۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

یک سرگذشت – نه زیاد – عجیب



جنگ، وبا، دیرپا نیستند
پایان آنها پیداست.
اما چه کسی از ما در برابر وحشتی محافظت خواهد کرد
که در روزگار دور، گذر زمان می نامیدند؟


- آننا اخماتوا، با ترجمه ی حضرت وهریز از کتاب «گذر زمان» (1961)


«انسان یگانه موجودی است که از مرگ خود خبر دارد». خوب به خاطر ندارم که این جمله را کجا خوانده ام، مگر جمله ی ساده یی است که از یک حقیقت وحشتناک پرده برمی دارد: دیگر موجودات راحتند، چون نمی دانند که خواهند مرد، خدا نیز راحت است چون می داند که نخواهد مرد، در این میان فقط انسان است که باید درد ازلی «آگاهی» را تحمل کند. آگاهی از مرگی که هر لحظه به سراغش خواهد آمد، همچون شکنجه یی است که به گفته ی فرخی یزدی تمام عمر آدمی را به جانکدنی عذاب آور تبدیل میکند: «زنده گی کردن من مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم».

همان «وحشت»ی را که اخماتوا توصیف میکند، در شعر سیاه فرخی یزدی نیز حس میکنیم. بزرگترین دشمن انسان، عقربه های ساعت است که صدای هر ثانیه اش ناقوس مرگ و ناله ی عزاست. انسان قرنها برای مبارزه با این دشمن قدیمی، به دنبال «آب حیات» به کوه و دشت و دریا و صحرا سرگردان شد، ولی هربار لب تشنه و ناامید بازگشت و در نهایت مثل اجداد خود به شکم سیری ناپذیر زمین پناه گرفت. در فلم «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» کسی به دنبال «آب حیات» نیست، اما روایت یک وسوسه ی قدیمی دیگر آدمی را شاهد هستیم: بازگرداندن زمان. در شهر نیواورلیان آمریکا، به ساعت ساز نابینایی وظیفه داده می شود که ساعت عظیمی را برای بنای اصلی شهر بسازد، او کار را شروع میکند، اما هنوز کار ساعت را به پایان نبرده است که خبر مرگ پسرش را به او میدهند. مرگ پسر جوان در جبهات جنگ جهانی اول، تاثیر بدی بر روحیه ی پدر پیر می گذارد. روزی که از ساعت عظیم شهر پرده برداری میکنند، همگی از گردش برعکس عقربه های ساعت به تعجب می افتند. وقتی از ساعت ساز دلیل این امر را می پرسند، او به ساده گی می گوید:«این یک اشتباه فنی نیست، این کار را قصداً انجام داده ام. این کار را کردم تا زمان به گذشته بازگردد و ما بتوانیم جوانانی را که درجنگ از دست دادیم دوباره بدست آوریم. دوباره به دوران صلح بازگردیم». همگی متفرق می شوند و ساعت همچنان برعکس می چرخد.



تا اینجا در واقع صحنه ی افتتاحیه ی فلم 160 دقیقه یی دیوید فینچر است. اصل فلم، سرگذشت – نه زیاد – عجیب
طفلی است بنام بنجامین باتن (برد پیت) که زنده گی اش مثل ساعت عظیم شهر برعکس حرکت میکند: او وقتی بدنیا می آید در هیئت یک پیرمرد چروکیده ی کوچک اندام است، اما هر قدر که از عمر او می گذرد وضعیت او بهتر می شود. در هفت سالگی مثل پیرمرد هفتادساله یی است که با پشتی خمیده و مویی سفید توسط ویلچیر حرکت میکند، او اما با گذشت هر روز و هر هفته جوانتر و تنومندتر می شود و کم کم ویلچیر را ترک میکند و می تواند راه برود. با تماشای رشد برعکس بنجامین، به یاد ساعت ساز نابینا می افتیم و یکباره خوشحال می شویم. خوشحال از اینکه بالاخره اگر آب حیات را نتوانستیم بیابیم، اگر زمان را نتوانستیم متوقف سازیم، کم ازکم قادر شدیم تا زمان را به عقب برگردانیم، جوانی مان را بازیابیم و اشتباهاتمان را اصلاح کنیم. ولی زود پی می بریم که این هم خیالی باطل است.

فلم توسط دفتر خاطرات بنجامین باتن روایت می شود. او شرح زنده گی اش را در آن دفتر گنجانده است، دفتری که حالا به پیرزنی به ارث رسیده است که زمانی همسر بنجامین بود. پیر زن که دیزی (کیت بلانشت) نام دارد روی تخت شفاخانه یی در شهر نیواورلیان دراز کشیده است و دختر جوانش از او مراقبت میکند. او برای اینکه یکبار دیگر در آخرین لحظات حیاتش سرگذشت خود و معشوقش را مرور کند، از دخترش می خواهد که آن دفتر را از میان وسایلش بردارد و برایش بخواند.

دیوید فینچر فلمنامه ی «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» را از رمان کوتاهی به قلم فیتزجرالد اقتباس کرده است. داستان فیتزجرالد بسیار کوچک تر است و حالت کمدی دارد. در حالیکه فلم فینچر یک داستان بزرگ و پرحادثه یی است که با لحنی تراژیک روایت می شود.

بنجامین وقتی به دنیا می آید، پدرش از دیدن چهره ی پر چین و چروک کودک به وحشت می افتد. او نوزاد را برداشته و در کنار یک خانه رها می کند. کویینی، یک زن سیاهپوست جوان که خانه سامان یک فامیل بزرگ است او را برمی دارد و به خانه اش می برد. او مثل یک مادر واقعی از بنجامین نگهداری میکند تا اینکه او کم کم جوانتر شده و خودش می تواند از خود نگهداری کند. قصه ی اصلی فلم، قصه ی دلداده گی بنجامین باتن به دیزی یک دخترک خردسال همسایه است.

در خانه ی کلانی که بنجامین درآن بزرگ می شود، پر از پیرمردان و پیرزنان مختلف است. تقریباً هر هفته در آنجا یک سالگره ی تولد و یک مراسم تدفین برپا می شود. همچنان که موجود عجیب الخلقه جوانتر می شود، او شاهد مرگ بسیاری از دوستان و عزیزانش است. دیگران در پیش چشم او پیر می شوند و او در حال جوانتر شدن است. او در همان روزها شیفته ی دیزی یک دخترک خرد سالی می شود که عاشق رقصیدن است. بنجامین برای فرار از روزمره گی زنده گی اش در خانه ی بزرگ، روزی وسایلش را جمع می کند و راهی سفر طولانی دریایی می شود. در لحظه ی خداحافظی دیزی از او می خواهد به هر شهری که رفت از آنجا برایش یک پست کارت بفرستد. بنجامین قبول میکند.

او در سفر طولانی اش برای اولین بار معنای مردانگی اش را در یک فاحشه خانه ی بندری می فهمد، بعدها دریک شهر اروپایی زمانیکه در یک هوتل اقامت دارد، عاشق یک زن انگلیسی می شود و شب های پرهیجانی را با او می گذارند. او که خود را حال یک «دریانورد» می خواند تمام این حوادث را در دفتر خاطراتش می نویسد و از هر شهری که دیدن می کند برای دیزی نیز پست کارت می فرستد. او در یکی از این پست کارت ها داستان عشقش به زن انگلیسی را نیز به او اطلاع می دهد. او در تمام این مدت موهای سفیدش رو به سیاهی می گذارد و چین چروک صورتش محو می شود. دیزی که حالا به یک دختر جوان و رقاص ماهری بدل شده است در نیویورک زنده گی و رقص میکند.

بنجامین در سفرهای طولانی اش جنگ جهانی را هم تجربه میکند و پس از سالهایی پرحادثه دوباره به زادگاهش نیواورلیان می آید. مادرش را می بیند که پیر شده است، دوستان پیرش را می بیند که مرده اند و دیزی را می بیند که دختری است خوشگل وخوشگذران. حالا در وجود بنجامین هیچ نشانی از پیری و آثار آن دیده نمی شود. او همچون جوانی خوش قیافه و بیست و چند ساله در برابر دیده گان حیران دیزی می ایستد: هر دو دلداده زمان را طوری طی کرده اند که در اوج جوانی به نقطه ی تقاطع زنده گی شان رسیده اند. بنجامین و دیزی زنده گی مشترک شان را – هرچند در ابتدا با کمی سختی بالاخره آغاز میکنند؛ دهه ی شصت میلادی است و آنها زنده گی عاشقانه ی شان را با آهنگهای پرجذبه ی گروه «بیتل» جشن می گیرند.


با تولد اولین فرزندشان که یک دختر است، رنگ زنده گی شان دگرگون می شود. دیزی در حالیکه روحیه ی یک مادر و ظاهر یک زن کامل را به خود می گیرد، بنجامین بر عکس در حال جوانتر شدن است و قیافه ی بچگانه یی در چهره اش ظاهر می شود. دیزی و بنجامین همچون دو عابری که در دو جهت مخالف جاده حرکت میکنند فقط برای مدت کوتاهی با هم تلاقی کردند و به بسیار زود کشتی زمان آنها را از یکدیگر دور ساخت. بنجامین که حالا به این وضع پی برده است، نیمه شب از خواب برمی خیزد، یادداشتی برای همسر و دخترش می گذارد و از خانه بیرون می شود، البته در تمام این مدت دیزی بیدار است و بدون اینکه عکس العملی نشان دهد فقط با تعجب نگاه میکند.

از بنجامین دیگر خبری نمی شود. سالها می گذرد و دیزی در حالیکه با مرد دیگری ازدواج کرده است، کاملاً به یک زن مسن تبدیل شده است. دخترش کارلا نیز کلان شده است. اما مادرش هیچ گاه به او نگفته است که پدر واقعی اش کیست. روزی مامورین پولیس به او خبر میدهند که یک پسرک نوجوانی را یافته اند که نمی داند کیست، اما در دفتر خاطراتی که همراهش است؛ نام دیزی بسیار ذکر شده است. دیزی می رود او را از نزدیک می بیند، باورش نمی شود که آن پیرمرد ضعیف و آن جوان عاشق حالا به یک پسرک لجوج بدل شده باشد. او بنجامین را با خود به خانه برده و از او نگهداری می کند، تا زمانیکه او آنقدر خرد می شود که دیگر راه رفتن را هم فراموش میکند.

دیوید فینچر 47 ساله یکی از کارگردانان اصیل هالیوود است که سینما را با دستیاری استفن اسپلبرگ و جورج لوکاس یاد گرفت. او را بیشتر به خاطر دو فلمش می شناسیم: فلم «هفت» (1995) و «فایت کلب» (1999) که هر دو فلم از طرف تماشاچیان عامی وعالم به یک اندازه مورد استقبال قرار گرفت. فلم «هفت» درباره ی هفت گناه کبیره است که هر گناه در قالب یک دوسیه ی جنایی توسط دو افسر پولیس بررسی می شود. فلم «فایت کلب» اما در کنار اینکه ظاهری اکشن و پرسروصدا دارد، مگر بسیار پیچیده و غامض است. فینچر در تمام فلمهایش همواره سعی کرده است که به موضوعات جدی بپردازد. با دیدن فلمهای او تماشاچی نه تنها جوابی برای سوالاتش نمی یابد، بل به تعداد سوالاتش درباره ی معنای زنده گی، قانون، خشونت، جهان متجدد، روابط انسانی و گذشت زمان افزوده می شود.

موضوع زمان البته موضوع تازه یی نیست. از زمانیکه انسان طلوع و غروب خورشید را در آسمان درک کرد و در آینه تارهای سفید را میان موهایش و خطوط عمیق را در چهره اش دید؛ معنای گذشت زمان را فهمید. از آن پس هم تمام علما و شعرا و حکما در این باره قلمفرسایی کرده اند. فینچر یک موضوع قدیمی و دست مالی شده را تبدیل به یک درام دیدنی و به یادماندی کرده است.

فلم به شکل جالبی همانطور که از 1918 شروع می شود در سال 2003 ختم می شود. در این سال نیواورلیان شاهد طوفان عظیم کاترینا و سیلاب بی سابقه یی بود که تقریباً نصف شهر را تخریب کرد. در پایان فلم ساعت بزرگ شهر را می بینیم که در گوشه یی افتاده است و هنوز عقربه هایش به طرف چپ می چرخد، سیل می آید و آن را نیز نابود میکند. دیوید فینچر پایان تراژیکی را در فلم گنجانده است. او به ما می گوید عقربه های ساعت هر طرف که بچرخد باز این مرگ است که پیروز خواهد شد. اگر از پیری به سوی جوانی حرکت کنی یا از جوانی به سوی پیری باز هم به نقطه ی اول بازخواهی گشت: دور باطلی که همچون دامی در اطراف زنده گی انسان پهن است و هیچ راه فراری به جز دهان همیشه باز زمین وجود ندارد.

ساعت شهر را سیل می برد و بنجامین باتن را مرگ. او هیچ چیزی را بیاد ندارد و تنها شاهد زنده گی او دفتر خاطراتش است که آن را با خود حفظ کرده است. دیزی پیرزن، از نوزاد شیرخواره نگهداری میکند، کسی که فقط می تواند با چشمان کوچکش به چهره ی معشوقه ی سابقش نگاه کند. او روزی آنقدر به چهره ی پیرزن خیره شد که دیزی فکر کرد بنجامین میخواهد چیزی به او بگوید؛ ولی قبل از اینکه حرفی بتواند بگوید چشمانش را برای همیشه فروبست. بنجامین همانطورکه در قالب یک نوزاد بدنیا آمده بود، به همان شکل از دنیا رفت و «سرگذشت عجیب» اش به پایان رسید.

۶ نظر:

  1. سلام علی
    من دیروز این فیلم را در سینما دیدم.برای گریز از میگرن همیشگیم.
    فیلم جالبی است. ادم را به فکر وا میدارد. هرچند که خیلی امریکایی درست شده.منظورم american perfectionism. اما در موردمساله مهمی حرف زده. زمان و مرگ.
    پرداختت به فیلم خوب است. اما دوست داشتم بیشتر به پرداخت اندیشه بپردازی تا به روایت داستان.
    باز هم تشکر.
    راستی تشکر از دیدارت. قدم رنجه فرمودی. شایداینو فهمیدی که من در فکر اضافه کردن جمعیت دنیا نیستم.خودم هم اشتباهی به دنیا آمدم.
    زنده باشی.

    پاسخحذف
  2. سلام
    ممنون از معرفی. هفت و باشگاه مبارزه را دیده بودم. دومی را چندین بار. این یکی را نمی شناختم. حتماً می بینم.

    پاسخحذف
  3. سلام
    پرشین بلاگرز «خبرخوان سینمائی» را بعنوان سومین خبرخوان خود، در دو نسخه «گرافیکی» و «تکست»، ارائه کرده است.

    نام وبلاگ شما در «لیست وبلاگهای سینمائی» قرارداشته و آخرین مطالب شما، با فاصله کوتاهی پس از انتشار، از طریق سایت پرشین بلاگرز یا «فید وبلاگ‌های سینمائی» قابل دسترس است.

    لطفن ازپرشین بلاگرز به عنوان یک نهاد فرهنگی، غیر انتفاعی و مستقل حمایت به عمل آورید.
    http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/cinema-p.html

    پاسخحذف
  4. از غنیمت هم بالا تر بود. نمی دانم چرا آن نوشته هایت که مثل پست قبلی اند برایم خیلی خیلی جالب تر است. مشکل خود من است که اگر در باره «انسان، زمان، مرگ، و فلسفه زندگی» هم بخوانم باید نام افغانستان و دغدغه های افغانی در آن باشد.
    چه بگویم...

    پاسخحذف
  5. سلام
    من داشتم در اينترنت دنبال اطلاعاتي در مورد لوييس بونويل مي گشتم كه سايت شما رو پيدا كردم و مقالتون رو در مورد فتيشيسم بونويل و تروفو خوندم. مقالتون خوب و قابل تامل بود و با توجه به لينك هايي كه گذاشتيد احساس كردم به سينماي فرانسه علاقه داريد مي خواستم بپرسم نظرتون در مورد فيلم Cliente چيه
    متشكرم

    پاسخحذف
  6. رهام عزیز،

    بنده با آنکه با سینمای اروپا علاقه مند هستم؛ مگر تا هنوز این فلمی را که شما نام گرفته اید ندیده ام. من منبع ثابتی برای فلم دیدن ندارم و معمولاً این فلمها را به طور اتفاقی از بازار دی وی دی کابل پیدا میکنم. اگر روزی این فلم را دیدم و آنقدر تاثیرگذار بود که مرا به نوشتن واداشت نظرم را درباره اش خواهم نوشت.
    علی

    پاسخحذف