولاي 2009)
سال قصه هاي پيچيده

فستيوال كابل، امسال جايزه ي بهترين فلم كوتاه را به «تشناب» (علي حسين حسيني، 2009) داد؛ يك فلم كوتاه هفت دقيقه يي از يك كارگردان جوان و گمنام، كه بسياري ها تا شب پنجشنبه كه او براي گرفتن جايزه اش روي صحنه ظاهر شد، نه نامش را شنيده بودند و نه قيافه اش را ديده بودند. فستيوال امسال فستيوال جوانان جسور و قصه هاي پيچيده و قوي بود. فلمهاي متفاوت اين جوانان مي تواند عنوان غيرقابل افتخار «سينماي افغانستان» را از نو تعريف كند و بر پرده ي خاموش سينماي كشور نور فراموش شده ي هنر هفتم را بتاباند. بدون شك ميدان دادن به جواناني كه قصه هاي تازه يي براي گفتن دارند خود نشانه ي خوبي است، اما اين آن چيزي نيست كه همه از آن خوش باشند.

ريتم تند، فضاي گروتسك، شخصيتهاي هيستريك، تدوين پيچيده، كمره ي بي قرار، روايت غيرخطي، نبود ديالوگ، نبود شعار سياسي و درس اخلاق (دو عنصر هميشه حاضر فلمهاي افغاني) فلم كوتاه «تشناب» را از ديگر رقبايش متمايز مي سازد. انتخاب اين فلم از سوي جشنواره دو نكته را به ما گوش زد مي كند: اول اينكه زمان فلمهاي گذشته به سر آمده است و دوم اينكه فلمهاي متفاوت نه تنها مخاطب عام دارد بلكه براي مردان سنتي سينماي افغانستان نيز قابل تحمل است. اين به خودي خود نشانه ي تغييري است كه سالهاست انتظار آن را داشتيم. مردم افغانستان از قصه هاي باليوودي و بي مزه درباره ي خانهاي ظالم، معلمين خيرخواه، زنان بدبخت، ملاهاي پير، قاچاقبران مسلح و پوليسهاي باادب خسته شده اند و نمي خواهند بيش از اين به تماشاي فلمهايي بنشينند كه چيزي نيستند جز قصه هاي كليشه يي و كودكانه درباره ي آدمهاي كليشه يي و كودكانه توسط كارگردانان كليشه پرست و كودك فكر؛ انسانهاي بي هنري كه به درد هر كاري ميخورند مگر ساختن فلم. برگزيده شدن فلمي مانند «تشناب» به معناي شنيده شدن اين نوع قصه است. مردم از قصه هاي ساده لوحانه (نه ساده) به تنگ آمده اند و در پي تماشاي قصه هاي متفاوت، آدمهاي متفاوت و احساسات متفاوت هستند. فاصله گرفتن از ساده لوحي طبيعت روستايي، به معناي نزديك شدن به پيچيده گي زنده گي شهري است.

دو فلم ديگر در فستيوال حضور داشتند كه مدعي گرفتن اين جايزه بودند؛ يكي «فرشته هاي زميني» از سيد جلال حسيني يك جوان گمنام ديگر، و ديگري «من اسپ مي خواهم نه زن!» از همايون پاييز كه نام مشهوري در سينماي افغانستان است و همه با آثار و احوال او آشنايي دارند. فلمنامه ي «من اسپ ميخواهم نه زن!» را محسن مخملباف نوشته است، كسي كه نامش در تيتراژ يك فلم كافي است تا حدس بزني خود فلم چه چيزي خواهد بود؟ داستان فلم يك فانتزي هاليوودي است كه در افغانستان مي گذرد، البته فانتزي خاصي كه در ابتداي آن نقل قولي از شاعر بيمار فرانسوي شارل بودلر را به ما تقديم مي كند و در اواسط آن تابلوي نقاشي گويا را به ما نشان ميدهد. محسن مخملباف ثابت كرده است كه مي تواند يك نويسنده ي خلاق رمانهاي علمي-تخيلي و فانتزي باشد به خصوص اگر حوادث آنها در افغانستان بگذرد!

«فرشته هاي زميني» اما قصه ي ساده يي است كه سعي شده است پيچيده گفته شود. فلم درباره ي پسركي است كه كفش ندارد و روزي مجبور ميشود از يك مرد كفش دوز، يك جفت كفش كودكانه را بربايد، كاري كه باعث مي شود مرد پسر خودش را به خاطر آن سرزنش كند، تا اينكه... فلم «فرشته هاي زميني» همانطور كه از عنوان احساساتي آن برمي آيد، قصه ي متفاوتي ندارد و در پايان فلم متوجه مي شويم كه آنچه فلمساز مي خواسته است بگويد يك درس اخلاقي براي كودكان است، آنهم كودكان عقب مانده ي ذهني (چون آن درس را چندين بار از زبان چندين شخصيت تكرار و تاكيد مي كند): «دزدي كار خوبي نيست!» آنچه كه در اين فلم قابل تحسين است فلمبرداري عالي مرتضي شاهد و تلاش جلال حسيني كارگردان فلم براي شيوه ي قصه گويي اش است كه مانند فلم «تشناب» حوادث به شكل غيرخطي و غيركرونولوژيكال روايت مي شود، چيزي شبيه فلمهاي كويينتين تارانتينو و فلم تحسين شده ي «بابل» (2007). از سوي ديگر تصاوير، شخصيت ها، موتيفها و احساسات در اين فلم، بيش از حد شبيه فلمهاي كودك-در-آرزوي-كفش ايراني است كه چندي است چنين فلمهايي حتا در ايران هم كهنه و كليشه يي شده اند.

كشف بزرگ اين دوره از فستيوال كابل، گروپ «جامپ كت» بود. علي حسين حسيني كارگردان فلم «تشناب»، جميل جاله برنده ي عنوان بهترين كارگردان فلم كوتاه به خاطر «اتاق قفل شده»، غفار ملك نژاد برنده ي بهترين آهنگساز متن فلم به خاطر «فرشته هاي زميني» در كنار جلال و جليل حسيني برادراني كه هر دو در اين جشنواره با فلمهايشان حضور داشتند همگي از گروپ تازه كشف شده ي «جامپ كت» هستند. از ميان 27 فلم افغاني حاضر در جشنواره، 7 فلم از اعضاي اين گروپ بود كه به نظر مي رسد براي اولين سال فعاليت شان موفقيت بزرگي است. بدون شك بايد منتظر فلمهاي بهتري در آينده از اين جوانان بود.

غفار ملك نژاد، محصل موسيقي در دانشگاه كابل و يك پيانيست مستعد براي فلم هاي «فرشته هاي زميني» و «بي راهه» (جليل حسيني) آهنگ ساخته است. نام او را به خصوص بايد به خاطر سپرد.

در بخش فلمهاي مستند نيز سه رقيب سرسخت در فستيوال وجود داشت: «بلبل» (رضا حسيني يمك)، «زني در صحرا مي خواند...» (الكا سادات) و «خشت و خيال» (صديقه رضايي) كه در نهايت رخش مرمرين بهترين فلم مستند به فلم خانم رضايي تعلق گرفت و عنوان بهترين كارگردان به خانم سادات و آقاي يمك با فلم فوق العاده اش فقط توانست جايزه ي بهترين صدابرداري را بگيرد.

در قسمت فلمهاي خارجي هم ما شاهد فلمهاي خوبي بوديم، كه بهترين آنها مهمترين جايزه ي بين المللي فستيوال را نصيب شد: فلم «طوفان سنجاقك» از شهرام مكري كه بدون شك يكي از بهترين فلم نمايش داده شده در فستيوال بود. اين فلم نمونه ي اعلاي يك «فلم كوتاه» به معناي واقعي كمله است: موجز، مرموز، سريع، داراي داستان لحظه يي و پر از اتفاقات غافلگير كننده.

چهارمين فستيوال بين المللي فلمهاي كوتاه و مستند كابل يكي از پرثمرترين دوره هاي اين فستيوال بود، هرچند كه نمي شود از نحوه ي برگزاري آن زياد تمجيد كرد. اين فستيوال به ما فلمهايي را نشان داد كه تا حد زيادي ما را به سينماي مستند و فلم كوتاه در افغانستان اميدوار ساخت.

***
سايت رسمي فستيوال كابل

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

خشت هايي كه بايد عبدالله بپزد

نگاهي به دو فلم مستند؛
خشت هايي كه بايد عبدالله بپزد


مستندهاي «خشت وخيال» (صديقه رضايي، 2008) و «يكي بود يكي نبود نورجهان» (علي هزاره، 2008) درباره ي دو كودك است. اولي درباره ي عبدالله است كودكي كه آرزو دارد زودتر مرد شود و دومي درباره ي نورجهان است كودكي كه دوست ندارد زن شود. عبدالله محكوم است تا كودكي اش را در ميان آتش كوره هاي خشت پزي بگذراند. دستان كوچك و كودكانه ي او اكنون با خشونت خشت، شعله ي آتش و سياهي ذغال آشنا شده است. نورجهان اما يك دختر شاد و مكتب رو است كه استفاده از كامپيوتر را ميداند، به زبان انگليسي صحبت مي كند و عشقش خواندن قصه براي ديگر كودكان است. عبدالله در دنياي سياه كوره هاي خشت پزي زنده گي مي كند و نورجهان در دنياي روشن پري هاي دريايي.

روح كودكانه ي عبدالله همچون تكه يخي در برابر آفتاب در حال آب شدن در گرماي نفسگير كوره است. او در سرما و گرما مجبور است كار كند. قسمتي از زمستانها او به خانه اش مي رود، جايي كه مادر مريض و يك برادر و دو خواهر خردش منتظر او هستند. در خانه هم استراحت نمي تواند او بايد در كنار ديگر اعضاي خانه پشت دستگاه قالين بنشيند و تمام روز را به بافتن قالين بگذراند. او مرد خانه و تنها نان آور خانواده است.

عبدالله كودكي است كه جوان نشده پير شده است. او هيچگاه به مكتب نرفته است و خواندن و نوشتن نمي داند. پسرك به جاي آنكه حالا در مكتب باشد و در دستانش قلم و كتاب را نگهدارد، در كوره ي خشت پزي است و دستان آبله زده اش آزرده از خشت و ذغال است. او نمونه ي زنده ي «كودك جنگ» است. كودكي كه در هنگامه ي جنگ به دنيا آمده است، پدر را در جنگ از دست داده است و اكنون در يك كشور جنگ زده بايد نقش سنگين او را در خانه به عهده بگيرد. چهره ي عبدالله چهره ي يك كودك معصوم است، دستانش اما به دستان يك مرد كارگر مي ماند. عبدالله در كوره ي خشت پزي نماينده ي هزاران كودك ديگري است كه در كوره ها و كوه ها، خانه ها و خيابانها، روزها و شب ها كار مي كنند، بدون اينكه ديده شوند. كودكاني كه كودكي نمي كنند، با دنياي كودكي بيگانه اند، از همان زماني كه راه رفتن را مي آموزند مجبور هستند كار كردن را نيز ياد بگيرند. آنها مثل آدمهاي كلان صحبت مي كنند، تصميم ميگيرند، حركت مي كنند و كار مي كنند. اين كودكان زاييده ي بي عدالتي اجتماعي و جامعه ي طبقاتي است: «فرزند يك كارگر، در آينده كارگر خواهد بود».

مهدي همكار و دوست كوچكتر عبدالله است كه در كوره كار مي كند. او شوخ تر، شادتر و پرگپ تر است. در صحنه يي از فلم همه ي كودكان كوره را مي بينيم كه دنياي «خشت» را رها كرده اند و براي لحظاتي به دنياي «خيال» پناه آورده اند؛ آنها دور يك آتش كوچك نشسته اند و خود را گرم ميكنند و درباره ي آينده و حالشان گپ مي زنند. يكي مي خواهد در آينده انجينر شود و ديگري مي خواهد صاحب كوره شود، مهدي اما اعتراض مي كند او مي گويد: «از ارباب چنان بدم مي آيد كه گاهي مي خواهم با يك خشت به فرقش بكوبم تا كله اش پاره شود». او به يك نوع خودآگاهي كارگري رسيده است، به شكل تعجب آوري گپهاي او شكل كودكانه ي چيزهايي است كه مثلاً ماركس مي نوشت. مهدي ادامه مي دهد:«من شب و روز كار مي كنم ولي خودش روي يك چوكي لم داده و فقط بلد است فحش بدهد. به من مي گويد تو كار نمي تواني، من چطور كار نمي توانم؟ از خودش بيشتر كار مي كنم، خودش اصلاً كار نمي كند، آنجا نشسته است و فقط چاي ميخورد». مهدي هرچند كودكي بيش نيست، اما سيستم ناعادلانه ي كار را در كوره دريافته است.

نورجهان كودكي است كه برخلاف عبدالله و مهدي كودكي مي كند. او به مكتب مي رود، موسيقي مي آموزد، زبان انگليسي مي داند و براي بچه هاي هم سن و سالش كتاب قصه مي خواند؛ و جديداً تصميم گرفته است تا يكي از آن كتابها را به زبان فارسي ترجمه كند. نورجهان در يك خانواده ي تحصيلكرده بزرگ شده است، پدرش نويسنده است و مادرش معلم. از همين جاست كه كتاب و قلم و كاغذ، در كنار آسوده گي و محبت و شادي بخشي از زنده گي اوست و لحظه يي هم به دنيايي غير از اينها فكر نمي كند. او مي خواهد بخشي از شادي هايش را با ديگر اطفال شريك سازد، لذا هر پس از چاشت به پارك مي رود و براي بچه هايي كه در آنجا بازي مي كند هر روز يك داستان مي خواند. كودكان با اشتياق به او گوش مي دهند و از او درباره ي شخصيت هاي قصه مي پرسند.

صديقه رضايي و علي هزاره يك زوج فلمساز جوان هستند كه هر دو فلمسازي را دو سال پيش با كارگاه فرانسوي «آتليه وران» شروع كردند. «خشت و خيال» و «... نورجهان» هر دو در چهارمين فستيوال بين المللي فلمهاي كوتاه و مستند كابل حضور دارند كه از شنبه 26 سرطان شروع شده و تا 1 اسد ادامه خواهد داشت. فلم «خشت و خيال» از ساختار مستحكم تري برخوردار است و توانسته است كوره هاي خشت پزي حواشي كابل را به همان شكلي كه هست نشان دهد: مكانهايي دورافتاده، كوه هايي از خشت خام و پخته، آسماني سياه و پردود، با كارگران خسته يي كه برطبق نظم ماشيني كوره حركت مي كنند و بيننده را به ياد ارودگاه هاي كاراجباري مي اندازد. فلمبرداري «خشت وخيال» كه خود كارگردان انجام داده است به شكل تحسين برانگيزي حرفه يي و هوشمندانه است، و تدوين آن ستون فقرات روايت را استوار كرده است.

عبدالله در قسمتي از فلم مي گويد كه نميخواهد تا پيري در كوره ي خشت پزي كار كند. او در سر خيال يك زنده گي راحت تري را دارد. ما اما مي دانيم كه اگر او امروز نميخواهد در كوره خشت پزي كار كند، ولي فردا مجبور خواهد شد تا در كوره ي آهنگري كار كند. او نمي داند كه براي كساني مثل او هرجا كه برود، باز هم دنيا كوره يي دارد كه او مجبور باشد زنده گي اش را در آتش آن دود كند.

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

كوچه ها و كودكان كابل


اشاره:
امسال دو فلم از افغانستان در جشنواره ي كن حضور داشتند. مستندهاي «بلبل: پرنده ي شهر» (رضا يمك، 2008) و «خشت و خيال» (صديقه رضايي، 2008) در بخش «پاوليون سينماي جهان» جشنواره كن به نمايش درآمدند. سفراي فرانسه و آلمان در كابل به اين مناسبت در 18 سرطان هر دو فلم را طي ضيافتي تحت عنوان «كن در كابل» در باغ بابر (قصر ملكه) به نمايش گذاشتند. يمك و رضايي از شاگردان كارگاه مستندسازي «آتليه وران» هستند و فلمهاي شان را در چارچوب پروژه ي «كودكان كابل» ساختند كه از سوي اين موسسه ي فرانسوي حمايت مي شد. در زير مرور فلم «بلبل» را بخوانيد.


****
«بلبل: پرنده ي شهر» تصويري است كه با مهارت از چهره ي چروكيده ي كابل برداشته شده است. تمام آنچه كه كابل امروز را مي سازد در اين مستند 26 دقيقه يي مي بينيم: كودكان كارگر، خيابانهاي خاك آلود، مردان ريش بلند، زنان زير برقع، پيرمردان حمال، جوانان بي كار، پوليس هاي خسته، ولگاي روسي، فورد آمريكايي، رستوران هاي كثيف،عابرين عصباني، گريه ي زنان گدا، خنده ي بچه هاي كوچه، زمستانهاي پربرف و شب هاي سرد وتاريك. كابل اما بدون كودكانش هيچ است. روح زخمي كابل در چهره ي كودكان آن نمود مي يابد. يكي از كودكان كابل بلبل است، پسرك پرانرژي و خردسالي كه از پگاه تا بيگاه موتر مي شويد. بلبل با پارچه ي چركيني روي شانه اش و سطل كوچكي در دستش در كنار موترهاي شيك مردان پولدار ايستاده است. او گويا با همين هيئت از شكم مادر بدنيا آمده است.

در كارته سه كابل در چارراهي پل سرخ همه بلبل را مي شناسند. پسرك موترشوي كه با همه دوست است. محل كار او كنار رستوارنت «رز» است، جايي كه چاشت و شام طبقه ي متوسط كابلي با موترهاي شان مي آيند. رستورانت رز برخلاف رستوارنت «تركستان» است كه معمولاً طبقه ي كارگر در آن تجمع مي كنند. هر دو رستورانت در نزديكي هم قرار دارند. بلبل و دوستانش در حاليكه براي كاركردن هميشه در مقابل رستورانت رز هستند، براي چاي خوردن و گرم شدن به تركستان پناه مي آورند. از طريق بلبل با آدمها، تيپ ها، طبقات اجتماعي، سبكهاي زنده گي و باورهاي عمومي مختلفي آشنا مي شويم. بلبل و دوستانش در روزهاي سخت زمستان نيز موتر مي شويند ولي برخي روزها مجبور مي شوند موتر شويي را رها كرده و به اسپند كردن موترها روي بياورند. طبقه ي متوسط نوظهور در كنار ظاهر شيك و موترهاي نوشان، به طور جالبي مردمان خرافي نيز هستند. آنها از بلبل مي خواهند تا موترشان را اسپند كند تا از چشم بد بدور باشد.

بلبل خاطره ي زنده ي خود فلمساز است. رضا يمك تمام كودكي اش را در كوچه هاي مشهد در ايران گذشتاند. به عنوان يك مهاجر غيرقانوني آنچه كه او هميشه در پي اش بود ديدن تصاويري از افغانستان زادگاهش بود؛ او هيچگاه تصويري از افغانستان نديد. تا اينكه در سال 1380 پوليس ايران به دادش رسيد، او را دستگير كرد، سرش را تراشيد و فردايش به اين طرف مرز رها كرد. رضا ناگهان ديد كه در افغانستان است در حاليكه تمام دارايي اش لباس نازكي است كه به تن دارد.

اواخر حكومت طالبان بود و كابل بيشتر به يك خرابه ي بزرگ و وحشتناك شبيه بود تا به آن «كابل جان»ي كه او در خيالاتش تصور مي كرد. او چندي در يكي از مسافرخانه هاي كوچك پايتخت شاگردي كرد و شب ها در همان جا مي خوابيد. يكي از روزها وقتي از خواب برخاست ديد كه ديگر طالبان در خيابانها ديده نمي شوند و مردم كابل به طرف سلماني ها هجوم آورده اند تا ريشهاي شان را بتراشند. او پس از روي كار آمدن حكومت جديد به اردوي ملي پيوست و سرباز شد. براي نخستين وظيفه، رضا يمك را به حفاظت حامد كرزي فرستادند و فلمساز آينده به مدت يكسال باديگارد رييس جمهور خوش تيپ افغانستان بود. او روزي در كنار ارگ رياست جمهوري همراه با ديگر سربازان راديو گوش مي كرد، از آنجا شنيد كه يك مرد خارجي به نام رضا دقتي به كابل آمده است تا كارگاه عكاسي براي جوانان افغان ايجاد كند. رضا يكبار ديگر به ياد عكس و تصوير افتاد. فردا ديد كه به طرف موسسه ي عكاسي «آيينه» روان است، يونيفورم و كلاشينكوف هم ندارد.

آشنايي با عكس و تصوير، مسير زنده گي او را تغيير داد. يمك در آنجا بود كه دانست «تصوير» همان چيزي است كه در جستجويش بوده است. از آن پس او با كمره ي عكاسي اش خيابانهاي كابل را زير و رو كرد. او تصاويري را كه هيچگاه در ايران چانس ديدنش را نداشت از پشت لنز كمره اش پيدا كرد و گرفت. مهمترين تصايري كه او يافت تصاوير كودكان كابلي بود. كودكاني كه در نگاه هر كدامشان رضا زنده گي خود را مي خواند.

در سال 2006 عكاس حالا مشهور، تصوير متحرك را كشف كرد. موسسه ي سينمايي «آتليه وران» در آن سال يك كارگاه مستندسازي را براي ده تن از جوانان كابل برگزار كرد كه معلوم بود رضا يمك اولين كسي باشد كه در آن ثبت نام ميكند. طي سه ماه كارگاه فرانسوي به رهبري سيورن بلانشه و همكارانش ده جوان افغان را آموزش داد و هر يك از آنها يك فلم مستند ساخت. حالا آتليه وران دور سوم اين وركشاپ را برگزار كرده است كه در آن معتبرترين سنت مستندسازي اروپايي تدريس مي شود: سينما وريته. در دهه ي 80 ميلادي ژان روش مستندساز بزرگ فرانسوي آتليه وران را تاسيس كرد. او متاثر از موج نو فرانسه و اشخاصي همچون فرانسوا تروفو و ژان-لوك گدار، سعي كرد براي سينماي مستند تعريف جديدي جستجو كند. هر چند ريشه هاي سبكي سينما وريته به سينماي انقلابي شوروي برميگردد، اما اين اروپايي ها بودند كه آن را جهاني كردند. ژان روش يك مردم شناس بود، او به خوبي مي دانست كه چقدر سينما و مردم شناسي مي تواند بدرد يكديگر بخورد، لذا اولين كاري كه كرد سعي كرد در «كشورهاي جنوب» كارگاه هاي آموزشي مستندسازي برگزار كند. آنها در آمريكاي لاتين، آفريقا و آسيا دوره هاي آموزشي برگزار كردند و از سال 2006 به اين سو اين موسسه در كشورهاي الجزاير، صربستان، ويتنام و افغانستان در حال آموزش جوانان مستندساز هستند.

رضا حالا دو فلم مستند ساخته است كه البته فلم دومش «بلبل» در جشنواره هاي لايپزيگ در آلمان، سه قاره نانت و كن در فرانسه به نمايش درآمده است. او حالا تبديل به فلمسازي شده است كه آدمهاي زيادي به او اميد بسته اند. رضا در دهه ي سوم زنده گي اش قرار دارد و راه زيادي دارد تا به آنجايي كه ميخواهد برسد، او البته وقت زيادي نيز دارد بخصوص كه هنوز مجرد است(!). رضا و بلبل هر دو در پل سرخ هستند، آنها در آنجا زنده گي مي كنند و هر كسي در اين منطقه باشد آنها را مي شناسند.

ديروز وقتي از كنار رستورانت تركستان رد مي شدم بلبل را ديدم، به سهولت او را شناختم، با وجود آنكه كمي كلان تر شده و صدايش تغيير كرده است، ولي هنوز آن دستمال چركين روي شانه اش است و آن سطل كوچك آب در دستش. براي لحظه يي فكر كردم تا كي او بايد ادامه دهد؟