۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

روز قیامت: 21 دسامبر 2012


همه به این عقیده اند که بالاخره روز قیامت آمدنی است؛ اما این که این روز کی خواهد آمد توافق نظر وجود ندارد. کلیسا قرنهاست که منتظر این روز است، ناسا به این عقیده است که این روز قرنها بعد اتفاق خواهد افتاد، هالیوود اما اصرار دارد که روز قیامت دو سال بعد اتفاق خواهد افتاد؛ دقیقاً در روز 21 دسامبر 2012. جنجال درباره ی روز قیامت به خاطری این روزها داغ شده که جدیداً رولاند امریش فلمساز آمریکایی فلمی در این باره ساخته است به نام «2012» که در آن بر اثر طغیان آسمان و طوفان زمین، انسان و حیوان و بر و بحر به کام مرگ فرو می روند. امریش همان کسی است که طی سالهای گذشته با فلمهای «روز استقلال» (1996) و «پس از فردا» (2004) چندین بار آمریکا را به دم سیل داده است و این بار با جدیدترین فلم آخرالزمانی اش به نابودی دنیا کمر بسته است.

البته واضح است که این فلم هم مانند صدها فلمی که پیش از این در آمریکا و خارج از آن درباره ی آخرالزمان ساخته شده است یک اثر تخیلی است. اما آنچه اهمیت این فلم را بیشتر کرده است؛ استناد آن به یک تقویم پیشگویانه ی باستانی است که مربوط به قوم «مایا» می شود. مایا یکی از اقوام سرخپوست آمریکای مرکزی است که قرنها پیش صاحب تمدنی بزرگ بود و به عنوان دارنده ی اولین زبان مکتوب و قاعده مند در دنیا شناخته می شدند. این تقویم که مربوط به 1500 سال پیش از میلاد می شود؛ پیش بینی کرده است که در 21 دسامبر 2012 سیاره ی خورشید طغیان خواهد کرد و آن روز پایان عمر زمین خواهد بود.

برای بسیاری ها این پیشگویی پیامبرانه، فقط یک خرافه ی سرخپوستی است؛ اما بسیاری دیگر آن را همچون وحی منزل و وعده ی خدا جدی گرفته اند. تا کنون صدها جلد کتاب درباره ی پدیده ی 2012 نوشته شده است و ملیونها سایت انترنتی در این باره فعال شده اند. یک دانشمند کیهان شناس به «نیویورک تایمز» گفته است، او روزانه ده ها ایمیل از سراسر دنیا دریافت می کند که از او می پرسند واقعاً رستاخیز اینقدر نزدیک است؟ از جمله یک زن از او پرسیده است که آیا او باید پیش از وقوع واقعه خود را، دخترش را و طفلی را که در شکم دارد بکشد؟ دیگری پرسیده است که آیا می تواند سگ اش را بیهوش کند تا از در روز قیامت زیاد زجر نبیند؟ اینها همه نشانه های وحشتی است که بر دنیا سایه افکنده است. این وحشت تا حدی ناشی از پیشرفتهای خیره کننده ی تکنالوژیک است؛ تکنالوژی و تمدنی که روزی بر خالق خود خواهد شورید و از کنترول او بیرون خواهد شد.

مومن به مذهب باشیم یا معتقد به علم، این را می دانیم که دنیا و مافیها همانگونه که روزی پیدا شده است، روزی از بین خواهد رفت؛ پرنده و چرنده، دونده و خزنده، سیار و ساکن، جاندار و بی جان همه مشمول این قاعده اند. درباره ی پایان دنیا، کتابهای مقدس و علم جدید قصه ی مشابهی را می گویند. بر اساس هر دو روایت زمین لرزه و انفجار خورشید و طغیان دریا وجود دارد. حتا اکثر فلمهای آخرالزمانی هالیوودی هم بیش از اینکه پایبند به پیش بینی های علمی باشد، وفادار به توصیفات انجیلی است.

فلمهای آخرالزمانی هالیوودی بیشتر بر محور سه حادثه می چرخند: یک نوآوری تکنالوژیک که انسان را به کام مرگ می کشاند، یک بلای طبیعی که دنیا را نابود می کند یا یک پیش بینی انجیلی که به حقیقت می پیوندد. چون مفاهیمی همچون آخرالزمان و روز قیامت، اساساً مفاهیم مذهبی برآمده از تعالیم ادیان ابراهیمی هستند، هر فلمی که در این باره ساخته می شود در واقع یک بار دینی و مذهبی دارد. در هر سه دین یهودیت و مسیحیت و اسلام نشانه های آخرالزمان تقریباً مشابه است. نشانه هایی همچون گرمایش کره ی زمین، بالا رفتن سطح دریاها، سونامی ها و زلزله های ویرانگر، و نیز جنگ های بی دوام، بحران خاورمیانه، بی بندوباری اخلاقی، بحران جهانی سرمایه، رقابتهای اتمی تمام این علایم تهدیدآمیز هم خیالپردازان هالیوودی و هم مومنان مسیحی را قانع ساخته است که آخرالزمان نزدیک است و باید برای آن آماده گی بگیرند. در اسلام درباره ی آخرالزمان توصیفات و پیش بینی های زیادی شده است. در تمام این پیش بینی ها کوفه و شام (خاورمیانه، بخصوص عراق) نقش مهمی را در اتفاقات آخرالزمان بازی می کنند. از جمله «سفیانی» مردی است مطابق روایات شیعی که در آخرالزمان در عراق ظهور خواهد کرد و آمدن او مقدمه ی ظهور امام زمان خواهد بود. امام علی در اشاره به خروج سفياني در نهج البلاغه گفته است: «گويا او را مي بينم كه در شام فرياد برداشته و با پرچم هايش در اطراف كوفه مي گردد و به اهل كوفه همچون شتر سركش هجوم مي آورد، زمين را از سرهاي بريده فرش مي كند، دهانش گشوده، قدمش در زمين سنگين، جولانش گسترده و هيبتش عظيم است. به خدا قسم شما را در اين طرف و آن طرف زمين پراكنده مي كند تا از شما جز به مانند باقي مانده ی سرمه در چشم باقي نماند. اين برنامه ادامه دارد تا عرب بر سر عقل آيد» (نهج البلاغه خطبه 138). این توصیف امام علی دقیقاً مثل صحنه های فلمهای هالیوودی است که با برنامه های کامپیوتری موجوداتی را می سازند که به همان اندازه ویرانگر و وحشتناک است. مطابقه گفته ی امام، باید دعا کرد که زودتر «عرب سر عقل بیاید» تا علاج واقعه قبل از وقوع شود – به نظر می رسد تنها عربی که تا هنوز سر عقل آمده است اسامه بن لادن است!

در فلم «2012» یک زمین شناس آمریکایی به نام آدرین هلمسلی به هند می رود تا دوست اش سنتام را ببیند. سنتام به تازه گی کشف کرده است که یک انفجار بزرگ در خورشید به زودی باعث خواهد شد که حرارت زمین به سرعت بالا برود و زمین نابود شود. زمین شناس آمریکایی این خبر را به کاخ سفید مخابره می کند و رییس جمهور آمریکا (که یک سیاه پوست است) دست به عمل می شود. او به همراه سران هشت کشور صنعتی به شکل مخفیانه دیدار می کند و تصمیم می گیرند 400 هزار نفر از نخبه های جهان را داخل کشتی های بزرگ قرار بدهند و پس از طوفان به سوی هیمالیا حرکت کنند. در این فلم که به شکل خیره کننده ی از جلوه های ویژه استفاده شده است داستانهای فرعی دیگری نیز وجود دارد، ولی اساس داستان همان رستاخیز بزرگی است قاره ها را از هم جدا می کند، کالیفرنیا را به قعر دریا می کشاند و باعث می شود روسای جمهور، ملیونرهای عرب، گنگسترهای روسی، و آدم کشان حرفه یی برای نجات دنیا با هم تبانی کنند.

دو سال بعد 21 دسامبر 2012 فراخواهد رسید و از شر ترس و تردیدهایی که هالیوود به آن دامن زده است خلاص خواهیم شد. اما فکرش را بکنید، اگر غافلگیر شدیم و دیدیم که واقعاً قیامت شد چه کار کنیم؟ به نظرم این سوال خوبی است: اگر مطمین باشیم که دو سال بعد روز رستاخیز است و همه خواهند مرد، مثلاً باید تا آن روز چه کار کنیم؟

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

پنج گزارش کوتاه

1. من به عنوان کسی که تمام عمرش را به زندگی سگی گذشتانده، اصلاً افغانستان را یاد نکرده ام؛ برای آدمی چون من کابل و کانادا ندارد، هر کجا می روی آسمان همین رنگ است.

2. تازه از شر یک کارخانگی خلاص شدم که استاد دستور کارخانگی دوم را صادر کرد. آنچه که کم کم می فهمم این است که تمام این دو سال را باید با کارخانگی نوشتن به پایان ببرم.

3. دیشب فلم جدید جیم جارموش «محدودیت های کنترول» (2009) را دیدم تا درباره اش یک مرور بنویسم. از شما چه پنهان، اصلاً نفهمیدم که حرامزاده درباره ی چه فلم ساخته است، از خیرش گذشتم.

4. دیروز مریض شدم و رفتم به کلینیک. شش ساعت و پانزده دقیقه در دهلیز منتظر ماندم و چندین صفحه فورمه پر کردم تا موفق شدم داکتر را ببینم. او پس از دو دقیقه معاینه سرسری اعلان کرد که من کاملاً صحتمندم. هر چه گفتم تب درام و اصرار کردم که پیشانی ام را دست بزند، حاضر نشد این کار را کند و گفت: «شما کاملاً صحتمند هستید، از دواخانه یک پاکت پراستامول بگیرید و بروید خانه، و طی دو روز آینده هر چه می توانید آب بخورید». پس از این واقعه، برای اولین بار کابل را یاد کردم. به گفته ی رفیقم: «دل ما خوش که کانادا آمدیم!»

5. تمام کتابهای رویایی ام را اینجا یافتم. از «اعترافات» آگوستین قدیس گرفته تا مجموعه آثار کیرکگارد و از مقالات سوزان سونتاگ گرفته تا رمان های میلان کوندرا و آثار بنیامین. فقط باید یاد بگیرم که منظم باشم و به وقت توجه کنم – چیزی که یاد گرفتن اش برای من از هر چیزی در این دنیا سخت تر است.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

فلم الکا سادات درباره ی محسن نامجو را ببینید

چندی پیش خبر داده بودم که مستند ساز افغان الکا سادات در حال ساخت یک فلم مستند کوتاه درباره ی محسن نامجو خواننده ی ایرانی است. مستند کوتاه «انعکاساتی از ایران» که تهیه کننده ی آن مدرسه/موسسه ی فلم «له فابریکا» است حالا ساخته شده است.

برای تماشای این فلم لطفا اینجا را کلیک کنید.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

دجال یک زن است؟


«ضدمسیح» (2009) جدیدترین فلم لارنس فون تریه همه را تکان داده است. فمینیست ها به این فلم اعتراض دارند که ضدزن است، اخلاق گرایان از خشونت و برهنگی آن شکایت دارند، مذهبی ها میگویند که در این فلم الاهیات مسیحی و نهاد خانواده به سخره گرفته شده است، طرفداران سینمای وحشت فکر می کنند که این فلم بیش از حد هنری است و طرفداران سینمای هنری می گویند که بیش از حد بازاری است. وقتی امسال «ضدمسیح» در فستیوال کن نشان داده شد، همه به این عقیده بودند که این فلم خشن ترین فلمی است که تا هنوز در کن به نمایش درآمده است. اما درباره ی اینکه آیا «ضدمسیح» فلم خوبی است یا بد، هیچ توافق نظری وجود ندارد. هفته نامه ی «تایم» در مورد فلم نوشته است: «وقتی یک کارگردان دیوانه می شود». اما واقعاً این فلم درباره ی چیست و چه می گوید؟ اگر جواب کوتاه می خواهید، این نکته را می گوید: دجال یک زن است!

من لارنس فون تریه را به عنوان «زن شناس» ترین فلمساز زنده ی دنیا می شناسم. اگر خواسته باشیم تصویر زن را در سینمای معاصر مطالعه کنیم، نمی توانیم فلمهای این فلمساز دنمارکی را نادیده بگیریم. چه در فلم موزیکال «رقصنده در تاریکی»، چه در تریلر برشتی «داگ ویل» چه در فلمهای قبلی اروپایی اش همیشه نقش زن در داستان های او پررنگ بوده است و نگاه ویژه یی نسبت به جنس مونث در آنها وجود دارد – اینکه این «نگاه» فمنیستی است یا پدرسالارانه فعلاً مساله ی ما نیست. مساله ی ما فلم «ضدمسیح» و داستان آن است.

عبارت «ضدمسیح» معادل مسیحی «جدال» در اسلام است. بسیاری از مترجمین فارسی کلمه ی «Antichrist» را «دجال» ترجمه کرده اند و برخی نیز «ضدمسیح»، من اما در اینجا دومی را برگزیدم چون فکر میکنم شاید کلمه ی دجال برای این فلم کمی گمراه کننده باشد. ولی به هر صورت مراد و معنای من از «ضدمسیح» همان «دجال» است. دجال طبق اسطوره های اسلامی مردی است که در آخرالزمان ظهور می کند و سعی در فریباندن مردم دارد. طبق برخی روایات او مرد سرخ چهره یی است که یک چشم دارد و بر خر سفیدی سوار است و به آواز بلند فریاد می زند. طبق اسطوره های شیعی ظهور دجال یکی از علایم ظهور امام مهدی است و پیروان زیادی را به دور خود جمع خواهد کرد. دجال و مسیح سوار بر خرهای شان، و مهدی سوار بر اسب اش هر سه مرد در آخرالزمان ظهور خواهند کرد و مردم جهان یا از پی مهدی و مسیح راه می افتند و یا پشت خر دجال را می گیرند. اما قصه وقتی جالب تر خواهد شد که دجال یک زن باشد!

فلم «ضدمسیح» به شیوه ی حکایات مذهبی دارای یک «مقدمه»، یک «موخره» و چهار فصل تحت عناوین «اندوه»، «رنج»، «ناامیدی» و «سه آواره» است. در بخش مقدمه، یک زن و شوهر بی نام را می بینیم که در حمام خانه ی شان عشق ورزی می کنند، در همان حال طفل خردسالشان از خواب برمی خیزد و خود را کنار پنجره می رساند؛ او بر پنجره بالا می شود و از منزل هفدهم ساختمان به پایین می لغزد. در فصل اندوه هر دو زن و مرد غرق در حس گناه و پشیمانی بدن کوچک پسرشان را به خاک می سپارند. مرگ پسر، همچون یک ضربه ی روانی ویرانگر زن را دچار افسرده گی و مالیخولیا می کند. مرد که یک روان درمانگر است، برای تدوای زنش از او می خواهد که به پشت بخوابد و برای راحت شدن از احساسات مالیخولیایی خود را در بهشت تصور کند، زن اینکار را می کند و خود را در یک کلبه ی کوچک جنگلی تصور می کند جایی که تابستان گذشته همراه با پسرش برای تعطیلات رفته بوده است. مرد به او پیشنهاد میکند هر دو برای مدتی به کلبه ی کوچک جنگلی شان بروند؛ زن قبول می کند و قبل از روان شدن به کلبه ی جنگلی، قرص های ضدحاملگی اش را در تشناب می ریزد. وقتی هر دو زن و مرد به کلبه ی وسط جنگل می رسند، از یک نگاه تمام عناصر کلیشه یی یک فلم تیپیکال وحشتناک در آنجا حضور دارند: آسمان بارانی، جنگل انبوه، حیوانات درنده، کلبه ی چوبی دورافتاده و دو آدم تنها. اما دو قهرمان فلم نه برای وحشت بل برای بهشت به جنگل آمده اند. زنده گی در آنجا دشوار است ولی در نتیجه ی چندین جلسه روان درمانی، زن کمی بهتر و راحت تر می شود، اما این راحتی زیاد دوام نمی کند که جنون جنسی زن شروع می شود.

میل جنسی زنانه در این فلم به عنوان یک میل شیطانی و مرگبار به تصویر کشیده شده است. این فلم یک فلم وحشتناک است، با این تفاوت که عامل وحشت در اینجا نه دراکولا و فرانکنشتاین بل میل جنسی زنانه و قدرت مادر طبیعت است. ترس و تنفر از زنانگی در وجود زن فلم نمود یافته است، در حالیکه مرد فلم در تمام مدت نماد نظم و عقلانیت است. اوست که همواره زن را با روش های علمی روان درمانی و سخنان عاقلانه به آرامش دعوت میکند. زن اما در عوض با خشونت جنسی به مبارزه ی اندوه و تروما می رود. او عطش سیری ناپذیری به رابطه ی جنسی دارد. او طوری با مرد همآغوش می شود که گویی او آخرین مرد روی زمین و امروز نیز آخرین روز دنیا است. او بی رحم و خشن است و تشنه ی دردها و لذت های هیستریک؛ او آکنده از امیال تاریک و معصیت باری است که در آن سمپتوم های جنسی زنانه هویدا است. زن در قسمتی از فلم افروخته از آتش شهوت، آلت تناسلی مرد را با خشت کوبیده و او را اخته می سازد، سپس در میان پشیمانی و شادی ، گریه و فریاد، شهوت و نفرت قیچی را برمی دارد و کلیتورس خود را نیز می برد. در اینجا فلم «ضدمسیح» دیگر یک فلم ضدزن نه، بلکه فلمی است بر ضد نسل آدم؛ اما زن همچنان عامل سیه روزی آدم شناخته می شود.

مادر طبیعت نیز نهاد شر است؛ چه از فضای رعب آور جنگل، چه از مایع چسبناکی که در قسمتی از فلم از آسمان می بارد و بر به دست های مرد می چسبد، چه از حیواناتی که یکدیگر را میخورند همه نشانه های شر اند. به خصوص روباهی که به شکل سورریالیستی در قسمت دیگری از فلم رو به مرد می کند و می گوید: «هبوط شروع شد».

همچون داستان خلقت، که عامل هبوط آدم وسوسه ی حوا بود، در اینجا نیز زن عامل بدبختی خود و مردش است. هر دو همچون آدم و حوا در بهشت-جنگل تنها هستند، و درحالی از بهشت خیال بر خشونت خاک هبوط می کنند که در وجود مرد حس نفرت-ترس از زنانگی ریشه دوانده است.

در ابتدای فلم این نوشته ظاهر می شود: تقدیم به آندری تارکوفسکی. وقتی تماشاچیان در فستیوال کن این جمله را دیدند با تمسخر خندیدند. تارکوفسکی به عنوان «قدیس سینما» شناخته می شود و فلمهای او متون تصویری عرفان مسیحی است. در حالیکه «ضدمسیح» یک روایت دیوانه وار و خشن از داستان خلقت است که بسیاری ها آن را با فلمهای وحشتناک-پورنوگرافی هالیوودی اشتباه می گیرند. بدون شک بررسی الهیات مسیحی و اشارات روانکاوانه در این فلم حوصله ی بیشتری می خواهد که من ندارم. در اخیر می خواهم روی پوستر فلم دقت کنید که به جای حرف T در آخر کلمه ی Antichrist علامت زن(♀) گذاشته شده است که تم فلم را بسیار واضح می گوید: دجال یک زن است. پس هیچ جای تعجب ندارد اگر روزی دیدیم که مهدی و مسیح با یک دجال زن می جنگند.

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

«فیکسر»ها اول می میرند


در بهار سال 2007 اجمل نقشبندی را طالبان در قندهار سربریدند. ماه گذشته سلطان منادی نیز در قندوز تیرباران شد. این دو تن از کسانی بودند که خبرنگاران خارجی به آنها «فیکسر» می گویند. مستند جدید «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» (یان اولدز، 2009) بهترین فلمی است که میتواند ما را با دنیای خطرناک فیکسرهای افغانستان آشنا کند. البته دو سال پیش فلم «فیکسر: پشت پرده افغانستان» (آرون راکت، 2007) نیز درباره ی یک فیکسر ساخته شد، اما فلم آقای اولدز در کنار نشر از شبکه «اچ. بی. او.» در فستیوال های سینمایی نیز به شکل وسیعی استقبال شده است.

معمولاً مرگ و زنده گی یک ژورنالیست خارجی به دست فیکسر او است. فیکسر است که او را نزد یک رییس قبیله، یک قوماندان مجاهد، یا یک ملای طالب می برد. کاری بسیار ظریف و خطرناک؛ به طور جالبی این خطر بیش از آنکه متوجه ژورنالیست غربی باشد، متوجه فیکسر افغان است. چون ژورنالیست فقط یک «کافر» است ولی فیکسر بدتر از او یک «منافق» و «خاین» به حساب می آید. همین است که نقشبندی سربریده می شود درحالیکه خبرنگار روزنامه ایتالیایی «له ریپابلیکا» آزاد می شود؛ و منادی تیرباران می شود درحالیکه خبرنگار روزنامه آمریکایی «نیویورک تایمز» نجات پیدا می کند.

حتا گذشته از مساله ی امنیت، یک ژورنالیست غربی گزارش خود را نیز نمی تواند بدون یک فیکسر تهیه کند. معمولا یک فیکسر ترجمه می کند، راننده، موتر، هوتل، رستورانت پیدا می کند، در تمام سفرها خبرنگار غربی را همراهی می کند، مشوره امنیتی میدهد، معلومات جانبی درباره ی موضوعات مختلف پیدا می کند، افراد مورد نیاز را یافته، همرایشان قرار ملاقات گذاشته و مصاحبه آنها را ترتیب می دهد، اسناد و شواهد مورد نیاز را در دسترس خبرنگار قرار می دهد و هر کار دیگری که یک خبرنگار غربی در افغانستان نیاز داشته باشد او است که «فیکس» می کند. لحظه یی که در میدان هوایی کابل می رسد، خبرنگار غربی هیچ چیز درباره افغانستان نمی داند و فیکسر یگانه دایره المعارف اوست که همه معلومات را از مسایل سیاسی گرفته تا جنجالهای قومی و دسته بندی های مذهبی به او ارایه می کند. البته نباید فراموش کرد که معلوماتی که فیکسر به ژورنالیست خارجی می دهد، بستگی به تعلق قومی اش دارد. این یک نکته ی خوبی است که در پرتو آن فرق بین یک ژورنالیست احمق و یک ژورنالیست زیرک هویدا می شود: ژورنالیست احمق هر چیزی را که فیکسرش گفت می نویسد و ژورنالیست زیرک سعی میکند درباره ی هر مساله از چند منبع استفاده کند.

همه ی خبرنگاران غربی به اهمیت بی بدیل فیکسرها در موفقیت کاری شان اعتراف می کنند. اما بسیار کم اتفاق می افتد که یک خبرنگار در اعتبار گزارشی که نوشته است فیکسر را شریک کند. فیکسرها معمولاً چیزی بیش از یک ترجمان هستند، اکثریت آنان خود تجربه ی ژورنالیستی دارند، لذا در تهیه ی یک گزارش نقش فکری آنان بسیار مهم است. از میان رسانه های مشهور فقط گاهی گزارشگران نیویورک تایمز به فیکسرهای افغان شان اعتبار می دهند. (این کار را Byline می گویند، که نام ژورنالیست غربی همراه با فیکسر به عنوان گزارشگر در مقاله درج می شود).


کریستین پارنتی یک خبرنگار آزاد آمریکایی دو ماه قبل از مرگ اجمل نقشبندی همراه با او به مناطق ناامن جنوب مسافرت کرد. در جریان این سفر او با کمره ی ویدیویی اش اتفاقات جالب مسیر راه از جمله صحبت هایش با نقشبندی را تصویربرداری کرد. فلم «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» بر اساس همین ویدیوها ساخته شده است. در کنار نقشبندی که درباره ی امنیت و سیاست و مذهب و پول بحث می کند، مصاحبه هایی با دانیل ماستروجیاکومو خبرنگار «له ریپابلیکا» که همراه با نقشبندی گروگان گرفته شده بود، غلام حیدر پدر نقشبندی و جمعی از دوستانش در فلم هست که هر کدام از یک زاویه به مرگ فیکسر 24 ساله می نگرند. پدر نقشبندی با عصبانیت به دولت افغانستان می تازد که به عقیده ی او حکم یک گودی را دارد که با اشاره ی خارجی ها حرکت میکند و از آمریکایی ها انتقاد می کند به خاطر اساسگذاری گروه طالبان که فرزند او را کشته اند.

فضای فلم به شکل نفسگیری آکنده از وحشت و وحشیگری است. فلم به خوبی توانسته است افغانستان را به عنوان یک منطقه ی جنگی غیرقابل پیش بینی نشان بدهد. در یکی از ویدیوهایی که خود طالبان همان زمان نشر کردند، ماستروجیاکومو را می بینیم که همراه با نقشبندی بر روی خاک نشسته هستند در حالیکه کلاشینکوفهای طالبان به طرف شان نشانه رفته است و مرگ در پیش چشمان شان با تمام هیبت و هراس تجسم یافته است.

فلم «فیکسر: پشت پرده افغانستان» اما داستان یک فیکسر زنده است: سمیع الله شرف. آرون راکت یک خبرنگار آمریکایی شان لانگن را در طی کارهای مشترک اش با سمیع الله در افغانستان دنبال می کند و رابطه ی یک خبرنگار خارجی را با فیکسر محلی نشان میدهد. سمیع الله به خاطر ارتباطاتی که با گروه طالبان داشت در سال 1999 زمینه را مساعد کرده بود تا لانگن یک فلم مستند بنام «چای با طالبان» بسازد و این بار او همراه با ژورنالیست خارجی که حالا یک دوست نزدیکش نیز به حساب می آید درباره ی یک مرکز آموزش راننده گی زنانه در کابل گزارش تهیه می کنند. در قسمتی از فلم سمیع الله به پاکستان می رود تا خانواده اش را پس از 20 سال مهاجرت پس به کشور انتقال بدهد، در این میان کارگردان سعی کرده است روی فرهنگ افغانی، مسافرت پرخطر خارجیان در مناطق دورافتاده و مسایلی از این دست به پردازد. فلم 46 دقیقه یی آرون راکت به اندازه ی کافی سرگرم کننده و آگاهی بخش است؛ اما فلم 84 دقیقه یی یان اولدز درباره ی نقشبندی تکان دهنده است.

«این کار بسیار خطرناکی است، من یک دشمن را می برم تا دشمن دیگر را ملاقات کند». این جمله که روی پوستر فلم نیز به چشم میخورد، چیزی است که اجمل در فلم «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» می گوید. او به خوبی از خطراتی که وی و مشتریانش را تهدید می کرد آگاه بود، اما اعتماد بیش از حد روی طالبانی که می شناخت باعث شد به دردسر بیافتد.


یان اولدز پیش از این فلم نیز یک مستند دیگر در منطقه جنگی ساخته است. او دو سال پیش فلمی بنام «اشغال: سرزمین رویایی» ساخت که درباره ی سربازان آمریکایی در فلوجه ی عراق بود. این فلم نامزد اسکار بهترین فلم مستند شد و در فستیوالهای سینمایی چندین جایزه مهم دریافت کرد. فلم «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» نیز تا کنون چند جایزه مهم گرفته است که یکی از آنها جایزه بهترین فلم مستند از جشنواره ترایبیکا است.

هنوز این یک سوال بی جواب است که چرا نقشبندی و منادی کشته شدند درحالیکه ژورنالیستان غربی که همرایشان بودند نجات یافتند؟ شاید جواب های جالب و دیپلماتیک زیادی وجود داشته باشد، اما واقع این است که سلامتی یک ژورنالیست غربی برای رسانه ها و دولت های غربی بسیار با ارزش تر از زنده گی یک فیکسر افغان است. حتا برای دولت افغانستان نیز چنین است. خبرنگار ایتالیایی در برابر آزادی چند قوماندان طالب رها شد، اما در خصوص آزادی نقشبندی کاری که باید می کرد دولت انجام نداد و همان بود که چند روز بعد طالبان پیکر بدون سر او را به کابل فرستادند.

فیکسرها هرچند در برخی مواقع معاش یک روزشان برابر با معاش ماهانه ی یک خبرنگار معمولی افغان است، اما همیشه خطرات بزرگی آنان را تهدید می کند. خطرات واقعی و پیش بینی ناپذیر. راستی، این را گفتم که خودم هم سابقاً فیکسر بوده ام؟

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

«قیل و قال مدرسه»


دوستان عزیز،
چندی است که رخت سفر بسته ام و افغانستان را به مقصد کانادا ترک گفته ام. این روزها در اتاوا هستم و در «دانشگاه اتاوا» در رشته ی مطالعات رسانه یی درس می خوانم. هرچند در کابل که بودم به شیوه ی حضرت حافظ از «قیل و قال مدرسه» حال دلم گرفته بود، اما پس از سالها راحتی از شر معلم و مدرسه، دوباره خود را بر چوکی شاگردی می بینم. به نظرم این ضرب المثل وطنی درست باشد که می گوید: «دعا کن الفبا بمیرد وگرنه معلم بسیار است»!

در کابل بسیار چیزها دارم که دل کندن از آنها به هیچ وجه برایم آسان نبود. مهمترین اش دوستان بسیار عزیزی است که اگر تمام دنیا را بگردم باز هم نمیتوانم جای شان را در فکر و قلبم پر کنم. برخی دوستان در فکر انسان جای دارند و برخی در قلب انسان. دوستان من اما هم در فکرم جای دارند و هم در قلبم و همان است که ترک آنها برایم سخت و جانفرساست.

در یکی از آخرین شب هایم در کابل دوستان زیادی در دفتر «در دری» جمع شدند و در کنار هم شب دل انگیزی را گذراندیم. از علی امیری پیر و پیشوای حلقه ی کابل که یادداشتی را در آن باره نوشته است و از اسدالله احمدی (در کابل اسد بودا) و معصومه ابراهیمی و دیگر دوستان عزیزی که زحمت برپایی آن را به دوش داشتند تشکر می کنم.

من هنوز کوشش می کنم خود را در فرهنگ تازه یی که در آن هستم عیار کنم. بسیار چیزهاست که باید به آن عادت کنم و بسیار چیزهاست که باید بدانم، و یک چیز بسیار مهم است که تا آخر این ماه عیسوی باید پیدا کنم که عبارت است از یک آپارتمان کوچک.

آنچه که پیش بینی می کنم این است که در همین سه ماه آینده به خاطر مصروفیت های درسی، فرصت زیادی برای وبلاگ نویسی نخواهم داشت ولی اگر چیزی برای گفتن داشتم حتما با شما شریک خواهم کرد.

با درودهای گرم از شهر سرد اتاوا (که هنوز خوب سرد نشده البته)!
علی

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

فلمساز افغان درباره ی خواننده ی تبعیدی ایرانی فلم می سازد


الكا سادات فلمساز جوان افغان در حال ساخت يك مستند درباره ي محسن نامجو خواننده ي ايراني است. خانم سادات كه از سال گذشته به اين سود در آكادمي فلم تارینتو در رشته مستند سازي و كارگرداني سينما درس مي خواند، از سوي همين آكادمي موظف شده است تا اين مستند را كارگرداني كند.

محسن نامجو آوازخوان مشهور ايراني سال گذشته در حاليكه در اروپا به سر مي برد، از سوي حكومت ايران به پنج سال زندان محكوم شد. آقاي نامجو شهرت اش را مديون تجربه گرايي در عرصه ي موسيقي و آواز ايراني است، اما زمانيكه سال گذشته قرآن را با موسيقي خواند باعث تحريك برخي حلقات مذهبي شد و حكم چهار سال زندان نيز نتيجه ي اعتراضات اين حلقات بود.

تهیه کننده گی این فلم مستند از طرف یک تلویزیون ایتالیایی انجام خواهد شد. آقای نامجو در ایتالیا هنرمند شناخته شده یی است و قرار است به زودی در آنجا یک کنسرت انجام اجرا کند. هنرمند ایرانی آخرین آلبومش «آخ» را نیز در ایتالیا ساخته است و قرار است فقط در خارج از ایران منتشر شود. به نظر می رسد محسن نامجو به جمع کثیری از هنرمندان ایرانی به پیوندد که اجازه ی ورود به ایران را دیگر ندارند.

الکا سادات، 22 ساله اوایل امسال بود که کابل را به مقصد شهر تارینتو ترک کرد. سادات كه پيش از اين نيز فلمهاي مستند خوبی ساخته است این نخستین فلمش در ایتالیا خواهد بود. به زودی قرار است آخرین فلم سادات «در دهکده یی که ناقص العقلم می خوانند» در در بخش مسابقه فستيوال فلمهاي حقوق بشر در پولند و فستيوال فلمهای مستند و كوتاه مصر به نمايش گذاشته شود. این فلم امسال جایزه ی بهترین کارگردانی مستند را از فستیوال فلم کابل گرفته بود.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

فلم «سنگ صبور» رحيمي در راه است


عتيق رحيمي فلمساز و نويسنده ي افغان در حال نوشتن فلمنامه ي «سنگ صبور» است. سنگ صبور، رماني است به قلم خود رحيمي كه به عنوان نخستين اثر فرانسوي زبان نويسنده سال گذشته در پاريس منتشر شد و توانست جايزه ي معتبر «گنكور ادبي 2008» را از آن خود كند. از همان زمان رحيمي اعلان كرد كه قصد دارد از روي داستان سنگ صبور يك فلم بلند سينمايي بسازد.

عتيق رحيمي فلمنامه ي «سنگ صبور» را به كمك ژان-كلود كارير مي نويسد كه يكي از بزرگترين فلمنامه نويسان زنده ي سينما است. آقاي كارير پيش از اين نيز درباره ي افغانستان كار كرده است. او سال گذشته فلمنامه ي «بچه كابلي» (برمك اكرم، 2009) را بازنويسي كرد و در جريان فلمبرداري آن براي ده روز به كابل آمد. كارير كه 73 ساله است فلمنامه هاي زيادي را براي لوييس بونويل و نمايش نامه هايي را براي پيتر بروك بزرگان سينما و تياتر اروپايي نوشته است.

رمان سنگ صبور داستان زني است كه سرگذشت زنده گي اش را براي شوهر در حال مرگش روايت مي كند. تمام حوادث داستان، داخل يك اتاق كوچك مي گذرد كه در آن زن جوان براي شوهر بيمارش كه حتا از سخن گفتن بازمانده است راز دل مي كند. داستان زنده گي او شامل خشونت هايي است كه طي سالهاي جنگ بر جسم و جان او رفته است و در بخش هايي از آن، به شكل بي پرده يي از تجارب جنسي اش سخن مي گويد.

رمان رحيمي كه در كشورهاي فرانسوي زبان از استقبال وسيعي برخوردار شد، در حال ترجمه شدن به زبانهاي ديگر از جمله فارسي است. رمان سبك پردازي شده ي نويسنده ي افغان، به عقيده ي بسياري ها يكي از متوني است كه براي اقتباس سينمايي مناسب نيست؛ دليلش داستان ذهنيت گراي آن است. رحيمي اما سعي دارد به كمك كارير يك فلم ذهنيت گرا و سبك پردازي شده از آن بسازند.

به گفته ي يكي از نزديكان رحيمي، قرار است در ساختن فلم «سنگ صبور» از تصاوير آرشيفي و مستند استفاده ي زيادي صورت بگيرد. در حقيقت تمام حوادثي را كه از زبان زن در رمان ميخوانيم، به شكل تصاوير مستند در فلم خواهيم ديد. اين تكنيكي است كه رحيمي همراه با كارير در فلمنامه ي سنگ صبور در نظر گرفته اند. تاريخ دقيق فلمبرداري اين فلم تا هنوز معلوم نيست. رحيمي پيش از اين فلم «خاكستر و خاك» را از رمان خودش به همين نام ساخته بود كه توانست جايزه ي «نوعي نگاه» جشنواره كن را در سال 2003 بگيرد.

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

از معلمين تاكسي ران تا وكلاي خواننده


مرد نسوارفروش به همسايه ي حمالش مي گويد: «تا دم است، غم است». او مي گويد تا زنده هستي بايد بجنگي تا لقمه ناني بيابي. نام مرد ميانسال آقاي پيك است و با اين كلمات زنده گي امروز باشنده گان پايتخت را تصوير مي كند. آقاي پيك را در فلم مستند «شركت پيك» (رحمت الله جعفري، 2009) مي بينيم كه روز پنجشنبه 30 جولاي در كنار 9 مستند كوتاه ديگر در مركز فرهنگي فرانسه در كابل به نمايش درآمد. تقريباً در تمام اين فلمها تم مشتركي وجود دارد كه در هر يك به نحوي نمود يافته است: جنگ روزمره در خيابانهاي كابل براي بدست آوردن يك لقمه نان. همه ي اين فلمها محصول سال 2009 در «آتليه واران» هستند.

سرگرداني بيماري عامي است كه دامنگير همه ي مردم شهر است. در واقع اين خاصيت تمام جوامع پس از منازعه است كه هر كس كوشش مي كند تا در آينده يي كه معلوم نيست به چه شكلي خواهد بود جاي پايي براي خود درست كند. فريده ترانه معناي مجسم سرگرداني است. مونا حيدري در «ترانه ي شيرين سياست» به زنده گي پرجنجال او پرداخته است. كارمند بانك خصوصي، رييس انجوي زنانه، محصل فاكولته حقوق، خواننده ي موسيقي پاپ، و حالا كانديد شوراي ولايتي؛ فريده ترانه همه ي اين ها است. زن جوان، در خيابانهاي كابل مي گردد و از مردم ميخواهد به او راي بدهند. به شكل جالبي حس سمپاتي زنان كابل نسبت به او زياد است و بسياري ها وي را به خاطر شجاعتش در قدم گذاشتن به عرصه ي موسيقي مي ستايند. خود ترانه اما دختر سرگرداني است كه نمي داند چه ميخواهد و هر روز سوداي نوي به سر دارد. كارگردان جوان فلم، قهرمان سودايي اش را به راديوها و تلويزيونهاي مختلف همراهي مي كند، جايي كه خانم كانديد پس از اعلام خط مشي انتخاباتي اش يكي از آهنگهاي قديمي اش را نيز به آواز سر ميدهد. اين مصاحبه هاي رسانه يي خوبي ديگري نيز دارد، چون خبرنگاران سوالاتي را از خانم ترانه مي پرسند كه كارگردان دوباره مجبور نيست آنها را سوال كند.

آقاي پيك در كنار نسوارفروشي معلمي نيز مي كند. او در دكاني كه نسوار مي سازد، اطفال را هم درس ميدهد. بوي نسوار و شعر حافظ، همه ي زنده گي اوست. آقاي پيك و خانم ترانه تنها شخصيت هاي چندشغله نيستند، جمال الدين آرام نيز با فلمش «معلم من دكاندار است» ما را با معلميني آشنا مي كند كه در كنار «شغل مقدس»، به گازفروشي و تاكسي راني نيز مي پردازد. اما مولوي فقير در فلم «بايسكل هاي فقير» (حميد ايوبي) قصه ي جالبتري دارد؛ مردي كه خطيب، ملا، معلم، بايسكل ساز و جادوگر است.

مولوي فقير در «بايسكل هاي فقير» صاحب يك غرفه ي كوچك تعمير بايسكل بر روي «پل آرتل» است. اين پل كه غرب كابل را به شرق كابل وصل ميكند، گلوگاهي است كه روح تمام شهر در آن جاري است. كارگران ساختماني، كاسبان كوچك، مامورين دولت، متعلمين مكتب، در كنار مردان معلول سوار بر ويلچر همه مشتريان او هستند. او در حاليكه بايسكل هاي آنان را تعمير مي كند، درباره ي دين و دولت و سياست با آنها بحث مي كند و يك لحظه هم دهانش بسته نيست. البته تنها كساني كه بايسكل شان پنچر باشد نزد مولوي فقير نمي آيند، بلكه زنان جواني كه جادو شده باشند و يا مادراني كه پستان شان شير نميدهد نيز نزد او مي آيند؛ كه مولوي هم در برابر پول براي آنان دعا ميخواند، تعويض مي نويسد و جادو را باطل ميكند. اين مستند 26 دقيقه يي به شدت سرگرم كننده است و فقط فلم بصير سيرت «كوچه ي پرنده گان خانه ي من است» به خوبي آن ساخته شده است.

در فلم آقاي بصير غير از نام فلم كه بسيار رمانتيك و دخترانه است، همه چيز خوب است. از فلمبرداري گرفته تا كارگرداني و قصه گويي و شخصيت هاي زنده و جالب. مستند 23 دقيقه يي «كوچه ي پرنده گان ...» درباره ي زنده گي در يك خرده-فرهنگ سنتي شهر كابل است: كوچه كاه فروشي كه بهشت پرنده بازان و سگ بازان شهر است. در اين كوچه يك دكان آهنگري هم وجود دارد كه در آن مرد جواني همراه با سه پسر خردسالش تيشه و قيچي مي سازد. در آنجا مرد آهنگر به بچه هايش كه مكتب نيز مي روند، آهنگري را ياد مي دهد. او ميخواهد در آينده اگر كودكانش نتوانستند از راه درس و سواد به جايي برسند، لااقل از راه آهنگري بتوانند زنده گي كنند، درست شبيه كاري كه اكنون آقاي پيك و مولوي فقير انجام ميدهند.

موسسه ي فرانسوي «آتليه وران» كه از سه سال به اين سو در كابل فعاليت مي كند، هر ده كارگردان جوان را طي سه ماه گذشته مستندسازي آموزش داد و اين فلمها براي اكثر آنان نخستين تجربه ي فلمسازي شان به حساب مي آيد. قرار است طي برنامه ي ديگري در سال 2010 اين فلمسازان جوان فلمهاي مستند ديگري بسازند.

محبوبه ابراهيمي شاعر در فلم 15 دقيقه يي «اشباح باغ وحش» باغ وحش كابل و حيوانات جنگزده ي آن را معرفي مي كند. سخترين روزهاي باغ وحش كابل در جريان جنگهاي مجاهدين در اوايل دهه ي هفتاد خورشيدي بود، زمانيكه مجاهدين مخالفين خود را نزد شيرهاي باغ وحش مي انداختند و به فيلها فير مي كردند تا ببينند كه فيل به چند مرمي مي ميرد. حامد عليزاده با فلم «كابل، عمليات ناممكن» كارگران شهرداري كابل را طي يك روز همراهي كرده است، مرداني كه نااميدانه در تلاش اند تا كثيف ترين شهر جهان را تميز كنند.
فلم تاثيرگذار مريم نبيل كمال درباره ي شفاخانه يي كه براي معلولين جنگي، پاي مصنوعي مي سازد ديدني است. نكته ي جالب در مستند «صداي پا» داكتران اين شفاخانه است كه همه ي آنان روي پاهاي پلاستيكي راه مي روند و خود قربانيان جنگ هستند. غزال در مستند 22 دقيقه يي «لبخند به زنده گي» دختر عجيب الخلقه يي است كه با وجود 20 سال عمرش فقط 60 ثانتي قد دارد. او به مكتب مي رود و نمي تواند مانند ديگر دختران هم صنفي اش زنده گي كند. شخصاً از تماشاي چنين فلمهايي لذت نمي برم، اين فلمها در واقع قرباني كردن دوباره ي قرباني است. غزال قرباني طبيعت است و عمومي كردن بي شرمانه ي مشكل جسمي او كه يك امر خصوصي است، به هيچ وجه جالب نيست. در پايان فلم والدين غزال سالگرد تولد او را جشن مي گيرند. اين صحنه ي جشن تولد تا حدودي توانست فضاي فلم را تلطيف كند. براي غزال جمله ي آقاي پيك «تا دم است، غم است» معناي ديگري دارد.

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

سال قصه هاي پيچيده


مروري بر چهارمين جشنواره بين المللي
فلمهاي كوتاه و مستند كابل ( 18 تا 23 جولاي 2009)
سال قصه هاي پيچيده

فستيوال كابل، امسال جايزه ي بهترين فلم كوتاه را به «تشناب» (علي حسين حسيني، 2009) داد؛ يك فلم كوتاه هفت دقيقه يي از يك كارگردان جوان و گمنام، كه بسياري ها تا شب پنجشنبه كه او براي گرفتن جايزه اش روي صحنه ظاهر شد، نه نامش را شنيده بودند و نه قيافه اش را ديده بودند. فستيوال امسال فستيوال جوانان جسور و قصه هاي پيچيده و قوي بود. فلمهاي متفاوت اين جوانان مي تواند عنوان غيرقابل افتخار «سينماي افغانستان» را از نو تعريف كند و بر پرده ي خاموش سينماي كشور نور فراموش شده ي هنر هفتم را بتاباند. بدون شك ميدان دادن به جواناني كه قصه هاي تازه يي براي گفتن دارند خود نشانه ي خوبي است، اما اين آن چيزي نيست كه همه از آن خوش باشند.

ريتم تند، فضاي گروتسك، شخصيتهاي هيستريك، تدوين پيچيده، كمره ي بي قرار، روايت غيرخطي، نبود ديالوگ، نبود شعار سياسي و درس اخلاق (دو عنصر هميشه حاضر فلمهاي افغاني) فلم كوتاه «تشناب» را از ديگر رقبايش متمايز مي سازد. انتخاب اين فلم از سوي جشنواره دو نكته را به ما گوش زد مي كند: اول اينكه زمان فلمهاي گذشته به سر آمده است و دوم اينكه فلمهاي متفاوت نه تنها مخاطب عام دارد بلكه براي مردان سنتي سينماي افغانستان نيز قابل تحمل است. اين به خودي خود نشانه ي تغييري است كه سالهاست انتظار آن را داشتيم. مردم افغانستان از قصه هاي باليوودي و بي مزه درباره ي خانهاي ظالم، معلمين خيرخواه، زنان بدبخت، ملاهاي پير، قاچاقبران مسلح و پوليسهاي باادب خسته شده اند و نمي خواهند بيش از اين به تماشاي فلمهايي بنشينند كه چيزي نيستند جز قصه هاي كليشه يي و كودكانه درباره ي آدمهاي كليشه يي و كودكانه توسط كارگردانان كليشه پرست و كودك فكر؛ انسانهاي بي هنري كه به درد هر كاري ميخورند مگر ساختن فلم. برگزيده شدن فلمي مانند «تشناب» به معناي شنيده شدن اين نوع قصه است. مردم از قصه هاي ساده لوحانه (نه ساده) به تنگ آمده اند و در پي تماشاي قصه هاي متفاوت، آدمهاي متفاوت و احساسات متفاوت هستند. فاصله گرفتن از ساده لوحي طبيعت روستايي، به معناي نزديك شدن به پيچيده گي زنده گي شهري است.

دو فلم ديگر در فستيوال حضور داشتند كه مدعي گرفتن اين جايزه بودند؛ يكي «فرشته هاي زميني» از سيد جلال حسيني يك جوان گمنام ديگر، و ديگري «من اسپ مي خواهم نه زن!» از همايون پاييز كه نام مشهوري در سينماي افغانستان است و همه با آثار و احوال او آشنايي دارند. فلمنامه ي «من اسپ ميخواهم نه زن!» را محسن مخملباف نوشته است، كسي كه نامش در تيتراژ يك فلم كافي است تا حدس بزني خود فلم چه چيزي خواهد بود؟ داستان فلم يك فانتزي هاليوودي است كه در افغانستان مي گذرد، البته فانتزي خاصي كه در ابتداي آن نقل قولي از شاعر بيمار فرانسوي شارل بودلر را به ما تقديم مي كند و در اواسط آن تابلوي نقاشي گويا را به ما نشان ميدهد. محسن مخملباف ثابت كرده است كه مي تواند يك نويسنده ي خلاق رمانهاي علمي-تخيلي و فانتزي باشد به خصوص اگر حوادث آنها در افغانستان بگذرد!

«فرشته هاي زميني» اما قصه ي ساده يي است كه سعي شده است پيچيده گفته شود. فلم درباره ي پسركي است كه كفش ندارد و روزي مجبور ميشود از يك مرد كفش دوز، يك جفت كفش كودكانه را بربايد، كاري كه باعث مي شود مرد پسر خودش را به خاطر آن سرزنش كند، تا اينكه... فلم «فرشته هاي زميني» همانطور كه از عنوان احساساتي آن برمي آيد، قصه ي متفاوتي ندارد و در پايان فلم متوجه مي شويم كه آنچه فلمساز مي خواسته است بگويد يك درس اخلاقي براي كودكان است، آنهم كودكان عقب مانده ي ذهني (چون آن درس را چندين بار از زبان چندين شخصيت تكرار و تاكيد مي كند): «دزدي كار خوبي نيست!» آنچه كه در اين فلم قابل تحسين است فلمبرداري عالي مرتضي شاهد و تلاش جلال حسيني كارگردان فلم براي شيوه ي قصه گويي اش است كه مانند فلم «تشناب» حوادث به شكل غيرخطي و غيركرونولوژيكال روايت مي شود، چيزي شبيه فلمهاي كويينتين تارانتينو و فلم تحسين شده ي «بابل» (2007). از سوي ديگر تصاوير، شخصيت ها، موتيفها و احساسات در اين فلم، بيش از حد شبيه فلمهاي كودك-در-آرزوي-كفش ايراني است كه چندي است چنين فلمهايي حتا در ايران هم كهنه و كليشه يي شده اند.

كشف بزرگ اين دوره از فستيوال كابل، گروپ «جامپ كت» بود. علي حسين حسيني كارگردان فلم «تشناب»، جميل جاله برنده ي عنوان بهترين كارگردان فلم كوتاه به خاطر «اتاق قفل شده»، غفار ملك نژاد برنده ي بهترين آهنگساز متن فلم به خاطر «فرشته هاي زميني» در كنار جلال و جليل حسيني برادراني كه هر دو در اين جشنواره با فلمهايشان حضور داشتند همگي از گروپ تازه كشف شده ي «جامپ كت» هستند. از ميان 27 فلم افغاني حاضر در جشنواره، 7 فلم از اعضاي اين گروپ بود كه به نظر مي رسد براي اولين سال فعاليت شان موفقيت بزرگي است. بدون شك بايد منتظر فلمهاي بهتري در آينده از اين جوانان بود.

غفار ملك نژاد، محصل موسيقي در دانشگاه كابل و يك پيانيست مستعد براي فلم هاي «فرشته هاي زميني» و «بي راهه» (جليل حسيني) آهنگ ساخته است. نام او را به خصوص بايد به خاطر سپرد.

در بخش فلمهاي مستند نيز سه رقيب سرسخت در فستيوال وجود داشت: «بلبل» (رضا حسيني يمك)، «زني در صحرا مي خواند...» (الكا سادات) و «خشت و خيال» (صديقه رضايي) كه در نهايت رخش مرمرين بهترين فلم مستند به فلم خانم رضايي تعلق گرفت و عنوان بهترين كارگردان به خانم سادات و آقاي يمك با فلم فوق العاده اش فقط توانست جايزه ي بهترين صدابرداري را بگيرد.

در قسمت فلمهاي خارجي هم ما شاهد فلمهاي خوبي بوديم، كه بهترين آنها مهمترين جايزه ي بين المللي فستيوال را نصيب شد: فلم «طوفان سنجاقك» از شهرام مكري كه بدون شك يكي از بهترين فلم نمايش داده شده در فستيوال بود. اين فلم نمونه ي اعلاي يك «فلم كوتاه» به معناي واقعي كمله است: موجز، مرموز، سريع، داراي داستان لحظه يي و پر از اتفاقات غافلگير كننده.

چهارمين فستيوال بين المللي فلمهاي كوتاه و مستند كابل يكي از پرثمرترين دوره هاي اين فستيوال بود، هرچند كه نمي شود از نحوه ي برگزاري آن زياد تمجيد كرد. اين فستيوال به ما فلمهايي را نشان داد كه تا حد زيادي ما را به سينماي مستند و فلم كوتاه در افغانستان اميدوار ساخت.

***
سايت رسمي فستيوال كابل

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

خشت هايي كه بايد عبدالله بپزد

نگاهي به دو فلم مستند؛
خشت هايي كه بايد عبدالله بپزد


مستندهاي «خشت وخيال» (صديقه رضايي، 2008) و «يكي بود يكي نبود نورجهان» (علي هزاره، 2008) درباره ي دو كودك است. اولي درباره ي عبدالله است كودكي كه آرزو دارد زودتر مرد شود و دومي درباره ي نورجهان است كودكي كه دوست ندارد زن شود. عبدالله محكوم است تا كودكي اش را در ميان آتش كوره هاي خشت پزي بگذراند. دستان كوچك و كودكانه ي او اكنون با خشونت خشت، شعله ي آتش و سياهي ذغال آشنا شده است. نورجهان اما يك دختر شاد و مكتب رو است كه استفاده از كامپيوتر را ميداند، به زبان انگليسي صحبت مي كند و عشقش خواندن قصه براي ديگر كودكان است. عبدالله در دنياي سياه كوره هاي خشت پزي زنده گي مي كند و نورجهان در دنياي روشن پري هاي دريايي.

روح كودكانه ي عبدالله همچون تكه يخي در برابر آفتاب در حال آب شدن در گرماي نفسگير كوره است. او در سرما و گرما مجبور است كار كند. قسمتي از زمستانها او به خانه اش مي رود، جايي كه مادر مريض و يك برادر و دو خواهر خردش منتظر او هستند. در خانه هم استراحت نمي تواند او بايد در كنار ديگر اعضاي خانه پشت دستگاه قالين بنشيند و تمام روز را به بافتن قالين بگذراند. او مرد خانه و تنها نان آور خانواده است.

عبدالله كودكي است كه جوان نشده پير شده است. او هيچگاه به مكتب نرفته است و خواندن و نوشتن نمي داند. پسرك به جاي آنكه حالا در مكتب باشد و در دستانش قلم و كتاب را نگهدارد، در كوره ي خشت پزي است و دستان آبله زده اش آزرده از خشت و ذغال است. او نمونه ي زنده ي «كودك جنگ» است. كودكي كه در هنگامه ي جنگ به دنيا آمده است، پدر را در جنگ از دست داده است و اكنون در يك كشور جنگ زده بايد نقش سنگين او را در خانه به عهده بگيرد. چهره ي عبدالله چهره ي يك كودك معصوم است، دستانش اما به دستان يك مرد كارگر مي ماند. عبدالله در كوره ي خشت پزي نماينده ي هزاران كودك ديگري است كه در كوره ها و كوه ها، خانه ها و خيابانها، روزها و شب ها كار مي كنند، بدون اينكه ديده شوند. كودكاني كه كودكي نمي كنند، با دنياي كودكي بيگانه اند، از همان زماني كه راه رفتن را مي آموزند مجبور هستند كار كردن را نيز ياد بگيرند. آنها مثل آدمهاي كلان صحبت مي كنند، تصميم ميگيرند، حركت مي كنند و كار مي كنند. اين كودكان زاييده ي بي عدالتي اجتماعي و جامعه ي طبقاتي است: «فرزند يك كارگر، در آينده كارگر خواهد بود».

مهدي همكار و دوست كوچكتر عبدالله است كه در كوره كار مي كند. او شوخ تر، شادتر و پرگپ تر است. در صحنه يي از فلم همه ي كودكان كوره را مي بينيم كه دنياي «خشت» را رها كرده اند و براي لحظاتي به دنياي «خيال» پناه آورده اند؛ آنها دور يك آتش كوچك نشسته اند و خود را گرم ميكنند و درباره ي آينده و حالشان گپ مي زنند. يكي مي خواهد در آينده انجينر شود و ديگري مي خواهد صاحب كوره شود، مهدي اما اعتراض مي كند او مي گويد: «از ارباب چنان بدم مي آيد كه گاهي مي خواهم با يك خشت به فرقش بكوبم تا كله اش پاره شود». او به يك نوع خودآگاهي كارگري رسيده است، به شكل تعجب آوري گپهاي او شكل كودكانه ي چيزهايي است كه مثلاً ماركس مي نوشت. مهدي ادامه مي دهد:«من شب و روز كار مي كنم ولي خودش روي يك چوكي لم داده و فقط بلد است فحش بدهد. به من مي گويد تو كار نمي تواني، من چطور كار نمي توانم؟ از خودش بيشتر كار مي كنم، خودش اصلاً كار نمي كند، آنجا نشسته است و فقط چاي ميخورد». مهدي هرچند كودكي بيش نيست، اما سيستم ناعادلانه ي كار را در كوره دريافته است.

نورجهان كودكي است كه برخلاف عبدالله و مهدي كودكي مي كند. او به مكتب مي رود، موسيقي مي آموزد، زبان انگليسي مي داند و براي بچه هاي هم سن و سالش كتاب قصه مي خواند؛ و جديداً تصميم گرفته است تا يكي از آن كتابها را به زبان فارسي ترجمه كند. نورجهان در يك خانواده ي تحصيلكرده بزرگ شده است، پدرش نويسنده است و مادرش معلم. از همين جاست كه كتاب و قلم و كاغذ، در كنار آسوده گي و محبت و شادي بخشي از زنده گي اوست و لحظه يي هم به دنيايي غير از اينها فكر نمي كند. او مي خواهد بخشي از شادي هايش را با ديگر اطفال شريك سازد، لذا هر پس از چاشت به پارك مي رود و براي بچه هايي كه در آنجا بازي مي كند هر روز يك داستان مي خواند. كودكان با اشتياق به او گوش مي دهند و از او درباره ي شخصيت هاي قصه مي پرسند.

صديقه رضايي و علي هزاره يك زوج فلمساز جوان هستند كه هر دو فلمسازي را دو سال پيش با كارگاه فرانسوي «آتليه وران» شروع كردند. «خشت و خيال» و «... نورجهان» هر دو در چهارمين فستيوال بين المللي فلمهاي كوتاه و مستند كابل حضور دارند كه از شنبه 26 سرطان شروع شده و تا 1 اسد ادامه خواهد داشت. فلم «خشت و خيال» از ساختار مستحكم تري برخوردار است و توانسته است كوره هاي خشت پزي حواشي كابل را به همان شكلي كه هست نشان دهد: مكانهايي دورافتاده، كوه هايي از خشت خام و پخته، آسماني سياه و پردود، با كارگران خسته يي كه برطبق نظم ماشيني كوره حركت مي كنند و بيننده را به ياد ارودگاه هاي كاراجباري مي اندازد. فلمبرداري «خشت وخيال» كه خود كارگردان انجام داده است به شكل تحسين برانگيزي حرفه يي و هوشمندانه است، و تدوين آن ستون فقرات روايت را استوار كرده است.

عبدالله در قسمتي از فلم مي گويد كه نميخواهد تا پيري در كوره ي خشت پزي كار كند. او در سر خيال يك زنده گي راحت تري را دارد. ما اما مي دانيم كه اگر او امروز نميخواهد در كوره خشت پزي كار كند، ولي فردا مجبور خواهد شد تا در كوره ي آهنگري كار كند. او نمي داند كه براي كساني مثل او هرجا كه برود، باز هم دنيا كوره يي دارد كه او مجبور باشد زنده گي اش را در آتش آن دود كند.

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

كوچه ها و كودكان كابل


اشاره:
امسال دو فلم از افغانستان در جشنواره ي كن حضور داشتند. مستندهاي «بلبل: پرنده ي شهر» (رضا يمك، 2008) و «خشت و خيال» (صديقه رضايي، 2008) در بخش «پاوليون سينماي جهان» جشنواره كن به نمايش درآمدند. سفراي فرانسه و آلمان در كابل به اين مناسبت در 18 سرطان هر دو فلم را طي ضيافتي تحت عنوان «كن در كابل» در باغ بابر (قصر ملكه) به نمايش گذاشتند. يمك و رضايي از شاگردان كارگاه مستندسازي «آتليه وران» هستند و فلمهاي شان را در چارچوب پروژه ي «كودكان كابل» ساختند كه از سوي اين موسسه ي فرانسوي حمايت مي شد. در زير مرور فلم «بلبل» را بخوانيد.


****
«بلبل: پرنده ي شهر» تصويري است كه با مهارت از چهره ي چروكيده ي كابل برداشته شده است. تمام آنچه كه كابل امروز را مي سازد در اين مستند 26 دقيقه يي مي بينيم: كودكان كارگر، خيابانهاي خاك آلود، مردان ريش بلند، زنان زير برقع، پيرمردان حمال، جوانان بي كار، پوليس هاي خسته، ولگاي روسي، فورد آمريكايي، رستوران هاي كثيف،عابرين عصباني، گريه ي زنان گدا، خنده ي بچه هاي كوچه، زمستانهاي پربرف و شب هاي سرد وتاريك. كابل اما بدون كودكانش هيچ است. روح زخمي كابل در چهره ي كودكان آن نمود مي يابد. يكي از كودكان كابل بلبل است، پسرك پرانرژي و خردسالي كه از پگاه تا بيگاه موتر مي شويد. بلبل با پارچه ي چركيني روي شانه اش و سطل كوچكي در دستش در كنار موترهاي شيك مردان پولدار ايستاده است. او گويا با همين هيئت از شكم مادر بدنيا آمده است.

در كارته سه كابل در چارراهي پل سرخ همه بلبل را مي شناسند. پسرك موترشوي كه با همه دوست است. محل كار او كنار رستوارنت «رز» است، جايي كه چاشت و شام طبقه ي متوسط كابلي با موترهاي شان مي آيند. رستورانت رز برخلاف رستوارنت «تركستان» است كه معمولاً طبقه ي كارگر در آن تجمع مي كنند. هر دو رستورانت در نزديكي هم قرار دارند. بلبل و دوستانش در حاليكه براي كاركردن هميشه در مقابل رستورانت رز هستند، براي چاي خوردن و گرم شدن به تركستان پناه مي آورند. از طريق بلبل با آدمها، تيپ ها، طبقات اجتماعي، سبكهاي زنده گي و باورهاي عمومي مختلفي آشنا مي شويم. بلبل و دوستانش در روزهاي سخت زمستان نيز موتر مي شويند ولي برخي روزها مجبور مي شوند موتر شويي را رها كرده و به اسپند كردن موترها روي بياورند. طبقه ي متوسط نوظهور در كنار ظاهر شيك و موترهاي نوشان، به طور جالبي مردمان خرافي نيز هستند. آنها از بلبل مي خواهند تا موترشان را اسپند كند تا از چشم بد بدور باشد.

بلبل خاطره ي زنده ي خود فلمساز است. رضا يمك تمام كودكي اش را در كوچه هاي مشهد در ايران گذشتاند. به عنوان يك مهاجر غيرقانوني آنچه كه او هميشه در پي اش بود ديدن تصاويري از افغانستان زادگاهش بود؛ او هيچگاه تصويري از افغانستان نديد. تا اينكه در سال 1380 پوليس ايران به دادش رسيد، او را دستگير كرد، سرش را تراشيد و فردايش به اين طرف مرز رها كرد. رضا ناگهان ديد كه در افغانستان است در حاليكه تمام دارايي اش لباس نازكي است كه به تن دارد.

اواخر حكومت طالبان بود و كابل بيشتر به يك خرابه ي بزرگ و وحشتناك شبيه بود تا به آن «كابل جان»ي كه او در خيالاتش تصور مي كرد. او چندي در يكي از مسافرخانه هاي كوچك پايتخت شاگردي كرد و شب ها در همان جا مي خوابيد. يكي از روزها وقتي از خواب برخاست ديد كه ديگر طالبان در خيابانها ديده نمي شوند و مردم كابل به طرف سلماني ها هجوم آورده اند تا ريشهاي شان را بتراشند. او پس از روي كار آمدن حكومت جديد به اردوي ملي پيوست و سرباز شد. براي نخستين وظيفه، رضا يمك را به حفاظت حامد كرزي فرستادند و فلمساز آينده به مدت يكسال باديگارد رييس جمهور خوش تيپ افغانستان بود. او روزي در كنار ارگ رياست جمهوري همراه با ديگر سربازان راديو گوش مي كرد، از آنجا شنيد كه يك مرد خارجي به نام رضا دقتي به كابل آمده است تا كارگاه عكاسي براي جوانان افغان ايجاد كند. رضا يكبار ديگر به ياد عكس و تصوير افتاد. فردا ديد كه به طرف موسسه ي عكاسي «آيينه» روان است، يونيفورم و كلاشينكوف هم ندارد.

آشنايي با عكس و تصوير، مسير زنده گي او را تغيير داد. يمك در آنجا بود كه دانست «تصوير» همان چيزي است كه در جستجويش بوده است. از آن پس او با كمره ي عكاسي اش خيابانهاي كابل را زير و رو كرد. او تصاويري را كه هيچگاه در ايران چانس ديدنش را نداشت از پشت لنز كمره اش پيدا كرد و گرفت. مهمترين تصايري كه او يافت تصاوير كودكان كابلي بود. كودكاني كه در نگاه هر كدامشان رضا زنده گي خود را مي خواند.

در سال 2006 عكاس حالا مشهور، تصوير متحرك را كشف كرد. موسسه ي سينمايي «آتليه وران» در آن سال يك كارگاه مستندسازي را براي ده تن از جوانان كابل برگزار كرد كه معلوم بود رضا يمك اولين كسي باشد كه در آن ثبت نام ميكند. طي سه ماه كارگاه فرانسوي به رهبري سيورن بلانشه و همكارانش ده جوان افغان را آموزش داد و هر يك از آنها يك فلم مستند ساخت. حالا آتليه وران دور سوم اين وركشاپ را برگزار كرده است كه در آن معتبرترين سنت مستندسازي اروپايي تدريس مي شود: سينما وريته. در دهه ي 80 ميلادي ژان روش مستندساز بزرگ فرانسوي آتليه وران را تاسيس كرد. او متاثر از موج نو فرانسه و اشخاصي همچون فرانسوا تروفو و ژان-لوك گدار، سعي كرد براي سينماي مستند تعريف جديدي جستجو كند. هر چند ريشه هاي سبكي سينما وريته به سينماي انقلابي شوروي برميگردد، اما اين اروپايي ها بودند كه آن را جهاني كردند. ژان روش يك مردم شناس بود، او به خوبي مي دانست كه چقدر سينما و مردم شناسي مي تواند بدرد يكديگر بخورد، لذا اولين كاري كه كرد سعي كرد در «كشورهاي جنوب» كارگاه هاي آموزشي مستندسازي برگزار كند. آنها در آمريكاي لاتين، آفريقا و آسيا دوره هاي آموزشي برگزار كردند و از سال 2006 به اين سو اين موسسه در كشورهاي الجزاير، صربستان، ويتنام و افغانستان در حال آموزش جوانان مستندساز هستند.

رضا حالا دو فلم مستند ساخته است كه البته فلم دومش «بلبل» در جشنواره هاي لايپزيگ در آلمان، سه قاره نانت و كن در فرانسه به نمايش درآمده است. او حالا تبديل به فلمسازي شده است كه آدمهاي زيادي به او اميد بسته اند. رضا در دهه ي سوم زنده گي اش قرار دارد و راه زيادي دارد تا به آنجايي كه ميخواهد برسد، او البته وقت زيادي نيز دارد بخصوص كه هنوز مجرد است(!). رضا و بلبل هر دو در پل سرخ هستند، آنها در آنجا زنده گي مي كنند و هر كسي در اين منطقه باشد آنها را مي شناسند.

ديروز وقتي از كنار رستورانت تركستان رد مي شدم بلبل را ديدم، به سهولت او را شناختم، با وجود آنكه كمي كلان تر شده و صدايش تغيير كرده است، ولي هنوز آن دستمال چركين روي شانه اش است و آن سطل كوچك آب در دستش. براي لحظه يي فكر كردم تا كي او بايد ادامه دهد؟

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

ديو يا دلبر


نگاهي به «دل بدست آوردن»؛
ديو يا دلبر

اوباما در سخنراني قاهره اش از جمله به «هراس» جهان اسلام از تجدد و تكنالوژي اشاره كرد. هراسي كه باعث شده است جوامع مسلمان از گذشته ي عربي خود ديواري بسازند و آن را در برابر آينده ي غربي خود قرار دهند. جوامع قبيله يي و مذهبي بيش از آنكه از تانك و توپ آمريكايي بترسند از فرهنگ و انديشه ي آمريكايي درهراسند. آمريكاييان از همان زماني كه نخستين هليكوپترشان در اواخر سال 2001 در قندهار نشست، اين موضوع را مي دانستند. لذا پس از لشكركشي به افغانستان در كنار جنگيدن و كشتن به كارهاي ديگري نيز پرداختند كه خود آن را پروژه ي «دل بدست آوردن» مي نامند. مارتين گرنر ژورناليست آلماني در فلم كوتاه «دل بدست آوردن/Hearts and Minds» (2009) سعي كرده است شيوه ي دلربايي آمريكايي را نشان دهد.

مفهوم «دل بدست آوردن» براي نخستين بار توسط رييس جمهور آمريكا ليندن جانسون درباره ي جنگ ويتنام ارايه شد؛ اما اين جنرال انگليسي جرالد تمپلر بود كه در دهه ي شصت از آن به عنوان يك روش جهت جلب اعتماد گروپهاي قومي در ماليزيا استفاده كرد و مانع شد كه آنها به كمونيست هاي چيني بپيوندند. معمولاً دل بدست آوردن به كمك هاي بشردوستانه يي گفته مي شود كه دوشادوش عمليات هاي جنگي به پيش مي روند. يعني در كنار هر ده بمبي كه آمريكاييان به يك قريه مي اندازند، فردايش ده بوجي گندم هم به آنجا مي فرستند؛ شيوه يي كه براي هر كاري مي تواند موثر باشد، مگر دلبري و دلربايي.

فلم «دل بدست آوردن» كه بيشتر يك ويديوآرت است تا يك فلم كوتاه؛ از تصاوير، ويديوها، و صداهايي تشكيل شده است كه گرنر طي پنج سال رفت و آمدش به افغانستان بدست آورده و به شكل مدرني آنها را درهم آميخته است. مارتين گرنر براي ساخت فلمش از تكنيكي استفاده كرده است كه در ادبيات نقاشي به آن «كولاژ» مي گويند. كولاژ به سبكي در هنرهاي تجسمي گفته مي شود كه در آن طرح ها، عكسها و اشياي ظاهراً نامربوط را در كنار هم مي چينند و از تلفيق آنها به يك شكل و معناي جديد مي رسند. اما آنچه در اين فلم كوتاه شاهد آن هستيم يك كولاژ ويديويي است كه در كنار ابهام و پيچيده گي داراي زيبايي و معناي عميقي نيز است. در تمام فلم صداي يك كودك هشت ساله ي افغان را مي شنويم كه به سختي يك متن انگليسي درباره ي كامپيوتر را مي خواند. صداي او روي تصاويري از خانه هاي گلي، اطفال گرسنه، مردان معلول، مساجد محقر و دشت هاي خشك جنوب افغانستان قرار دارد: «آقاي ويس را بشناسيد. او يك كامپيوتر شخصي است. مردم آقاي ويس را پي سي مي خوانند. او دوست ويژه ي ماست. ما عاشق بازي كردن با آقاي ويس در مكتب هستيم. آقاي ويس فوق العاده است. او مي تواند چيزهاي زيادي را به خاطر بسپارد». پسرك در حاليكه با انگليسي كودكانه اش همچنان به توصيف كامپيوتر ادامه ميدهد ما در زمينه ي صداي او تصاوير ويديويي بمباران يك قريه را مي بينيم كه توسط طيارات آمريكايي از بالا فلمبرداري شده اند. اين تصاوير كه تكنالوژي وحشتناك جنگي آمريكا را نشان ميدهد، در كنار تصاويري از بدويت زنده گي افغاني قرار داده مي شوند تا تضاد چشمگيري را ايجاد كنند.

«چه چيزي درباره آقاي ويس ميداني؟ آيا او جوان است؟ آيا آقاي ويس يك تلويزيون است»؟ اين جمله را زماني مي شنويم كه اهالي قريه از وحشت بمباران در حال فرار هستند، و ما از بالا مي بينم كه چقدر فرار كردن از چنگ طياره-كامپيوترهايي كه همه چيز را از آسمان زيرنظر دارند بيهوده است. روستاييان وحشتزده از خاك و خون و شگفتزده از دشمن نامرئي و تكنالوژي پنهان در آسمانها پا به فرار مي گذارند. آنان «آقاي ويس» را نمي شناسند؛ آنها نمي دانند كه او جوان است، پير است، تلويزيون است، چه قيافه يي دارد و اينكه چه اندازه قدرت دارد؟

افغانستان مانند آن طفلي است كه تازه مي خواهد وارد دنياي نوين و مظاهر آن شود. وقتي تصوير طياراتي كه از آسمان با وسايل كامپيوتري اهداف ملي متري شان را انتخاب مي كنند با صداي طفلي پيوند مي خورد كه سعي دارد كلمات انگليسي را به صورت درست تلفظ كرده و متن كودكانه يي را درباره ي چيستي كامپيوتر بخواند، تقابل دو دنياي وحشتناك را مي توان حس كرد: دنياي بسته ي قبيله و دنياي بلعنده ي تكنالوژي.

در سال 1974 پيتر ديويس فلمساز آمريكايي فلم مستندي تحت عنوان «دل بدست آوردن» ساخت. اين فلم به شدت جنجال برانگيز درباره ي پاليسي دل بدست آوردن آمريكا در ويتنام بود. او با فلمش نشان مي دهد كه چگونه سربازان آمريكايي از مردمان بي دفاع ويتنامي دلبري و دلداري مي كنند. در فلم از جمله مصاحبه يي وجود دارد با ويليام وستمورلند رييس اركان اردوي آمريكا در آن زمان، او در قسمتي از صحبتهايش مي گويد: «در مقايسه با انسان غربي، زنده گي براي انسان شرقي ارزش زيادي ندارد. در شرق زنده گي بي مقدار است، و شرقي ها انسانهاي ارزاني هستند». در حقيقت فلسفه ي نظامي گري آمريكايي با اين كلمات هويدا مي شود. كسي كه به چنين فرضيه يي در مورد شرقيان عقيده داشته باشد، معلوم است كه او به چه شيوه به دلربايي خواهد پرداخت. يك مرد هلمندي در فلم كوتاه آقاي گرنر مي گويد: «اسلام در افغانستان با حضور خارجيان مخالف است. نه دهقان نه مزدور، نه خان نه چوپان، نه طالب نه دولت هيچكس از خارجي ها خوشش نمي آيد. ما فكر مي كرديم آنها آمده اند تا وطن را آباد كنند، ولي حالا به نظر مي رسد كه آنها براي تخريب و ويراني به اينجا آمده اند».

آمريكاييان طي هشت سال گذشته در افغانستان سعي كرده اند به دلبري و دلربايي بپردازند، اما هيچگاه موفق نشده اند. آمريكا بيش از آنكه به يك دلبر تبديل شود به يك ديو تبديل شده است. «سرّ دلبري» نه در شكنجه ي دهقانان است و نه در بمباران عروسي؛ افغانها ديگر از اين لذت نمي برند كه امروز فرزندشان را بكشند و فردا برايش گندم و برنج بفرستند تا ختم قرآن براي او برگزار كنند.

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

فلم تازه ی رازی محبی در ایتالیا

به تازه گی رازی محبی همراه با همسر فلمسازش سهیلا جواهری فلم کوتاهی را در ایتالیا ساخته اند. رازی و سهیلا بیش از دو سال می شود که در ایتالیا زنده گی می کنند؛ و یگانه فلمسازان مهاجر افغان هستند که در عالم مهاجرت هم سعی کرده اند که از کار سینما و فلمسازی دور نشوند. زوج هنرمند پیش از این در کابل مستقر بودند و در کنار ساخت چندین فلم کوتاه و مستند در تولید فلمهای از جمله «اسامه» (صدیق برمک، 2003)، «ساعت پنج عصر» (سمیرا مخملباف، 2005) و «کودک کابلی» (برمک اکرم، 2008) به عنوان دستیار کارگردان و بازیگر حضور داشته اند.

این فلم که Reame del Nulla نام دارد به زبان ایتالیایی ساخته شده است. شما در اینجا می توانید تریلر این فلم را تماشا کنید.

۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

نخل طلای کن


نخل طلای کن امسال نصیب میشاییل هانکه شد. فلم او بنام «روبان سفید» درباره ی آلمان پیش از هیتلر است. در حقیقت فلمساز اتریشی خواسته است با این فلم ویژه گی های جامعه یی را به تصویر بکشد که آبستن دیکتاتوری بنام آدولف هیتلر بود.

در جشنواره ی کن امسال فلم «حرامزاده های بی شرف» از کوینتین تارانتینو هم فکر می شد که این جایزه را بگیرد ولی ظاهراً فلم انتقادی هانکه بر دل داوران کن بیشتر نشسته است. از ایران فلم بهمن قبادی «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره» برنده ی جایزه ی نوعی نگاه این جشنواره شده است.

......................
خبر به فارسی (بی بی سی)
خبر به انگلیسی (گاردین)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

از چادر برقع تا چوکی راننده گی


چندی پیش فرصتی دست داد تا فلم مستند «زنان افغان در حال راننده گی» جدیدترین اثر صحرا کریمی و «دل بدست آوردن» نخستین ویدیو آرت مارتین گرنر ژورنالیست آلمانی را در دانشگاه کابل نمایش بدهیم. در جلسه ی نمایش خود فلمسازان نیز حضور داشتند. خانم صحرا کریمی چندی است که در کابل است و هر از گاهی به دانشگاه می آید و در درسها با من کمک می کند. فردا صبح که من انشاالله به بلخ خواهم رفت او محصلین مرا درس خواهد داد. یادداشت زیر را درباره ی فلم او نوشته ام و در فرصت بعدی برای ویدیو آرت آقای گرنر هم چیزی خواهم نوشت.

***
در فلم «آرزو» (همایون مروت، 1365) زنان جوان کابلی با چشمان سرمه کشیده و لبان سرخ و خندان، بس های برقی شهر را می رانند. آنها نمود خیابانهای کوچک کابل هستند. بسیاری از مردم فقط به این دلیل سوار بس های برقی می شدند تا وقتی به مقصد می رسند به طرف راننده ی زیبا فریاد بزنند: «دروازه پشت ته واز کو»! یا «دروازه پیش ته واز کو»! هرچند چنین شوخی هایی شادی راننده گان یونیفورم پوش را در پی نداشت، اما آنها از نفس اینکه با حضورشان می توانستند چهره ی مردانه ی شهر را تغییر دهند خوشحال بودند. پیروزی مجاهدین در سال 1371 پایان بسهای برقی و راننده گان زن بود. امروزه اما، خیابانهای خاکی کابل، حتا خاطره ی آن بس های برقی و آن راننده گان شوخ چشم را فراموش کرده اند. حالا زنان راننده در خیابانهای کابل، به سختی تعدادشان به انگشتان هر دو دست می رسد؛ زنانیکه برخی موترهای کوچک شخصی شان را می رانند و برخی در حال آموختن راننده گی هستند. از میان این راننده گان اندک، چهار نفر آنان در مستند «زنان افغان در حال راننده گی» (صحرا کریمی، 2009) حضور دارند.

سهیلا در حالیکه موترش را در میان خیابانهای پرگرد و خاک شهر می راند می گوید: «وقتی راننده گی میکنم احساس می کنم در حال پرواز هستم، راننده گی احساس آرامش و آزادی به من می دهد». او شاید یگانه زنی باشد که در شهر کابل تاکسی رانی می کند. سهیلا سی ساله است و با دو فرزند خردسالش تنها زنده گی می کند. او در کنار سه زن دیگر کابلی در مستند «زنان افغان در حال راننده گی» از زنده گی شان و آرزوهایشان می گویند. یکی از آرزوهای سه زن بعدی یاد گرفتن راننده گی است. آنها میخواهند در شهری که تمام موترهایش توسط مردان رانده می شوند، از معدود زنانی باشند که دوشادوش مردان موتر می رانند. آیا این کار از نگاه مردان افغان پذیرفتنی است؟

این فلم را صحرا کریمی ساخته است؛ یک فلمساز جوان افغان که تقریباً تمام آثار قبلی اش نیز به نحوی با موضوع «زن» در ارتباط است. او این بار سعی می کند از طریق زنانی که در حال راننده گی و یا در حال آموختن آن هستند، شرایط زنان افغان پس از طالبان را بررسی کند؛ چیزی که گفته می شود بسیار بهبود یافته است. کارگردان در قسمتی از فلم از برخی مردان افغان می پرسد: آیا زن افغان می تواند راننده گی کند؟ به طور جالبی همگی این مساله را به قصه ی قدیمی «عقل زن» نسبت می دهند. یکی از مردان می گوید: «زن افغان نمی تواند موتروانی کند» و با اشاره به کله اش ادامه می دهد: «چون بی سواد است»! آشکارا منظور او از «سواد» چیز دیگری است ولی در آنجا از گفتن آن خودداری می کند. مرد دیگری به همین سوال با خنده جواب متفاوتی می دهد که البته معنای مشابهی دارد: «چرا نمی تواند؟ خداوند برایش عقل داده است»!

این همیشه مردان هستند که در خانواده، دولت، تجارت و جنگ نقش رهبری را داشته اند. هدایت و رهبری موتر نیز یک کار مردانه به حساب می آید و زن از عهده ی چنین کاری برآمده نمی تواند، به این دلیل ساده که او عقل ندارد. راننده گی به معنای «رهبری» و «هدایت» است؛ و راندن موتر به معنای استقلال فردی در پیمودن راه زنده گی است. وقتی مردی می گوید که زنش «عقل» ندارد تا راننده گی کند، منظور او این است که زنش عقل ندارد تا زنده گی مستقل و آزاد داشته باشد، او مجبور است در هر شرایطی و برای هر تصمیمی منتظر مردش باشد تا به او امر و نهی کند و به جای او تصمیم بگیرد. زمانیکه سهیلا می گوید: «وقتی راننده گی می کنم احساس می کنم در حال پرواز هستم»، منظور وی نیز دقیقاً همین است که وقتی هدایت موتر در دستان توست، یعنی هدایت مسیر زنده گی ات در دستان توست، این تو هستی که می توانی به هر سمتی که می خواهی حرکت کنی. آزادی مثل پرواز در یک آسمان خالی است.

چوکی راننده گی یا چادر برقع؟ زن افغان اگر آزادی می خواهد در قدم اول باید از میان این دو یکی را انتخاب کند. او نمی تواند همچنانکه در تاریکی برقع خود را محبوس کرده است، با راننده گی به تجربه یی برسد که سهیلا از آن به عنوان «پرواز در آسمان» یاد می کند. صحرا کریمی به «راننده گی زنان» همچون استعاره یی از «آزادی زنان» می نگرد. او می خواهد زنانی را نشان دهد که برای اولین بار پس از سقوط طالبان جرئت آن را یافته اند تا در چوکی بنشینند که همیشه از آن مردان بوده است. او می خواهد راننده گی زنان را نشان دهد چیزی که برای مردان افغان بیش از آنکه غیرقابل قبول باشد غیرقابل باور است. مرد افغان اصلاً باور نمی تواند که یک موجود «بی عقل» از پس این کار برآمده بتواند. لذا این زنان هستند که باید آنقدر برانند تا مردان دیرباور افغان واقعیت حضور زنان در «عرصه ی عمومی» را بپذیرند.

صحرا کریمی 26 ساله و متولد کابل است. او در ایران کلان شده و تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته ی سینما در جمهوری اسلواکیا سپری کرده است. او از دو سال به این طرف میان کابل و براتیسلاوا در رفت و آمد است، و نتیجه ی این سفرها فلم «زنان افغان در حال راننده گی» و یک ورکشاپ مستندسازی در دانشگاه کابل بوده است. خانم کریمی با آنکه کاملاً افغان باقی مانده است ولی نگاه سینمایی اش هیچ شباهتی به سنت سینمایی افغانی ندارد. او بیشتر متاثر از سینمای نوین شرق اروپا و سنت سینمایی شوروی است. او نگاه شاعرانه اش را از سینمای شوروی به ارث برده است، افکار رادیکالش را از سینمای زنانه ی اروپایی و تنوع آثارش را از والدین اش: پدر او ارزگانی و شیعه و مادرش بدخشانی و سنی است. صحرا کریمی از همان خمیره یی برخوردار است که از آن کارگردانهای خوب را می سازند.

در کنار سهیلا که تاکسی رانی می کند، یک داکتر طب، یک معلم مکتب و یک مادر هشت اولاد هم در «زنان افغان در حال راننده گی» حضور دارند که تلاش می کنند راننده گی بیاموزند. از این جمع فقط یک زن در نهایت موفق می شود لیسانس راننده گی بدست بیاورد و دو نفر دیگر یکی دوباره به معلمی میرود و دیگری مثل همیشه به بچه های خردسال و شوهرش معلولش رسیده گی می کند. سهیلا با آنکه هر صبح با موترش دل به خیابانهای کابل می سپارد، ولی در خانه با مشکلات زیادی روبرو است. او که سالهاست شوهرش وی را ترک کرده است مجبور است درد تنهایی و بی کسی را نیز در کنار دیگر غمهایش تحمل کند. بجای سرمه ی چشمان راننده گان بس های برقی، اندوه عمیقی در نگاه این زنان راننده می بینیم. بجای لبان خندان آن زنان، چهره ی نگران این زنان است که عابران خیابان را به خود جلب می کند. دیدن این چهار زن راننده در خیابانهای خشن کابل با آنکه نور امیدی در دل زنده می کند؛ اما در نهایت می دانیم که سالها باید منتظر بود تا زن افغان از زیر چادر برقع برآید و بر چوکی راننده گی بنشیند.

.......................................

وبلاگ صحرا کریمی
سایت رسمی «زنان افغان در حال راننده گی»

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

مردی که هیچگاه تفنگ و سیگار را به زمین نگذاشت


امسال فیدل کاسترو پنجاهمین سالگرد انقلاب کمونیستی کوبا را جشن گرفت. دیکتاتور بیمار در حالی جشن انقلاب را برگزار کرد که بالاخره پس از نیم قرن شاهد تغییرات اندکی در جزیره ی او هستیم: از یک طرف برادر کوچک ترش رایول کاسترو بر سر قدرت نشسته است که ادعا میکند مردی است لیبرال و روادار که می کوشد کشورش را از انزوای طولانی بیرون بکشد؛ و از سوی دیگر باراک اوباما یک دموکرات جوان در واشنگتن به کاخ سفید رفته است که می گوید دست دوستی آمریکا را به همه طرف دراز خواهد کرد. او در اواسط اپریل گذشته، با سران آمریکای جنوبی نشستی داشت که طی آن از جمله دست کمونیست سرسخت ونزویلایی هوگو چاوز را به گرمی فشرد و درباره ی کوبا سخنان دوستانه یی ایراد کرد. در گرماگرم این تغییرات خرد و کلان هالیوود نیز فلم «چه» را به سینماهای دنیا فرستاده است؛ یک فلم حماسی چهار ساعته درباره ی پیروزی انقلاب کوبا و طبیب رزمنده یی که بیرق این پیروزی را به دوش خود حمل می کرد: ارنستو چه گوارا.

فلم «چه: قسمت اول» را استفن سادربرگ ساخته است. یکی از معدود مردانی که در هالیوود کار می کند اما زیاد تابع مقتضیات تجاری نیست و بیشتر استقلال فکری اش را در فلمهایش حفظ کرده است. داستان فلم از 1955 لحظه ی آشنایی چه گوارا و فیدل کاسترو شروع می شود. هر دو مرد جوان در یک مهمانی کوچک با هم آشنا می شوند و فلم سودربرگ داستان این آشنایی را تا 1959 روایت می کند؛ سالیکه بالاخره چریک های انقلابی، کوبا را از سیطره ی رژیم باتیستا رهایی می بخشند. از نگاه ساختار، فلم در میان زمانهای متفاوت در حرکت است. در ابتدای فلم مرد جوانی را می بینیم که با صورت تراشیده و لباس منظمش هیچ شباهتی به یک جنگجوی خیابانی ندارد. او بیشتر مانند یک طبیب تازه از دانشگاه فارغ شده به نظر می آید. طبیب جوانی که اما در سر هوای آزادی دارد و از آرمانهای دست نایافتنی با رفقایش صحبت می کند. او به زودی به چریک های فیدل کاسترو ملحق می شود جایی که خواهد توانست رویاهایش را در بیداری ببیند. او را می بینیم که در میان جنگل های بی پایان همراه با رفقای چریکش راه می پیماید. انقلابی های پیاده، اگر در میان راه با نظامیان دولتی روبرو می شوند آنها را می کشند و اگر به مردم فقیر دهاتی میرسند بیماران شان را تداوی می کنند و برای جوانان کورسهای خواندن و نوشتن برپا می کنند. این همان تعالیمی است که چه و فیدل در کتابهای مارکس خوانده بودند و از تجربیات مائو در چین آموخته بودند.

بنیچیو دلتورو قلب این فلم است. او طوری از نگاه ظاهر و باطن به گوارا شبیه شده است که حتا گاه احساس می کنی آنچه در برابر دیدگانت می گذرد تصاویر آرشیفی است که در زمان حیات گوارا از او گرفته شده است. بازی واقعگرا و درخشان او بدون شک به حس مستند فلم افزوده است. دیمن بیچر نیز به خوبی توانسته است فیدل کاستروی جوان را به روی پرده زنده کند. فرماندهی جوان و بلند پرواز که وقتی دستور می دهد مثل خطیب آتش نفسی به نظر می رسد که در حال ایراد بیانیه است. فیدل کاسترو این صلابت کلام و عشق به خطبه خوانی های طولانی را که فقط در رهبران کاریزماتیک سراغ آن را داریم تا هنوز با خود حفظ کرده است.

در قسمتی از فلم گوارا به نیویورک می رود. او طی سفر نیویورک اش در مقر ملل متحد سخنرانی می کند و در ضمن با یک خبرنگار آمریکایی نیز مصاحبه یی انجام میدهد. صحنه هایی از این مصاحبه در قسمت های مختلفی از فلم قرار داده شده است و خود چریک را می بینیم که با لحنی مغرور و مطمین بدون اینکه لحظه یی سیگار برگش را از لب بردارد درباره ی انقلاب و آزادی و جنگ و صلح و کوبا و آمریکا صحبت می کند. صحنه های مربوط به سفر آمریکا، به شکل سیاه و سفید فلمبرداری شده است و از نگاه ظاهری طوری به نظر می آیند که به سختی از یک فلم مستند قابل تشخیص هستند.

رابطه ی فیدل و چه رابطه ی رهبر و قوماندان است. فیدل رهبری می کند و چه می جنگد. او تفنگ بر شانه و سیگار بر لب، در پیشاپیش چریک های پابرهنه حرکت می کند و حکم علمدار سپاه را دارد. فلم با آنکه از میان تفریح و تعهد به دومی وفادار مانده است، مگر در بسیاری از صحنه های جنگ، از بهترین فلم های جنگی سینمای هالیوود چیزی کم ندارد. همین تعهد به واقعیت است که فلم سودربرگ را عظمت می بخشد، ولی برای کسانی که به امید یک فلم سراسر جنگ (Non-stop violence) به سینما رفته اند باعث ناامیدی می شود.

با پخش این فلم در اوایل سال جاری، دوباره اختلاف نظرها درباره ی مشروعیت انقلابهای نظامی و مقبولیت چریک های انقلابی در برخی رسانه ها شروع شد. عده یی چه گوارا را «آدمکش بی رحم و کمونیست استالین پرست» خواندند و فلم را نکوهش کردند و عده یی در کنار ستایش از فلم، در توصیف چریک آرژانتینی از او به عنوان یک «روشنفکر مبارز و مرد میدان عمل» یاد کردند. او را «روشنفکر» بخوانیم یا «آدمکش» بدانیم، گوارا همواره به عنوان سمبول عصیان و سرکشی باقی خواهد ماند. او یک جنگجوی صلح طلب، یک مبارز دلیر، یک طبیب سیگاری و یک کمونیست شهید بود. قبر او اکنون در آمریکای جنوبی بیشتر از تمام قدیسان مسیحی، زوار و سیاح به خود جذب می کند.

در کوبا کسی کامپیوتر و انترنت و تلفون موبایل ندارد. تنها فیدل کاسترو و جمع محدودی از رفقای حزبی اش می توانند از چنین چیزهایی استفاده کنند. گوارا جنگید تا دیکتاتور باتیستا را سقوط دهد. او این کار را کرد، اما بی خبر از آنکه او یک دیکتاتوری را نابود کرد تا دیکتاتوری دیگری جاگزین آن شود: رفیق و همسنگرش فیدل پس از پیروزی، خود به یک دیکتاتور دیگر تبدیل شد. او با آنکه از نگاه آموزش و صحت به مردم کوبا بسیار کمک کرد، اما از نگاه آزادی های فردی کوبا را به یک زندان بزرگ آفتابی تبدیل کرده است. آیا گوارا جنگید تا به چنین کوبایی برسد؟ انقلاب پنجاه ساله ی کوبا بدون شک یک «وصیت تحریف شده» است.

فلم «چه» ادای دین به مردی است که زنده گی اش را در راه انقلاب و آزادی فدا کرد. مردی که اکنون بیش از هر زمان دیگری بیگانه به نظر می رسد و گویی از حیواناتی است که اکنون نسل شان منقرض شده است. او تبدیل شده است به یک خاطره ی فراموش شده و یک افسانه ی اثیری؛ دیگر کسی حتا فکر هم نمی کند تا چنان کسی را در دنیای واقعی ببیند. دنیای امروز دیگر دنیایی نیست که چنان مردانی درآن جایی داشته باشند. کمونیست جوان اکنون به جای سمبول مقاومت به سمبول سکس تبدیل شده است؛ او اکنون از اندیشه ی جوانان انقلابی رخت بربسته و روی پیراهن های آستین کوتاه نقش بسته است. او اکنون مردی است به روی پیراهن های آستین کوتاه. مردی که هیچگاه تفنگ و سیگار را به زمین نگذاشت.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

دو زن


عایشه حبیبی 14 ساله بود که برای شکار کبک های کوهی تفنگ به شانه کرد. او نمی دانست تا 50 سالگی باید آن را با خود حمل کند و نه تنها در شکار کبک و آهو که در شکار روس و عرب هم از آن استفاده کند. در زمان تجاوز اتحاد شوروی به افغانستان او تبدیل به «قوماندان کفتر» شد. قوماندان کفتر، نامی است که همیشه در کنار نامهایی رعب آور دیگر قوماندانان جهادی در اکثر نقاط افغانستان شنیده می شد. برای بسیاری ها قوماندان کفتر یک اسطوره ی غیرواقعی به نظر میرسید و وجود او را باور نمی توانستند. اما به تازه گی پس از ساخت و نمایش فلم مستند «افغانستان: انتخاب زنان» اسطوره ی اثیری به یک واقعیت عینی تبدیل شد. در این فلم ما شاهد دو زن هستیم: یکی قوماندان کفتر زن قوی هیکلی که زمانی قوماندان دوهزار ملیشه بوده است و لباس پراخ و ساده به تن دارد و فارسی را با لهجه ی روستایی صحبت می کند؛ و حبیبه سرابی زن میانسالی که لباس اداری می پوشد، به فارسی کابلی و زبان انگلیسی صحبت می کند و والی ولایت بامیان است. هر دو زن نماد افغانستان امروز است.

در سال 2006 برای نخستین بار در تاریخ افغانستان حبیبه سرابی به عنوان اولین والی زن در ولایت بامیان منصوب شد. در این فلم مستند ما شاهد استقبال بسیار گرم مردم عادی بامیان به خصوص زنان بامیانی از والی جدید هستیم؛ دختران مکتب به استقبال او سرود می خوانند و او به مهمانی مردم به خانه هایشان می رود. مردم روادار بامیان از اینکه باید از یک زن اطاعت کنند ظاهراً هیچ مشکلی نداشتند. اما مشهور است که یک مرد بامیانی در همان روزها گفته بود: «ما مشکلی نداریم که والی ما یک زن باشد؛ اما از این خوش ما نمی آید که فردا یک مرد وسط شهر از موتر پیاده شود و بگوید من شوهر والی شما هستم. ما والی نمی خواهیم که شوهر داشته باشد!».

زن هستی اش در سایه ی وجود مرد معنا می یابد و در یک فرهنگ مردسالار، «شوهر» نقش بسیار مهمتری از یک شوهر دارد. شوهر به ساده گی به معنای مالک و حاکم زن است و زنی که شوهر داشته باشد او خود مملوک و محکوم است و لذا نمی تواند مالک چیزی یا حاکم منطقه یی باشد. زمانی که یک والی شوهر داشته باشد، هیچگاه مردم نمی تواند او را در مقام حاکمیت تصور کنند، هرچند اگر بتوانند او را در چنین مقامی با چشم سر ببینند.

فلم «افغانستان: انتخاب زنان» توسط حاجا لهبیب فلمساز الجزایری الاصل بلژیکی ساخته شده است. او در مستند سرگرم کننده اش که پر است از لحظات دیدنی زنده گی این دو زن، می خواهد این نکته را روشن کند که انتخاب این زنان از سوی کشور افغانستان و به اراده ی مردم آن صورت گرفته است. او میخواهد روایتی برخلاف روایت حاکم رسانه های غربی از تصویر افغانستان زن ستیز و مکتب سوز ارایه کند. این فلم که در ظاهر برای مخاطب غربی ساخته شده است، چهره ی زنانه ی افغانستان را برملا می کند.

ولسوالی «نهرین» دره ی خشک و صعب العبوری در ولایت بغلان است و قوماندان کفتر پادشاه آنجا است. او سوار بر اسب رو بروی کمره می ایستد و خود را معرفی می کند: «قوماندان کفتر هستم. من و نفرهایم در اینجا در خط اول خدا گفته افتاده ایم ببینم که چه می شود...». قوماندان سابق «جمعیت اسلامی» تا هنوز فکر می کند روسها پشت کوه هستند و او در «خط اول» قرار دارد. او زن ساده ولی پرقدرتی است. او حتا نام حبیبه سرابی را هم نشنیده است ولی زمانیکه در اواخر فلم هر دو زن را میبنیم که برای اولین بار با یکدیگر آشنا می شوند، قوماندان از والی می پرسد:

«مثلاً در بامیان چه کار میکنی؟»
والی می گوید: «بیشتر به دعوا و جنجال مردم رسیده گی میکنم، دعوای زمین، دعوای خانه....»
«... تو والی هستی، من که اصلاً والی نیستم همین کارها را می کنم».

در وجود قوماندان کفتر، ساده گی یک زن روستایی، خشونت یک قوماندان جهادی و ایمان یک مسلمان بی سواد جمع شده است. او نماز میخواند، فرمان می راند، خوشی می کند، خشم می کند، مگر همچنان یک انسان خودرای و قانون گریز باقی می ماند. او مثال مسلم یک زن «مرد افکن» است. دنیای او فقط به اندازه ی یک دره یی است که نهرین نام دارد. او پروای آن را ندارد که در آن سوی دره داکتر نجیب حاکم است یا پروفیسور ربانی و یا خلف قره قول به سرش. او تا پارسال حاضر نبود تجهیزات نظامی اش را به دولت تسلیم کرده و «خط اول» را رها کند، اما بالاخره سال گذشته این کار را کرد و دولت هم در عوض چند باب کلینیک و مکتب برای دره ی نهرین اش وعده داد که معلوم نیست چه وقت آباد شود.

قوماندان کفتر به عقایدش سخت ایمان دارد. همین جنبه است که از او یک اسطوره می سازد و اکنون ما را مجذوب خود می کند. اروپایی ها که همواره سعی داشته اند جنگ افغانستان و جنگجویان افغان را رومانتیزه کنند در این فلم نیز شاهد چنان روشی هستیم. برای فلمساز 39 ساله ی بلژیکی، قوماندان کفتر نسخه ی مونث قوماندان مسعود است و هر دوی آنان دنباله ی چریک های قرن بیستمی آمریکای لاتین.

حاجا لهبیب لیسانس ژورنالیزم و ارتباطات از دانشگاه بروکسل دارد و پیش از ساخت این فلم، تجربه ی افغانستان او محدود به چند سفر کوتاه مدت به عنوان خبرنگار می شود. قوماندان کفتر و والی سرابی، دو زنانی اند که هر کدام حاکم منطقه یی هستند. اما اینکه آیا آنها را مردم افغانستان «انتخاب» کرده اند (آنطور که از عنوان فلم برمی آید)، سوالی است که این فلم مستند به آن جواب گمراه کننده یی می دهد.

جدیداً برای نخستین بار در تاریخ کشور، ما شاهد اولین شهردار زن نیز بودیم: عذرا جعفری در شهر نیلی در ولایت دایکندی به عنوان شهردار منصوب شده است. شهردار جعفری نیز میتواند به دنباله ی قوماندان کفتر و والی سرابی قرار گیرد. این زنان هرچند از جنبه های مختلف اختلافات فاحشی با یکدیگر دارند؛ مگر از دو جنبه هر سه مشترک هستند: اول اینکه هر سه از یک پسزمینه ی قومی می آیند و دوم اینکه هر سه در منطقه یی فعالیت می کنند که مردم آن از یک قومیت خاص هستند. آیا هنوز باید گفت «افغانستان: انتخاب زنان»؟ یا می شود آن را به این شکل تغییر داد: «هزاره ها:انتخاب زنان».

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

وسوسه های شیطانی

چندی پیش مقاله یی نوشته بودم که طی آن فلمهای حاضر در جشنواره ی سینمایی «برداشت دوم» را مرور کردم. این جشنواره در بهار سال گذشته در کابل برگزار شد که در آن فلمهایی از ایران، افغانستان و چند کشور اروپایی حضور داشت. در اینجا شما می توانید مجموعه یی از مطالب درباره ی آن فستیوال را بخوانید که در میان آنها نوشته ی من هم به هر دو زبان دری و انگلیسی موجود است.

این روزها شیطان به من می گوید این صفحه را حذف کنم. چون سخت دچار بی حالی شده ام و فکر نمی کنم که به چنین چیزهایی ادامه داده بتوانم. گذشته از آن جدیداً پی برده ام که این وبلاگ بازی کار بیهوده یی است که فقط ……… از آن خوشش می آید. با آنکه چندی است در برابر وسوسه های شیطان لاحول گفته ام؛ مگر خود می دانم که روزی بالاخره تسلیم خواهم شد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

روزگار غریبی است نازنین


اشاره: این روزها مهمترین خبری که از افغانستان مخابره می شود، خبر توشیح قانون احوال شخصیه ی اهل تشیع است که سروصداهای زیادی را در خارج و داخل افغانستان بر انگیخته است. این سروصداها طوری از هر طرف برخاسته است که بازشناختن مدعی و متهم به خوبی امکان پذیر نیست. در یادداشت زیر علی امیری صرفاً نگاهی کرده است به این وضعیت. کریمی

نویسنده: علی امیری

قانون احوال شخصيه اهل تشيع، امروزسخن هرمجلس، نقل هرمحفل و موضوع هرگردهمايي است. ازمطبوعات تا انجوها، ازدولت تا جامعه مدني، ازعالم تا عامي وبالاخره از سرور دانش تا آيت الله محسني، همه امروزه درگيراين قانون هستند. اين قانون را صالح وطالح متاع خويش كرده اند ودانا ونادان در باره آن اظهارنظرمي كنند. جاهلان با تعصب، سياستمداران بامصلحت، واپسگرايان با سخت گيری، عالمان باعلم وعامه مردم باعدالت با اين قانون برخورد می کنند. بسیاری ها (مانند روشنفکرک های بی اصل و نسب و بی خط و اصول) می خواهند که از این قانون موردی براي پناهندگي و رفتن به خارج درست كنند. بسياري (مانند سياف وسايراخواني ها) مي خواهند كه اين قانون اصلاً نباشد. وبسياری هم جدل بر سر اين قانون را بستركاروتلاش روشنفكرانه خودتلقي مي كنند. براي آدم حاشيه اي مثل من كه مجالي براي اظهارنظرندارد وطبعا كاري جزرصدكردن واكنش ها وموضع گيري ها نمي تواند، دراين جنجال رسانه اي وحقوقي و سياسی، نكته قابل تأملي وجود دارد. اما پيش ازآن ببينيم كه كي ها چي ها گفته اند:

1- آيت الله محسني تاكنون تنهاكسي است كه ازاين قانون استقبال كرده وبهبودي هاي اندکي را كه درخصوص حق حضانت و سن ازدواج به وجود آمده بود، محكوم نموده است؛
2- همفكران وهمراهان آيت الله محسني از عالمي بلخي وعبدالعلي محمدی گرفته تا صديقه بلخي، هيچكس مانند شخص آيت الله از قانون دفاع نكرده است. آقاي محمدي با استفاده از تكنيك فراربه جلو خواستاربازنگري اين قانون شد. وعالمي هم دردفاعيه هاي خود، وجود موارد جنجال برانگيزرا انكاركرد؛
3- رييس جمهوركرزي شايعه مشهوري را كه او همه چيزرا ناخوانده امضا مي كند، به حقيقت مبدل كرد ونخستين واكنش او اين بود كه «من اين قانون را ناخواند ه امضا كرده ام»؛
4- اما جالب تر ازهمه واكنش وزيرعدليه است؛ مردي كه نه انگ ناداني براو مي چسپد ونه متهم كردن او به خيانت ومعامله كار آساني است. او معترف است كه اين قانون نقص دارد. اما، از رسانه ها، از اشخاص، از همه مي خواهد كه تا اطلاع ثانوي اين قانون را بپذيرد وقبول كند، دست از جنجال مطبوعاتي بكشد و بر دولت فشاروارد نكند. او مي گويد ما بايد نگاه استراتيژيك داشته باشيم. اما اينكه خروج زنان ازمنزل بمنظورمقاصد مشروع چطوراستراتيژي هاي او را برهم مي زند، خود يك معما است؛
5- ذبيح الله مجاهد سخنگوي طالبان هم از قانون احوال شخصيه اهل تشيع دفاع كرد وگفت امارت اسلامي اين قانون را تطبيق خواهد كرد؛
6- شكريه باركزي نيز از اين قانون دفاع كرد وجنجال ها را سياسي خواند؛
7- باراك حسين اوباما هم ضمن احترام به فرهنگ هاي محلي، اين قانون را مشمئزكننده خواند.

كدام يك ازموضع گيري ها از سر دلواپسي به سرنوشت زنان اهل تشيع برخاسته است؟ كدام يك از اين موضع گيري ها ازدرد دين برخاسته است ودغدغه هاي ديندارانه دارد؟ كدام موضع، موضع حقوق بشري است؟ آنچه كه درپس اين جنجال و هياهو و موضع گيري ها و اظهارنظرها وجود دارد چيست؟

اگردوسه سال پيش مي بود، من مي گفتم: «شد پريشان خواب من ازكثرت تعبيرها». اما، در اين مدتي كه درافغانستان هستم، خوب مي دانم كه تمام اين سخن ها از يك دهن برآمده است: هيولاي مقتدر، سرد وهولناكي درپشت صحنه نشسته است وبه همه او فرمان مي راند. همه سخن اورابازمي گويند. و همه خادم و خدمتگزار اویند. اين هويلاي سرد ومقتدر، «قدرت» است. همه سخنگوي قدرت اند، اما يكی «خواست قدرت» را به رداي دين مي پيچد، ديگري به قباي دموكراسي مي اويزد و سومي آن را با بسته بندي شيك حقوق بشری عرضه مي كند. اما من اينك به جاي آن لنگه شعرقديمي مي گويم:
به هررنگي كه خواهي جامه مي پوش
من از طرزخرامت مي شناسم

بگذاريد آرزو كنيم كه در اين جنجال عدالت پيروزشود. اگرعدالت را داشتيم، همه چيزراداريم. اما، اگربنام دين، شريعت، فقه، دموكراسي، اکثریت، اقلیت، حقوق بشر و..... عدالت را كنارزديم، ديگرهيچ چيزي نخواهيم داشت. گرچه با بنيانگذاران «سرزمين آزادگان»، فاصله ی بسيارداريم و قياس ما با آنها مع الفارق است، اما با اين حال خوب است كه دعاي آنها را تكرار كنيم:
«خدايا مار مومن ترين وآزادترين مردم جهان قرار بده». آمين!

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

آهنگ زیبای «نجات دهنده»


امیلیا تورینی آوازخوان پاپ مستقل در سال 1977 از پدری ایتالیایی و مادری آیسلندی در آیسلند بدنیا آمد. او در رشته ی موسیقی در زادگاهش تحصیل کرد و پس از آنکه در سال1999 آلبوم «عشق در عصر علم» را به بازار عرضه کرد صاحب شهرتی جهانی شد. او پیش از این آلبوم، سه آلبوم دیگر نیز ساخته بود که توجه زیادی را جلب نکرد اما پس از آن سه آلبوم دیگر ساخت که همه مورد توجه بین المللی واقع شد.

تورینی که بیشتر به خاطر همان آلبوم چهارمی اش مشهور است، در سینما نیز دو آهنگ مشهور دارد: یکی «آهنگ گلوم» که در پایان فلم «ارباب حلقه ها: دو برج» (پیتر جکسون، 2002) می شنویم و دیگری در فلم «زیبا/دیوانه» (کریستین دانست، 2001) آهنگ «آزاد بودن» را اجرا کرده است.

آهنگ «نجات دهنده» را به عنوان تک آهنگ (Single) در سال 2004 به بازار فرستاد که بعداً در قالب آلبوم «زن ماهیگیر» (2005) نیز گنجانده شد. لینک این آهنگ زیبا و شنیدنی را در اینجا قرار می دهم تا شما را نیز با لذتی که از شنیدن آن بردم شریک بسازم. ترانه ی این آهنگ را نتوانستم به نحوی ترجمه کنم که طنز تلخ متن اصلی به زیبایی به فارسی برگردان شود؛ لذا همان کلمات انگلیسی را اینجا می گذارم.

آهنگ «نجات دهنده» را از اینجا دانلود کنید( فقط 2 مگابایت است).

****
Lifesaver

Lifesaver
Your timing's really strange
Catch me later
But can you please be late

And it's funny how your thoughts think they're right at all
And it's funny how your cause makes no sense at all

Lifesaver
Let's play a little game
Catch me later
But make sure you'll be there late

And it's funny how it seems you're doing things
And its funny how you find your peace of mind

Lifesaver
I'm cancelling our date
Lifesaver
It's time you had a break

Lifesaver
I'm cancelling our date
Lifesaver
My saver

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

«حیران» در ایران


اشاره:
صالح نجفی نویسنده ی ایرانی در سومین شماره ی ماهنامه انترنتی «رخداد» مقاله ای دارد تحت عنوان «تاملی در باب مرزهای عشق و سیاست: قانون/شرع و مساله ی زنان در ایران». او طی این مقاله درباره ی نگاه شریعت اسلامی و قوانین مدنی در ایران نسبت به تصویر زن در سینما نکاتی را مطرح کرده است. نجفی در اخیر نوشته اش تحلیل کوتاه و جالبی دارد از فلم «حیران» که به تازگی ساخته شده است. در این فلم – که هنوز ندیده ام – ما شاهد یک عشق انسانی میان دختر ایرانی و پسر افغان هستیم که بهتر است تفصیل آن را به قلم صالح نجفی بخوانید. کریمی


... امسال، در کنار«زادبوم» و دیگر فلم های جشنواره، فلمی بی ادعا و قدر نادیده به نام «حیران» هم به نمایش در آمد که به گمان من یکی از «انسانی» ترین و از جهتی، «سیاسی» ترین فلم های سال های اخیر سینمای ایران بود. «حیران» داستان دختر نوجوان زیبای است که همراه با پدر و مادر و پدر کلان اش در روستایی بسیار زیبا در شمال ایران زندکی می کنند. دختر عاشق جوانی افغانی می شود که هم کارگری می کند و هم در دانشگاه درس می خواند. نخستین بار آن دو از قرار معلوم یک دیگر را در یک بس می بینند که هر روز هر دو سوارش می شوند( تفاوت میان بس و موتر های شیک فلم های ایرانی و امریکایی کاملا واضح است). دختر ایرانی و پسر افغانی در متن منظره هایی بهشت آسا گام های نخست عشق» محال» را بر می دارند تا آن که پسر به خواستگاری دختر می رود. پدر به شدت و با خشونت پسر را می راند. پسر افغانی، خاموش و محجوب، روستا را ترک می گوید و به تهران می ورد.

دختر از خانه/ بهشت می گریزد تا «آدم» هبوط کرده ی خود را در برهوت تهران بیابد. او بی اجازه پدر سوار قطار می شود ( پدر کلان که برای بازگرداندن دختر آمده موفق نمی شود و ناگزیر، دختر را همراهی می کند). دختر ایرانی و پسر افغانی سر انجام اتاق کوچکی اجاره می کنند و ازدواج می کنند. دختر آبستن می شود. پسر افغانی ناگزیر دست از تحصیل می کشد تا بتواند اجاره خانه را بپردازد. اینک او کارگری است بدون کارت تردد یا اقامت و در یک مرغ داری مشغول به کار می شود که به علت حساسیت پوستی بیمارش می کند....
باری، سر انجام پسر را دستگیر می کنند و به مرز ایران و افغانستان می فرستند. کودک شان به دنیا می آید. دختر نام پدر را رویش می گذارد، «حیران». پدر دختر برای آشتی می آید و قول می دهد که برای نوه اش شناسنامه تهیه خواهد کرد. دختر اما در آخرین لحظه می گریزد و یکه و تنها با فرزند نوزادش، به مرز افغانستان می رود تا به شوهرش بپیوندد. از بس پیاده اش می کنند چون پاسپورت ندارد. در مرز منتظر می ماند و به بس های حامل افغانان اخراجی عکس شوهرش را نشان می دهد تا سر انجام او را باز می یابد. در انتها، پسر افغانی پسرش را از پشت شیشه می بوسد، مواجه نهایی دو عاشق به میانجی بس روی می دهد، اما این بار پسر داخل و دختر پای پیاده خارج بس. بس حیران/ آدم را به دوزخ زمینی افغانستان می برد و حوا و فرزندش در مرز، «حیران» می مانند.

اسلاوی ژیژک در تفسیر در خشان اش بر سپهر تراز های سه گانه حیات در تفکر کیرکگور اشاره می کند که مساله ی اصلی و حقیقی در انتخاب وجودی نه بین دو تراز زیبا شناختی و اخلاقی(لذات جسمانی در تقابل با وظیفه یا به تعبیر پل، گناه در مقابل قانون شرع) بلکه بین تراز اخلاقی و «تعلیق دینی» آن است: انجام وظیفه علی رغم لذت ها یا چشمداشت ها با علایق نفسانی کاری ندارد.

به بیان بی نظیر سورن کیرکگور، در عرصه ی ایمان، وسوسه همان امر اخلاقی است- آن چه دشوار است پیروی از ندای اخلاقی – دینی بر خلاف جوهر اخلاقی زندگی در سایه قانون( ایدیولوژی) است. بدین سان است که کیرکگور بر «جهشی» تاکید می گذارد که دو تراز زیبا شناختی و اخلاقی را از هم جدا می کند، بر این مهم که هیچ «میانجی» معجزه آسا یا رمانتیکی بین آن ها نیست. تراز «دینی» به هیچ وجه «سنتز» میانجی گر دو تراز اخلاقی و زیبا شناختی نیست، بلکه برعکس تاکید رادیکالی است بر شکاف «پارالکس» گونه میان آن دو- شکافی از آن گونه که منطق مبارزه سیاسی را از نقد اقتصاد سیاسی( منطق کالاها) جدا می کند، دو منطقی که هر دو «استعلایی» اند و هیچ یک قابل تاویل به دیگری نیست. کیرکگور ایمان را به «پارادوکس» می داند: فقد قدر مشترک، و به تعبیری همان مغارک بر ناگذشتنی میان امر متناهی از فرآیند نا متناهی حقیقتی می سازد که او را تا همیشه دوپاره می گرداند. سوژه همواره «حیران» است چون دست به «جهش» مخاطره آمیز و بی تضمینی زده است که هیچ پشتوانه ای در دو تراز اخلاقی( وظیفه: قانون/ شرع) و زیبا شناختی(لذت) ندارد.

«حیران» روایت مواجه ی عاشقانه است که دقیقا بر لبه ی خلای وضعیت کنونی ایران روی داده است، روایت رخداد عشقی که میان دختر ایرانی پشت کرده به دستور پدر و طرد شده از تراز اخلاقی، و پسر افغانی که عنوان مهاجر قانونی توسط دولت شمرده نمی شود. - همچون کارگران افغانی که کارت اقامت ندارند، دستمزد شان به هیچ دلیل موجهی کمتر از دستمزد کارگردان ایرانی است، بیمه ندارند و در هیچ یک از بخش های وضعیت باز نمایی نمی شوند؛ مجموعه ای که فقط تمامیت اش ذیل عنوانی «کارگران افغان» در وضعیت ایران امروز فرا نموده می شود. مجموعه «کارگران افغان»- کارگران فاقد اوراق اقامت و کار- عضو وضعیت ایران هستند ولی قابل شدن نیستند و همین است که بسیاری مشکلات و معضلات اجتماعی از سوی مردم و مسوولان به آنها فرافکنی می شود. باری، مجموعه استثنایی «کارگران افغان فاقد کارد تردد و اقامت» درست بر لبه ی خلا وضعیت ایران امروز قرار گرفته و از این حیث معادل مجموعه ی زنانی است که در شکاف میان قانون و شرع در ایران سرگردان اند. عشق دختر ایرانی و پسر افغان رخدادی است که به سرعت محو می شود (پسر افغانی از ایران بیرون می شود) اما همچون هر رخدادی رد پای هر چند کم رنگ در بدنه ی زیر مجموعه های وضعیت اجتماعی ایران بر جای می گذارد: کودکی به نام «حیران» در متن روایت فلم زیبایی به نام «حیران». مساله ی زنان در پیوند با پرسش «آزادی پوشش» و مساله ی کارگران افغان در پیوند با حق کار و حیات به هم پیوند می خورند، به میانجی جهشی ایمانی در هیات عشق. «حیران» روایت تلاقی دو شکاف در وضعیت ایران است: شکافی که بین سیاست و دولت دهان وا می کند و شکافی که بین عشق و خانواده روی می نماید و به تعبیر غریب آلن بدیو، «عشق آن جا آغاز می شود که سیاست پایان می پذیرد»، پسر افغان که از قلمرو باز نمایی دولت برون می افتد به دختری ایرانی می پیوندد که باید از قلمرو امن خانواده خارج شود و حاصل پیوند شان، کودکی، نام اش «حیران»...

*
متن کامل مقاله ی فوق را در شماره ی سوم ماهنامه ی رخداد از اینجا دانلود کنید.

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

پاهایت را باز کن



گروه موسیقی «تایگر لی لیز» یک گروه سه نفره ی بریتانیایی است که من معلومات زیادی درباره ی آنان ندارم، اما می دانم که در دهه ی هشتاد میلادی شکل گرفته اند و گروهی است قدیمی که در موسیقی بریتانیا نام پرآوازه یی دارد. قدیمی بودن این گروه را می شود از روی آهنگی که در زیر ترجمه کرده و لینک دانلود آن را گذاشته ام حدس زد. چون این روزها این نوع آهنگ ها را کسی نمی خواند.

پاهایت را باز کن
*
هفده ساله بودی، زیبا و سرزنده
عکسهایت را برایشان فرستادی،
در جواب برایت گفتند
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن


تو می خواهی یک مودل شوی، پس این اول کار است
آنها حسودی میکنند وقتیکه تو را هرزه صدا می زنند
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن


اینجا بازار تقاضاست و تو کالای عرضه شده هستی
ناراحت نباش، اشکهایت را پاک کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
پاهایت را باز کن
فقط پاهایت را باز کن

از اینجا این آهنگ را دانلود کنید، بشنوید، لذت ببرید و خودتان تفسیر کنید.

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

مسیح چشم آبی


به مسیح سفیدپوست و چشم آبی عقیده داشته باشیم و یا به عیسای سیه چرده و سیه چشم، شک همان چیزی است که چهره ی پیامبر ناصری را پوشانده و کلیسای دو هزارساله اش را به بی راهه برده است. کلیسایی که حکومت طولانی و تاریکش بر مغرب زمین به «عهد ظلمت» مشهور است و طی تمام این قرنها برخلاف دستورات کتاب مقدس و حضرت مسیح، عشق را به نفرت و رحمت را به نفرین تبدیل کرده است. پدر فالین، در موعظه اش به مسیحیان مومنی که به کلیسا آمده اند می گوید: «شک به همان اندازه پرقدرت و پایدار است که ایمان». او در فلم «شک» (جان پاتریک شانلی، 2008) از «بحران ایمان» در دنیای جدید صحبت می کند.

در فلم «شک» ما شاهد جدال میان شک و ایمان هستیم. تمام وقایع در درون یک مدرسه ی کاتولیک و کلیسای آن می گذرد، در ظاهر جدال میان زن سختگیری است به نام خواهر آلویزز که مدیر مدرسه است و مرد لیبرالی به نام پدر فالین که کشیش کلیسا است؛ اما در باطن قضیه پیچیده تر از این است.

پدر فالین کشیش آزاده یی است که طرفدار اصلاح شیوه ی مدیریت قرون وسطایی مدرسه است، اما خواهر آلویزز سخت مخالف این امر است و اصلاح سیستم مدرسه ی کاتولیک را به معنای نابودی روح مذهبی آن می داند. خواهر آلویزز، شاگردان خاطی را به شکل خشن و بی رحمانه یی شکنجه می کند، راهبه هایی را که در آنجا معلم هستند هر وقت صلاح ببیند توبیخ می کند، و نظم آهنین و سکوت سنگین مدرسه را با شیوه ی خشن مدیریت اش بدست آورده است. خواهر آلویزز، مانند تمام مذهبی های خشکه مقدس، انسان ریاکاری است که نمی داند آنچه در درونش می گذرد شک است یا ایمان و مطمین نیست آنکه او را به این کارها وامی دارد خداست یا شیطان؟ اما همچنان سرسختانه به راهی که به پیش گرفته است می رود و خوشحال است که مردم از او به عنوان نماینده ی خدا یاد می کنند و از خدا به عنوان یک غول آدمخوار می ترسند.

در تمام مدرسه فقط یک شاگرد سیاه پوست وجود دارد. دونالد میلر یگانه سیاهپوستی است که هر روز در برابر شمایل عیسای سفید و چشم آبی به درس و دعا مشغول است. پدر فالین به خاطر تنهایی پسرک سیاه، همواره از او دلجویی می کند و در برابر بدرفتاری دیگر بچه های شرور سفید، او را مورد حمایت قرار می دهد. خواهر آلویزز اما، از این موضوع چیزهای دیگری برداشت می کند. او یک شکاک است و از محبت کشیش به پسرک سیاه استفاده کرده و سعی می کند او را متهم به داشتن رابطه ی جنسی با دونالد کند. خواهر آلویزز نمونه یی از یک کاتولیک سفید قرون وسطایی است که مریل استریپ به شکل استادانه یی نقش او را بازی کرده است.

تجدد به مثابه ی پیروزی خرد بر خرافات، پایه های کلیسا را لرزاند و مذاهب سازمانی را به بحران مواجه کرد. عقلگرایی مقدمه ی پرسشگری بود و پرسشگری خود شکاکیت است. در تمام فلم ما هیچگاه نمی فهمیم – همانطور که خود شخصیت ها نیز تا آخر نمی فهمند – واقعاً بین پسرک سیاه و پدر فالین رابطه یی فراتر از محبت انسانی مردی روحانی به پسری تنها وجود داشته است یا خیر. در قسمتی از موعظه ی هفتگی اش، پدر فالین می گوید: «اگر شما پخته های بالشتی را از روی بام به هوا رها کنید، تمام آنها پراکنده شده و هر تکه از آن چنان دور می رود که دیگر جمع کردن همه ی آنها در درون بالشت ناممکن خواهد بود. عقاید نیز چنین است؛ اگر عقیده یی یکبار میان مردم پخش شد، جمع کردن دوباره ی آن ناممکن می شود...». این سخن کشیش تلویحاً اشاره به اساس «شک» و «ایمان» دارد. او می گوید، از کجا باید مطمین باشیم که آنچه به آن عقیده داریم ایمان واقعی است؟ این عقاید امروزی مثل تکه های پخته یی است که باد تاریخ آنها را پس از گذشتاندن از هزاران دریا و صحرا و طوفان و سیلاب به ما رسانده است؛ پس باید از جذمیت دوری جست، و به خردورزی و اصلاحگری روی آورد.


زمانی که ایمان مسیحی با نژاد قفقازی یکجا شد، انسان سفید اروپایی خود را یگانه فرزند تواب خدا دانست و به شکل سیستماتیکی به ترویج برتری نژادی خود پرداخت. فلم «شک» درباره ی شک به اساسات مسیحیت و کلیسا در دنیای نو است، ولی آن را در قالب یک داستان قابل فهم تری روایت می کند که مضمون اصلی را پوشانده است. خواهر آلویزز با متهم کردن کشیش به دو هدف خود می رسد: اول حس نژادپرستانه اش را اقناع می کند و باعث می شود دونالد میلر سیاه از کلیسای کاملاً سفید اخراج شود. و دوم خود را از شر کشیش و اصلاحات او رها می کند. واقع این است که خواهر آلویزز فقط میخواهد ساحت سفید کلیسا را از لوث وجود یک سیاه پاک کند؛ بهترین راه برای رسیدن به هدفش بستن اتهام جنسی به پای کشیش و پسرک خردسال است. این را زمانی می فهمیم که او مادر دونالد را یک روز به مدرسه میخواهد و به او می گوید که پسرش مورد آزار جنسی کشیش واقع شده و بهتر است او را از مدرسه بیرون کند؛ اما مادر دونالد این اتهام را نمی پذیرد. حس نژادپرستی همواره در درون کلیسای کاتولیک وجود داشته است. در قرون وسطی که اوج برده داری بود، مذهب مسیحیت نیز به برتری نژادی سفیدان به نحوی مهر صحت گذاشت. گذشته از آن رسوایی کلیسا در زمینه ی همکاری با فاشیزم هیتلری در یهودکشی جنگ جهانی دوم هنوز فراموش نشده است.


دونالد همانند خود مسیح قربانی گناهان نکرده است. مسیحی که به روایت های زیادی نه یک سفید چشم آبی با موهای طلایی، بل مرد سیه چرده و سیه چشم و سیه مویی بود که ظاهری مانند تمام مردمانی داشت که از سرزمینهای سوزان خاورمیانه می آیند. اما او را مصادره کردند. نه تنها رنگ مو و چشم و چهره اش را بلکه پیام عشق و محبت و برابری اش را نیز با عقاید نژادپرستانه شان درآمیختند. در تمام نقاشی ها، فلمها و کتابها مسیح را با چهره یی سفید، مویی طلایی و چشمان آبی تصویر کرده اند؛ طوری که چشمان آبی مسیح اکنون یکی از ارکان ایمان مسیحی است. چیزی که در با تماشای فلم شانلی به آن شک می کنیم.

کاتولیکیسم سفید شمایل «مسیح چشم آبی» را همچون حقیقتی تاریخی و عقیدتی مقدس می پندارد و به چشمان آبی مسیح همانقدر معتقد است که به تثلیث خداوند و بکارت حضرت مریم. هر چند جان پاتریک شانلی کوشیده است که با فلمش گوشه یی از فساد عقیدتی دستگاه کلیسا را به طور خاص و مفهوم شک و ایمان را به شکل عام آشکار کند، اما قصه به همان شکلی ادامه دارد که طی دوهزار سال پیش ادامه داشت: خواهر آلویزز بالاخره موفق می شود هم یگانه شاگرد سیاه را اخراج کند و هم یگانه واعظ اصلاح طلب را. اما در آخرین صحنه ی فلم او را می بینیم که به تنهایی نشسته است و چشمان شرورش از اشک تر شده است. او با خود گریه کنان می گوید: «من هم شک کرده ام...».

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

سینمای افغانی در سالی که گذشت


سالی که گذشت برای سینمای افغانستان سالی نبود که بتوان به آن افتخار کرد؛ اما به مراتب از سال 86 بهتر بود. ما در این سال شاهد تولید چندین فلم جدید، برگزاری چندین فستیوال فلمهای افغانی، و نیز راه اندازی دو مرکز آموزش سینمایی بودیم. گذشته از این چندین تلویزیون خصوصی دیگر نیز طی سال 87 به روی آنتن رفته است که بدون شک می تواند بازار سینمای افغانستان بخصوص سینمای مستند را گرم تر کند.

تولید
به روال هر سال سینمای عامه پسند افغانی امسال نیز چندین فلم به بازار ویدیوی افغانستان روان کرد که می شود از جمله به «پروفیسور» (2008، کریم تنویر) اشاره کرد. یک درام جنایی-جنگی-عشقی درباره ی یک استاد دانشگاه کابل که حاضر نیست معلوماتش را درباره ی معادن افغانستان در اختیار جاسوسان پاکستانی قرار بدهد. فلم در اوایل حکومت آنارشیستی مجاهدین در کابل شروع می شود و سالها بعد در هالند جایی که استاد پناهنده ی سیاسی است خاتمه می یابد. برجسته ترین جنبه ی فلم حضور ظاهر هویدا به عنوان بازیگر اصلی فلم است، آواز خوان مشهور کشور که با آن صدای سنگین و لحن مودبش نقش استاد را به عهده دارد و با یک جهش زمانی نوستالژیک از شصت سالگی به شش سالگی خود رفته است: او زمانی که کودک بود، در دومین فلم تاریخ افغانستان یعنی «مانند عقاب» نقش طفلی را به عهده داشت که می خواهد در جشن استقلال ملی کشور شرکت کند. او غیر از آن فلم و این فلم، فلم دیگری بازی نکرده است.

صدیق برمک نیز به عنوان دومین فلمش پس از سقوط طالبان امسال «جنگ تریاک» را آماده ی نمایش ساخت که تا هنوز توانسته است در چندین فستیوال بین المللی شرکت کرده و جایزه یی را نیز از جشنواره ی بین المللی فلم روم دریافت کند. برمک در این فلم دو عسکر آمریکایی را نشان میدهد که پس از سقوط هلیکوپترشان در یک مزرعه ی تریاک، مجبور می شوند از یک خانواده ی افغانی کمک بخواهند، خانواده یی که خود در بین لاشه ی یک تانک روسی زنده گی میکنند.

طی سالی که گذشت فلم افغانی-فرانسوی «کودک کابلی» به کارگردانی برمک اکرم نیز ساخته شده و به نمایش درآمد. اکرم که در مدرسه ی سینمایی «ایدک» در پاریس تحصیل کرده است، اولین فلمش را به کمک سینماگران فرانسوی در کابل فلمبرداری کرد، فلمی که فلمنامه ی آن را ژان کلود کاریر فلمنامه نویس ثابت لوییس بونویل نوشته است. این فلم درباره ی یک زن کابلی است که به تاکسی سوار می شود و زمانیکه به مقصد می رسد، طفل نوزادش را داخل تاکسی گذاشته و خود پایین می شود. تاکسی وان حالا باید تمام کوچه های شهر را بگردد تا مادر کودک کابلی را پیدا کند.

قابل یادآوری ترین فلم مستندی که امسال ساخته شد، «لالا هندو» است. این فلم بلند مستند را حسن ناظری ساخته است، او یکی از فلمسازان جوانی است که فملسازی را در ایران خوانده و چندی نیز در سمت های مختلف در تولید فلمهای ایرانی شرکت داشته است.

فلم «لالا هندو» تاریخ اقلیت هندوی افغانستان را بررسی می کند. این فلم که تولید آن دو سال را در بر گرفته است، پروژه ی بلندپروازانه یی است که کارگردان آن به مدت شش ماه جهت فلمبرداری بخش هایی از آن به هندوستان مسافرت کرد. حسن ناظری با این فلم اولین اثر مستند خود را ساخته و سعی کرده است نگاه تبعیض آمیز اکثریت مسلمان کشور را نسبت به هموطنان هندو مورد انتقاد قرار دهد. جامعه ی هندوی افغانستان اخیراً به خاطر بدرفتاری هایی که از سوی نهادهای مختلف به آنان شده است در حال مهاجرت به هندوستان هستند. این فلم که تا هنوز به شکل عمومی پخش نشده معلوم نیست تا چه حد باعث خواهد شد مسلمانان عقایدشان را نسبت به هندوها تغییر دهند. هندوها افغان هایی هستند که برخلاف قانون اساسی، دولت اجازه نمی دهد تا شعایر دینی شان را آزادانه به اجرا درآورند؛ به عنوان نمونه هندوها مکانی را برای سوزاندن اموات شان ندارند.

نمایش
در میان هشت سینمای کابل، هیچ کدام به فلمهای افغانی اختصاص ندارد. همه ی آنها فلمهای هندی نشان می دهند که ظاهراً جماعت سینمارو کابل به چنین فلمهایی علاقه دارند. تنها «سینما آریانا» که دو سال پیش توسط فرانسوی ها بازسازی شد، تا چندی پیش فلمهای غربی (اکثراً آمریکایی و فرانسوی) نمایش می داد که آن هم اخیراً به بالیوود روی آورده است. لذا تنها جای دیدن فلم افغانی خانه هاست که می شود با تهیه ی دی وی دی از دست آوردهای سینمای وطنی باخبر شویم.

اما امسال ما شاهد دو فستیوال فلم هم بودیم که می شد از لابلای آن فلمهای افغانی هم پیدا کرد. یکی «برداشت دوم» بود که در اوایل سال برگزار شد و فلمهایی را از شش کشور مختلف روی موضوع جنسیت و جامعه به نمایش گذاشت و دیگری فستیوال بین المللی فلمهای کوتاه و مستند کابل که همه ساله برگزار می شود.

در خارج از افغانستان نیز امسال برنامه های نمایش فلم افغانی ترتیب داده شد که بزرگترین آن در قالب فستیوال بین المللی فلمهای مستند و انیمیشن لایپزیگ در آلمان بود. در فستیوال لایپزیگ که بزرگترین فستیوال فلم مستند اروپا پس از فستیوال آمستردام است برنامه یی مخصوص برای افغانستان طراحی شده بود که طی آن سیزده فلم مستند و دو فلم انیمیشن افغانی به نمایش درآمد و یک سیمینار نیز با حضور جمعی از سینماگران افغان و خارجی درباره ی سینمای افغانستان برگزار شد.

در پولند نیز در ماه نوامبر برنامه ی «چهل سال سینمای افغانستان: از 1968 تا 2008» برگزار شد که طی آن ده ها فلم افغانی که طی چهل سال گذشته ساخته شده اند برای مخاطبان اروپایی به نمایش گذاشته شد. در کنار پولند و آلمان در انگلستان و چند کشور دیگر نیز برنامه هایی با مقیاس کوچکتر به اجرا درآمد.

آموزش
بخش آموزش که اصلی ترین مشکل سینمای افغانستان است، امسال دو تحول تازه یافت. یکی ایجاد دیپارتمنت سینما در چوکات فاکولته هنرهای زیبا در دانشگاه کابل و دیگری برگزاری دومین دور ورکشاپ مستندسازی «آتلیه وران». پیش از این دیپارتمنت سینما و تیاتر یکجا فعالیت می کرد که با جدا شدن هر یک بدون شک امکانات بهتری برای محصلین هر دو بخش مهیا خواهد گشت. آتلیه وران یک موسسه ی آموزش و تولید فلم مستند در پاریس است که طی دو سال گذشته هر سال ده جوان علاقمند افغان را در بخش مستندسازی حرفه یی تعلیم می دهد. شیوه ی کار این مرکز سینمایی به سبک «سینما حقیقت» است و استادان فرانسوی آن سعی می کنند در کنار تکنیک، تیوری سینما حقیقت را نیز به جوانان افغان آموزش دهند. تولیدات افغانی این مرکز تا کنون در کنار نمایش در چندین فستیوال مهم بین المللی قرار است در یک شبکه ی تلویزیونی فرانسوی مخصوص سینما نیز به نمایش گذاشته شود.

بدون شک فملها و رویدادهای بیشتری در سال گذشته در زمینه ی سینمای افغانستان ساخته شده و اتفاق افتاده است که فقط به مهمترین آنها در بالا اشاره شد. سال گذشته با وجود شرایط بد امنیتی، سینمای افغانستان توانست از میان گرد و غبار انفجارهای خیابانی نفس های کنده کنده اش را از دست ندهد. مطمیناً سال نو اگر امنیت بهتر شود ما شاهد گرم شدن بیشتر بازار سینما خواهیم بود. سال نو مبارک.