۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

نخل طلای کن


نخل طلای کن امسال نصیب میشاییل هانکه شد. فلم او بنام «روبان سفید» درباره ی آلمان پیش از هیتلر است. در حقیقت فلمساز اتریشی خواسته است با این فلم ویژه گی های جامعه یی را به تصویر بکشد که آبستن دیکتاتوری بنام آدولف هیتلر بود.

در جشنواره ی کن امسال فلم «حرامزاده های بی شرف» از کوینتین تارانتینو هم فکر می شد که این جایزه را بگیرد ولی ظاهراً فلم انتقادی هانکه بر دل داوران کن بیشتر نشسته است. از ایران فلم بهمن قبادی «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره» برنده ی جایزه ی نوعی نگاه این جشنواره شده است.

......................
خبر به فارسی (بی بی سی)
خبر به انگلیسی (گاردین)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

از چادر برقع تا چوکی راننده گی


چندی پیش فرصتی دست داد تا فلم مستند «زنان افغان در حال راننده گی» جدیدترین اثر صحرا کریمی و «دل بدست آوردن» نخستین ویدیو آرت مارتین گرنر ژورنالیست آلمانی را در دانشگاه کابل نمایش بدهیم. در جلسه ی نمایش خود فلمسازان نیز حضور داشتند. خانم صحرا کریمی چندی است که در کابل است و هر از گاهی به دانشگاه می آید و در درسها با من کمک می کند. فردا صبح که من انشاالله به بلخ خواهم رفت او محصلین مرا درس خواهد داد. یادداشت زیر را درباره ی فلم او نوشته ام و در فرصت بعدی برای ویدیو آرت آقای گرنر هم چیزی خواهم نوشت.

***
در فلم «آرزو» (همایون مروت، 1365) زنان جوان کابلی با چشمان سرمه کشیده و لبان سرخ و خندان، بس های برقی شهر را می رانند. آنها نمود خیابانهای کوچک کابل هستند. بسیاری از مردم فقط به این دلیل سوار بس های برقی می شدند تا وقتی به مقصد می رسند به طرف راننده ی زیبا فریاد بزنند: «دروازه پشت ته واز کو»! یا «دروازه پیش ته واز کو»! هرچند چنین شوخی هایی شادی راننده گان یونیفورم پوش را در پی نداشت، اما آنها از نفس اینکه با حضورشان می توانستند چهره ی مردانه ی شهر را تغییر دهند خوشحال بودند. پیروزی مجاهدین در سال 1371 پایان بسهای برقی و راننده گان زن بود. امروزه اما، خیابانهای خاکی کابل، حتا خاطره ی آن بس های برقی و آن راننده گان شوخ چشم را فراموش کرده اند. حالا زنان راننده در خیابانهای کابل، به سختی تعدادشان به انگشتان هر دو دست می رسد؛ زنانیکه برخی موترهای کوچک شخصی شان را می رانند و برخی در حال آموختن راننده گی هستند. از میان این راننده گان اندک، چهار نفر آنان در مستند «زنان افغان در حال راننده گی» (صحرا کریمی، 2009) حضور دارند.

سهیلا در حالیکه موترش را در میان خیابانهای پرگرد و خاک شهر می راند می گوید: «وقتی راننده گی میکنم احساس می کنم در حال پرواز هستم، راننده گی احساس آرامش و آزادی به من می دهد». او شاید یگانه زنی باشد که در شهر کابل تاکسی رانی می کند. سهیلا سی ساله است و با دو فرزند خردسالش تنها زنده گی می کند. او در کنار سه زن دیگر کابلی در مستند «زنان افغان در حال راننده گی» از زنده گی شان و آرزوهایشان می گویند. یکی از آرزوهای سه زن بعدی یاد گرفتن راننده گی است. آنها میخواهند در شهری که تمام موترهایش توسط مردان رانده می شوند، از معدود زنانی باشند که دوشادوش مردان موتر می رانند. آیا این کار از نگاه مردان افغان پذیرفتنی است؟

این فلم را صحرا کریمی ساخته است؛ یک فلمساز جوان افغان که تقریباً تمام آثار قبلی اش نیز به نحوی با موضوع «زن» در ارتباط است. او این بار سعی می کند از طریق زنانی که در حال راننده گی و یا در حال آموختن آن هستند، شرایط زنان افغان پس از طالبان را بررسی کند؛ چیزی که گفته می شود بسیار بهبود یافته است. کارگردان در قسمتی از فلم از برخی مردان افغان می پرسد: آیا زن افغان می تواند راننده گی کند؟ به طور جالبی همگی این مساله را به قصه ی قدیمی «عقل زن» نسبت می دهند. یکی از مردان می گوید: «زن افغان نمی تواند موتروانی کند» و با اشاره به کله اش ادامه می دهد: «چون بی سواد است»! آشکارا منظور او از «سواد» چیز دیگری است ولی در آنجا از گفتن آن خودداری می کند. مرد دیگری به همین سوال با خنده جواب متفاوتی می دهد که البته معنای مشابهی دارد: «چرا نمی تواند؟ خداوند برایش عقل داده است»!

این همیشه مردان هستند که در خانواده، دولت، تجارت و جنگ نقش رهبری را داشته اند. هدایت و رهبری موتر نیز یک کار مردانه به حساب می آید و زن از عهده ی چنین کاری برآمده نمی تواند، به این دلیل ساده که او عقل ندارد. راننده گی به معنای «رهبری» و «هدایت» است؛ و راندن موتر به معنای استقلال فردی در پیمودن راه زنده گی است. وقتی مردی می گوید که زنش «عقل» ندارد تا راننده گی کند، منظور او این است که زنش عقل ندارد تا زنده گی مستقل و آزاد داشته باشد، او مجبور است در هر شرایطی و برای هر تصمیمی منتظر مردش باشد تا به او امر و نهی کند و به جای او تصمیم بگیرد. زمانیکه سهیلا می گوید: «وقتی راننده گی می کنم احساس می کنم در حال پرواز هستم»، منظور وی نیز دقیقاً همین است که وقتی هدایت موتر در دستان توست، یعنی هدایت مسیر زنده گی ات در دستان توست، این تو هستی که می توانی به هر سمتی که می خواهی حرکت کنی. آزادی مثل پرواز در یک آسمان خالی است.

چوکی راننده گی یا چادر برقع؟ زن افغان اگر آزادی می خواهد در قدم اول باید از میان این دو یکی را انتخاب کند. او نمی تواند همچنانکه در تاریکی برقع خود را محبوس کرده است، با راننده گی به تجربه یی برسد که سهیلا از آن به عنوان «پرواز در آسمان» یاد می کند. صحرا کریمی به «راننده گی زنان» همچون استعاره یی از «آزادی زنان» می نگرد. او می خواهد زنانی را نشان دهد که برای اولین بار پس از سقوط طالبان جرئت آن را یافته اند تا در چوکی بنشینند که همیشه از آن مردان بوده است. او می خواهد راننده گی زنان را نشان دهد چیزی که برای مردان افغان بیش از آنکه غیرقابل قبول باشد غیرقابل باور است. مرد افغان اصلاً باور نمی تواند که یک موجود «بی عقل» از پس این کار برآمده بتواند. لذا این زنان هستند که باید آنقدر برانند تا مردان دیرباور افغان واقعیت حضور زنان در «عرصه ی عمومی» را بپذیرند.

صحرا کریمی 26 ساله و متولد کابل است. او در ایران کلان شده و تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته ی سینما در جمهوری اسلواکیا سپری کرده است. او از دو سال به این طرف میان کابل و براتیسلاوا در رفت و آمد است، و نتیجه ی این سفرها فلم «زنان افغان در حال راننده گی» و یک ورکشاپ مستندسازی در دانشگاه کابل بوده است. خانم کریمی با آنکه کاملاً افغان باقی مانده است ولی نگاه سینمایی اش هیچ شباهتی به سنت سینمایی افغانی ندارد. او بیشتر متاثر از سینمای نوین شرق اروپا و سنت سینمایی شوروی است. او نگاه شاعرانه اش را از سینمای شوروی به ارث برده است، افکار رادیکالش را از سینمای زنانه ی اروپایی و تنوع آثارش را از والدین اش: پدر او ارزگانی و شیعه و مادرش بدخشانی و سنی است. صحرا کریمی از همان خمیره یی برخوردار است که از آن کارگردانهای خوب را می سازند.

در کنار سهیلا که تاکسی رانی می کند، یک داکتر طب، یک معلم مکتب و یک مادر هشت اولاد هم در «زنان افغان در حال راننده گی» حضور دارند که تلاش می کنند راننده گی بیاموزند. از این جمع فقط یک زن در نهایت موفق می شود لیسانس راننده گی بدست بیاورد و دو نفر دیگر یکی دوباره به معلمی میرود و دیگری مثل همیشه به بچه های خردسال و شوهرش معلولش رسیده گی می کند. سهیلا با آنکه هر صبح با موترش دل به خیابانهای کابل می سپارد، ولی در خانه با مشکلات زیادی روبرو است. او که سالهاست شوهرش وی را ترک کرده است مجبور است درد تنهایی و بی کسی را نیز در کنار دیگر غمهایش تحمل کند. بجای سرمه ی چشمان راننده گان بس های برقی، اندوه عمیقی در نگاه این زنان راننده می بینیم. بجای لبان خندان آن زنان، چهره ی نگران این زنان است که عابران خیابان را به خود جلب می کند. دیدن این چهار زن راننده در خیابانهای خشن کابل با آنکه نور امیدی در دل زنده می کند؛ اما در نهایت می دانیم که سالها باید منتظر بود تا زن افغان از زیر چادر برقع برآید و بر چوکی راننده گی بنشیند.

.......................................

وبلاگ صحرا کریمی
سایت رسمی «زنان افغان در حال راننده گی»

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

مردی که هیچگاه تفنگ و سیگار را به زمین نگذاشت


امسال فیدل کاسترو پنجاهمین سالگرد انقلاب کمونیستی کوبا را جشن گرفت. دیکتاتور بیمار در حالی جشن انقلاب را برگزار کرد که بالاخره پس از نیم قرن شاهد تغییرات اندکی در جزیره ی او هستیم: از یک طرف برادر کوچک ترش رایول کاسترو بر سر قدرت نشسته است که ادعا میکند مردی است لیبرال و روادار که می کوشد کشورش را از انزوای طولانی بیرون بکشد؛ و از سوی دیگر باراک اوباما یک دموکرات جوان در واشنگتن به کاخ سفید رفته است که می گوید دست دوستی آمریکا را به همه طرف دراز خواهد کرد. او در اواسط اپریل گذشته، با سران آمریکای جنوبی نشستی داشت که طی آن از جمله دست کمونیست سرسخت ونزویلایی هوگو چاوز را به گرمی فشرد و درباره ی کوبا سخنان دوستانه یی ایراد کرد. در گرماگرم این تغییرات خرد و کلان هالیوود نیز فلم «چه» را به سینماهای دنیا فرستاده است؛ یک فلم حماسی چهار ساعته درباره ی پیروزی انقلاب کوبا و طبیب رزمنده یی که بیرق این پیروزی را به دوش خود حمل می کرد: ارنستو چه گوارا.

فلم «چه: قسمت اول» را استفن سادربرگ ساخته است. یکی از معدود مردانی که در هالیوود کار می کند اما زیاد تابع مقتضیات تجاری نیست و بیشتر استقلال فکری اش را در فلمهایش حفظ کرده است. داستان فلم از 1955 لحظه ی آشنایی چه گوارا و فیدل کاسترو شروع می شود. هر دو مرد جوان در یک مهمانی کوچک با هم آشنا می شوند و فلم سودربرگ داستان این آشنایی را تا 1959 روایت می کند؛ سالیکه بالاخره چریک های انقلابی، کوبا را از سیطره ی رژیم باتیستا رهایی می بخشند. از نگاه ساختار، فلم در میان زمانهای متفاوت در حرکت است. در ابتدای فلم مرد جوانی را می بینیم که با صورت تراشیده و لباس منظمش هیچ شباهتی به یک جنگجوی خیابانی ندارد. او بیشتر مانند یک طبیب تازه از دانشگاه فارغ شده به نظر می آید. طبیب جوانی که اما در سر هوای آزادی دارد و از آرمانهای دست نایافتنی با رفقایش صحبت می کند. او به زودی به چریک های فیدل کاسترو ملحق می شود جایی که خواهد توانست رویاهایش را در بیداری ببیند. او را می بینیم که در میان جنگل های بی پایان همراه با رفقای چریکش راه می پیماید. انقلابی های پیاده، اگر در میان راه با نظامیان دولتی روبرو می شوند آنها را می کشند و اگر به مردم فقیر دهاتی میرسند بیماران شان را تداوی می کنند و برای جوانان کورسهای خواندن و نوشتن برپا می کنند. این همان تعالیمی است که چه و فیدل در کتابهای مارکس خوانده بودند و از تجربیات مائو در چین آموخته بودند.

بنیچیو دلتورو قلب این فلم است. او طوری از نگاه ظاهر و باطن به گوارا شبیه شده است که حتا گاه احساس می کنی آنچه در برابر دیدگانت می گذرد تصاویر آرشیفی است که در زمان حیات گوارا از او گرفته شده است. بازی واقعگرا و درخشان او بدون شک به حس مستند فلم افزوده است. دیمن بیچر نیز به خوبی توانسته است فیدل کاستروی جوان را به روی پرده زنده کند. فرماندهی جوان و بلند پرواز که وقتی دستور می دهد مثل خطیب آتش نفسی به نظر می رسد که در حال ایراد بیانیه است. فیدل کاسترو این صلابت کلام و عشق به خطبه خوانی های طولانی را که فقط در رهبران کاریزماتیک سراغ آن را داریم تا هنوز با خود حفظ کرده است.

در قسمتی از فلم گوارا به نیویورک می رود. او طی سفر نیویورک اش در مقر ملل متحد سخنرانی می کند و در ضمن با یک خبرنگار آمریکایی نیز مصاحبه یی انجام میدهد. صحنه هایی از این مصاحبه در قسمت های مختلفی از فلم قرار داده شده است و خود چریک را می بینیم که با لحنی مغرور و مطمین بدون اینکه لحظه یی سیگار برگش را از لب بردارد درباره ی انقلاب و آزادی و جنگ و صلح و کوبا و آمریکا صحبت می کند. صحنه های مربوط به سفر آمریکا، به شکل سیاه و سفید فلمبرداری شده است و از نگاه ظاهری طوری به نظر می آیند که به سختی از یک فلم مستند قابل تشخیص هستند.

رابطه ی فیدل و چه رابطه ی رهبر و قوماندان است. فیدل رهبری می کند و چه می جنگد. او تفنگ بر شانه و سیگار بر لب، در پیشاپیش چریک های پابرهنه حرکت می کند و حکم علمدار سپاه را دارد. فلم با آنکه از میان تفریح و تعهد به دومی وفادار مانده است، مگر در بسیاری از صحنه های جنگ، از بهترین فلم های جنگی سینمای هالیوود چیزی کم ندارد. همین تعهد به واقعیت است که فلم سودربرگ را عظمت می بخشد، ولی برای کسانی که به امید یک فلم سراسر جنگ (Non-stop violence) به سینما رفته اند باعث ناامیدی می شود.

با پخش این فلم در اوایل سال جاری، دوباره اختلاف نظرها درباره ی مشروعیت انقلابهای نظامی و مقبولیت چریک های انقلابی در برخی رسانه ها شروع شد. عده یی چه گوارا را «آدمکش بی رحم و کمونیست استالین پرست» خواندند و فلم را نکوهش کردند و عده یی در کنار ستایش از فلم، در توصیف چریک آرژانتینی از او به عنوان یک «روشنفکر مبارز و مرد میدان عمل» یاد کردند. او را «روشنفکر» بخوانیم یا «آدمکش» بدانیم، گوارا همواره به عنوان سمبول عصیان و سرکشی باقی خواهد ماند. او یک جنگجوی صلح طلب، یک مبارز دلیر، یک طبیب سیگاری و یک کمونیست شهید بود. قبر او اکنون در آمریکای جنوبی بیشتر از تمام قدیسان مسیحی، زوار و سیاح به خود جذب می کند.

در کوبا کسی کامپیوتر و انترنت و تلفون موبایل ندارد. تنها فیدل کاسترو و جمع محدودی از رفقای حزبی اش می توانند از چنین چیزهایی استفاده کنند. گوارا جنگید تا دیکتاتور باتیستا را سقوط دهد. او این کار را کرد، اما بی خبر از آنکه او یک دیکتاتوری را نابود کرد تا دیکتاتوری دیگری جاگزین آن شود: رفیق و همسنگرش فیدل پس از پیروزی، خود به یک دیکتاتور دیگر تبدیل شد. او با آنکه از نگاه آموزش و صحت به مردم کوبا بسیار کمک کرد، اما از نگاه آزادی های فردی کوبا را به یک زندان بزرگ آفتابی تبدیل کرده است. آیا گوارا جنگید تا به چنین کوبایی برسد؟ انقلاب پنجاه ساله ی کوبا بدون شک یک «وصیت تحریف شده» است.

فلم «چه» ادای دین به مردی است که زنده گی اش را در راه انقلاب و آزادی فدا کرد. مردی که اکنون بیش از هر زمان دیگری بیگانه به نظر می رسد و گویی از حیواناتی است که اکنون نسل شان منقرض شده است. او تبدیل شده است به یک خاطره ی فراموش شده و یک افسانه ی اثیری؛ دیگر کسی حتا فکر هم نمی کند تا چنان کسی را در دنیای واقعی ببیند. دنیای امروز دیگر دنیایی نیست که چنان مردانی درآن جایی داشته باشند. کمونیست جوان اکنون به جای سمبول مقاومت به سمبول سکس تبدیل شده است؛ او اکنون از اندیشه ی جوانان انقلابی رخت بربسته و روی پیراهن های آستین کوتاه نقش بسته است. او اکنون مردی است به روی پیراهن های آستین کوتاه. مردی که هیچگاه تفنگ و سیگار را به زمین نگذاشت.