۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

پاهایت را باز کن



گروه موسیقی «تایگر لی لیز» یک گروه سه نفره ی بریتانیایی است که من معلومات زیادی درباره ی آنان ندارم، اما می دانم که در دهه ی هشتاد میلادی شکل گرفته اند و گروهی است قدیمی که در موسیقی بریتانیا نام پرآوازه یی دارد. قدیمی بودن این گروه را می شود از روی آهنگی که در زیر ترجمه کرده و لینک دانلود آن را گذاشته ام حدس زد. چون این روزها این نوع آهنگ ها را کسی نمی خواند.

پاهایت را باز کن
*
هفده ساله بودی، زیبا و سرزنده
عکسهایت را برایشان فرستادی،
در جواب برایت گفتند
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن


تو می خواهی یک مودل شوی، پس این اول کار است
آنها حسودی میکنند وقتیکه تو را هرزه صدا می زنند
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن


اینجا بازار تقاضاست و تو کالای عرضه شده هستی
ناراحت نباش، اشکهایت را پاک کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
فقط پاهایت را باز کن

از اینجا این آهنگ را دانلود کنید، بشنوید، لذت ببرید و خودتان تفسیر کنید.

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

مسیح چشم آبی


به مسیح سفیدپوست و چشم آبی عقیده داشته باشیم و یا به عیسای سیه چرده و سیه چشم، شک همان چیزی است که چهره ی پیامبر ناصری را پوشانده و کلیسای دو هزارساله اش را به بی راهه برده است. کلیسایی که حکومت طولانی و تاریکش بر مغرب زمین به «عهد ظلمت» مشهور است و طی تمام این قرنها برخلاف دستورات کتاب مقدس و حضرت مسیح، عشق را به نفرت و رحمت را به نفرین تبدیل کرده است. پدر فالین، در موعظه اش به مسیحیان مومنی که به کلیسا آمده اند می گوید: «شک به همان اندازه پرقدرت و پایدار است که ایمان». او در فلم «شک» (جان پاتریک شانلی، 2008) از «بحران ایمان» در دنیای جدید صحبت می کند.

در فلم «شک» ما شاهد جدال میان شک و ایمان هستیم. تمام وقایع در درون یک مدرسه ی کاتولیک و کلیسای آن می گذرد، در ظاهر جدال میان زن سختگیری است به نام خواهر آلویزز که مدیر مدرسه است و مرد لیبرالی به نام پدر فالین که کشیش کلیسا است؛ اما در باطن قضیه پیچیده تر از این است.

پدر فالین کشیش آزاده یی است که طرفدار اصلاح شیوه ی مدیریت قرون وسطایی مدرسه است، اما خواهر آلویزز سخت مخالف این امر است و اصلاح سیستم مدرسه ی کاتولیک را به معنای نابودی روح مذهبی آن می داند. خواهر آلویزز، شاگردان خاطی را به شکل خشن و بی رحمانه یی شکنجه می کند، راهبه هایی را که در آنجا معلم هستند هر وقت صلاح ببیند توبیخ می کند، و نظم آهنین و سکوت سنگین مدرسه را با شیوه ی خشن مدیریت اش بدست آورده است. خواهر آلویزز، مانند تمام مذهبی های خشکه مقدس، انسان ریاکاری است که نمی داند آنچه در درونش می گذرد شک است یا ایمان و مطمین نیست آنکه او را به این کارها وامی دارد خداست یا شیطان؟ اما همچنان سرسختانه به راهی که به پیش گرفته است می رود و خوشحال است که مردم از او به عنوان نماینده ی خدا یاد می کنند و از خدا به عنوان یک غول آدمخوار می ترسند.

در تمام مدرسه فقط یک شاگرد سیاه پوست وجود دارد. دونالد میلر یگانه سیاهپوستی است که هر روز در برابر شمایل عیسای سفید و چشم آبی به درس و دعا مشغول است. پدر فالین به خاطر تنهایی پسرک سیاه، همواره از او دلجویی می کند و در برابر بدرفتاری دیگر بچه های شرور سفید، او را مورد حمایت قرار می دهد. خواهر آلویزز اما، از این موضوع چیزهای دیگری برداشت می کند. او یک شکاک است و از محبت کشیش به پسرک سیاه استفاده کرده و سعی می کند او را متهم به داشتن رابطه ی جنسی با دونالد کند. خواهر آلویزز نمونه یی از یک کاتولیک سفید قرون وسطایی است که مریل استریپ به شکل استادانه یی نقش او را بازی کرده است.

تجدد به مثابه ی پیروزی خرد بر خرافات، پایه های کلیسا را لرزاند و مذاهب سازمانی را به بحران مواجه کرد. عقلگرایی مقدمه ی پرسشگری بود و پرسشگری خود شکاکیت است. در تمام فلم ما هیچگاه نمی فهمیم – همانطور که خود شخصیت ها نیز تا آخر نمی فهمند – واقعاً بین پسرک سیاه و پدر فالین رابطه یی فراتر از محبت انسانی مردی روحانی به پسری تنها وجود داشته است یا خیر. در قسمتی از موعظه ی هفتگی اش، پدر فالین می گوید: «اگر شما پخته های بالشتی را از روی بام به هوا رها کنید، تمام آنها پراکنده شده و هر تکه از آن چنان دور می رود که دیگر جمع کردن همه ی آنها در درون بالشت ناممکن خواهد بود. عقاید نیز چنین است؛ اگر عقیده یی یکبار میان مردم پخش شد، جمع کردن دوباره ی آن ناممکن می شود...». این سخن کشیش تلویحاً اشاره به اساس «شک» و «ایمان» دارد. او می گوید، از کجا باید مطمین باشیم که آنچه به آن عقیده داریم ایمان واقعی است؟ این عقاید امروزی مثل تکه های پخته یی است که باد تاریخ آنها را پس از گذشتاندن از هزاران دریا و صحرا و طوفان و سیلاب به ما رسانده است؛ پس باید از جذمیت دوری جست، و به خردورزی و اصلاحگری روی آورد.


زمانی که ایمان مسیحی با نژاد قفقازی یکجا شد، انسان سفید اروپایی خود را یگانه فرزند تواب خدا دانست و به شکل سیستماتیکی به ترویج برتری نژادی خود پرداخت. فلم «شک» درباره ی شک به اساسات مسیحیت و کلیسا در دنیای نو است، ولی آن را در قالب یک داستان قابل فهم تری روایت می کند که مضمون اصلی را پوشانده است. خواهر آلویزز با متهم کردن کشیش به دو هدف خود می رسد: اول حس نژادپرستانه اش را اقناع می کند و باعث می شود دونالد میلر سیاه از کلیسای کاملاً سفید اخراج شود. و دوم خود را از شر کشیش و اصلاحات او رها می کند. واقع این است که خواهر آلویزز فقط میخواهد ساحت سفید کلیسا را از لوث وجود یک سیاه پاک کند؛ بهترین راه برای رسیدن به هدفش بستن اتهام جنسی به پای کشیش و پسرک خردسال است. این را زمانی می فهمیم که او مادر دونالد را یک روز به مدرسه میخواهد و به او می گوید که پسرش مورد آزار جنسی کشیش واقع شده و بهتر است او را از مدرسه بیرون کند؛ اما مادر دونالد این اتهام را نمی پذیرد. حس نژادپرستی همواره در درون کلیسای کاتولیک وجود داشته است. در قرون وسطی که اوج برده داری بود، مذهب مسیحیت نیز به برتری نژادی سفیدان به نحوی مهر صحت گذاشت. گذشته از آن رسوایی کلیسا در زمینه ی همکاری با فاشیزم هیتلری در یهودکشی جنگ جهانی دوم هنوز فراموش نشده است.


دونالد همانند خود مسیح قربانی گناهان نکرده است. مسیحی که به روایت های زیادی نه یک سفید چشم آبی با موهای طلایی، بل مرد سیه چرده و سیه چشم و سیه مویی بود که ظاهری مانند تمام مردمانی داشت که از سرزمینهای سوزان خاورمیانه می آیند. اما او را مصادره کردند. نه تنها رنگ مو و چشم و چهره اش را بلکه پیام عشق و محبت و برابری اش را نیز با عقاید نژادپرستانه شان درآمیختند. در تمام نقاشی ها، فلمها و کتابها مسیح را با چهره یی سفید، مویی طلایی و چشمان آبی تصویر کرده اند؛ طوری که چشمان آبی مسیح اکنون یکی از ارکان ایمان مسیحی است. چیزی که در با تماشای فلم شانلی به آن شک می کنیم.

کاتولیکیسم سفید شمایل «مسیح چشم آبی» را همچون حقیقتی تاریخی و عقیدتی مقدس می پندارد و به چشمان آبی مسیح همانقدر معتقد است که به تثلیث خداوند و بکارت حضرت مریم. هر چند جان پاتریک شانلی کوشیده است که با فلمش گوشه یی از فساد عقیدتی دستگاه کلیسا را به طور خاص و مفهوم شک و ایمان را به شکل عام آشکار کند، اما قصه به همان شکلی ادامه دارد که طی دوهزار سال پیش ادامه داشت: خواهر آلویزز بالاخره موفق می شود هم یگانه شاگرد سیاه را اخراج کند و هم یگانه واعظ اصلاح طلب را. اما در آخرین صحنه ی فلم او را می بینیم که به تنهایی نشسته است و چشمان شرورش از اشک تر شده است. او با خود گریه کنان می گوید: «من هم شک کرده ام...».

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

سینمای افغانی در سالی که گذشت


سالی که گذشت برای سینمای افغانستان سالی نبود که بتوان به آن افتخار کرد؛ اما به مراتب از سال 86 بهتر بود. ما در این سال شاهد تولید چندین فلم جدید، برگزاری چندین فستیوال فلمهای افغانی، و نیز راه اندازی دو مرکز آموزش سینمایی بودیم. گذشته از این چندین تلویزیون خصوصی دیگر نیز طی سال 87 به روی آنتن رفته است که بدون شک می تواند بازار سینمای افغانستان بخصوص سینمای مستند را گرم تر کند.

تولید
به روال هر سال سینمای عامه پسند افغانی امسال نیز چندین فلم به بازار ویدیوی افغانستان روان کرد که می شود از جمله به «پروفیسور» (2008، کریم تنویر) اشاره کرد. یک درام جنایی-جنگی-عشقی درباره ی یک استاد دانشگاه کابل که حاضر نیست معلوماتش را درباره ی معادن افغانستان در اختیار جاسوسان پاکستانی قرار بدهد. فلم در اوایل حکومت آنارشیستی مجاهدین در کابل شروع می شود و سالها بعد در هالند جایی که استاد پناهنده ی سیاسی است خاتمه می یابد. برجسته ترین جنبه ی فلم حضور ظاهر هویدا به عنوان بازیگر اصلی فلم است، آواز خوان مشهور کشور که با آن صدای سنگین و لحن مودبش نقش استاد را به عهده دارد و با یک جهش زمانی نوستالژیک از شصت سالگی به شش سالگی خود رفته است: او زمانی که کودک بود، در دومین فلم تاریخ افغانستان یعنی «مانند عقاب» نقش طفلی را به عهده داشت که می خواهد در جشن استقلال ملی کشور شرکت کند. او غیر از آن فلم و این فلم، فلم دیگری بازی نکرده است.

صدیق برمک نیز به عنوان دومین فلمش پس از سقوط طالبان امسال «جنگ تریاک» را آماده ی نمایش ساخت که تا هنوز توانسته است در چندین فستیوال بین المللی شرکت کرده و جایزه یی را نیز از جشنواره ی بین المللی فلم روم دریافت کند. برمک در این فلم دو عسکر آمریکایی را نشان میدهد که پس از سقوط هلیکوپترشان در یک مزرعه ی تریاک، مجبور می شوند از یک خانواده ی افغانی کمک بخواهند، خانواده یی که خود در بین لاشه ی یک تانک روسی زنده گی میکنند.

طی سالی که گذشت فلم افغانی-فرانسوی «کودک کابلی» به کارگردانی برمک اکرم نیز ساخته شده و به نمایش درآمد. اکرم که در مدرسه ی سینمایی «ایدک» در پاریس تحصیل کرده است، اولین فلمش را به کمک سینماگران فرانسوی در کابل فلمبرداری کرد، فلمی که فلمنامه ی آن را ژان کلود کاریر فلمنامه نویس ثابت لوییس بونویل نوشته است. این فلم درباره ی یک زن کابلی است که به تاکسی سوار می شود و زمانیکه به مقصد می رسد، طفل نوزادش را داخل تاکسی گذاشته و خود پایین می شود. تاکسی وان حالا باید تمام کوچه های شهر را بگردد تا مادر کودک کابلی را پیدا کند.

قابل یادآوری ترین فلم مستندی که امسال ساخته شد، «لالا هندو» است. این فلم بلند مستند را حسن ناظری ساخته است، او یکی از فلمسازان جوانی است که فملسازی را در ایران خوانده و چندی نیز در سمت های مختلف در تولید فلمهای ایرانی شرکت داشته است.

فلم «لالا هندو» تاریخ اقلیت هندوی افغانستان را بررسی می کند. این فلم که تولید آن دو سال را در بر گرفته است، پروژه ی بلندپروازانه یی است که کارگردان آن به مدت شش ماه جهت فلمبرداری بخش هایی از آن به هندوستان مسافرت کرد. حسن ناظری با این فلم اولین اثر مستند خود را ساخته و سعی کرده است نگاه تبعیض آمیز اکثریت مسلمان کشور را نسبت به هموطنان هندو مورد انتقاد قرار دهد. جامعه ی هندوی افغانستان اخیراً به خاطر بدرفتاری هایی که از سوی نهادهای مختلف به آنان شده است در حال مهاجرت به هندوستان هستند. این فلم که تا هنوز به شکل عمومی پخش نشده معلوم نیست تا چه حد باعث خواهد شد مسلمانان عقایدشان را نسبت به هندوها تغییر دهند. هندوها افغان هایی هستند که برخلاف قانون اساسی، دولت اجازه نمی دهد تا شعایر دینی شان را آزادانه به اجرا درآورند؛ به عنوان نمونه هندوها مکانی را برای سوزاندن اموات شان ندارند.

نمایش
در میان هشت سینمای کابل، هیچ کدام به فلمهای افغانی اختصاص ندارد. همه ی آنها فلمهای هندی نشان می دهند که ظاهراً جماعت سینمارو کابل به چنین فلمهایی علاقه دارند. تنها «سینما آریانا» که دو سال پیش توسط فرانسوی ها بازسازی شد، تا چندی پیش فلمهای غربی (اکثراً آمریکایی و فرانسوی) نمایش می داد که آن هم اخیراً به بالیوود روی آورده است. لذا تنها جای دیدن فلم افغانی خانه هاست که می شود با تهیه ی دی وی دی از دست آوردهای سینمای وطنی باخبر شویم.

اما امسال ما شاهد دو فستیوال فلم هم بودیم که می شد از لابلای آن فلمهای افغانی هم پیدا کرد. یکی «برداشت دوم» بود که در اوایل سال برگزار شد و فلمهایی را از شش کشور مختلف روی موضوع جنسیت و جامعه به نمایش گذاشت و دیگری فستیوال بین المللی فلمهای کوتاه و مستند کابل که همه ساله برگزار می شود.

در خارج از افغانستان نیز امسال برنامه های نمایش فلم افغانی ترتیب داده شد که بزرگترین آن در قالب فستیوال بین المللی فلمهای مستند و انیمیشن لایپزیگ در آلمان بود. در فستیوال لایپزیگ که بزرگترین فستیوال فلم مستند اروپا پس از فستیوال آمستردام است برنامه یی مخصوص برای افغانستان طراحی شده بود که طی آن سیزده فلم مستند و دو فلم انیمیشن افغانی به نمایش درآمد و یک سیمینار نیز با حضور جمعی از سینماگران افغان و خارجی درباره ی سینمای افغانستان برگزار شد.

در پولند نیز در ماه نوامبر برنامه ی «چهل سال سینمای افغانستان: از 1968 تا 2008» برگزار شد که طی آن ده ها فلم افغانی که طی چهل سال گذشته ساخته شده اند برای مخاطبان اروپایی به نمایش گذاشته شد. در کنار پولند و آلمان در انگلستان و چند کشور دیگر نیز برنامه هایی با مقیاس کوچکتر به اجرا درآمد.

آموزش
بخش آموزش که اصلی ترین مشکل سینمای افغانستان است، امسال دو تحول تازه یافت. یکی ایجاد دیپارتمنت سینما در چوکات فاکولته هنرهای زیبا در دانشگاه کابل و دیگری برگزاری دومین دور ورکشاپ مستندسازی «آتلیه وران». پیش از این دیپارتمنت سینما و تیاتر یکجا فعالیت می کرد که با جدا شدن هر یک بدون شک امکانات بهتری برای محصلین هر دو بخش مهیا خواهد گشت. آتلیه وران یک موسسه ی آموزش و تولید فلم مستند در پاریس است که طی دو سال گذشته هر سال ده جوان علاقمند افغان را در بخش مستندسازی حرفه یی تعلیم می دهد. شیوه ی کار این مرکز سینمایی به سبک «سینما حقیقت» است و استادان فرانسوی آن سعی می کنند در کنار تکنیک، تیوری سینما حقیقت را نیز به جوانان افغان آموزش دهند. تولیدات افغانی این مرکز تا کنون در کنار نمایش در چندین فستیوال مهم بین المللی قرار است در یک شبکه ی تلویزیونی فرانسوی مخصوص سینما نیز به نمایش گذاشته شود.

بدون شک فملها و رویدادهای بیشتری در سال گذشته در زمینه ی سینمای افغانستان ساخته شده و اتفاق افتاده است که فقط به مهمترین آنها در بالا اشاره شد. سال گذشته با وجود شرایط بد امنیتی، سینمای افغانستان توانست از میان گرد و غبار انفجارهای خیابانی نفس های کنده کنده اش را از دست ندهد. مطمیناً سال نو اگر امنیت بهتر شود ما شاهد گرم شدن بیشتر بازار سینما خواهیم بود. سال نو مبارک.

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

اول فلم یا کتاب؟


در هالیوود اکثریت فلمهای بزرگ از روی کتابها اقتباس می شوند. امسال از میان پنج فلم نامزد اسکار بهترین فلم یعنی «میلیونر زاغه نشین»، «کتابخوان»، «سرگذشت عجیب بنجامین باتن»، «میلک» و «فراست/نیکسون» سه فلم اولی از روی کتابهای داستانی و دو فلم بعدی از روی کتابها و اسناد غیر داستانی ساخته شده اند. آلفرد هیچکاک تقریباً داستان تمام فلمهایش را از روی رمانها اقتباس می کرد. در آمریکا به تجربه ثابت شده است که از روی کتابهای پرفروش می شود فلمهای پرفروش نیز ساخت. اما این نکته ی ظریف نیز به اثبات رسیده است که از روی شاهکارهای ادبی همواره فقط می شود آشغال های سینمایی ساخت. با توجه به همین نکته بود که هیچکاک همیشه از روی کتابهای نه چندان مشهور و نه چندان مهم، شاهکارهای سینمایی اش را می ساخت. یکی از معدود استثناها در این مورد از نگاه منتقدین، فلم «طبل حلبی» (ولکر شلندرف، 1979) است که می تواند با شاهکار گونتر گراس شانه به شانه بزند.

هنوز برای شما پیش آمده است که کتابی را خوانده باشید و پس از آن فلمی را دیده باشید که از روی آن کتاب ساخته شده است؟ تجربه ی جالبی است، اما همیشه لذت بخش نیست. در سال 1384 من فلم «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2003) را دیدم، پیش از آن کتاب آن را خوانده بودم. خوب بیاد دارم که با گذشت هر صحنه صفحات کتاب از پیش چشمم ورق می خورد و گاهی اگر آنچه در کتاب خوانده بودم را به همان صورت روی پرده نمی دیدم، کمی دچار سرخورده گی می شدم. این مساله به شکلی با رمان «کاغذپران باز» نیز تکرار شد، اما این بار با میزان نارضایتی به مراتب بیشتر: من توانستم با کتاب خالد حسینی به خوبی رابطه برقرار کنم، اما فلم مارک فورستر را کاملاً ناامیدکننده یافتم. البته این را متوجه هستم که اگر فلم را قبل از رمان دیده بودم شاید اکنون نظر دیگری داشتم.

اما جدیداً کتاب Notes on a Scandal (یادداشت هایی درباره ی یک رسوایی) رمان زیبای نویسنده ی انگلیسی زو هیلر را خواندم و بالافاصله پس از آن فلمی را که ریچارد آیر از روی آن ساخته است دیدم. «یادداشت هایی درباره ی یک رسوایی» درباره ی شیبا یک معلم زنی است در لندن که با یکی از شاگردان نوجوانش رابطه ی جنسی برقرار می کند. عشق ممنوعه ی زن جوان و پسر خردسال به عنوان رازی میان هر دو باقی می ماند تا اینکه شیبا که متاهل نیز است این راز رمانتیک را در برابر باربارا معلم تاریخ همان مکتب افشا میکند. باربارا زن شصت ساله و مورد اعتمادی است که در واقع تمام داستان شیبا و دلداده گی اش را ما از زبان او می خوانیم. این بار با آنکه کتاب را باز هم از فلم زود تر خوانده بودم ولی از تماشای فلم خوشم آمد. فلم به شکل وفادارانه یی حوادث کتاب را دنبال میکند و فقط در موارد کوچکی با نسخه ی اصلی متفاوت است؛ مثلاً در پایان بندی که در کتاب مبهم و باز است ولی در فلم تقریباً سرنوشت هر شخصیت مشخص می شود. تفاوت های دیگری نیز در دراماتورگی داستان وجود دارد که به شکل تعجب آوری متوجه شدم در فلم بهتر از رمان شکل گرفته است. در واقع منطق پیرنگ در رمان گاهی به آن شکلی که باید محکم نیست؛ به خصوص صحنه یی که این راز بالاخره افشا می شود و شیبا یکشبه در سرخط تمام رسانه های بریتانیایی قرار می گیرد.
*
شیبا در قسمتی از داستان در توجیه رابطه اش با استفن 16 ساله به باربارا می گوید: «چیز مهمی نیست، او دیگر یک کودک به حساب نمی آید. او اکنون به تجربه نیاز دارد و من به احساس جوانی از دست رفته ام». در این اعتراف نکته ی مهمی نهفته است که من آن را در تولیدات فرهنگی معاصر جهان به وفور می توانم ببینم. در سینما مثلاً به فلمهای «جوانی بدون جوانی» (فرانسیس فورد کاپولا، 2007)، «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» (دیوید فینچر، 2008) و چندین فلم دیگری که من هنوز ندیده ام می توان اشاره کرد که درباره ی موضوع «پیری» و «زمان از دست رفته» و «مرگ» هستند. در سرویس جهانی بی بی سی همین روزها تبلیغات برنامه یی را شنیدم که عنوانش «قرن پیری» بود. در واقع قرن بیستم اگر قرن جوانی ها و جوانان بود، قرن بیست و یکم مسلماً قرن پیری و پژمرده گی است. جمعیت دنیای غرب به سوی پیر شدن پیش می رود، و با گسترش تکنالوژی و پیشرفت علم طب و طولانی تر شدن عمر به همان اندازه ترس از مرگ فراگیرتر می شود. قبل از رمان «یادداشت ها» کتاب دیگری خواندم به نام «Shadowfires» از دین کوتز نویسنده ی عامه پسند آمریکایی. در این رمان هم به طور جالبی همان مساله ی ترس از پیری و فرار از مرگ در میان است. داستان درباره ی دانشمند پولدار و میانسالی است که به شدت از پیری و مرگ می ترسد. او برای فایق آمدن به ترس روزافزونش از پیری، دختران خردسال و جوان را با پول اغوا کرده و برای خود یک حرمسرای خصوصی راه انداخته است. دانشمند آمریکایی به تازه گی فرمولی را نیز برای زنده شدن پس از مرگ اختراع کرده است، او که قبل از آزمایشات نهایی آن داروی حیات را خود مصرف میکند اتفاقاً در یک حادثه ی ترافیکی می میرد. اما همان شب از صندوق سردخانه بیرون شده و در هیئت یک دیو ددخو به تخریب و کشتار می پردازد... نمی دانم که این همه فلم و کتاب درباره ی ترس از پیری و مرگ به طور اتفاقی بدست من افتاده است و یا واقعاً در بیرون خبرهایی است؟
*
رابرت فراست گفته است: «شعر چیزی است که در ترجمه گم می شود»؛ اما جوزف برادسکی در جواب او می گوید: «شعر چیزی است که در ترجمه بدست می آید». این نکته دقیقاً مساله ی اقتباس نیز است. اقتباس بد مثل شعری است که در ترجمه گم می شود و اقتباس خوب و خلاق مانند شعری است که با ترجمه زاده می شود. هر دو نظر می تواند صحیح باشد.

اما هیچگاه اقتباس خوب به معنای وفاداری به کتاب نیست. اقتباس خوب باید جانمایه ی اصلی کتاب را گرفته و آن را با توجه به محدودیت های روایتی فرم جدید هنری – مثلاً سینما – بازگو کند. درباره ی اینکه بالاخره اول فلم را باید دید یا کتاب را باید خواند، باز می تواند قضیه قابل تغییر باشد، اما احتیاط واجب آن است که اول فلم دیده شود و بعد کتاب خوانده شود. کاری که می تواند از سرخورده گی شما از رسانه ی سینما بکاهد.

اقتباس از کتاب به فلم گاه می تواند خوب باشد و گاه می تواند بد باشد، اما چیزی را که جدیداً مد شده و به آن «ناولیزیشن» می گویند همیشه بد و زشت خواهد بود. ناولیزیشن به کاری می گویند که طی آن فلم را به رمان تبدیل می کنند چیزی که تصورش هم عذاب آور و دیوانه کننده است. من هرگز حاضر نخواهم بود رمانی را بخوانم که از یک فلم اقتباس شده باشد: مسلمان نشنود، کافر نبیند!

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

ویژه نامه ی سینمای ایران در شماره جدید «آف اسکرین»


مجله ی کانادایی «آف اسکرین» در آخرین شماره اش یک ویژه نامه درباره ی سینمای ایران چاپ کرده است. در این شماره از مجله ی انگلیسی زبان مصاحبه ها و مقالات زیادی درباره ی فلمهای جدید ایرانی نوشته شده است که برای علاقمندان سینمای ایران خواندن آنها خالی از لطف نخواهد بود.

مجله ی معتبر کانادایی با کارگردانهای ایرانی از نسل های مختلف مصاحبه کرده است: با عباس کیارستمی و بهرام بیضایی از نسل قدیم و با بهمن قبادی و سمیرا مخملباف از نسل نو سینمای ایران. در کنار مصاحبه ها و مرور تولیدات جدید سینمای ایران، چندین مقاله ی خواندنی دیگر درباره ی زیبایی شناسی سینمای ایرانی به چشم می خورد که از جمله می شود به مقاله ی «غذای فکر: سانسور در سینمای ایران» به قلم نجمه خلیلی ماهانی اشاره کرد. او در مقاله اش می نویسد؛ سینمای ایران در حال تجربه ی یک تغییر زیبایی شناختی است: موضوعات استعاری و استعلایی (کودکان معصوم، طبیعت، واقعگرایی بی واسطه) که در سینمای موج نو ایرانی در دهه ی 90 میلادی رواج داشت؛ جایش را به ابژه های شهوانی تر از قبیل مو، پوست، بدن و مادی تری مانند غذا، آشپزی، رستورانت، موتر، فیشن و غیره داده است، چیزهایی که می تواند به نحوی از دم قیچی سانسور نیز به سلامت بگذرد.

فلم «اسپ دوپا» از سیمرا مخملباف نیز در «آف اسکرین» مرور شده است و آن را به عنوان سیاسی ترین فلم کارگردان جوان ایرانی تا کنون معرفی کرده اند. این فلم بلند سینمایی را سال گذشته خانم مخملباف در ولایت بغلان در افغانستان فلمبرداری کرد.

من خیلی دیر شده که فلم ایرانی برایم میسر نمی شود، بخصوص فلمهای جدید ایرانی را ندیده ام. فقط شنیده ام که دی وی دی فلم جدید داریوش مهرجویی «علی سنتوری» به کابل رسیده است که متاسفانه هنوز چانس دیدن آن را نداشته ام. فلمهای ایرانی از نگاه معنا غنی و از نگاه داستان صمیمی هستند. صرف نظر از برخی چرندیات بازاری وعامه پسند اکثر فلمهای ایرانی را دوست دارم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

به یاد مزاری


بیست و دوم حوت باز فرارسید. در سال 1373 گروه تازه به قدرت رسیده ی طالبان در این روز عبدالعلی مزاری، مبارز آزادی خواه را به شکل ناجوانمردانه یی به قتل رسانید. مزاری برای مردم هزاره معنای زیادی دارد؛ این مرد اسپارتاکوس مردم هزاره و برده ی شورشی تاریخ افغانستان بود. او یک چریک دلیر و یک رهبر صدیق بود. آیا زن هزاره قادر خواهد بود تا باز مزاری دیگری بزاید؟ اگر این کار را نکند، به نگاه من رفتن راهی که مزاری گشود هم کافی خواهد بود تا قیام تاریخ سازش به یک قعود شرم آور تبدیل نشود. شعر بشیر رحیمی می تواند زبان حال بسیاری ها از جمله خودم درباره ی آن مرد بزرگ باشد:

هردم شهید می شوی، ای تا ابد شهید
«محمد بشیر رحیمي»

آه ای همیشه وسوسه ی واژه های من
هر لحظه، ذوق گفتن شعری برای من

هر روز، چشمهای مرا، میزنی کلید
هر لحظه، در برابر من می شوی شهید

هر روز، تکه تکه، شده تازه می شوی
در خلق، بیش و بیشتر، آوازه می شوی

روح تو چشمه ای است که در خاک جاری است
روحی که خاک در جریانش، بهاری است

تو کیستی؟ که وسوسه های نگاه تو
چون آسمان، در آینه و آب، جاری است

از انعکا س چشم کی، آبی است آسمان؟
این رنگ چشم کیست که اینگونه ساری است

هر جای غنچه ای که سر از گل کشیده است
رنگ به بر نشسته ی خو ن مزاری است

تو پاک، از هوسکده ی خاک پر زدی
روح تو، از هرانچه که دنیاست عاری است

رو کرده بود اگر چه که دنیا بتو ولی
دار و ندارت از همه دنیا، ندار ی است

اما ببین! که پاره ای از وارثان تو
خط می کشند بر سر نام و نشان تو

خط ترا ز خاطر اوراق می برند
چون آبها، که سنگ در اعماق می برند

خاکسترند! بر رخ ماه تو این همه
کی می نهند پای براه تو، این همه؟

اینان که کوک زندگی شا ن، تو نیستی
هر یک کسی برای خود است و تو کیستی

تو کیستی، که خون تو باشد برای شان
غیر از حنای ریخته ی دست و پای شان

خون تو، رنگ ناخن زنهای شان شده
گلهای رنگ رفته ی کالای شان شده

خون ترا معاوضه با غازه می کنند
سرخاب گونه های زن تازه می کنند

هر روز فرش و عرش دگر می کنند نو
هر روز رنگ خانه و در می کنند نو

چیزی نمانده از تو، بجز این برای شان
خون تو چیست جز، سند خانه های شان

اینسان چگونه، از تو نفس می توان زدن؟
این چیست، غیر بر سر گورت دکان زدن؟

آه ای همیشه! دغدغه ی هست و بود من
انگیزه ی تمام و کمال وجود من

اینگونه، در سراسر من کشته می شوی
هر روز، در برابر من تکه می شوی

از تکه، تکه، تکه، شدن می شوی پدید
هر دم، شهید می شوی، ای تا ابد شهید

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

گزین گفته هایی درباره ی زنان؛ به خاطر هشت مارچ


عکس بالا: «مرگ به تعقیب یک زن»، منبع

به خاطر هشت مارچ روز جهانی زن، جملات قصاری از بزرگان نام آور و گمنام درباره ی زن ترتیب داده ام. برخی از اینها را از کتابها و اکثریت شان را از اینجا و اینجا ترجمه کرده ام. از لحن مطایبه آمیز برخی از این جملات معذرت می خواهم. این روز مهم را برای همه به خصوص به وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان زن تبریک می گویم. به امید برابری. علی

***
تمام زنها مانند مادرانشان می شوند. این است بزرگترین تراژدی آنان.
- اسکار وایلد

مردها در مواجهه با زنان سه راه در پیش دارند: دوست شان بدارند، رنجشان را بکشند، یا به ادبیات تبدیل شان کنند.
- استفن استیلز

اگر زنان وجود نمی داشتند، تمام پول دنیا بی معنا بود.
- اریستوتل اناسیس

کمیاب ترین چیز در دنیا زنی است که از عکس خود راضی باشد.
- الیزابت متکاف

وای که این زن چه جنس ملعونی است! من نمی دانم در کتب مقدس چه نوشته اند، ولی یک چیز میدانم و آن اینکه
خدا مرد را آفریده است و شیطان زن را.
- نیکوس کازانتزاکیس، «مسیح باز مصلوب»

هر دختری باید از آنچه که «مادر طبیعت» به او داده است استفاده کند، قبل از آنکه «پدر زمان» آن را از او باز ستاند.
- لارنس جی پتر

زن با یک آه می تواند بیشتر از خطابه یک مرد چیز بگوید.
- آرنولد هالتین

زن نام برده گی من است، فمینیزم به من آزادی خواهد داد تا هویت دیگری برای خود جستجو کنم.
- آن اسنیتو

زن دومین خطای خداوند بود.
- فریدریش نیچه

زنها در کنار زخم زدن، در بستن زخم هم بهترین هستند.
- ژول باربی دوآرویلی

در جهنم برای زنانی که دیگر زنان را کمک نمی کنند جایگاه مخصوصی در نظر گرفته شده است.
- مادلین آلبرایت

چهره ی مرد اتوبیوگرافی اش، و چهره ی زن رمان اش است.
- اسکار وایلد

زنده گی جنسی زنان بالغ «قاره ی تاریک» روانشناسی است.
- زیگموند فروید

یک حس با شکوهی وجود دارد در لحظه یی که سیگارت را یک زن روشن می کند. در حقیقت، من یک بار فقط به همین دلیل ازدواج کردم.
- هارولد رابینز

وقتی یک مرد با زنی با کلمات زشت صحبت می کند، به عنوان آزار جنسی به آن نگاه می شود. وقتی یک زن با مردی با کلمات زشت صحبت می کند قیمت اش 3.95 دالر در هر دقیقه است.
- ناشناس

مهم نیست که قبول می کنند یا رد، اما این همیشه زنها را خوشحال می کند وقتی ازشان درخواست کنی.
- اوید

برای من زنها مثل فیلها هستند، دوست دارم به آنها نگاه کنم اما دوست ندارم یکی داشته باشم.
- دبلیو سی فیلدز

زنها یک جای مخصوصی از قلبشان را اختصاص به گناهانی می دهند که هیچ گاه مرتکب نشده اند.
- کورنلیا اوتیز اسکینر

این موجودات دوست داشتنی مونث، پیچیده ترین مشکلات و وحشتناکترین خطرات روی زمین است، به خصوص برای صاحبانشان.
- جورج دو موریه

در زیر سایه ی این جهان ملال آور، یگانه جوهر زنده گی تبسمی است که در باسن گرد زنانه می بینیم.
- گی دو موپاسان

مردها معمولاً زنان ساده و نسبتاً جذاب را ترجیح می دهند؛ آنها در پی زنان پرعشوه و شورانگیز به این خاطر راه می افتند تا مردان دیگر را تحت تاثیر قرار دهند.
- میگنون مکلالین

من زنان کمی را می شناسم. اما قصه های وحشتناک زیاد شنیده ام.
- هارولد پینتر

زنان هیچگاه قدرتمندتر از لحظه یی نیستند که خود را با ضعف هایشان مسلح می کنند.
- ماری دو ویشی چارموند

اگر رزماری وودز، منشی رییس جمهور نیکسون برای حضرت موسی منشی می بود، ما حالا به جای ده فرمان هشت فرمان می داشتیم.
- آرت باچوالد

او یک دامن کوتاه و یک واسکت پوشیده بود و طوری برآمده گی ها و فرورفتگی های بدنش برجسته به چشم می خورد، که می توانست قلب یک گاومیش را هم ایستاد کند.
- وودی آلن

بسیار کم اتفاق می افتد که در چشمان یک پسرک خردسال وقار یک مرد را ببینیم، اما اغلب می توان در چشم یک دخترک خردسال خطر یک زن را تشخیص داد.
- الکساندر دوما

زن باید مرد را تلطیف کند نه اینکه تضعیف کند.
- زیگموند فروید

دخترانی که از نگاه شان سهل الوصول به نظر می آیند به هیچ وجه قلباً سهل الوصول نیستند.
- ناشناس

مردها از شکارچی بودن لذت می برند، ولی معمولاً تنبل تر از آن هستند که شکار کنند. زنان از طرف دیگر دوست دارند شکار کنند، اما به نحوی که هیچ کسی متوجه نشود.
- میگنون مکلالین

هیجان انگیزترین لحظه ی زنده گی یک زن زمانی است که زن دیگری را می بیند که چاق تر از خود اوست.
- هلن رالند

من به غریزه ی یک زن بیشتر از عقل یک مرد اعتماد دارم.
- استنلی بالدوین

بیایید زنان زیبا را برای مردانی واگذار کنیم که از قوه ی تخیل بی بهره اند.
- مارسل پروست

زنها میان بیست و هشت سالگی تا چهل سالگی، سزاوار بیشتر از دوازده سال هستند.
- جیمز توربر

زنانی که باعث می شوند مردها بهتر از آنی که عادت دارند صحبت کنند؛ محبوب هستند.
- ای وی لوکاس

آنچه مردها می خواهند، باکره یی است که فاحشه باشد.
- ادوارد دالبرت

فقط دختران خوب خاطرات روزانه می نویسند، دختران بد برای این کارها وقت ندارند.
- تلولا بنکهید

زنی که نمی تواند زشت باشد زیبا نیست.
- کارل کراوس

مرد زن را آنقدر دنبال می کند تا زن او را به دام بیاندازد.
- ضرب المثل آمریکایی

تنوع یکی از فضایل یک زن است. این باعث دوری جستن از چندهمسری می شود. تا زمانی که یک خانم خوب در خانه داشته باشی، می توانی برای خود یک حرامسرای خیالی درست کنی.
- جی کا چسترتون

آیا نمی دانی که من یک زنم؟ آنگاه که می اندیشم باید سخن هم بگویم.
- شکسپیر

مرد برای راه یافتن به قلب زن، باید از قلب خود استفاده کند.
- مایک دوبرتین

زنان به دو زبان صحبت می کنند – فقط یکی از آنها کلامی است.
- شکسپیر

زنها از مردها عاقل ترند؛ چون کمتر می دانند و بیشتر می فهمند.
- جیمز توربر

زنان خوش سیما قلب را می شکنند، و زنان خوش قلب آن را ترمیم می کنند.
- میگنون مکلالین

زنان همیشه نگران چیزهایی هستند که مردان فراموش می کنند، و مردان همیشه نگران چیزهایی هستند که زنان به یاد دارند.
- ناشناس

بزرگترین سوالی که هیچگاه جواب داده نشد، سوالی که حتا خودم پس از سی سال ازدواج هنوز قادر به یافتن جوابی برای آن نیستم این است: « زن چه می خواهد»؟
- زیگموند فروید

هر زنی به چهار حیوان خانگی نیاز دارد: یک مینک (جانوری که از پوستش بالاپوش زنانه می سازند) در الماری لباسهایش، یک ببر در گاراژش، یک پلنگ در تختخوابش، و یک خر برای پرداخت مصارفش.
- پاریس هیلتون

خوشبخترین زنان، مانند خوشبخترین ملت ها، تاریخ ندارند.
- جورج الیوت

تمام زنان دنیا به یک شکل لباس می پوشند: آنها لباسی می پوشند تا دیگر زنان را عصبانی کنند.
- السا شیاپارلی

چه در انتقام و چه در عشق زن بسا وحشی تر از مرد است.
- فریدریش نیچه

مهم نیست که زن چه قیافه یی دارد، وقتی که مطمین به نفس است سکسی است.
- پاریس هیلتون

مطیمناً خدا مرد را پیش از زن آفریده است. چون هر کسی قبل از آفریدن شاهکار نهایی، یکی هم تمرینی می سازد.
- ناشناس

منتظر زن خوب نباش، چنین چیزی وجود ندارد.
- چارلز بوکوسکی

و در اخیر یک حکایت سینمایی:
یکی از هنرپیشه گان زن در یکی از فلمهای هیچکاک روی چوکی نشسته بود و خود را برای یک صحنه ی مهم آماده می کرد. خانم هنرپیشه گاهی روبروی کمره می نشست، گاهی طرف چپش را چرخ می داد و گاهی طرف راستش را به سوی کمره قرار می داد و اصلاً نمی دانست در کدام موقعیت می تواند در چشم کمره زیباتر جلوه کند. او در نهایت رو به طرف کارگردان عظیم الجثه کرد و گفت: «آقای هیچکاک! به نظر شما کدام طرفم به سوی کمره باشد زیباتر است؟» هیچکاک به آرامش شیطنت آمیزی جواب داد: « You are sitting on that my dear! » (همان طرفی که حالا روی آن نشستی عزیزم!).

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

مارکس، بونویل و پیتری درباره ی کار


«بورژوازی ملکوتی ترین شوریده گی های مذهبی و شور و شوق شهسوارانه و احساساتگرایی نافرهیخته را در آب های یخ زده ی حسابگری های خودپرستانه غرق ساخته است. ارزش شخصی را به ارزش داد و ستد تبدیل ساخته و به جای آزادی های بی شمار اعطا شده و فسخ ناپذیر تنها یک آزادی ناسنجیده، یعنی تجارت آزاد را برقرار ساخته است. در یک کلام، استثمار عریان، بیشرمانه، سرراست و ددمنشانه را جایگزین استثماری کرده که در لفافه ی اوهام مذهبی و سیاسی پیچیده شده بود.

بورژوازی هاله ی قداست تمام پیشه هایی را که تا آن هنگام گرامی شمرده می شد و با هراسی توام با وقار به آنها می نگریستند، دریده است. پزشک، وکیل، کشیش، شاعر و دانشمند را کارگر مزدبگیر خود ساخته است. بورژوازی پوشش احساساتی مناسبات خانواده گی را از هم دریده و آن را به مناسبات صرفاً پولی تقلیل داده است..…

… هر آنچه سخت و استوار است ذوب می شود و به هوا می رود، آنچه مقدس است نا مقدس می گردد، و سرانجام آدمی ناگزیر می شود با دیده گانی هشیار با شرایط واقعی زنده گی و مناسبات خویش با نوع خود روبرو شود».

- مانیفست کمونیست (1888)، کارل مارکس و فریدرش انگلس

*
«مثلا كار را در نظر بگيريد، كه يكي از ارزش هاي مقدس جامعه سرمايه داري است و احدي حق ندارد در اهميت آن ترديد كند. سوررئاليست ها اولين كساني بودند كه بي وقفه به اين ارزش حمله كردند، هاله تقدس
آن را از بين بردند و اعلام كردند كه كار مزدوري امتياز نيست، ننگ است.

رگه اي از اين برداشت را مي توان در فيلم « تريستانا» از زبان دون لوپه شنيد كه به آن پسرك لال
مي گويد:«كارگرهاي بيچاره! هم فريبشان مي دهند و هم بر فرقشان می کوبند. كار يك لعنت ابدي است. نفرين بر آن كاري كه آدم مجبور باشد به خاطر معاش انجام دهد. همچو كاري، بر خلاف آنچه
معروف است، اصلا مايه افتخار نيست، بلكه فقط براي پر كردن شكم آن خوك هايي است كه ما
را استثمار مي كنند. فقط كاري مايه سرافرازي آدم است كه آن را با شوق و لذت انجام دهيم. همه
بايد اين طور كار كنند. به من نگاه كن: من كار نمي كنم، حتي اگر دارم بزنند باز هم كار نمي كنم.
و مي بيني كه با وجود اين دارم زندگي مي كنم. البته قبول دارم كه خيلي خوب زندگي نمي كنم،
اما هرچه باشد بدون اينكه كار كنم دارم زندگي مي كنم.»

برخي از فرازهاي اين گفتار در رمان گالدوس وجود دارد، اما با مفهومي كاملا متفاوت. در رمان
خودداري دون لوپه از كار كردن، عيب او تلقي شده و مورد انتقاد قرار گرفته است. سوررئاليست ها
با حس شهودي خودشان نخستين كساني بودند كه دريافتند پايه هاي سست كار به عنوان ارزشي
اجتماعي، لق شده است. اينك بعد از پنجاه سال تقريبا همه از زوال اين ارزش صحبت مي كنند،
در حالي كه زماني ابدي تلقي مي شد. همه مي گويند: مگر ما به دنيا آمده ايم كه كار كنيم؟! ما در
آستانه يك تمدن فراغت پرور قرار گرفته ايم. حتي در فرانسه "وزارت اوقات فراغت" تأسيس شده
است».

- با آخرین نفسهایم (1982)، لوییس بونویل با ترجمه ی علی امینی نجفی

*
«اعلان فوتی پرتوریکویی»

کار کردند
همیشه سر وقت آمدند
هیچگاه دیر نکردند
وقتی که توهین شدند
فقط سکوت کردند
کار کردند
هیچگاه غیر از روزهای رخصتی رسمی
مرخصی نگرفتند
هیچگاه بدون اجازه
اعتصاب نکردند
کار کردند
ده روز در هفته
و فقط مزد پنج روز به آنان داده شد
کار کردند
کار کردند
کار کردند
و مردند
مردند در حالیکه پولی در بساط نداشتند
مردند در حالیکه بدهکار بودند
مردند بدون اینکه حتا بدانند
دروازه ی ورودی
نخستین بانک ملی شهر به چه شکل است

خوآن
میگویل
میلاگروس
الگا
مانویل
همه مردند دیروز امروز
و فردا نیز خواهند مرد
در حالیکه قبض های نه پرداخته ی شان را
به فرزندان شان به میراث خواهند گذاشت
همه مردند
در حالیکه منتظر بودند
تا باغ عدن دوباره بازگشایی شود
تحت مدیریت جدید
...
پدرو پیتری، شاعر پرتوریکویی

کسانی که از ترجمه ی شتابزده ی من خوشش نیامده اصل شعر را در پایین بخواند. این شعر یک قصیده ی بلند و پرشوری است که آنچه خواندید فقط بند افتتاحیه ی آن بود.



“Puerto Rican Obituary”

They worked
They were always on time
They were never late
They never spoke back
when they were insulted
They worked
They never took days off
that were not on the calendar
They never went on strike
without permission
They worked
ten days a week
and were only paid for five
They worked
They worked
They worked
and they died
They died broke
They died owing
They died never knowing
what the front entrance
of the first national city bank looks like

Juan
Miguel
Milagros
Olga
Manuel
All died yesterday today
and will die again tomorrow
passing their bill collectors
on to the next of kin
All died
waiting for the garden of eden
to open up again
under a new management
....

- Pedro Pietri

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

یکی پیدا شود و این مقاله ی سلمان رشدی را ترجمه کند


نویسنده ی مشهور انگلیسی سلمان رشدی دو روز پیش در 28 فبروری در روزنامه ی گاردین مقاله ی بلندی نوشت که طی آن نظراتش درباره ی اقتباس ادبی را بیان کرده است. او در این مقاله در مورد Adaptation صحبت میکند؛ کلمه یی که در فارسی «اقتباس» ترجمه شده است. این کلمه در انگلیسی در کنار اقتباس ادبی به معنای «سازگاری» نیز است.

او بیشتر به این فرضیه ی قدیمی نویسنده گان می پردازد که تمام فلمهایی که از روی رمانها ساخته شده اند مزخرف هستند و هیچگاه نمی توانند با اصل کتابها برابری کنند. نظر رشدی در این باره دوگانه است. او مثلاً تمام فلمهایی را که از روی رمانهای گابریل گارسیا مارکز ساخته شده است چرند می داند ولی در عوض فلمهایی که از روی تریلوژی «ارباب حلقه ها» ساخته شده است به نظر او به مراتب از اصل رمانها بهتر است، دلیلش را هم می گوید: «چون فلمسازی پترسون از نویسنده گی تالکین بهتر است». برنده ی اصلی اسکار امسال یعنی فلم انگلیسی-هندی «میلیونر زاغه نشین» نیز اقتباسی است از روی یک رمان گمنامی که یک دیپلمات هندی نوشته است. سلمان رشدی در این مورد فلم را از نسخه ی کتاب بهتر میداند؛ ولی جای تعجب برای وقتی بود که دیدم فلم «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» را نسبت به اصل رمان اسکات فیتز جرالد در رتبه ی پایین تری قرار می دهد.

رشدی درباره ی چیستی اقتباس معلومات ارزنده و تازه یی دارد. او نه تنها از برگرداندن فورم یک اثر هنری به یک فورم دیگر صحبت می کند، بلکه درباره ی سازگاری انسانی نیز سخنسرایی کرده است. وقتی انسان در یک محیط تازه، در یک رابطه ی تازه و در یک شرایط تازه قرار می گیرد، سعی میکند تا خود را با وضعیت تازه سازگار بسازد. او این را با سازگاری یا اقتباس ادبی ربط می دهد....

...... خلاصه عرض کنم که این مقاله را بخوانید و هر کدامتان که کمر محکمتری برای ترجمه دارید آن را فارسی کنید تا کسان بیشتری از خواندن آن لذت ببرند. در ضمن مقاله ی دیگری امروز در گاردین نوشته شده بنام «هالیوود علیه ایران» و یک مقاله ی خواندنی درباره ی اینکه زنها کمدین های خوبتری هستند و یا مردها؟ نویسنده ی این مقاله ی آخری که یک زن است می گوید زنها هم به اندازه ی مردها کمدین های خوبی اند و می توانند مردم را بخنداند؛ مگر مردها در ریشخندبازی و لوده گی از زنها بهترند!

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

اگر می خواهید اسکار بگیرید، درباره ی هولوکاست فلم بسازید


چند سال پیش کیت وینسلت هنرپیشه ی انگلیسی هالیوود، در یکی از برنامه های تلویزیون بی بی سی به عنوان بازیگر مهمان شرکت داشت. او در آن برنامه در نقش خودش به عنوان یک هنرپیشه ی مشهور بازی می کرد. یکی از شخصیت های برنامه از خانم وینسلت پرسید: «چرا پس از این همه فلمهایی که بازی کرده اید، هنوز جایزه ی اسکار نگرفته اید؟» کیت وینسلت با زیرکی جواب داد: «اسکار را به کسی می دهند که در فلمی با موضوع هولوکاست بازی کرده باشد. بگذار وقتی من نیز فلمی درباره ی هولوکاست داشتم آن وقت به من هم خواهند داد!». در آن زمان گفته های هنرپیشه ی جوان انگلیسی فقط به عنوان طعنه یی به آکادمی اسکار و یک بدگمانی افشاگرانه نسبت به نفوذ یهودیان در هالیوود دیده می شد. او خود نیز به گفته ی طنزآمیزش عقیده ی زیادی نداشت؛ اما چند روز پیش، به طور جالبی در مراسم اسکار جایزه ی بهترین هنرپیشه ی زن به وینسلت تعلق گرفت، او در فلم «کتب خوان» نقش یک زن آلمانی نازی را به عهده دارد که مسوول کشتار صدها یهودی زندانی است. پس از سالها معلوم شد که آن بدگمانی زیاد هم بی جا نبوده است!

طی سالهای 1934 تا 1945 هولوکاست یا کشتار دسته جمعی یهودیان توسط آلمان نازی اتفاق افتاد. این موضوع یکی از دردناک ترین وقایع تاریخ جهان مدرن است. پس از جنگ جهانی دوم، حس همدردی بی سابقه یی نسبت به اقلیت «یهودیان سرگر دان» اروپایی در دنیا ایجاد شد؛ تا جاییکه با پشتیبانی کشورهای غربی که اکثراً احساس گناه شدیدی نسبت به آنچه بر یهودیان رفته بود داشتند، نخستین دولت یهود در خاورمیانه در سال 1948 تاسیس گشت. اوج فعالیت جنبشی بنام «صهیونیزم» در اواخر دهه ی چهل و دهه ی پنجاه میلادی بود. اکثریت یهودیان سرشناس جان به سلامت برده به شمول آلبرت انشتین فزیکدان و فیلسوفان آلمانی هربرت مارکوزه و هانا آرنت، به طور داوطلبانه صهیونیست شدند. کلمه ی صهیونیست به کسانی اطلاق می شد که در تاسیس دولت اسراییل سهم داشتند و به تشویق یهودیان سراسر دنیا می پرداختند تا به خاورمیانه رفته و به سرزمین خودشان زنده گی کنند، سرزمین موعودی که در تورات از آن یاد شده است. ایده ی اصلی دولت یهود این بود که اقلیت سامی را از گزند تکرار هولوکاست حفظ کنند.

هسته های حامی منافع یهودیان و دولت تازه تاسیس اسراییل، با تکیه به منابع مالی سرشاری که در اختیار دارند تا هنوز نیز فعالیت می کنند. در آلمان، انکار کشتار یهودیان یک جرم است. حتی تردید کردن در رقم 6 میلیون یهود کشته شده در هولوکاست نیز جرم به حساب می آید. این روزها یک کشیش انگلیسی به خاطر گفتن اینکه «6 میلیون» یک رقم مبالغه آمیز درباره ی تعداد یهودیان کشته شده در جنگ جهانی دوم است، کلیسای کاتولیک را با انتقادات شدیدی روبرو کرد؛ تا جاییکه آلمان در تلاش است تا یک حکم جلب اروپایی برای کشیش ویلیامسون صادر کند و از پاپ بخواهد که او را خلع لباس کند.

یکی از ماموریت های اصلی جنبش صهیونیزم، نفوذ در تولیدات هنری و رسانه یی دنیا است. در هالیوود هشت کمپنی بزرگ فلمسازی است که تمام فلمهای بزرگ آمریکایی را می سازند، از آن جمله فقط کمپنی «فاکس قرن بیستم» از یهودیان نیست؛ ولی بقیه تمام کمپنی های بزرگ فلمسازی به شمول ده ها شبکه ی تلویزیونی و روزنامه های بزرگ از سوی یهودیان آمریکایی اداره می شوند؛ اقلیتی که فقط 3 فیصد جمعیت کل کشور را تشکیل میدهد. از همین لحاظ است که طبق یک آمار قدیمی، تا هنوز 700 فلم بلند داستانی (بدون مستندها و سریالها) درباره ی هولوکاست و قربانیان یهودی در دنیا ساخته شده است که اکثر آنان تولید آمریکا هستند. همین سیطره ی سهمگین میلیونرهای یهودی بر دستگاه فرهنگی آمریکا بخصوص هالیوود است که باعث بدگمانی بسیاری ها در مورد عادلانه بودن توزیع جوایز سینمایی اسکار می شود.

تولید فلم درباره ی یک واقعه ی تکاندهنده ی تاریخی هیچ جای اشکالی ندارد، هرچند که 700 فلم درباره ی آن ساخته شود و همچنان ادامه یابد. نکته اینجاست که یهودیان هالیوود با امکاناتی که در اختیار دارند یک نوع انحصارگرایی ایدیولوژیک را دامن زده اند که باطن جزمگرایانه اش در پس ظاهر لیبرالش پوشانده شده است. فلمسازان غیر یهودی هالیوود قصه های زیادی بلدند درباره ی پروژه هایی که به دلایل ایدیولوژیک کنار گذاشته شده اند و تصامیم سرنوشت سازی که به خاطر همان دلایل اتخاذ شده اند.
من خودم شخصاً نسبت به سرنوشت تلخ یهودیان و دوهزار سال سرگردانی و تبعید شان در کشورهای مختلف احساس همدردی می کنم؛ حتا برای من وجود یک کشور مستقل اسراییلی در کنار فلسطین کاملاً قابل قبول است، اما جنبش گاه پیدا و گاه پنهان صهیونیزم امروزی در حال تبدیل شدن به یک کلوب نژادپرست و دیگرستیز است. اینجاست که باید با احتیاط بیشتری با مساله برخورد کرد. امروز از «صنعت هولوکاست» گفته می شود از فساد و فرومایگی تعدادی از سازمانهای یهودی در باجگیری های بی شرمانه به خاطر قربانی هایی که ملت یهود در اروپای قرن بیستم داده است.

در اخیر بد نیست به این موضوع نیز اشاره شود که هالیوود درست است که به دست یهودیان می چرخد، اما فراموش نباید کرد که این یهودیان بزرگترین استعدادهای سینمای معاصر دنیا هستند برخلاف برخی ها که فکر می کنند جمعی تاجر طماع یهودی آنجا نشسته اند و پول درو می کنند. سینما اگر سینماست به خاطر خیالپردازی های بزرگ و اسطوره سازی های خارق العاده ی مردان و زنان هنرمندی است که در بخشهای مختلف هالیوود به فعالیت می پردازند. فلمسازان وودی آلن، استفن اسپیلبرگ، جرج لوکاس، رومن پولانسکی، استنلی کوبریک، سیدنی لومت و چارلی چاپلین؛ بازیگران رابرت دنیرو، هریسون فورد، پل نیومن، رابین ویلیامز، داستین هافمن، رابرت ردفورد و ژان-کلود واندم؛ خواننده گان الویس پرسلی، مایکل جکسون، آلن شرمن و مدونا (مسیحی صهیونیست) از جمله تعدادی از یهودیان سرشناس هالیوود را تشکیل می دهند؛ مردان و زنانی که بدون شک فرهنگ معاصر جهانی وامدار هنر بی بدیل آنان است.