۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

مسیح چشم آبی


به مسیح سفیدپوست و چشم آبی عقیده داشته باشیم و یا به عیسای سیه چرده و سیه چشم، شک همان چیزی است که چهره ی پیامبر ناصری را پوشانده و کلیسای دو هزارساله اش را به بی راهه برده است. کلیسایی که حکومت طولانی و تاریکش بر مغرب زمین به «عهد ظلمت» مشهور است و طی تمام این قرنها برخلاف دستورات کتاب مقدس و حضرت مسیح، عشق را به نفرت و رحمت را به نفرین تبدیل کرده است. پدر فالین، در موعظه اش به مسیحیان مومنی که به کلیسا آمده اند می گوید: «شک به همان اندازه پرقدرت و پایدار است که ایمان». او در فلم «شک» (جان پاتریک شانلی، 2008) از «بحران ایمان» در دنیای جدید صحبت می کند.

در فلم «شک» ما شاهد جدال میان شک و ایمان هستیم. تمام وقایع در درون یک مدرسه ی کاتولیک و کلیسای آن می گذرد، در ظاهر جدال میان زن سختگیری است به نام خواهر آلویزز که مدیر مدرسه است و مرد لیبرالی به نام پدر فالین که کشیش کلیسا است؛ اما در باطن قضیه پیچیده تر از این است.

پدر فالین کشیش آزاده یی است که طرفدار اصلاح شیوه ی مدیریت قرون وسطایی مدرسه است، اما خواهر آلویزز سخت مخالف این امر است و اصلاح سیستم مدرسه ی کاتولیک را به معنای نابودی روح مذهبی آن می داند. خواهر آلویزز، شاگردان خاطی را به شکل خشن و بی رحمانه یی شکنجه می کند، راهبه هایی را که در آنجا معلم هستند هر وقت صلاح ببیند توبیخ می کند، و نظم آهنین و سکوت سنگین مدرسه را با شیوه ی خشن مدیریت اش بدست آورده است. خواهر آلویزز، مانند تمام مذهبی های خشکه مقدس، انسان ریاکاری است که نمی داند آنچه در درونش می گذرد شک است یا ایمان و مطمین نیست آنکه او را به این کارها وامی دارد خداست یا شیطان؟ اما همچنان سرسختانه به راهی که به پیش گرفته است می رود و خوشحال است که مردم از او به عنوان نماینده ی خدا یاد می کنند و از خدا به عنوان یک غول آدمخوار می ترسند.

در تمام مدرسه فقط یک شاگرد سیاه پوست وجود دارد. دونالد میلر یگانه سیاهپوستی است که هر روز در برابر شمایل عیسای سفید و چشم آبی به درس و دعا مشغول است. پدر فالین به خاطر تنهایی پسرک سیاه، همواره از او دلجویی می کند و در برابر بدرفتاری دیگر بچه های شرور سفید، او را مورد حمایت قرار می دهد. خواهر آلویزز اما، از این موضوع چیزهای دیگری برداشت می کند. او یک شکاک است و از محبت کشیش به پسرک سیاه استفاده کرده و سعی می کند او را متهم به داشتن رابطه ی جنسی با دونالد کند. خواهر آلویزز نمونه یی از یک کاتولیک سفید قرون وسطایی است که مریل استریپ به شکل استادانه یی نقش او را بازی کرده است.

تجدد به مثابه ی پیروزی خرد بر خرافات، پایه های کلیسا را لرزاند و مذاهب سازمانی را به بحران مواجه کرد. عقلگرایی مقدمه ی پرسشگری بود و پرسشگری خود شکاکیت است. در تمام فلم ما هیچگاه نمی فهمیم – همانطور که خود شخصیت ها نیز تا آخر نمی فهمند – واقعاً بین پسرک سیاه و پدر فالین رابطه یی فراتر از محبت انسانی مردی روحانی به پسری تنها وجود داشته است یا خیر. در قسمتی از موعظه ی هفتگی اش، پدر فالین می گوید: «اگر شما پخته های بالشتی را از روی بام به هوا رها کنید، تمام آنها پراکنده شده و هر تکه از آن چنان دور می رود که دیگر جمع کردن همه ی آنها در درون بالشت ناممکن خواهد بود. عقاید نیز چنین است؛ اگر عقیده یی یکبار میان مردم پخش شد، جمع کردن دوباره ی آن ناممکن می شود...». این سخن کشیش تلویحاً اشاره به اساس «شک» و «ایمان» دارد. او می گوید، از کجا باید مطمین باشیم که آنچه به آن عقیده داریم ایمان واقعی است؟ این عقاید امروزی مثل تکه های پخته یی است که باد تاریخ آنها را پس از گذشتاندن از هزاران دریا و صحرا و طوفان و سیلاب به ما رسانده است؛ پس باید از جذمیت دوری جست، و به خردورزی و اصلاحگری روی آورد.


زمانی که ایمان مسیحی با نژاد قفقازی یکجا شد، انسان سفید اروپایی خود را یگانه فرزند تواب خدا دانست و به شکل سیستماتیکی به ترویج برتری نژادی خود پرداخت. فلم «شک» درباره ی شک به اساسات مسیحیت و کلیسا در دنیای نو است، ولی آن را در قالب یک داستان قابل فهم تری روایت می کند که مضمون اصلی را پوشانده است. خواهر آلویزز با متهم کردن کشیش به دو هدف خود می رسد: اول حس نژادپرستانه اش را اقناع می کند و باعث می شود دونالد میلر سیاه از کلیسای کاملاً سفید اخراج شود. و دوم خود را از شر کشیش و اصلاحات او رها می کند. واقع این است که خواهر آلویزز فقط میخواهد ساحت سفید کلیسا را از لوث وجود یک سیاه پاک کند؛ بهترین راه برای رسیدن به هدفش بستن اتهام جنسی به پای کشیش و پسرک خردسال است. این را زمانی می فهمیم که او مادر دونالد را یک روز به مدرسه میخواهد و به او می گوید که پسرش مورد آزار جنسی کشیش واقع شده و بهتر است او را از مدرسه بیرون کند؛ اما مادر دونالد این اتهام را نمی پذیرد. حس نژادپرستی همواره در درون کلیسای کاتولیک وجود داشته است. در قرون وسطی که اوج برده داری بود، مذهب مسیحیت نیز به برتری نژادی سفیدان به نحوی مهر صحت گذاشت. گذشته از آن رسوایی کلیسا در زمینه ی همکاری با فاشیزم هیتلری در یهودکشی جنگ جهانی دوم هنوز فراموش نشده است.


دونالد همانند خود مسیح قربانی گناهان نکرده است. مسیحی که به روایت های زیادی نه یک سفید چشم آبی با موهای طلایی، بل مرد سیه چرده و سیه چشم و سیه مویی بود که ظاهری مانند تمام مردمانی داشت که از سرزمینهای سوزان خاورمیانه می آیند. اما او را مصادره کردند. نه تنها رنگ مو و چشم و چهره اش را بلکه پیام عشق و محبت و برابری اش را نیز با عقاید نژادپرستانه شان درآمیختند. در تمام نقاشی ها، فلمها و کتابها مسیح را با چهره یی سفید، مویی طلایی و چشمان آبی تصویر کرده اند؛ طوری که چشمان آبی مسیح اکنون یکی از ارکان ایمان مسیحی است. چیزی که در با تماشای فلم شانلی به آن شک می کنیم.

کاتولیکیسم سفید شمایل «مسیح چشم آبی» را همچون حقیقتی تاریخی و عقیدتی مقدس می پندارد و به چشمان آبی مسیح همانقدر معتقد است که به تثلیث خداوند و بکارت حضرت مریم. هر چند جان پاتریک شانلی کوشیده است که با فلمش گوشه یی از فساد عقیدتی دستگاه کلیسا را به طور خاص و مفهوم شک و ایمان را به شکل عام آشکار کند، اما قصه به همان شکلی ادامه دارد که طی دوهزار سال پیش ادامه داشت: خواهر آلویزز بالاخره موفق می شود هم یگانه شاگرد سیاه را اخراج کند و هم یگانه واعظ اصلاح طلب را. اما در آخرین صحنه ی فلم او را می بینیم که به تنهایی نشسته است و چشمان شرورش از اشک تر شده است. او با خود گریه کنان می گوید: «من هم شک کرده ام...».

۱ نظر:

  1. سلام

    شک ره قبلا تهیه کرده بودم . اما تا حال فرصت نشده بود که ببینمش ، این مقدمه شما کمک می کند تا زودتر و دقیق تر ببینمش .
    راستی اگر اجازه شما باشد دوشنبه ها ره به جمع همسایه می افزایم .

    سال خوبی داشته باشی

    پاسخحذف