I.
عتیق رحیمی در سال 2003 فلم مستندی ساخت بنام «ظاهر شاه؛ سلطنتی در تبعید»؛ این فلم درباره ی زنده گی محمد ظاهر، شاه سابق افغانستان در روم است. عتیق رحیمی را همواره به عنوان یک روشنفکر لوکس می شناسیم. یک «انتلکتوئل پاریسی»، یک بورژوای با استعداد، خوش پوش و خوش خور و خوش خنده و مد روز، با کلاهی شاپو بر سر و نزاکتی آزاردهنده در رفتار. در آن فلم اما او بیشتر به یک غلام بچه ی درباری شبیه است تا یک روشنفکر پاریسی. هنرمند جوان مرتب به اطراف شاه سابق می چرخد و مدام پیرمرد را با کلماتی چون «اعلیحضرت شما» و «حضور» مخاطب قرار می دهد. البته این آدابدانی درباری از رحیمی زیاد هم عجیب نیست: در زمان سلطنت چهل ساله ی ظاهرخان، پدر رحیمی حاکم محلی پنجشیر بود و خود او مشتری همیشه گی عشترکده های کابل. خانواده ی او همچون دیگر پشتون های اشرافی بهترین سالهای زنده گانی شان را در سایه ی «ذات همایونی» گذشتاندند. ذاتی که آخرین سلطان کابل، از سلسله ی دوصدساله ی محمدزایی ها بود و سال گذشته به اسلاف خود پیوست. پشتونهای سلطنت طلب و سنتی همواره ظاهرخان را به عنوان پدر معنوی خود می دانستند، و در سال 2002 لقب «بابای ملت» را به او بخشیدند، لقبی که حتا در قانون اساسی جدید کشور نیز رسماً گنجانده شده است.
دلداده گی تراژیک رحیمی به سلطان تبعیدی افغان را چگونه می شود فهمید؟ سلطانی که طی چهل سال فرمانروایی بی حاصلش در افغانستان، ملت را همواره در فقر و جهل نگهداشت و طی سی سال تبعید خودخواسته اش در ایتالیا، تمام مدت را از قصر مجلل خود بیرون نشد و روزها با بودنه های جنگی اش به گلستان می رفت و شب ها با پری پیکران رومی اش به گرمابه. گاهی اگر هم از بودنه بازی و شاهدبازی خلاصی می یافت، اعلامیه ی تبریکی صادر میکرد: سال 1377 را بیاد داریم زماینکه طالبان شهر مزار شریف را تصرف کردند و وحشیانه به قصابی خیابانی زنان و مردان بی دفاع پرداختند، ظاهرخان از خوشحالی به آسمان می جهید و طی اعلامیه یی نوشت: «خوشحالم که یکبار دیگر فرزندان احمدشاه بابا بر سرزمین خود مسلط شده اند».
در قانون اساسی جدید کشور به ظاهر خان مقام یک قدیس داده شده و جایگاه او را در ردیف امور مقدس قرار داده اند. مثلاً یکی از مواد قانون اساسی این است: «دین رسمی افغانستان اسلام است و اعلیحضرت محمد ظاهر شاه «بابای ملت» افغانستان است». پس از سقوط طالبان، اشراف و نیروهای سنتی پشتون بسیار سعی کردند که پیرمرد لرزان و لب گور را یکبار دیگر بر تخت فرمانروایی افغانستان بنشانند، اما با فشارهای ایالات متحده و دستبوسی های مضحک حامد کرزی، ظاهر خان حاضر شد که مرد گمنام قندهاری را «بچه» اش بخواند و کرسی ریاست جمهوری را که «حق مسلم» اش بود به او بسپارد. چیزی که حامد کرزی تا هنوز هرقدر در دولت اش به درباریان شاه سابق، حقوق و امتیازات میدهد نتوانسته است دین آن لطف شاهانه را بپردازد.
II.
ژان رنوار فرانسوی زمانی گفت: «فلمسازان در تمام عمرشان فقط یک فلم می سازند». عتیق رحیمی فلمساز و داستان نویس 46 ساله، تا هنوز سه رمان موفق و یک فلم مشهور ساخته است. اگر حکم رنوار را به تمام هنرمندان و نویسنده گان تعمیم دهیم، یگانه اثری که رحیمی آفریده است درباره ی «پدر» است. پدر تم اصلی و تکرارشونده ی تمام آثار او است که در پسزمینه موضوع فراخ تری یعنی «وطن» قرار می گیرد. همه ی کتابها و فلمهای رحیمی درباره ی سرزمین اش افغانستان است و «پدر» همچون شبحی مسلط سایه اش در یک یک آثار او حس می شود.
در اولین صفحه ی کتاب «هزار خانه ی خواب و اختناق» (2002) فقط نوشته شده است: «پدر». در صفحه ی دوم یک کلمه ی دیگر قرار دارد: «لعنت»، و در صفحه ی سوم می خوانیم: «پدر لعنت». و ادامه ی داستان درباره ی مردی است که به خاطر نوشتن یک شعار، حکومت کمونیست حفیظ الله امین او را از کشور می راند، او فرار می کند و نزد مجاهدین پناه می گیرد، جایی که به خاطر «ایستاده شاشیدن» نزدیک است مجاهدین «خایه ها»ی او را بکند. فرهاد قهرمان داستان که بی شباهت به خود رحیمی و سرگذشت شخصی او نیست، مثل انسان ره گم کرده ایی است که به هر طرف رو میکند غیر از شرارت و خباثت چیز دیگری نمی بیند. رحیمی در این داستان، درباره ی «جن» می نویسد و درباره ی اینکه افغانستانِ در فاجعه، مانند انسانی است که «سیاهی» سنگینی بر سینه ی او نشسته است و او را در حال خفه کردن است. این «جن زده گی» در کتاب «هزارخانه ی خواب و اختناق» با صحنه ی نمادینی از «پدرکشی» در «خاکستر و خاک» (1999) تکمیل می شود:
«مامایت به آواز بلند شاهنامه میخواند. از رستم می گوید، از سهراب می گوید، از تهمینه می گوید ... از جنگ رستم با سهراب، از طلسمی که رستم را زنده نگهداشت، از مردن سهراب ... برادر کوچکت می گرید، اتاق را ترک می کند و می رود سر به زانوی مادرت می گذارد و می نالد:
- نی، سهراب از رستم کده قوی تر اس!
و مادرت میگوید:
- ها، بچیم، سهراب از رستم کده قوی تر است». (خاکستر و خاک، ص 23 و 24)
رحیمی تم «پدر» را در «خاکستر و خاک» بیشتر با تکیه به افسانه ی فارسی «رستم وسهراب» تقویت میکند. در چندین جای کتاب ارجاعاتی به این داستان حماسی داده شده است؛ و حتا در نسخه ی انگلیسی رمان شرح کوتاهی از آن به جای مقدمه گنجانده شده است تا برای خواننده گان ناآشنا با شاهنامه ی فردوسی، اشارات نمادین داستان قابل فهم باشد. در شاهنامه ی فردوسی، پدر پسر را میکشد، اما در داستان رحیمی پسر پدر را می کشد.
نکته ی جالب در این صحنه، در کنار نفس پدرکشی، شخصیت های «مادر» و «برادر کوچک» در این صحنه است. معمولاً در داستانهای رحیمی، «پدر» و «مادر» همیشه حاضر هستند و همیشه هم بار معنایی سمبولیکی دارند. در نمونه ی بالا، ما با «برادر کوچک» نیز روبرو می شویم، چیزی که اگر معنای صحیح «پدر» و «مادر» را درک کرده باشیم، به زودی پی خواهیم برد که نویسنده سعی دارد اینبار کلیشه های «برادر بزرگ» (طبقه ی ممتاز) و «برادر کوچک» (طبقه ی محروم) را در داستان بگنجاند. باتوجه به اشارات زیادی که به افسانه ی رستم وسهراب می بینیم، می توان فهمید که این صحنه یکی از صحنه های اساسی قصه است که رحیمی به زعم خود سعی کرده است در بستر آن تاریخ خونین چند دهه ی اخیر کشور را بازگو کند. در افغانستان برای اقلیت حاکم (پشتونها)، طی چند قرن گذشته عادت شده بود که خود را به عنوان برادران بزرگ و صاحبان اصلی سرزمین بدانند و اکثریت مردم غیرپشتون را به عنوان رعایای بدبختی درنظرگیرند که نه لیاقت قلم و تفنگ را دارند و نه هم سزاوار پول و چوکی هستند. این نوع دید برتری طلبانه، به خصوص در نظامهای شاهی افغانستان شایع بود. همین است که رحیمی، مانند تمام دیگر پشتونهای سلطنت طلب و سنتی، تمام تقصیر را به گردن «دیگری» می اندازد و اعلان میکند این «برادر کوچک» است که همواره به جنگ و خونریزی و «پدرکشی»، تمایل داشته است، برادر کوچکی که حتا افسانه ی رستم و سهراب را نمی پسندد و می خواهد نظم ازلی و اسطوره یی «پدر» و «برادر بزرگ» را در افغانستان تغییر دهد. در قسمت دیگری از کتاب باز نویسنده سعی دارد همان ایده را یکبار دیگر تکرار کند:
«داخل دکان، روی دیوار مقابل، تصویر بزرگی نقاشی شده است: در عقب یک صخره ی بزرگ، مردی بازوی ابلیس را محکم گرفته است. هر دو پنهانی پیرمردی را تماشا میکنند که در حالت افتادن است در یک گودال بزرگ». (خاکستر و خاک، ص 17)
آن «مرد» شرور و «ابلیس» در افغانستانی که رحیمی تصویر میکند کیستند؟ از همه مهمتر آن «پیرمرد»ی که در حال افتادن در گودال است کیست؟ کسی که با داستانهای رحیمی آشنا باشد می داند که آن مرد شرور و ابلیس همان برادران کوچک و جن زده یی هستند که وطن را به یک گودال بزرگ خون بدل کرده اند و «پیرمرد» را که همان شاه و نطام کهنه ی او باشد به درون آن انداخته اند. این تصویر، نگاه فرویدی رحیمی به تاریخ است. طبق روانکاوی فروید، این پدر بود که در جامعه ی نخستین بشری مالک همه ی زنان و همه ی غذا بود. او نماد قدرت و قانون (لکان) بود و فرزندان او همواره در نهاد خود، آرزوی آن را داشتند تا او را بکشند و جایگزین او شوند و تمام لذت را برای خود بگیرند. زمانی هم که پدر را کشتند، برادران برای تصاحب زنان پدر بین خود جنگیدند و سعی کردند یکدیگر را نابود کنند.
پس از سرنگونی حکومت سلطنتی در سال 1352 خورشیدی، افغانستان تا کنون 9 زمامدار مختلف را به خود دیده است که یکی پس از دیگری با جنگ و خشونت قدرت را به دست گرفته اند. این همان جنگ ازلی برادران برای تصرف «مادر» است.
در زمان حکومتهای کمونیست، تمام در و دیوار شهر کابل پر بود از شعرها و شعارهای انقلابی. یکی از شعارهای دلخواه حاکمان کمونیست این جمله ی تحریک کننده و زیبا بود: «من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟». قهرمان رحیمی اما این شعار را دست کاری کرده و به این شکل پخش میکند: «از من اگر برنخیزد، از تو اگر برنخیزد، چه کسی مادر این ملت را خواهد گایید؟». در کنار خوش ذوقی رحیمی چیزهای دیگری نیز در این شعار نهفته است: در حقیقت «مادر را گاییدن» به معنای پدر را کشتن و جانشین او شدن است. چیزی که در اسطوره ی یونانی «ادیپ» و تفسیر فرویدی آن نیز می بینیم. و زمانی که گروهی «مادر ملت» را می گاید، به معنای این است که آنها «پدر ملت» را کشته اند و با گستاخی و خباثت در جایگاه او قرار گرفته اند. به عقیده ی رحیمی، سلطان سابق و سلطنت طلبان سابق، مالک و ملک افغانستان اند و این از روحیه ی پدرکشی و خباثت ذاتی این دهاتی های تازه به شهر آمده است که «پدر» را به دار کشیده اند و «مادر» را به فلان خود.
در تمام فرهنگ ها، همواره وطن به مادر تشبیه شده است. عباراتی همچون «مام وطن»، «در دامن وطن پرورده شدن»، «ناموس وطن» ارجاعات آشکاری به این فرض مسلم است که در ناخودآگاه جمعی تمام انسانها وطن حکم مادر را دارد. حتا مسایلی همچون «تجاوز به وطن» به معنای تجاوز به مادر است. هیچ فرقی میان خون و خشونت نظامی و خون و خشونت جنسی نیست. در هنگام تجاوز نظامی به وطن، فرزندان وطن همانقدر ازخودگذشته و غیرتی هستند که فرزندان مادر در هنگام تجاوزجنسی.
اگر وطن، «مادر» ملت است، پس «پدر» ملت کیست؟ ابن مادر نه بیوه است و نه مریم باکره. جواب ساده است: این «پدر/پادشاه» است که بر این «مادر/وطن» سروری و شوهری میکند. در اسلام سنی، تخطی از حکم «اولی الامر» یک معصیت است و در نظام شاهی سرپیچی از دستور سلطان نابخشودنی. وقتی این دو قرائت دینی و دنیایی از «حاکم» یکجا شود، نتیجه اش همان سنت سلطنتی افغانستان خواهد بود که در آن پادشاه جایگاه اسطوره یی «پدر» را به خود می گیرد و معنای «پدر بودن» هم در یک فرهنگ اسلامی-قبیله یی پدرسالار کاملاً آشکار است. اینجاست که رحیمی به این باور میرسد که حق «پادشاه» (پدر) است که بر «وطن» (مادر) حکومت کند، و زمانیکه ملت (فرزندان) حکومت را بدست گیرند به معنای زناکاری با مادر خواهد بود. به نگاه رحیمی، خیزش مردمی در دوره های کمونیزم وجهاد یک «خیزاندن» زناکارانه علیه «مادر» بوده است.
III.
عتیق رحیمی و خالد حسینی تقریباً همزمان نامشان در دنیای ادبیات آوازه شد. هرچند نام حسینی بیشتر از رحیمی بلند است؛ مگر زمانیکه چندی پیش «آکادمی گنکور» در فرانسه جایزه ی گنکور ادبی 2008 را به رمان «سنگ صبور» رحیمی داد، نویسنده ی جوان یکباره نامش را در ردیف نامهای بزرگ ادبیات اروپا همچون مارسل پروست، اندره مالرو، آلن رنه و مارگریت دوراس دید. وجوه اشتراک و افتراق رحیمی و حسینی در چیست؟
عتیق رحیمی و خالد حسینی هر دو متولد کابل و هر دو در دهه ی چهل زنده گی شان هستند. هر دو کتابهای شان را درباره ی افغانستان و خاطراتی که از زادگاهشان به فرانسه و آمریکا برده اند نوشته اند. ولی تصویری که از افغانستان ارایه میکنند، بسته به شخصیت و پسزمینه ی فکری هر کدامشان تصاویر متفاوتی است. خالد حسینی یک آمریکایی است که رمان نویسی را نیز از نویسنده گان آمریکایی آموخته است؛ برخلاف رحیمی که نگاه اروپایی به ادبیات دارد و به گفته ی خودش «عاشق رمانهای مارگریت دوراس است».
خالد حسینی نویسنده ی داستانهای بزرگ است. نیروی تخیل عظیم، سبک ساده و روان، و زبان گیرا و صمیمی از مشخصات اصلی رمانهای حسینی است. رمانهای او پر است از صحنه های منحصر بفردی که مانندش را فقط در رمانهای نویسنده گان بزرگ می بینیم، نویسنده گانی که هیچ یک نه «نوبل» و «گنکور» گرفتند و نه هم «بوکر» و «پولیتزر» به آنان داده شد.
رحیمی اما، نویسنده ی داستانهای کوچک است. او یک فرانسوی است و تربیت شده ی سنت ادبی فرانسه. معمولاً فرانسوی ها رمانهای شان را بر اساس تیوری های مد روز می نویسند و یا اینکه رمان می نویسند تا تیوری های مد روز ایجاد کنند. رحیمی هم که یک شیفته ی تیوری «رمان نو» و نویسنده گانی همچون مارگریت دوراس و آلن رب گریه است، سعی می کند با سبک پردازی های متکلفانه و متظاهرانه به قصه سازیهای روشنفکرانه به پردازد. برجسته ترین جنبه ی رمانهای رحیمی، مینیمالیسم مثال زدنی و ایجاز شاعرانه اش هست.
اما او یک دنباله رو است. چه دنباله رو رمانهای فرانسوی، چه مقلد رمانهای فارسی. او در جوانی رمان را با کتابهایی که از ایران به کابل می آمد شناخت، و بدون شک آن کتابها روی ذهن جوان او تاثیرگذار بودند. تاثیرپذیری ادبی چیز نامعمولی نیست، بهترین نویسنده گان نیز گاهی نمی توانند از سایه ی تاثیر کتابهای که زمانی خوانده اند خود را بیرون کنند. اما گاهی این تاثیرپذیری اجتناب ناپذیر، به یک تقلید ساده لوحانه تبدیل میشود. اولین بار فصلنامه ی «خط سوم» بود که به شباهت غریب «خاکستر و خاک» با رمان «عقیل عقیل» (1351) محمود دولت آبادی نویسنده ی ایرانی اشاره کرد. زمانیکه «عقیل عقیل» را خواندم نتوانستم تعجبم را از چیزهایی که یافته بودم پنهان کنم: در داستان دولت آبادی دهکده یی بر اثر زلزله نابود می شود و مردی بنام عقیل همراه با نواسه اش که دختر خردسالی است تنها بازمانده گان یک خانواده هستند. دخترک به اثر شوک روانی ناشی از فاجعه ی زلزله حتا یک کلمه هم حرف نمی زند. مراد پسر عقیل در شهر دیگری به وظیفه ی سربازی است. عقیل می خواهد نزد مراد رفته و دخترش را به او برساند و قصه ی تلخ دهکده را به او بگوید. در داستان رحیمی اما، دهکده یی را روسها بمباران میکند و پیرمردی بنام دستگیر با نواسه اش که به اثر فاجعه ی بمباران کر شده است تنها بازمانده گان یک خانواده هستند. او پسری دارد بنام مراد که در منطقه ی دیگری در معدن کار میکند. دستگیر میخواهد به منطقه ی معدن رفته و یاسین را نزد پدرش مراد ببرد و قصه ی تلخ بمباران و کشته شدن اعضای خانواده را به او برساند.
شخصیت های هر دو داستان مسیر راه را پیاده طی میکنند تا به نزدیکی سربازخانه و معدن می رسند. در آنجا هم عقیل و هم دستگیر هر دو با نگهبانی برمیخورند که به آنها توصیه میکند تا بقیه ی مسیر را با موتر بروند. نگهبانها به شخصیت های هر دو داستان میگوید باید چند ساعت صبر کنند تا یک موتر باری که روز یکبار از این مسیر می گذرد آنها را بردارد. وقتی عقیل به سربازخانه و دستگیر به معدن می رسد، نمی توانند با پسران شان ارتباط برقرار کنند، برخی کارگران معدن به دستگیر و برخی سربازان جوان به عقیل درباره ی پسران شان چیزی های ضد و نقیضی می گویند. به عقیل گفته می شود که مراد به سربازخانه ی دیگری تبدیل شده است و کارگران معدن به دستگیر می گویند مراد را زمانی دیده اند، مگر حال درباره ی او خبری ندارند... در نهایت هر دو قهرمان پسران شان را نمی بینند... وقتی می خواستم کتابها را بسته کنم متوجه شدم که هر دو رمان فقط 64 صفحه است. این شباهت های غریب را چگونه می شود توجیه کرد، تقلید یا توارد؟ نظر دادن در این باره کار سختی است.
IV.
ظاهر خان مکتب را در فرانسه خواند. زمان تحصیلش در پاریس، در خانه ی یکی از وکلای پارلمان فرانسه اقامت داشت. وکیلی که گاهی شهزاده ی جوان افغان را به جلسات پارلمان می برد، تا به او عملاً معنای دموکراسی را بفماند. یکی از آن روزها، جلسه ی پارلمان به خاطر یک مجادله ی قانونی، به یک صحنه ی تماشایی بحث و جدل و کشمکش تبدیل شد. ظاهر خان سالها بعد در دهه ی چهل خورشیدی زمانیکه پادشاه افغانستان بود؛ برای اولین بار در کشور انتخابات پارلمانی برگزار کرد؛ او در فلم «ظاهرشاه؛ سلطنتی در تبعید» به عتیق رحیمی می گوید، آن تصمیم دموکراتیک را متاثر از همان خاطره ی دوران جوانی اش اتخاذ کرده بود.
ظاهر خان در فرانسه، غیر از زبان فرانسوی و معنای دموکراسی چیزهای دیگری نیز یادگرفت که برخی از آنها را در فلم مستند رحیمی می بینیم. او دلبستگی اشراف مآبانه اش به هنر را نیز از سالهای فرانسوی اش به میراث برد. ظاهر خان یک عکاس آبستره و یک نقاش مدرن بود. او در زمانی در پاریس زنده گی میکرد که تازه نحله های مدرن هنری در حال تولد بودند و شهزاده ی جوان هم آنقدر خوش اقبال و مستعد بود که جذابیت های هنری پاریس دلش را برباید. او از همان زمان و بعدها در افغانستان، قسمتی از وقت خود را به هنر اختصاص می داد. شاه سابق، برخی از آثار خود را برای رحیمی نشان میدهد و به شکل تعجب آوری نشانگر ذوق سلیم و نگاه مدرن او در هنر است. پیرمرد یک نقاش خوب و یک پادشاه بد بود.
میان ظاهر خان و عتیق خان نکات مشترک زیادی یافت می شود. ظاهر خان تنها شاه پشتون افغان بود که زبان مادری اش پشتو را بلد نبود، عتیق رحیمی هم پشتونی است که پشتو را بلد نیست. هر دو در عوض، زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی مسلط هستند، طوری که زبان فارسی حکم زبان مادری شان را دارد. رحیمی نیز مکتب را در یک مکتب فرانسوی (لیسه استقلال در کابل) خوانده است. هر دو به خاطر تاثیری که از فرهنگ فرانسوی گرفته اند، تمایل خاصی به «هنر والا» دارند: ظاهر خان شیفته ی عکاسی آبستره و نقاشی مدرن بود و عتیق خان دلبسته ی رمان نو و سینمای مولف است.
هر چند متعلق به دو نسل مختلف، ظاهرشاه و عتیق رحیمی به خوبی می توانند از طبقه ی پشتونهای اشرافی نماینده گی کنند؛ طبقه یی باسواد، کتابخوان، متمدن، پایتخت نشین، غرب دیده که یکی از مشخصات مهم اش تکلم به زبان فارسی است. پشتونهای اشرافی هیچ یک پشتو بلد نیست و همگی به فارسی می گویند، می نویسند و می خوانند. این نسل از پشتونها در حال انقراض است. البته پشتونهای پولدار هم اکنون نیز در کابل هستند، آنان معمولاً مردان دهاتی بی سوادی هستند که پولشان را در دوران طالبان از راه کشت تریاک به دست آورده اند و حالا در کابل خانه های بدقیافه ی چند ملیون دالری ساخته اند، خانه هایی که آب توالتهایش به داخل کوچه می ریزد. کتابخوان های پشتون که عمدتاً جوان و فرزندان همین طبقه ی نوظهوراست، معمولاً دو نوع کتاب می خوانند: کتابهایی درباره ی مبطلات وضو و روش صحیح استنجاء و یا کتابهای آموزش زبان انگلیسی تا آنها را به نهایت آروزی شان که گرفتن شغل ترجمانی در اردوی آمریکا است برساند.
عتیق رحیمی همواره در مصاحبه هایش از دوران ظاهرخان به عنوان دوران آبادی و فراوانی یاد میکند. او حسی نوستالژیک به سلطنت ظاهرخان و شخصیت او دارد و دارای دید خصمانه یی نسبت به نظامهای پس از شاه و اخلاف جنگ طلب او است. او جنگ های داخلی را کابوس ملتی «پدرلعنت» و «جن زده» یی می داند که پدر را کشته اند و برای تصاحب مادر که میراث لذتبخش او است به توافق نمی رسند. آنها هر یک سعی دارد «خایه» های «دیگری» را بکند تا حریف را اخته کرده و از سر راه برداشته باشد. رحیمی در جایی گفته است که همیشه فروید و یونگ می خواند. این را به ساده گی از آثار او هم می شود پی برد. او بر اساس تیوری های روانکاوی فروید و لکان (پدر/قانون)، شخصیت های داستانش را می سازد. او در آثار سینمایی و ادبی اش سرسپرده ی سلطنت خودکامه ی ظاهرخان است و در مصاحبه های روشنفکرانه اش طرفدار نظام دموکراتیک و فرهنگ مدارا. از همین جاست که شناختن او کمی دشوار است، او گاه علمدار دموکراسی لیبرال می شود و گاه سلسله جنبان سلطنت مطلقه، گاه روشنفکر پاریسی است و گاه غلام بچه ی درباری – البته گاه هم همه ی اینها.
عتیق رحیمی، یک نویسنده ی خلاق و خوش ذوق است. تاریخ افغانستان تاریخ رنج و مرارت است، رنج و مرارتی که نه او در لانه ی گرم کابلی اش توانست درک کند و نه هم از برج عاج پاریسی اش توانست ببیند. عینک اشرافیت و سمعک سلطنت، تیره تر و ضعیف تر از آن است که چهره ی اشک آلود کودکی و یا صدای ناله مادری را ببیند و بشنود. من احساس دوگانه یی نسبت به او دارم، به او افتخار میکنم به عنوان یک افغانی که «گنکور» گرفته است و شرمسارم از نگاه یکجانبه ی او به رنج های وطن و هموطنانش.

8 comments:
اطلاعات جديد و جذابي از عتيق رحيمي در نثر خوشساخت شما خواندم بايد بيشتر بينديشيم...
مثل همیشه نو و تازه بو. تو زنده باشی.
سلام، مطلب شما براي من بسيار آموزنده بود. نگاه جالبي داريد. من هنوز سنگ صبور رحيمي را نخواندهام، اما ميخواستم عرض كنم كه اين نگاه دوگانه به وضعيت افغانستان انگار در نزد شما افغانها حل شدني نيست. چندي پيش در ايران به يك خانم فيلمساز جوان افغاني برخورد كردم كه براي شركت در يك جشنوارهي فيلم به فرانسه دعوت شده بود. ايشان به شدت با فيلم "سفر قندهار" مخملباف و آثار اين چنيني مخالف بود زيرا به عقيدهي وي واقعيت افغانستان را نشان نميدهد. او ميگفت جامعهي افغاني با اين طرز فلاكتباري كه نمايش داده ميشود فرق دارد، اما شما رحيمي را سرزنش ميكنيد كه به رنجهاي سرزميناش نميپردازد. البته من شخصن معتقدم كه نويسنده مصلح اجتماعي و منجي بشر نيست و ميتواند سلطنتطلب، دموكرات، راست يا چپ باشد. در مقام منتقد ادبي و هنري، هيچ ايرادي به نويسنده نميتوان گرفت كه چرا چنين يا چنان گرايش فكري را دارد. اما به هر حال نكتهي مبهم براي من اين تناقض است: واقعيت امروز افغانستان چيست؟ رنج و فلاكت و در به دري يا پيشرفت و نشاط و پويايي؟
در ضمن شما را دعوت ميكنم به خوانش وبلاگ دوزبانه (فارسي-فرانسه) "نامههاي پارسي".
درود.
اسم من مسعود سالاري است، انگار اينجا مشكل فني دارد نمي توانم اسمم را بنويسم!
خواندن نوشته تان مرا به عنوان يك ايراني علاقه مند ادبيات شرم زده كرد كه چرا اين قدر از فضاي ادبي و فرهنگي همسايه ام كم مي دانم. راستش چند وقت پيش كه خبر جايزه گرفتن رحيمي را خواندم خيلي خوشحال شدم. الان نمي توانم دقيقا بگويم چرا. تركيبي از احساس غرور براي جايزه گرفتن نويسنده اي كه زبان اصلي اش فارسي است با احساس خوشحالي براي سربلندي يك مهاجر افغان -كه همان طور كه مي دانيد يك تصوير كليشه اي در ذهن آدم هاي طبقه متوسط ايراني بيشتر ندارد: كارگر شريف و سخت كوش و سربه زير، دانا اما قدر نديده- چه طوري بگويم، تصويري شبيه تصويري كه از محمد آصف سلطان زاده در ذهن دارم.
اما تصويري كه شما از اين نويسنده داديد كاملا متفاوت بود: تصويري چند بعدي وپيچيده، متاثر از تلاطم هاي اجتماعي و تاريخي. وبا اينكه چيزهايي از تاريخ افغانستان مي دانستم توصيفي كه شما كرديد از شرايط تاريخي و طبقات اجتماعي روشنگر بود.
از عتيق رحيمي فقط خاكستر و خاك را خوانده ام ونكاتي كه در موردش گفته بوديد برايم جالب بود.
كاش درباره خالد حسيني و ديگر نويسندگان افغان هم بنويسيد.
به هر حال الان كه عرق شرم را پاك ميكنم خوشحالم كه كساني مثل شماهستند كه ما را از اين نگاه ساده انگارانه بيرون بياوردند.
سلام. تحلیل زیبایی کرده اید همراه با مستندات. من قسمت از رمان سنگ صبور رحیمی را خوانده ام. برای من افغانستانی چیزی تازه ی نداشت شاید برای خارجی که از زد و بند های داخل کشور ما خبر نباشد جذاب باشد مثل رمان های خالد حسینی.
باخواندن این مطلب با قسمتی از شگرد های عتیق رحیمی آشنا شدم.
موفق باشی
نجیبی ـ فرانسه
لذت بردم از خواندن این نوشته ی سنگین. لذت برده بودم از خواندن دو رمان عتیق رحیمی نیز. شاید به این لحاظ که در افغانستان نیز آهسته آهسته می آموزند که حرف دلشان را به نحوی خردپسند بیان کنند- من هنوز نیاموخته ام-. اما به راستی لذت بردم. کامیاب باشید.
سلام علی
خوشحالم که بت میشکنی. نه با تبر بلکه با قلم.
در لندن بودم گفتند عتیق رحیمی همان اطراف است. با سید رضا محمدی/شاعر دربدر گشتیم دنبال شماره تماس. جوینده یابنده است. به او گفتیم که فیلم ساز و شاعر هستیم.از یک دیاریم. خوش داریم که با ما تبادل تجربه کند. وقت نداشت. هر چند ما از شوق دیدار او حاضر بودیم تاقله قاف رویم.
در کابل شنیدم که امده است تجربیاتش را با فیلم سازان جوان افغانی قسمت کند.هر چند که یک خیا بان فاصله بود اما در من دیگر شوقی نبود.
شنیدم که دم از تارکوفسکی میزند.پوزخندی زدم.تارکوفسکی کجا و عتیق رحیمی کجا.
زنده باشی و سر فراز.
نوشتهات بسي خواندنیتر میتوانست بود، اگر که پروای قلم روا میداشتی و اندکي پروای نقدِ حرفهای. من خود سینماگر نیستم، اما، آن قدر میتوانم گفت، از همان واژههای نخستینات که این عادلانه نیست. اگر میخواهی فیلمی را نقد کنی، چه کار داری به اعتقادِ سازندهاش، یا سلوکاش، یا لباس پوشیدناش، یا این که بیستـسی سالِ پیش در کابل یا پنجشیر چه میکرده، یا این که پدرـاش که بوده. عنوانات هم یکسره نازیبا ست.
نظر صحرا کریمی را نیز دوست نمیدارم. تو خود هنرمندی و سینماگر. میشود که از سبک کسی خوشات نیاید، چه بسا بسیار اند، نادوستداران سبک خودـات (دیدهام شان در کابل)، ولی روا نیست که این گونه بگویی در وصف کسی، "که بت شکستی،" که سینماگری را بدـوـبیراه گفتی...
تو خوش باشی
ارسال يک نظر