۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

عتیق رحیمی، ظاهر شاه، و یک ملت «پدر لعنت»



I.
عتیق رحیمی در سال 2003 فلم مستندی ساخت بنام «ظاهر شاه؛ سلطنتی در تبعید»؛ این فلم درباره ی زنده گی محمد ظاهر، شاه سابق افغانستان در روم است. عتیق رحیمی را همواره به عنوان یک روشنفکر لوکس می شناسیم. یک «انتلکتوئل پاریسی»، یک بورژوای با استعداد، خوش پوش و خوش خور و خوش خنده و مد روز، با کلاهی شاپو بر سر و نزاکتی آزاردهنده در رفتار. در آن فلم اما او بیشتر به یک غلام بچه ی درباری شبیه است تا یک روشنفکر پاریسی. هنرمند جوان مرتب به اطراف شاه سابق می چرخد و مدام پیرمرد را با کلماتی چون «اعلیحضرت شما» و «حضور» مخاطب قرار می دهد. البته این آدابدانی درباری از رحیمی زیاد هم عجیب نیست: در زمان سلطنت چهل ساله ی ظاهرخان، پدر رحیمی حاکم محلی پنجشیر بود و خود او مشتری همیشه گی عشترکده های کابل. خانواده ی او همچون دیگر پشتون های اشرافی بهترین سالهای زنده گانی شان را در سایه ی «ذات همایونی» گذشتاندند. ذاتی که آخرین سلطان کابل، از سلسله ی دوصدساله ی محمدزایی ها بود و سال گذشته به اسلاف خود پیوست. پشتونهای سلطنت طلب و سنتی همواره ظاهرخان را به عنوان پدر معنوی خود می دانستند، و در سال 2002 لقب «بابای ملت» را به او بخشیدند، لقبی که حتا در قانون اساسی جدید کشور نیز رسماً گنجانده شده است.

دلداده گی تراژیک رحیمی به سلطان تبعیدی افغان را چگونه می شود فهمید؟ سلطانی که طی چهل سال فرمانروایی بی حاصلش در افغانستان، ملت را همواره در فقر و جهل نگهداشت و طی سی سال تبعید خودخواسته اش در ایتالیا، تمام مدت را از قصر مجلل خود بیرون نشد و روزها با بودنه های جنگی اش به گلستان می رفت و شب ها با پری پیکران رومی اش به گرمابه. گاهی اگر هم از بودنه بازی و شاهدبازی خلاصی می یافت، اعلامیه ی تبریکی صادر میکرد: سال 1377 را بیاد داریم زماینکه طالبان شهر مزار شریف را تصرف کردند و وحشیانه به قصابی خیابانی زنان و مردان بی دفاع پرداختند، ظاهرخان از خوشحالی به آسمان می جهید و طی اعلامیه یی نوشت: «خوشحالم که یکبار دیگر فرزندان احمدشاه بابا بر سرزمین خود مسلط شده اند».

در قانون اساسی جدید کشور به ظاهر خان مقام یک قدیس داده شده و جایگاه او را در ردیف امور مقدس قرار داده اند. مثلاً یکی از مواد قانون اساسی این است: «دین رسمی افغانستان اسلام است و اعلیحضرت محمد ظاهر شاه «بابای ملت» افغانستان است». پس از سقوط طالبان، اشراف و نیروهای سنتی پشتون بسیار سعی کردند که پیرمرد لرزان و لب گور را یکبار دیگر بر تخت فرمانروایی افغانستان بنشانند، اما با فشارهای ایالات متحده و دستبوسی های مضحک حامد کرزی، ظاهر خان حاضر شد که مرد گمنام قندهاری را «بچه» اش بخواند و کرسی ریاست جمهوری را که «حق مسلم» اش بود به او بسپارد. چیزی که حامد کرزی تا هنوز هرقدر در دولت اش به درباریان شاه سابق، حقوق و امتیازات میدهد نتوانسته است دین آن لطف شاهانه را بپردازد.

II.
ژان رنوار فرانسوی زمانی گفت: «فلمسازان در تمام عمرشان فقط یک فلم می سازند». عتیق رحیمی فلمساز و داستان نویس 46 ساله، تا هنوز سه رمان موفق و یک فلم مشهور ساخته است. اگر حکم رنوار را به تمام هنرمندان و نویسنده گان تعمیم دهیم، یگانه اثری که رحیمی آفریده است درباره ی «پدر» است. پدر تم اصلی و تکرارشونده ی تمام آثار او است که در پسزمینه موضوع فراخ تری یعنی «وطن» قرار می گیرد. همه ی کتابها و فلمهای رحیمی درباره ی سرزمین اش افغانستان است و «پدر» همچون شبحی مسلط سایه اش در یک یک آثار او حس می شود.

در اولین صفحه ی کتاب «هزار خانه ی خواب و اختناق» (2002) فقط نوشته شده است: «پدر». در صفحه ی دوم یک کلمه ی دیگر قرار دارد: «لعنت»، و در صفحه ی سوم می خوانیم: «پدر لعنت». و ادامه ی داستان درباره ی مردی است که به خاطر نوشتن یک شعار، حکومت کمونیست حفیظ الله امین او را از کشور می راند، او فرار می کند و نزد مجاهدین پناه می گیرد، جایی که به خاطر «ایستاده شاشیدن» نزدیک است مجاهدین «خایه ها»ی او را بکند. فرهاد قهرمان داستان که بی شباهت به خود رحیمی و سرگذشت شخصی او نیست، مثل انسان ره گم کرده ایی است که به هر طرف رو میکند غیر از شرارت و خباثت چیز دیگری نمی بیند. رحیمی در این داستان، درباره ی «جن» می نویسد و درباره ی اینکه افغانستانِ در فاجعه، مانند انسانی است که «سیاهی» سنگینی بر سینه ی او نشسته است و او را در حال خفه کردن است. این «جن زده گی» در کتاب «هزارخانه ی خواب و اختناق» با صحنه ی نمادینی از «پدرکشی» در «خاکستر و خاک» (1999) تکمیل می شود:

«مامایت به آواز بلند شاهنامه میخواند. از رستم می گوید، از سهراب می گوید، از تهمینه می گوید ... از جنگ رستم با سهراب، از طلسمی که رستم را زنده نگهداشت، از مردن سهراب ... برادر کوچکت می گرید، اتاق را ترک می کند و می رود سر به زانوی مادرت می گذارد و می نالد:
- نی، سهراب از رستم کده قوی تر اس!
و مادرت میگوید:
- ها، بچیم، سهراب از رستم کده قوی تر است». (خاکستر و خاک، ص 23 و 24)

رحیمی تم «پدر» را در «خاکستر و خاک» بیشتر با تکیه به افسانه ی فارسی «رستم وسهراب» تقویت میکند. در چندین جای کتاب ارجاعاتی به این داستان حماسی داده شده است؛ و حتا در نسخه ی انگلیسی رمان شرح کوتاهی از آن به جای مقدمه گنجانده شده است تا برای خواننده گان ناآشنا با شاهنامه ی فردوسی، اشارات نمادین داستان قابل فهم باشد. در شاهنامه ی فردوسی، پدر پسر را میکشد، اما در داستان رحیمی پسر پدر را می کشد.

نکته ی جالب در این صحنه، در کنار نفس پدرکشی، شخصیت های «مادر» و «برادر کوچک» در این صحنه است. معمولاً در داستانهای رحیمی، «پدر» و «مادر» همیشه حاضر هستند و همیشه هم بار معنایی سمبولیکی دارند. در نمونه ی بالا، ما با «برادر کوچک» نیز روبرو می شویم، چیزی که اگر معنای صحیح «پدر» و «مادر» را درک کرده باشیم، به زودی پی خواهیم برد که نویسنده سعی دارد اینبار کلیشه های «برادر بزرگ» (طبقه ی ممتاز) و «برادر کوچک» (طبقه ی محروم) را در داستان بگنجاند. باتوجه به اشارات زیادی که به افسانه ی رستم وسهراب می بینیم، می توان فهمید که این صحنه یکی از صحنه های اساسی قصه است که رحیمی به زعم خود سعی کرده است در بستر آن تاریخ خونین چند دهه ی اخیر کشور را بازگو کند. در افغانستان برای اقلیت حاکم (پشتونها)، طی چند قرن گذشته عادت شده بود که خود را به عنوان برادران بزرگ و صاحبان اصلی سرزمین بدانند و اکثریت مردم غیرپشتون را به عنوان رعایای بدبختی درنظرگیرند که نه لیاقت قلم و تفنگ را دارند و نه هم سزاوار پول و چوکی هستند. این نوع دید برتری طلبانه، به خصوص در نظامهای شاهی افغانستان شایع بود. همین است که رحیمی، مانند تمام دیگر پشتونهای سلطنت طلب و سنتی، تمام تقصیر را به گردن «دیگری» می اندازد و اعلان میکند این «برادر کوچک» است که همواره به جنگ و خونریزی و «پدرکشی»، تمایل داشته است، برادر کوچکی که حتا افسانه ی رستم و سهراب را نمی پسندد و می خواهد نظم ازلی و اسطوره یی «پدر» و «برادر بزرگ» را در افغانستان تغییر دهد. در قسمت دیگری از کتاب باز نویسنده سعی دارد همان ایده را یکبار دیگر تکرار کند:

«داخل دکان، روی دیوار مقابل، تصویر بزرگی نقاشی شده است: در عقب یک صخره ی بزرگ، مردی بازوی ابلیس را محکم گرفته است. هر دو پنهانی پیرمردی را تماشا میکنند که در حالت افتادن است در یک گودال بزرگ». (خاکستر و خاک، ص 17)

آن «مرد» شرور و «ابلیس» در افغانستانی که رحیمی تصویر میکند کیستند؟ از همه مهمتر آن «پیرمرد»ی که در حال افتادن در گودال است کیست؟ کسی که با داستانهای رحیمی آشنا باشد می داند که آن مرد شرور و ابلیس همان برادران کوچک و جن زده یی هستند که وطن را به یک گودال بزرگ خون بدل کرده اند و «پیرمرد» را که همان شاه و نطام کهنه ی او باشد به درون آن انداخته اند. این تصویر، نگاه فرویدی رحیمی به تاریخ است. طبق روانکاوی فروید، این پدر بود که در جامعه ی نخستین بشری مالک همه ی زنان و همه ی غذا بود. او نماد قدرت و قانون (لکان) بود و فرزندان او همواره در نهاد خود، آرزوی آن را داشتند تا او را بکشند و جایگزین او شوند و تمام لذت را برای خود بگیرند. زمانی هم که پدر را کشتند، برادران برای تصاحب زنان پدر بین خود جنگیدند و سعی کردند یکدیگر را نابود کنند.

پس از سرنگونی حکومت سلطنتی در سال 1352 خورشیدی، افغانستان تا کنون 9 زمامدار مختلف را به خود دیده است که یکی پس از دیگری با جنگ و خشونت قدرت را به دست گرفته اند. این همان جنگ ازلی برادران برای تصرف «مادر» است.

در زمان حکومتهای کمونیست، تمام در و دیوار شهر کابل پر بود از شعرها و شعارهای انقلابی. یکی از شعارهای دلخواه حاکمان کمونیست این جمله ی تحریک کننده و زیبا بود: «من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟». قهرمان رحیمی اما این شعار را دست کاری کرده و به این شکل پخش میکند: «از من اگر برنخیزد، از تو اگر برنخیزد، چه کسی مادر این ملت را خواهد گایید؟». در کنار خوش ذوقی رحیمی چیزهای دیگری نیز در این شعار نهفته است: در حقیقت «مادر را گاییدن» به معنای پدر را کشتن و جانشین او شدن است. چیزی که در اسطوره ی یونانی «ادیپ» و تفسیر فرویدی آن نیز می بینیم. و زمانی که گروهی «مادر ملت» را می گاید، به معنای این است که آنها «پدر ملت» را کشته اند و با گستاخی و خباثت در جایگاه او قرار گرفته اند. به عقیده ی رحیمی، سلطان سابق و سلطنت طلبان سابق، مالک و ملک افغانستان اند و این از روحیه ی پدرکشی و خباثت ذاتی این دهاتی های تازه به شهر آمده است که «پدر» را به دار کشیده اند و «مادر» را به فلان خود.

در تمام فرهنگ ها، همواره وطن به مادر تشبیه شده است. عباراتی همچون «مام وطن»، «در دامن وطن پرورده شدن»، «ناموس وطن» ارجاعات آشکاری به این فرض مسلم است که در ناخودآگاه جمعی تمام انسانها وطن حکم مادر را دارد. حتا مسایلی همچون «تجاوز به وطن» به معنای تجاوز به مادر است. هیچ فرقی میان خون و خشونت نظامی و خون و خشونت جنسی نیست. در هنگام تجاوز نظامی به وطن، فرزندان وطن همانقدر ازخودگذشته و غیرتی هستند که فرزندان مادر در هنگام تجاوزجنسی.

اگر وطن، «مادر» ملت است، پس «پدر» ملت کیست؟ ابن مادر نه بیوه است و نه مریم باکره. جواب ساده است: این «پدر/پادشاه» است که بر این «مادر/وطن» سروری و شوهری میکند. در اسلام سنی، تخطی از حکم «اولی الامر» یک معصیت است و در نظام شاهی سرپیچی از دستور سلطان نابخشودنی. وقتی این دو قرائت دینی و دنیایی از «حاکم» یکجا شود، نتیجه اش همان سنت سلطنتی افغانستان خواهد بود که در آن پادشاه جایگاه اسطوره یی «پدر» را به خود می گیرد و معنای «پدر بودن» هم در یک فرهنگ اسلامی-قبیله یی پدرسالار کاملاً آشکار است. اینجاست که رحیمی به این باور میرسد که حق «پادشاه» (پدر) است که بر «وطن» (مادر) حکومت کند، و زمانیکه ملت (فرزندان) حکومت را بدست گیرند به معنای زناکاری با مادر خواهد بود. به نگاه رحیمی، خیزش مردمی در دوره های کمونیزم وجهاد یک «خیزاندن» زناکارانه علیه «مادر» بوده است.

III.
عتیق رحیمی و خالد حسینی تقریباً همزمان نامشان در دنیای ادبیات آوازه شد. هرچند نام حسینی بیشتر از رحیمی بلند است؛ مگر زمانیکه چندی پیش «آکادمی گنکور» در فرانسه جایزه ی گنکور ادبی 2008 را به رمان «سنگ صبور» رحیمی داد، نویسنده ی جوان یکباره نامش را در ردیف نامهای بزرگ ادبیات اروپا همچون مارسل پروست، اندره مالرو، آلن رنه و مارگریت دوراس دید. وجوه اشتراک و افتراق رحیمی و حسینی در چیست؟

عتیق رحیمی و خالد حسینی هر دو متولد کابل و هر دو در دهه ی چهل زنده گی شان هستند. هر دو کتابهای شان را درباره ی افغانستان و خاطراتی که از زادگاهشان به فرانسه و آمریکا برده اند نوشته اند. ولی تصویری که از افغانستان ارایه میکنند، بسته به شخصیت و پسزمینه ی فکری هر کدامشان تصاویر متفاوتی است. خالد حسینی یک آمریکایی است که رمان نویسی را نیز از نویسنده گان آمریکایی آموخته است؛ برخلاف رحیمی که نگاه اروپایی به ادبیات دارد و به گفته ی خودش «عاشق رمانهای مارگریت دوراس است».

خالد حسینی نویسنده ی داستانهای بزرگ است. نیروی تخیل عظیم، سبک ساده و روان، و زبان گیرا و صمیمی از مشخصات اصلی رمانهای حسینی است. رمانهای او پر است از صحنه های منحصر بفردی که مانندش را فقط در رمانهای نویسنده گان بزرگ می بینیم، نویسنده گانی که هیچ یک نه «نوبل» و «گنکور» گرفتند و نه هم «بوکر» و «پولیتزر» به آنان داده شد.

رحیمی اما، نویسنده ی داستانهای کوچک است. او یک فرانسوی است و تربیت شده ی سنت ادبی فرانسه. معمولاً فرانسوی ها رمانهای شان را بر اساس تیوری های مد روز می نویسند و یا اینکه رمان می نویسند تا تیوری های مد روز ایجاد کنند. رحیمی هم که یک شیفته ی تیوری «رمان نو» و نویسنده گانی همچون مارگریت دوراس و آلن رب گریه است، سعی می کند با سبک پردازی های متکلفانه و متظاهرانه به قصه سازیهای روشنفکرانه به پردازد. برجسته ترین جنبه ی رمانهای رحیمی، مینیمالیسم مثال زدنی و ایجاز شاعرانه اش هست.

اما او یک دنباله رو است. چه دنباله رو رمانهای فرانسوی، چه مقلد رمانهای فارسی. او در جوانی رمان را با کتابهایی که از ایران به کابل می آمد شناخت، و بدون شک آن کتابها روی ذهن جوان او تاثیرگذار بودند. تاثیرپذیری ادبی چیز نامعمولی نیست، بهترین نویسنده گان نیز گاهی نمی توانند از سایه ی تاثیر کتابهای که زمانی خوانده اند خود را بیرون کنند. اما گاهی این تاثیرپذیری اجتناب ناپذیر، به یک تقلید ساده لوحانه تبدیل میشود. اولین بار فصلنامه ی «خط سوم» بود که به شباهت غریب «خاکستر و خاک» با رمان «عقیل عقیل» (1351) محمود دولت آبادی نویسنده ی ایرانی اشاره کرد. زمانیکه «عقیل عقیل» را خواندم نتوانستم تعجبم را از چیزهایی که یافته بودم پنهان کنم: در داستان دولت آبادی دهکده یی بر اثر زلزله نابود می شود و مردی بنام عقیل همراه با نواسه اش که دختر خردسالی است تنها بازمانده گان یک خانواده هستند. دخترک به اثر شوک روانی ناشی از فاجعه ی زلزله حتا یک کلمه هم حرف نمی زند. مراد پسر عقیل در شهر دیگری به وظیفه ی سربازی است. عقیل می خواهد نزد مراد رفته و دخترش را به او برساند و قصه ی تلخ دهکده را به او بگوید. در داستان رحیمی اما، دهکده یی را روسها بمباران میکند و پیرمردی بنام دستگیر با نواسه اش که به اثر فاجعه ی بمباران کر شده است تنها بازمانده گان یک خانواده هستند. او پسری دارد بنام مراد که در منطقه ی دیگری در معدن کار میکند. دستگیر میخواهد به منطقه ی معدن رفته و یاسین را نزد پدرش مراد ببرد و قصه ی تلخ بمباران و کشته شدن اعضای خانواده را به او برساند.

شخصیت های هر دو داستان مسیر راه را پیاده طی میکنند تا به نزدیکی سربازخانه و معدن می رسند. در آنجا هم عقیل و هم دستگیر هر دو با نگهبانی برمیخورند که به آنها توصیه میکند تا بقیه ی مسیر را با موتر بروند. نگهبانها به شخصیت های هر دو داستان میگوید باید چند ساعت صبر کنند تا یک موتر باری که روز یکبار از این مسیر می گذرد آنها را بردارد. وقتی عقیل به سربازخانه و دستگیر به معدن می رسد، نمی توانند با پسران شان ارتباط برقرار کنند، برخی کارگران معدن به دستگیر و برخی سربازان جوان به عقیل درباره ی پسران شان چیزی های ضد و نقیضی می گویند. به عقیل گفته می شود که مراد به سربازخانه ی دیگری تبدیل شده است و کارگران معدن به دستگیر می گویند مراد را زمانی دیده اند، مگر حال درباره ی او خبری ندارند... در نهایت هر دو قهرمان پسران شان را نمی بینند... وقتی می خواستم کتابها را بسته کنم متوجه شدم که هر دو رمان فقط 64 صفحه است. این شباهت های غریب را چگونه می شود توجیه کرد، تقلید یا توارد؟ نظر دادن در این باره کار سختی است.

IV.
ظاهر خان مکتب را در فرانسه خواند. زمان تحصیلش در پاریس، در خانه ی یکی از وکلای پارلمان فرانسه اقامت داشت. وکیلی که گاهی شهزاده ی جوان افغان را به جلسات پارلمان می برد، تا به او عملاً معنای دموکراسی را بفماند. یکی از آن روزها، جلسه ی پارلمان به خاطر یک مجادله ی قانونی، به یک صحنه ی تماشایی بحث و جدل و کشمکش تبدیل شد. ظاهر خان سالها بعد در دهه ی چهل خورشیدی زمانیکه پادشاه افغانستان بود؛ برای اولین بار در کشور انتخابات پارلمانی برگزار کرد؛ او در فلم «ظاهرشاه؛ سلطنتی در تبعید» به عتیق رحیمی می گوید، آن تصمیم دموکراتیک را متاثر از همان خاطره ی دوران جوانی اش اتخاذ کرده بود.

ظاهر خان در فرانسه، غیر از زبان فرانسوی و معنای دموکراسی چیزهای دیگری نیز یادگرفت که برخی از آنها را در فلم مستند رحیمی می بینیم. او دلبستگی اشراف مآبانه اش به هنر را نیز از سالهای فرانسوی اش به میراث برد. ظاهر خان یک عکاس آبستره و یک نقاش مدرن بود. او در زمانی در پاریس زنده گی میکرد که تازه نحله های مدرن هنری در حال تولد بودند و شهزاده ی جوان هم آنقدر خوش اقبال و مستعد بود که جذابیت های هنری پاریس دلش را برباید. او از همان زمان و بعدها در افغانستان، قسمتی از وقت خود را به هنر اختصاص می داد. شاه سابق، برخی از آثار خود را برای رحیمی نشان میدهد و به شکل تعجب آوری نشانگر ذوق سلیم و نگاه مدرن او در هنر است. پیرمرد یک نقاش خوب و یک پادشاه بد بود.

میان ظاهر خان و عتیق خان نکات مشترک زیادی یافت می شود. ظاهر خان تنها شاه پشتون افغان بود که زبان مادری اش پشتو را بلد نبود، عتیق رحیمی هم پشتونی است که پشتو را بلد نیست. هر دو در عوض، زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی مسلط هستند، طوری که زبان فارسی حکم زبان مادری شان را دارد. رحیمی نیز مکتب را در یک مکتب فرانسوی (لیسه استقلال در کابل) خوانده است. هر دو به خاطر تاثیری که از فرهنگ فرانسوی گرفته اند، تمایل خاصی به «هنر والا» دارند: ظاهر خان شیفته ی عکاسی آبستره و نقاشی مدرن بود و عتیق خان دلبسته ی رمان نو و سینمای مولف است.

هر چند متعلق به دو نسل مختلف، ظاهرشاه و عتیق رحیمی به خوبی می توانند از طبقه ی پشتونهای اشرافی نماینده گی کنند؛ طبقه یی باسواد، کتابخوان، متمدن، پایتخت نشین، غرب دیده که یکی از مشخصات مهم اش تکلم به زبان فارسی است. پشتونهای اشرافی هیچ یک پشتو بلد نیست و همگی به فارسی می گویند، می نویسند و می خوانند. این نسل از پشتونها در حال انقراض است. البته پشتونهای پولدار هم اکنون نیز در کابل هستند، آنان معمولاً مردان دهاتی بی سوادی هستند که پولشان را در دوران طالبان از راه کشت تریاک به دست آورده اند و حالا در کابل خانه های بدقیافه ی چند ملیون دالری ساخته اند، خانه هایی که آب توالتهایش به داخل کوچه می ریزد. کتابخوان های پشتون که عمدتاً جوان و فرزندان همین طبقه ی نوظهوراست، معمولاً دو نوع کتاب می خوانند: کتابهایی درباره ی مبطلات وضو و روش صحیح استنجاء و یا کتابهای آموزش زبان انگلیسی تا آنها را به نهایت آروزی شان که گرفتن شغل ترجمانی در اردوی آمریکا است برساند.

عتیق رحیمی همواره در مصاحبه هایش از دوران ظاهرخان به عنوان دوران آبادی و فراوانی یاد میکند. او حسی نوستالژیک به سلطنت ظاهرخان و شخصیت او دارد و دارای دید خصمانه یی نسبت به نظامهای پس از شاه و اخلاف جنگ طلب او است. او جنگ های داخلی را کابوس ملتی «پدرلعنت» و «جن زده» یی می داند که پدر را کشته اند و برای تصاحب مادر که میراث لذتبخش او است به توافق نمی رسند. آنها هر یک سعی دارد «خایه» های «دیگری» را بکند تا حریف را اخته کرده و از سر راه برداشته باشد. رحیمی در جایی گفته است که همیشه فروید و یونگ می خواند. این را به ساده گی از آثار او هم می شود پی برد. او بر اساس تیوری های روانکاوی فروید و لکان (پدر/قانون)، شخصیت های داستانش را می سازد. او در آثار سینمایی و ادبی اش سرسپرده ی سلطنت خودکامه ی ظاهرخان است و در مصاحبه های روشنفکرانه اش طرفدار نظام دموکراتیک و فرهنگ مدارا. از همین جاست که شناختن او کمی دشوار است، او گاه علمدار دموکراسی لیبرال می شود و گاه سلسله جنبان سلطنت مطلقه، گاه روشنفکر پاریسی است و گاه غلام بچه ی درباری – البته گاه هم همه ی اینها.

عتیق رحیمی، یک نویسنده ی خلاق و خوش ذوق است. تاریخ افغانستان تاریخ رنج و مرارت است، رنج و مرارتی که نه او در لانه ی گرم کابلی اش توانست درک کند و نه هم از برج عاج پاریسی اش توانست ببیند. عینک اشرافیت و سمعک سلطنت، تیره تر و ضعیف تر از آن است که چهره ی اشک آلود کودکی و یا صدای ناله مادری را ببیند و بشنود. من احساس دوگانه یی نسبت به او دارم، به او افتخار میکنم به عنوان یک افغانی که «گنکور» گرفته است و شرمسارم از نگاه یکجانبه ی او به رنج های وطن و هموطنانش.

۱۸ نظر:

  1. اطلاعات جديد و جذابي از عتيق رحيمي در نثر خوش‌ساخت شما خواندم بايد بيشتر بينديشيم...

    پاسخحذف
  2. مثل همیشه نو و تازه بو. تو زنده باشی.

    پاسخحذف
  3. سلام، مطلب شما براي من بسيار آموزنده بود. نگاه جالبي داريد. من هنوز سنگ صبور رحيمي را نخوانده‌ام، اما مي‌خواستم عرض كنم كه اين نگاه دوگانه به وضعيت افغانستان انگار در نزد شما افغان‌ها حل شدني نيست. چندي پيش در ايران به يك خانم فيلم‌ساز جوان افغاني برخورد كردم كه براي شركت در يك جشنواره‌ي فيلم به فرانسه دعوت شده بود. ايشان به شدت با فيلم "سفر قندهار" مخملباف و آثار اين چنيني مخالف بود زيرا به عقيده‌ي وي واقعيت افغانستان را نشان نمي‌دهد. او مي‌گفت جامعه‌ي افغاني با اين طرز فلاكت‌باري كه نمايش داده مي‌شود فرق دارد، اما شما رحيمي را سرزنش مي‌كنيد كه به رنج‌هاي سرزمين‌اش نمي‌پردازد. البته من شخصن معتقدم كه نويسنده مصلح اجتماعي و منجي بشر نيست و مي‌تواند سلطنت‌طلب، دموكرات، راست يا چپ باشد. در مقام منتقد ادبي و هنري، هيچ ايرادي به نويسنده نمي‌توان گرفت كه چرا چنين يا چنان گرايش فكري را دارد. اما به هر حال نكته‌ي مبهم براي من اين تناقض است: واقعيت امروز افغانستان چيست؟ رنج و فلاكت و در به دري يا پيشرفت و نشاط و پويايي؟
    در ضمن شما را دعوت مي‌كنم به خوانش وبلاگ دوزبانه (فارسي-فرانسه) "نامه‌هاي پارسي".
    درود.
    اسم من مسعود سالاري است، انگار اينجا مشكل فني دارد نمي توانم اسمم را بنويسم!

    پاسخحذف
  4. خواندن نوشته تان مرا به عنوان يك ايراني علاقه مند ادبيات شرم زده كرد كه چرا اين قدر از فضاي ادبي و فرهنگي همسايه ام كم مي دانم. راستش چند وقت پيش كه خبر جايزه گرفتن رحيمي را خواندم خيلي خوشحال شدم. الان نمي توانم دقيقا بگويم چرا. تركيبي از احساس غرور براي جايزه گرفتن نويسنده اي كه زبان اصلي اش فارسي است با احساس خوشحالي براي سربلندي يك مهاجر افغان -كه همان طور كه مي دانيد يك تصوير كليشه اي در ذهن آدم هاي طبقه متوسط ايراني بيشتر ندارد: كارگر شريف و سخت كوش و سربه زير، دانا اما قدر نديده- چه طوري بگويم، تصويري شبيه تصويري كه از محمد آصف سلطان زاده در ذهن دارم.
    اما تصويري كه شما از اين نويسنده داديد كاملا متفاوت بود: تصويري چند بعدي وپيچيده، متاثر از تلاطم هاي اجتماعي و تاريخي. وبا اينكه چيزهايي از تاريخ افغانستان مي دانستم توصيفي كه شما كرديد از شرايط تاريخي و طبقات اجتماعي روشنگر بود.
    از عتيق رحيمي فقط خاكستر و خاك را خوانده ام ونكاتي كه در موردش گفته بوديد برايم جالب بود.
    كاش درباره خالد حسيني و ديگر نويسندگان افغان هم بنويسيد.
    به هر حال الان كه عرق شرم را پاك ميكنم خوشحالم كه كساني مثل شماهستند كه ما را از اين نگاه ساده انگارانه بيرون بياوردند.

    پاسخحذف
  5. سلام. تحلیل زیبایی کرده اید همراه با مستندات. من قسمت از رمان سنگ صبور رحیمی را خوانده ام. برای من افغانستانی چیزی تازه ی نداشت شاید برای خارجی که از زد و بند های داخل کشور ما خبر نباشد جذاب باشد مثل رمان های خالد حسینی.

    باخواندن این مطلب با قسمتی از شگرد های عتیق رحیمی آشنا شدم.

    موفق باشی

    نجیبی ـ فرانسه

    پاسخحذف
  6. لذت بردم از خواندن این نوشته ی سنگین. لذت برده بودم از خواندن دو رمان عتیق رحیمی نیز. شاید به این لحاظ که در افغانستان نیز آهسته آهسته می آموزند که حرف دلشان را به نحوی خردپسند بیان کنند- من هنوز نیاموخته ام-. اما به راستی لذت بردم. کامیاب باشید.

    پاسخحذف
  7. سلام علی
    خوشحالم که بت میشکنی. نه با تبر بلکه با قلم.
    در لندن بودم گفتند عتیق رحیمی همان اطراف است. با سید رضا محمدی/شاعر دربدر گشتیم دنبال شماره تماس. جوینده یابنده است. به او گفتیم که فیلم ساز و شاعر هستیم.از یک دیاریم. خوش داریم که با ما تبادل تجربه کند. وقت نداشت. هر چند ما از شوق دیدار او حاضر بودیم تاقله قاف رویم.
    در کابل شنیدم که امده است تجربیاتش را با فیلم سازان جوان افغانی قسمت کند.هر چند که یک خیا بان فاصله بود اما در من دیگر شوقی نبود.
    شنیدم که دم از تارکوفسکی میزند.پوزخندی زدم.تارکوفسکی کجا و عتیق رحیمی کجا.

    زنده باشی و سر فراز.

    پاسخحذف
  8. نوشته‌ات بسي خواندنی‌تر می‌توانست بود، اگر که پروای قلم روا می‌داشتی و اندکي پروای نقدِ حرفه‌ای. من خود سینماگر نیستم، اما، آن قدر می‌توانم گفت، از همان واژه‌های نخستین‌ات که این عادلانه نیست. اگر می‌خواهی فیلمی را نقد کنی، چه کار داری به اعتقادِ سازنده‌اش، یا سلوک‌اش، یا لباس پوشیدن‌اش، یا این که بیست‌ـ‌سی سالِ پیش در کابل یا پنجشیر چه می‌کرده، یا این که پدر‌ـ‌اش که بوده. عنوان‌ات هم یکسره نازیبا ست.

    نظر صحرا کریمی را نیز دوست نمی‌دارم. تو خود هنرمندی و سینماگر. می‌شود که از سبک کسی خوش‌ات نیاید، چه بسا بسیار اند، نادوستداران سبک خود‌ـ‌ات (دیده‌ام شان در کابل)، ولی روا نیست که این گونه بگویی در وصف کسی، "که بت شکستی،" که سینماگری را بد‌ـ‌و‌ـ‌بیراه گفتی...

    تو خوش باشی

    پاسخحذف
  9. بخش هایی از نوشته‌ات خوب بود و البته با رسولی هم کمابیش هم عقیده‌ام. به وقت نقد به کیفیت کار فکر کن و کار را با کیفیت جهانی بسنج - نه رخت و جامه تولید کننده اثر. من ایرانی هستم ولی برخلاف ایرانی‌های دیگر بسیاری از آثار نویسندگان افغان را خوانده‌ام. بعضی‌های شان واقعا دلم را گرم می‌کند. چیزی که حالم را به هم می‌زند تقلید و جوسازی به نفع بالا کشیدن خود است. در این مورد همدلم با شما، آدم‌هایی که از هم صنفی‌های شان -صنف نه به معنای مکتب و مدرسه بلکه به معنای هم رشته و هم کسب و پیشه‌شان - بالا می‌کشند، دولت بلندقدی‌شان چند صباحی بیشتر دوام ندارد، دوست من. گیرم خیلی هم باهوش باشند و خیلی هم زبان‌ورز و چابک به زبانی دیگر به جز فارسی. هنر هنرمند قدر و جای ارج دارد. اما مبحث دیگری هم هست در این دنیا به اسم پلاژیا که معادل فارسی‌اش چندان به دل نمی‌نشیند. امیدوارم یک کمی این جهان سومی ها عمیق‌تر و با وجدان‌تر در حرفه خود پیش بروند. خوش باشی دوست عزیز.

    پاسخحذف
  10. عفت کلام و زمان گریزی عتیق رحیمی، فلمساز افغانتبار مقیم فرانسه:

    فلم سنگ صبور که بر اساس رمان به همین نام توسط خود نویسنده آن، عتیق رحیمی، ساخته شده و عتیق رحیمی بخاطر نوشتن این رمان جایزه ادبی گنکور را کسب کرد، از طرف دولت افغانستان به جشنواره اسکار امسال معرفی شد.
    پیش از این که به این فلم بپردازم شما را فرا میخوانم به خواندن گفتههایی از عتیق رحیمی در لابلای مصاحبههای گوناگوناش.
    گفت و گو با رادیو سویدن:
    "من به مسایل بسیار سیاسی نمیپردازم. تحلیلی سیاسی ندارم در کار های خود."
    گفت و گو با بخش فارسی رادیوی فرانسه:
    "من همیشه از زمان میگریزم. زمان همیشه معلق است در داستانهایم، آن چیزی که برایم مهم است موقیعت است."
    در مورد این که چرا رمان سنگ صبور را به زبان فرانسوی نوشته ایشان چنین اظهار نمودند:
    "داستان سنگ صبور بخصوص بود چون که مسایلی بسیار بخصوصی را مطرح میسازم زبان مادریام اجازه نمیداد. اجازه میداد اما فکر میکنم محدودیتهایی ایجاد میکند در ذهن از لحاظ روانی که آدم نمیتواند بهش بپردازد. وقتی که آدم مسایل جنسی را مطرح میسازد، مسایل بسیار درونی را مطرح میکند، وقتی که آدم به زبان مادری خود مینویسد به نظر آدم بسیار عجیب میاید. بیبینید فرهنگ ما در ذهن ما یک چیزی گذاشته بنام عفت کلام. وقتی به زبان فرانسوی مینویسم همین خود سانسوری را ندارم. چرا. نمیفهمم. بسیار باید روانی باشد."
    در مورد نگرانیهای فرانسویها نسبت به امنیت سربازانشان در افغانستان:
    "در جنگ حلوا بخش نمیشود. این که سربازها کشته میشوند تقریبا حرفهشان است. این را بعضی فرانسویها درک میکنند و باور دارند و میفهمند اما بعضی فرانسویها گاهی خودشان این طور تحلیل میکنند که حضورشان در افغانستان گویا یک تهاجم تلقی میشود. در حالیکه نه. برای همه روشن است که این جنگ بین جامعه بین الملی و گروه تروریستی میباشد.
    در گذشته که فرانسویها از مجاهدین پشتیبانی میکردند جنگ برای مقاومت در برابر قشون اتحاد شوروی بود و فراموش نکنیم که آن زمان جنگ جنگ سرد بود اما امروز ماهیت این جنگ تغییر خورده. جنگ در برابر قوای خارجی نیست که آمده باشد افغانستان را تسخیر کند. جنگ غربیها و فرانسویها جنگی است در برابر گروهیی بنام طالبان و القاعده. اینها هنوز هم فکر میکنم همکاری و پشتیبانی میکنند از همان مجاهدین که همیشه با اینها همکاری کرد اند، از گروههای شمال زیادتر دفاع میکنند."
    گفت وگو به زبان انگلیسی با با جی کی فاولر از نشریهی
    :The Mantle
    "من فقط چند گپی را میخواهم در مورد جنگ در افغانستان بگویم. ما درباره این خشونت و جنگ داخلی افغانستان در سال 92 پس از استیلای روسی صحبت میکردیم. و در آن زمان من تماشا میکردم که چگونه همه داد میزدند " چرا امریکا کاری برای افغانستان نمیکند؟ چرا آنها سربازانشان را به افغانستان نمیفرستند؟" همه این حرفها را میزدند. از مردم عادی تا روشنفکران. آنها میگفتند:" شما این کارها را برای مردم یوگوسلاوی میکنید. چرا برای افغانستان نه؟" و همین که امریکاییها به افغانستان آمدند، همه گفتند، " چرا آنها در افغانستان حضور دارند!؟" (خنده به آواز بلند). هیچگاه اینها خوشنود نیستند. هیچ گاه. این جنگ برای افغانها نیست. این جنگی است میان انسانیت و بعضی جنبشهایی بنیادگرا."
    نخیر آقای رحیمی مردم افغانستان با خوشباوریشان به ملل متحد در روزهای نخست جنگ باور داشتند و گله از ملل متحد داشتند و اگر هم از امریکا درخواست کمک داشتند بجا بود زیرا این امریکا بود که مجاهدین را آموزش و پرورش داد و حتی اذهان کودکان مهاجر افغان را با کتب درسی آلوده با تبلیغات بنیادگرایانه و جهادی زهرآگین ساخت1.

    پاسخحذف
  11. شما خنده به آواز بلند را سر بدهید، اما هیچ افغان این را نخواسته بود که امریکا بیاید و بنام جنگ با طالبان و القاعده با پیشرفتهترین ابزار جنگی 12 سال روستاهای او را بامب باران کند و مردماش را معیوب سازد یا بکشد و هم ویرانگران پایتختاش را در آغوش خود احاطه کند.
    این که چرا آقای رحیمی سیاف، خلیلی، محقق، عبدالله، قانونی، دوستم، فهیم، ربانی و دیگر بازماندههای احمد شاه مسعود را بنیادگرا نمی داند که با ناتو و غرب "انسانیت" آقای رحیمی هم جبهه و هم سنگر هستند باید برای هر دلسوز مردم افغانستان پرسش برانگیز باشد. و این هم سوال برانگیزتر که چرا مصاحبهگر از مسیو رحیمی نمیپرسد تفاوت میان قوانین طالبان با قوانین دولت ربانی و احمد شاه مسعود در چی و در کجا بود؟ آیا این واقیعت نیست که دولت ربانی، مسعود و گلبدین دقیقا همان قوانین شرعی و اسلامی طالبان قرون وسطایی را وضع کرده بودند ولی صرف بخاطر جنگ و ویرانگریهایی که در کابل راه انداختند و سبب کشتار دهها هزار انسان شدند و صدها هزار کابلی را بیپا و بیدست و بیخانمان ساختند، فرصت نیافتند آن قوانین ضد انسانی ناب محمدی را بطور کامل به اجرا درآرند؟ پس چرا امروز آنها از منظر برنده گنکور بنیادگرا نیستند و مورد حمایت فرانسه و ناتو قرار دارند و به قول ایشان امروز در جهبه انسانیت در مقابل طالبان و القاعده میجنگند؟! القاعدهی که سیاف خود یکی از میزبانان درجه اول آن در افغانستان بوده است و حتی بنیادگرایی سیاف الهام بخش بنیادگرایان فلیپین شده است و آنها به ستایش از او گروهیشان را ابو سیاف نامیدهاند.2
    اما فلم سنگ صبور:
    فلم و رمان آن داستان زن جوانی است که در خانهی که در جهبه جنگ واقع شده همزمان که به دو دختر خردسالاش میرسد، شوهر بیهوشاش را پرستاری میکند. شوهر زن جنگجویی بوده که بر اثر اصابت گلوله در گردناش فلج و بیهوش در بستر افتاده. در لابلای پرستاری زن رازهای ناگفتهی خویش را به شوهر بیهوشاش فاش میکند.
    آغاز فلم با آغاز رمان یک تفاوت بزرگی دارد و آن این که رمان با جملهی (جایی در افغانستان یا هر جایی دیگر) شروع شده و فلم با حرکت کمره (دوربین) روی پردهی پشت پنجره که روی آن پرده پرندگان مهاجر نقش شده شروع میشود و همزمان با این حرکت کمره، صداهایی از رادیو افغانستان پخش میشوند. این صداها مستنداند اما از زمانهای مختلف انتخاب شدهاند و از پی هم با مکثهای کوتاهی میایند. با این صداها هر بار دولت جدیدی موجودیت و حاکمیتاش بر جغرافیایی افغانستان را اعلام میکند. نخستین صدا از فروپاشی رژیم شاهی و آغاز دولت جمهوری خبر میدهد. روی کار آمدن دولتهای بعدی این گونه مرور میشود و آخرین صدا، حاکمیت و دولت طالبان را اعلام میکند و آن صحنه و صدا با آواز مهیب وتکان دهنده انفجاری پایان میابد.
    روشن است که اینجا موقعیت فلم به بیننده معرفی میشود و همچنان با این شگرد فلم ساز "زمان گریز" زمان وقوع حوادث بعدی فلم را اعلام میکند.

    پاسخحذف
  12. بینندهی که از جزییات تاریخ چند دههی اخیر افغانستان بیخبراست و نسل جدید افغانستان هم از جمله همان بیخبران است (زیرا آنها عمدا از آن تاریخ بیخبر نگه داشته میشوند و حتی دولت مردان امروز افغانستان مانع درج و ثبت جنگهایی آن دههها در کتب درسی شدند) به سادگی میپذیرد که همهی حوادث و جنایاتی که در صحنههای بعدی فلم به تصویر کشیده شدهاند مربوط به دوره سیاه طالبان است.
    در حالیکه همهی جنایات نشان داده شده در فلم و جنایات بس بسیار شرم آورتر و ننگینتر از آن مربوط به دوره سیاه گروههای مجاهدین در سال های 92 تا 96 بوده که اکثریت آنها هنوز با کمک و پشتیبانی غرب در دولت امروزی افغانستان و یا به عنوان اپوزیسیون از قدرت و ثروت برخوردار هستند و سر بازماندگان قربانیانشان حکم روایی میکنند. شاید راز زمان گریزی عتیق رحیمی که در گفت و گوها از آن بسیار با ژستهای هنرمندانه یاد میکنند در همین نکته نهفته باشد نه در سیاسی تحلیل نکردن ایشان. زمانی که ایشان از آن به دلخواه مجاهدین، که امروز با خاک پاشیدن به چشمان نسل جدید خویش را دمکرات قلمداد میکنند، گریز زدهاند زمانی است که در آن فجیعترین جنایات بر مردم کابل توسط مجاهدین روا داشته شده.
    چون دول امریکا و ناتو از نخستین روز تجاوز شان بر افغانستان، با مجاهدین یا همان گروه های سمت شمال همکاری را آغاز کردند، برای این که توسط ملتهای خود مورد پرسش قرار نگیرند که چرا با گروههای جنایتکار مجاهدین همکاری میکنند، همواره در پنهان کردن جرایم آنها سعی ورزیدهاند و تنها خواستهاند که طالبان را بنیادگرا نشان دهند.

    پاسخحذف
  13. در حالیکه بنیادگرایانی چون سیاف و ربانی را در آغوش گرفتهاند. حتی احمد شاه مسعود را که در دوره اقتدارش سینمای مکروریان کابل را به مسجد مبدل ساخت و یکی از بنیادگرایان و بازی گران اصلی کشتارهای سالهای 92 الی 96 مردم کابل بود، توسط همکار عتیق رحیمی، یعنی صدیق برمک (سازنده مشترک فلم اسامه- سازنده پشت پرده آن فلم محسن مخملباف تواب ساز3 جمهوری اسلامی ایران بود) دوستدار سینما به جهان معرفی کردند و وی را قهرمان خواندند!!!
    نکتهی دیگری که هم در رمان و هم در فلم برایم قابل توجه بود بازی نمودن عتیق رحیمی با یکی از نامها یا صفات الله میباشد. آن نام یا صفت (القهار) است. القهار که هم معنی چیره دست و غالب شونده را میدهد اما همچنان به معنی خشم کننده، انتقام جو و کینه ورز است.
    این اسم الله با نظر داشت متن خشمگین قرآن4 بدرستی میان تودههای مردم افغانسان همان انتقام جو و خشم کننده و کینه ورز ترجمه و پنداشته شده. اما بیاید بیبینیم عتیق رحیمی چرا به این اسم پرداخته:
    زن (گلشیفته فراهانی نقش او را بازی میکند) بر اساس توصیه ملا برای بهبود بخشیدن به وضع شوهر زخمی و بیهوشاش مشغول ذکر نامهای الله میباشد. هر روز باید یکی از اسمهای الله را بارها تکرار کند.
    کودکان از زن میپرسند:" مادر با کی حرف میزدی؟" و زن جواب میدهد:" با پدرتان." آنها چون صدای مادرشان را هنگام القهار القهار گفتن شنیده اند از او میپرسند:" چرا پدرمان را القهار میخوانی، آیا او قهر (خشمگین) است؟"
    به باور من این جا عتیق رحیمی که همچنان با رمانهای قبلیاش نشان داده که گرایش به صوفیگری دارد، میخواهد چهره نرمتر و ابرومندانهی به اسلام دست و پا کند و بگوید که این برداشت کودکانهی مردم است که (القهار) را کینه ورز و خشمگین ترجمه کردهاند. خود رحیمی( القهار) را با تاکید برای خوانندگان غربیاش فقط چیره دست ترجمه کرده.

    پاسخحذف
  14. از این کار او چندین گروه خوشنود میشوند. مثلا بنیادگرایان حاکم بر افغانستان( که عتیق رحیمی در مصاحبه اش با نشریه ((د منتال)) آنها را در "جهبهی انسانیت" در کنار ناتو در برابر طالبان و القاعده قرار داده). همچنان جمهوری اسلامی ایران و عربستان سعودی از این که اسلام به شکلی از اشکال، حالا چرا نه با صوفیگری، در غرب رخنه کند خرسند خواهند شد. و هم با نرم جلوه دادن اسلام گرفتن سوبسیدیها(یارانهها) برای بنای مراکز و مساجد اسلامی در شهرهای اروپایی آسانتر میشود و هم دول غربی که بدشان نمیآید که مردمشان حالا که توانستهاند از بند کلیسا خویش را رها سازند، در بند صوفیگری بیافتند تا به خواب خوش فرو روند و از جنایات آنها در کشورهایی چون افغانستان و عراق بازخواست نکنند. رونق روز افزون بوداییگری و صوفیگری در غرب نمیتواند که خود بخودی باشد و نه هم میتواند بیدلیل باشد.
    در رمان و فلم رحیمی بلند گوی مسجد را به سینما و رمان راه داده و از آن طریق با سرهم بندی کردن افسانهی محمد و خدیجه و نخستین دیدارهای محمد با جبرییل این پندار ارتجاعی را تبلیغ میکند که موی پوشانیدن زنان در اسلام از روی احترام گذاری به زنان است.
    عجیب نیست که امروزه در کشور هلند مغازههای بزرگ زنجیرهیی روسری مخصوص دختران مسلمان را عرضه می دارند.
    مضحکتر از همه اما شاید این باشد که چنان که در بالا خواندید او در پاسخ به این سوال که چرا رمان سنگ صبور را به زبان فرانسوی نوشت عفت کلام در زبان مادری را بهانه آورده بود و زبان مادری و فارسی را ناتوان از بیان مسایل جنسی خواند.

    پاسخحذف
  15. من گیچ شدم که اگر این وظیفهی شاعران و نویسندگان (بخصوص نویسندگان مقیم پاریس) نیست که اگر هم به فرض ناتواناییهای در زبان موجود است، به رفع آن بپردازند، این کار را پس کی باید به دوش بگیرد و اصلا پس نویسنده و هنرمند چکاره است؟
    بیاید تکههایی از داستان قبلی او را که بزبان فارسی و بقلم خویش نوشتهاند بنام (هزار خانه خواب و اختناق، چاپ انتشارات خاوران - فرانسه) دوباره بخوانیم تا بیبینیم که او تا چی حد پای بند عفت کلام بوده و تا چی حد براستی از زمان گریخته:
    صفحه 20:
    - "قوماندان ننه ات را خواهد گایید.
    منصبدار غضب آلود به من نگاه کرده و باز هم فریاد زده است:
    - قوماندان خواهرت را خواهد گایید.
    صفحه 45:
    نه، من می دانم کی هستم. من نامم فرهاد است. فرزند میرداد. متولد سال 1337...پدر کلانم مرید دا ملا سید مصطفی بود.
    مدت دو سال است که پدرم زن دوم، جوانتر از مادرم، گرفته و بعد از هفت ثور(اردیبهشت) فرار کرده و رفته است پاکستان.
    امشب 24 میزان (مهر) 1358 است. چندی پیش حفیظ الله امین- شاگرد وفادار ترهکی – استاد گرانقدرش را به قتل رسانده و خودش قدرت را گرفته است..."
    همچنان در همان کتاب صفحات: 17, 26, 71 و 89
    می بینیم که عتیق جان نه تنها از ذکر دقیق زمان فرار نکردهاند بلکه از استفاده زبان اوباش هم خود داری نکردهاند و عفت کلام را که از آن یاد میکنند

    پاسخحذف
  16. در آن رمان کاملا از یاد برده بودند. خوب شاید در آن ایام مسیو رحیمی با هرزههای پاریس و کابل زیاد نشست و برخاست داشتهاند و یا هم داستان زیبای سنگ صبور صادق چوبک تحت تاثیر قرار شان داده بوده. به هر حال، حالا که دیدیم عتیق جان که از استفاده واژه گاییدن آن هم به گویش تجاوزکارانه باکی نداشتهاند، جالب است هم بدانیم ایشان هنگام نوشتن رمان سنگ صبور مانند پسرکهای باتربیت و حرفشنو از نوشتن چی مسایلی به زبان مادری سرباز زدهاند و "عفت کلام" در زبان مادری گنگشان ساخته. بلی ایشان بسیار به روانی میتوانند جملات تجاوزآمیز را به فارسی بنویسند اما از نوشتن سخنان بسیار انسانی و لطیف یک زن به زبان فارسی عاجز شدهاند.
    برای نمونه پارهی آنچه را او جرات نکرده به فارسی بنویسد من اینجا از متن انگلیسی (چاپ لندن – انتشارات چتو و وندوز2010 ) به فارسی بگردانیدهام و اینجا میاورم تا خود قضاوت کنید:

    صفحه 126:
    (همین که زنی را تصاحب کردید، هیولا میگردید." پاها اش را از هم میگشاید. "اگر گاهی تو دوباره زنده شوی، باری باز بتوانی رو پاهایت بایستی، آیا هنوز هم همان هیولای میباشی که بودی؟" مکثی، در حالیکه حرکت افکاراش را پی میگیرد. "گمان نکنم. من خودم را متقاعد ساختیم که تو توسط همهی آنچه من به تو میگویم دگرگون خواهی شد.

    پاسخحذف
  17. مرا شنیده میروی، به من گوش داده میروی، سنجیده میروی..." خویش را نزدیکتر به او میکشد. "هان، تو دگرگون میشوی، تو مرا دوست میداشته باشی. با من چنانی معاشقه میکنی که من میخواهم معاشقه شود. زیرا تو حالا پی به خیلی چیزهای نو بردی. در بارهی من، درباره خویش. اسرارم را میدانی. از حالا تو حامل آن اسراری." گلویش را میبوسد. "اسرارم را محترم میشماری. و من جسمات را محترم میشمارم. " دستاش را در میان پاهای او میلغزاند و نرهاش را میمالاند. "هیچوقت این طور لمساش نکردهام...بودنهات را!" میخندد. "هنوز هم میتوانی...؟" دستاش را در تنبان مرد داخل میکند. دست دیگرش در بین رانهای خودش میافتد. ریش، با گذر ملایم لبان زن از لای آنها، به نرمی بر دهان نیمه باز کشانده میشود. با تنفس همهنگام همدم هم میشوند. "رویا این حال را میپرورانیدم...از همیشه. در حال پرماسیدن خودم، کیر شخت را در دستانم تصور میکردم." اندک اندک تنگتر میشود درنگ اندر میان دمهای زن، نوایشان میشتابد، تندتر از دمهای مرد. دست میان رانها آهسته آهسته نوازش میکند، سپس بسرعت، بشدت... تنفساش دمادم ناهنجارتر و نا هنجارتر میشود. جیغی ، نالههایی. دیگرباره باز، خاموشی.)

    پاسخحذف
  18. اما باز نفهمیدم که این عفت کلام آقای عفیف چی شد و کجا رفت که ایشان یکباره فلم سنگ صبور را بر اساس همان رمان به زبان مادری خویش ساختند و برای این که از شهرت گلشیفتهی فراهانی استفاده کرده باشد با او همکار شد به این بهانه که گویا هنرپیشه افغان سراغ نداشته. شاید هم مسیو رحیمی بینندگان و خوانندگان را احمق پنداشتهاند و فکر کردهاند که مردم گلشیفته را نویسنده و سازنده آن دیلوگها میشمارند که هنگام ساخت فلم از دوباره "عفت کلام" را فراموش کردهاند. گلشیفتهی که با آن همه وسواس و دقت که به زیبا نشان دادن وی شده هیچ هم به زنی رنج و ستم دیده که باید رول بازی میکرد شباهت ندارد و در سراسر فلم شاداب و سرحال بنظر میاید و از بس خویش را کلافه کرده که به لهجه افغانی دیلوگهایش را اجرا کند هم بازی از دستاش رفته و هم دیالوگها را ناشیانه و نامفهوم اجرا کرده. این که از بازی و افغانی گپ زدن وی در رسانههای چون بی بی سی تمجید به عمل آمده، رازیست از گونه رازهای که سبب شهکار جلوه دادن فلمهای مانند فلم (جدایی نادر از سیمین) میشوند.
    اگر رحیمی کتاباش را به زبان فارسی مینوشت، دسترسی مخفیانهی دختران و زنان افغان به آن کتاب, شانس و امکان بیشتری میداشت و شاید هم سبب بحث و گفت و گو و اندیشههای میان دختران افغان در مکاتب و خانهها میشد، اما با نظر داشت محدودیتهای شدید حاکم در جامعه افغانستان دسترسی دختران افغان به این فلم بعید و ناممکن به نظر میرسد و به همین خاطر هم بیجاست که نویسنده و فلمساز آن بنام خدمت به زنان جلوه فروشی کند.
    شاید عتیق رحیمی برای آن تحریف و دستبرد تاریخی آغاز فلم، پس از آنکه کلاهگگاش را جابجا کرد، ساختار سینمایی را بهانه بیاورد. اما من فکر میکنم که نویسندگان و فلمسازان مانند او، خالد حسینی، صدیق برمک، محسن مخملباف تواب ساز سبز پاریسی و بهمن قبادی و...، به تنهایی خالق اثار که تحت نامهایشان بیرون میایند نیستند و نکات اساسی در اثارشان دیکته و گنجانیده میشوند. دلیلی که برای این باورم دارم اینست که اینها با شهرتهای میان تهی پوقانه (بادکنک) مانند سر زبانها میافتند و هم با تمام شدن تاریخ مصرفشان نامهای شان زود از یادها میروند و هم این که هیچ خالق واقعی یک اثر حاضر نمیشود که با هر پراخت، آغاز یا وسط یا آخر اثراش را دگرگون کند، همان طور که هیچ مادری حاضر نمیشود که فرزنداش را برای حضور در محافل مختلف مطابق سلیقهی هر محفل زیر تیغ جراحی پلاستیک ببرد.
    برپا

    1 و2: کتاب
    I is for infidel: From holy war to holy terror: 18 years inside Afghanistan, Cathy Gannon
    A woman among warlords, Malalai Joya
    و همچنان سخنرانیهای ملالی جویا و کیتی گننون موجود روی انترنت
    3: کتاب راه کن از قندهار میگذرد نوشته بصیر نصیبی و همچنان دیگر مقالات وی در نشریه و سایت سینمای آزاد
    4: برای نمونه می‌توان آیه‌های 13 تا 18 سوره 40 قرآن را در نظر گرفت

    پاسخحذف