۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

اول فلم یا کتاب؟


در هالیوود اکثریت فلمهای بزرگ از روی کتابها اقتباس می شوند. امسال از میان پنج فلم نامزد اسکار بهترین فلم یعنی «میلیونر زاغه نشین»، «کتابخوان»، «سرگذشت عجیب بنجامین باتن»، «میلک» و «فراست/نیکسون» سه فلم اولی از روی کتابهای داستانی و دو فلم بعدی از روی کتابها و اسناد غیر داستانی ساخته شده اند. آلفرد هیچکاک تقریباً داستان تمام فلمهایش را از روی رمانها اقتباس می کرد. در آمریکا به تجربه ثابت شده است که از روی کتابهای پرفروش می شود فلمهای پرفروش نیز ساخت. اما این نکته ی ظریف نیز به اثبات رسیده است که از روی شاهکارهای ادبی همواره فقط می شود آشغال های سینمایی ساخت. با توجه به همین نکته بود که هیچکاک همیشه از روی کتابهای نه چندان مشهور و نه چندان مهم، شاهکارهای سینمایی اش را می ساخت. یکی از معدود استثناها در این مورد از نگاه منتقدین، فلم «طبل حلبی» (ولکر شلندرف، 1979) است که می تواند با شاهکار گونتر گراس شانه به شانه بزند.

هنوز برای شما پیش آمده است که کتابی را خوانده باشید و پس از آن فلمی را دیده باشید که از روی آن کتاب ساخته شده است؟ تجربه ی جالبی است، اما همیشه لذت بخش نیست. در سال 1384 من فلم «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2003) را دیدم، پیش از آن کتاب آن را خوانده بودم. خوب بیاد دارم که با گذشت هر صحنه صفحات کتاب از پیش چشمم ورق می خورد و گاهی اگر آنچه در کتاب خوانده بودم را به همان صورت روی پرده نمی دیدم، کمی دچار سرخورده گی می شدم. این مساله به شکلی با رمان «کاغذپران باز» نیز تکرار شد، اما این بار با میزان نارضایتی به مراتب بیشتر: من توانستم با کتاب خالد حسینی به خوبی رابطه برقرار کنم، اما فلم مارک فورستر را کاملاً ناامیدکننده یافتم. البته این را متوجه هستم که اگر فلم را قبل از رمان دیده بودم شاید اکنون نظر دیگری داشتم.

اما جدیداً کتاب Notes on a Scandal (یادداشت هایی درباره ی یک رسوایی) رمان زیبای نویسنده ی انگلیسی زو هیلر را خواندم و بالافاصله پس از آن فلمی را که ریچارد آیر از روی آن ساخته است دیدم. «یادداشت هایی درباره ی یک رسوایی» درباره ی شیبا یک معلم زنی است در لندن که با یکی از شاگردان نوجوانش رابطه ی جنسی برقرار می کند. عشق ممنوعه ی زن جوان و پسر خردسال به عنوان رازی میان هر دو باقی می ماند تا اینکه شیبا که متاهل نیز است این راز رمانتیک را در برابر باربارا معلم تاریخ همان مکتب افشا میکند. باربارا زن شصت ساله و مورد اعتمادی است که در واقع تمام داستان شیبا و دلداده گی اش را ما از زبان او می خوانیم. این بار با آنکه کتاب را باز هم از فلم زود تر خوانده بودم ولی از تماشای فلم خوشم آمد. فلم به شکل وفادارانه یی حوادث کتاب را دنبال میکند و فقط در موارد کوچکی با نسخه ی اصلی متفاوت است؛ مثلاً در پایان بندی که در کتاب مبهم و باز است ولی در فلم تقریباً سرنوشت هر شخصیت مشخص می شود. تفاوت های دیگری نیز در دراماتورگی داستان وجود دارد که به شکل تعجب آوری متوجه شدم در فلم بهتر از رمان شکل گرفته است. در واقع منطق پیرنگ در رمان گاهی به آن شکلی که باید محکم نیست؛ به خصوص صحنه یی که این راز بالاخره افشا می شود و شیبا یکشبه در سرخط تمام رسانه های بریتانیایی قرار می گیرد.
*
شیبا در قسمتی از داستان در توجیه رابطه اش با استفن 16 ساله به باربارا می گوید: «چیز مهمی نیست، او دیگر یک کودک به حساب نمی آید. او اکنون به تجربه نیاز دارد و من به احساس جوانی از دست رفته ام». در این اعتراف نکته ی مهمی نهفته است که من آن را در تولیدات فرهنگی معاصر جهان به وفور می توانم ببینم. در سینما مثلاً به فلمهای «جوانی بدون جوانی» (فرانسیس فورد کاپولا، 2007)، «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» (دیوید فینچر، 2008) و چندین فلم دیگری که من هنوز ندیده ام می توان اشاره کرد که درباره ی موضوع «پیری» و «زمان از دست رفته» و «مرگ» هستند. در سرویس جهانی بی بی سی همین روزها تبلیغات برنامه یی را شنیدم که عنوانش «قرن پیری» بود. در واقع قرن بیستم اگر قرن جوانی ها و جوانان بود، قرن بیست و یکم مسلماً قرن پیری و پژمرده گی است. جمعیت دنیای غرب به سوی پیر شدن پیش می رود، و با گسترش تکنالوژی و پیشرفت علم طب و طولانی تر شدن عمر به همان اندازه ترس از مرگ فراگیرتر می شود. قبل از رمان «یادداشت ها» کتاب دیگری خواندم به نام «Shadowfires» از دین کوتز نویسنده ی عامه پسند آمریکایی. در این رمان هم به طور جالبی همان مساله ی ترس از پیری و فرار از مرگ در میان است. داستان درباره ی دانشمند پولدار و میانسالی است که به شدت از پیری و مرگ می ترسد. او برای فایق آمدن به ترس روزافزونش از پیری، دختران خردسال و جوان را با پول اغوا کرده و برای خود یک حرمسرای خصوصی راه انداخته است. دانشمند آمریکایی به تازه گی فرمولی را نیز برای زنده شدن پس از مرگ اختراع کرده است، او که قبل از آزمایشات نهایی آن داروی حیات را خود مصرف میکند اتفاقاً در یک حادثه ی ترافیکی می میرد. اما همان شب از صندوق سردخانه بیرون شده و در هیئت یک دیو ددخو به تخریب و کشتار می پردازد... نمی دانم که این همه فلم و کتاب درباره ی ترس از پیری و مرگ به طور اتفاقی بدست من افتاده است و یا واقعاً در بیرون خبرهایی است؟
*
رابرت فراست گفته است: «شعر چیزی است که در ترجمه گم می شود»؛ اما جوزف برادسکی در جواب او می گوید: «شعر چیزی است که در ترجمه بدست می آید». این نکته دقیقاً مساله ی اقتباس نیز است. اقتباس بد مثل شعری است که در ترجمه گم می شود و اقتباس خوب و خلاق مانند شعری است که با ترجمه زاده می شود. هر دو نظر می تواند صحیح باشد.

اما هیچگاه اقتباس خوب به معنای وفاداری به کتاب نیست. اقتباس خوب باید جانمایه ی اصلی کتاب را گرفته و آن را با توجه به محدودیت های روایتی فرم جدید هنری – مثلاً سینما – بازگو کند. درباره ی اینکه بالاخره اول فلم را باید دید یا کتاب را باید خواند، باز می تواند قضیه قابل تغییر باشد، اما احتیاط واجب آن است که اول فلم دیده شود و بعد کتاب خوانده شود. کاری که می تواند از سرخورده گی شما از رسانه ی سینما بکاهد.

اقتباس از کتاب به فلم گاه می تواند خوب باشد و گاه می تواند بد باشد، اما چیزی را که جدیداً مد شده و به آن «ناولیزیشن» می گویند همیشه بد و زشت خواهد بود. ناولیزیشن به کاری می گویند که طی آن فلم را به رمان تبدیل می کنند چیزی که تصورش هم عذاب آور و دیوانه کننده است. من هرگز حاضر نخواهم بود رمانی را بخوانم که از یک فلم اقتباس شده باشد: مسلمان نشنود، کافر نبیند!

۱ نظر:

  1. با اجازه من می گویم اول کتاب. کتاب مجال بیشتری برای بیان دارد. البته بستگی به این دارد که شما شخصیت بیشتر انتزاعی داشته باشید یا عینی. ذهن من که با شخصیت ها و حوادث کتاب زودتر صمیمی می شود تا با همان شخصیت ها و حوادث در فیلم.

    پاسخحذف