۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

«باخ» و «بير» و فلم مستند



«باخ» و «بير» و فلم مستند
گزارش فستيوال فلم لايپزيگ در آلمان (27 اكتبر – 2 نوامبر)


آلمان سرزمين نيچه و ماركس، گوته و گونترگراس، فاسبيندر و فريتز لانگ، هيتلر و مارتين لوتر، باخ و بتهوون، و بير و بروركراسي است. ما افغانها به چاي خوردن مشهوريم، اما اگر به اندازه يي كه آلماني ها بير مي خورند ما چاي بخوريم طي يك روز روده هايمان خواهد شاريد. بروكراسي آلماني هم شهرتش از بير آلماني كمتر نيست، اما برخلاف فساد و فرسوده گي ادارات دولتي ما، آلماني ها در كنار سختگيري و پيچيده گي به شفافيت و حسابرسي هم توجه دارند. بروكراسي آلماني را نمي شود با كلمات شرح داد، بلكه بايد تجربه اش كرد؛ درست مانند بير آلماني كه نمي تواني توصيفش كني – چون 300 نوع است. خلاصه اينكه نه چاي ما به بير آنها مي رسد و نه هم كاغذبازي هاي دروغين ما به بروكراسي آهنين شان.

شهر لايپزيگ در شرق آلمان را «پاريس كوچك» مي گويند. با آن معماري قديمي قرن نوزدهمي، كافه ها و بارهاي بي شمار، موزيم ها و كليساهاي با شكوه و تاريخ طولاني اش در مبارزات سياسي و مذهبي، لايپزيگ نمونه يي از يك شهر فرهنگي اروپايي است. قبل از اتحاد دو آلمان اين شهر به آلمان شرقي تعلق داشت. دانشگاه قديمي و با افتخار آن به نام «كارل ماركس» مسما بود و مردم عادي، روسي را از انگليسي بيشتر بلد بودند. حكومت كمونيستي آلمان شرقي بخاطر ترويج و تبليغ زنده گي سوسياليستي، در سال 1957 «فستيوال بين المللي فلمهاي مستند لايپزيگ» را پايه گذاري كرد كه بطور سنتي فلمهايي از كشورهاي بلوك شرق را به نمايش مي گذاشت. اين سنت هرچند حالا كمي تغيير كرده است، مگر باز هم فستيوال لايپزيگ كه به آلماني و انگليسي آن را «DOK Leipzig» هم مي گويند گرايش خاصي به سينماي روسيه و اروپاي شرقي دارد. بزرگترين جايزه ي اين فستيوال كه يك كبوتر طلايي است، امسال به فلمي از جمهوري چك بنام «رنه» (هلنا تريستيكوا) تعلق گرفت.

امسال براي سينماي افغانستان فرصتي خوبي بود كه در قالب اين رويداد بزرگ فرهنگي، بر پرده ي بين المللي ظاهر شود. مسوولين اين فستيوال برنامه يي را تحت عنوان «افغانستان – نمايي از درون» در قالب برنامه ي اصلي شان ترتيب دادند كه در كنار نمايش پانزده فلم مستند و انيميشن افغاني، يك نمايشگاه عكاسي برگزار كردند و يك سمينار تخصصي هم در باره ي سينماي افغانستان در نظر گرفتند. از ميان فلمسازان افغان صحرا كريمي، حسين دانش، رضا حسيني يمك، الكا سادات، آرزو برهاني، بشير حسيني و من به عنوان منتقد فلم به اين فستيوال دعوت شديم. در كنار 15 فلم افغاني 320 فلم ديگر از پنجاه كشور جهان در طي پنج روز فستيوال در لايپزيگ به نمايش درآمد.

يك شب در برلين
براي حضور در كنفرانس مطبوعاتي كه دو روز قبل از افتتاحيه ي رسمي فستيوال برگزار شد، من سه روز پيشتر از ديگران در 24 اكتبر عازم آلمان شدم. طياره ي آريانا به همان شيوه ي افغاني، ما را با توقف در انقره به استانبول پايين كرد و از آنجا با «تركيش ايرلاينز» به طرف برلين پرواز كرديم. طي انتظار سه ساعته ام در ميدان هوايي استانبول يكباره متوجه شدم كه وارد يك حوزه ي تمدني ديگري شده ام: نظم آرامش بخش، عظمت تكنالوژيك، زنان بي حجاب، بوتل هاي شراب و سيلي از مردماني با هر رنگ و زبان و نژاد، وادارم كرد كه باور كنم اينجا ديگر سرزمين ملا عمر و ملا كرزي نيست.

اكثريت مسافرين طياره، آلماني هاي ترك تبار بودند كه گويا پس به آلمان مي رفتند. ساعت 12 شب بود كه وارد ميدان هوايي برلين شديم. به ميز كنترول پاسپورت رسيديم كه چند پوليس خشك و خشن آلماني اسناد را چك ميكردند. تا نوبت به من رسيد بسيار بيشتر از ديگران پوليس پاسپورتم را مورد بررسي قرار داد و بعد سرش را بلند كرد و گفت: «شما فعلاً يك طرف ايستاد شويد». دوصد نفر مسافر تمام شد و حالا در آخر من هستم و يك مشت پوليسي كه با سوالهاي عجيب شان نزديك بود ديوانه ام كنند. پس از آن همه مصاحبه ها و كاغذبازي هاي كه در سفارت آلمان گذاشتانده بودم اين شكاكيت بي مورد آنقدر توهين آميز بود كه اگر راهي مي داشت، از همانجا پس به طرف كابل حركت ميكردم. دوستي كه از فستيوال به دنبالم آمده بود، فرشته ي نجاتم شد و پس از كمي جر و بحث پاسپورتم را توانست بگيرد. از چنگ پوليس خلاص شدم و خواستم نفس راحتي بكشم كه يكباره نفسم بند آمد: بكس لباسهايم نيست. آريانا بالاخره كار خود را كرده بود. يا بكسم را اشتباهاً در انقره پايين كرده و يا وقتي در استانبول پايين كرده تحويل طياره ي تركيش ايرلاينز نداده است. موضوع را به دفتر تركيش ايرلاينز گزارش داديم و خود با دستان خالي از ميدان هوايي برآمدم.

برلين، متروپوليس عظيم خاكستري خوابيده در قلب اروپا، شهري است كه تاريخ قرن بيستم بدون آن ناكامل است. با تاكسي از كنار ديوار برلين گذشتيم – همان صد متري كه به عنوان يادگار تخريب نشده است. ديواري سيماني با حدود سه متر ارتفاع كه زماني همچون اژدهايي خوفناك شهر را دوپاره كرده بود. همان صد متر ديوار، تاريخ آلمان را با خود حمل ميكند: تمام ديوار پوشيده از شعارهايي انقلابي ونقاشي هاي تاريخي است. مشتهاي گره كرده، جمعيت هاي معترض، شادماني هاي تاريخي و تصوير مشهور آن دو سرباز آلماني كه پس از اتحاد دو برلين، از خوشحالي دهان يكديگر را مي بوسند. شهرهاي بزرگ، اغواگر و پر رمز و رازند، هر خيابانش قصه يي دارد و هر ديوارش تاريخي. در غرب اين قصه ها و تاريخ ها را حفظ ميكنند، برخلاف ما كه هميشه سعي داشته ايم نابودشان كنيم. جاي خوشحالي اينجاست كه در كابل اما، خود خيابانها قصه اند و خود ديوارها تاريخ. برخلاف خود ما، شهرهاي ما حافظه ي تاريخي خوبي دارند.

«طولاني ترين كنفرانس خبري دنيا»
صبح روز بعد، پس از گشت و گذاري كوتاه در شهر، ساعت 11 پيش از چاشت برلين را به قصد لايپزيگ با ترن ترك كرديم. به لايپزيگ رسيدم درحاليكه فقط يك كامپيوتر نيمه خراب با من است، و تشويشي آزاردهنده از نبود وسايل و لباسهايم. روز شنبه 25 اكتبر را به گشت و گذار در شهر گذشتاندم كه تنهايي و فكر وسايلم، اندوهي آشكار بر چهره ام نمايان ساخته بود. يكشنبه 26 اكتبر با همان روحيه ي خراب و ظاهري نه زياد مرتب عازم كنفرانس خبري شدم. مارتين گرنر هماهنگ كننده ي بخش افغانستان فستيوال، كه چندين بار به عنوان ژورناليست آزاد به افغانستان سفر كرده است مرا همراهي ميكرد. پشت ميز دراز كنفرانس خبري رييس فستيوال كلاس دانيلسون و ديگر مديران جشنواره نشسته بودند، من هم جايي كه نامم نوشته شده بود قرار گرفتم. جمعاً همه ي ما 9 نفر بوديم. همگي به زبان آلماني صحبت هاي طولاني كردند كه من يك كلمه هم نفهميدم. من از خبرنگاران بي چاره بيشتر خسته شده بودم كه در آخر گرنر ناگهان به انگليسي گفت: «حالا نوبت توست». من قبل از اينكه به كنفرانس خبري بيايم دقيقاً نمي فهميدم چه بگويم، پس از كمي فكر حدود يك صفحه در كتابچه ي يادداشتم به انگليسي چيزهايي نوشتم و خواستم كه موضوعات را فراموش نكنم. اما در آن لحظه ي حساس، كه بايد از روي كاغذ هم گپ نمي زدم، يكي از كلمات كليدي كه بايد سخنم را با آن آغاز ميكردم به يادم نيامد. اين مرا كمي وارخطا ساخت و باعث شد تقريباً دو دقيقه ي اول را با انگليسي وحشتناكي فقط ياوه بگويم. ولي خوب شد كم كم روي خود مسلط شدم و توانستم چيزهايي را كه مي خواستم بگويم و جلسه را ختم به خير كنم. من در آنجا از جمله گفتم: «البته ميدانم كه ترياك ما از فلمهاي ما محبوبتر است؛ و جنگسالاران ما از فلمسازان ما مشهورتر، مگر نكته ي مثبت اين است كه عزمي هرچند نوخاسته در كشور به وجود آمده است كه ميخواهد اين را تغيير بدهد و تصوير افغانستان را با شيوه هاي فرهنگي دگرگون سازد، شما بخشي از اين عزم و اراده ي جوان را با تماشاي فلمهاي افغاني در اين فستيوال خواهيد ديد». همانطور كه قبلاً اشاره كردم، بقيه را نميدانم كه چه گفتند. كنفرانس بيشتر از 2 ساعت دوام كرد، و جالب اينكه علي رغم اصرار مسوولين كنفرانس، از ميان آن همه خبرنگار حتا يك سوال هم مطرح نشد. يكي از خبرنگاران كانادايي در بيرون گفت: «اين طولاني ترين كنفرانس خبري دنيا بود». و براي من بدترين.

شهر باخ
هر چند نيچه زماني در دانشگاه لايپزيگ استاد بوده است و گوته و واگنر نيز در اين شهر محصل بوده است ولي لايپزيگ را شهر باخ مي گويند. كليسايي كه يوهان سباستين باخ در آن موسيقي تدريس ميكرد و شاهكارهاي فراموش ناشدني اش را مي آفريد هنوز در وسط شهر قرار دارد و توريستان زيادي فقط براي ديدن آن به لايپزيگ مي آيند.

در كنار موسيقي و ادبيات و فلسفه، اين شهر به خاطر سنت قديمي اعتراضي اش نيز مشهور است. مارتين لوتر رهبر مذهبي مشهور، در همين شهر بود كه آن فرمان انقلابي 95 ماده يي اش را عليه مسيحيت كاتوليك بر دروازه ي كليسا كوبيد و باعث شد مذهب پروتستانت ايجاد شود. روز جمعه 31 اكتبر به خاطر سالگرد روز «ريفورمايسون» يا اصلاحات مذهبي تمام شهر تعطيل بود. آن روز فقط ايالت هاي شرقي آلمان
كه همگي پروتستانت هستند رخصتي رسمي بود نه تمام آلمان. و يك روز «دوشنبه ي تاريخي» هم اين شهر دارد كه مربوط به تظاهرات گسترده ي مردم در سال 1989 است. در آن سال مردم به خاطر فضاي خفقاني كه كمونيزم روسي بر كشور حاكم كرده بود، دسته دسته جمع شدند و به خيابانها ريختند. تظاهرات لايپزيگ جرقه يي بود كه آتش اعتراض را در سراسر آلمان شرقي برافروخت و نهايتاً باعث اتحاد دو آلمان شد.

اما برخلاف هامبورگ كه شهر افغانها است، در لايپزيگ افغانهاي كمي زنده گي ميكنند. اكثر آنان محصليني هستند كه در دانشگاه لايپزيگ درس ميخوانند. لذا قشر فرهيخته ي افغان را ميتوان در لايپزيگ پيدا كرد كه ما به اندازه ي كافي خوشبخت بوديم كه طي 9 روز اقامتمان با جمعي از آنان آشنا شديم. فستيوال لايپزيگ به عنوان يك سنت قديمي، همواره فلمها و سمينارهايي را كه به زباني غير از آلماني برگزار ميكند، به آلماني ترجمه ميكند. چون مردم در اين شهر برخلاف شهرهاي غربي آلمان انگليسي نمي دانند. لذا جلسات گفتگوي ما هم همه به زبان دري برگزار مي شد و رودابه بدخشي يك زن جوان افغان ساكن لايپزيگ آنها را به آلماني ترجمه ميكرد. رودابه همراه با شوهر، مادر، برادران و دوستانش باعث شدند كه لحظات خوبي در آنجا داشته باشيم كه تعدادمان هم البته كم نبود. بخصوص كفايت حميدي و جاويد نجرابي بيشتر از همه به درد من خوردند كه طي روزهاي اول بخاطر گم شدن بكسم، لباسهاي زيادي را به من دادند. در كنار كساني كه فستيوال دعوت كرده بود، دوستان ديگري هم به خاطر برنامه افغانستان آمده بودند كه از جمله هادي احمدي سكرتر سياسي سفارت افغانستان از برلين، رازي و سهيلا محبي فلمسازان جوان از ايتاليا، مسعود قيام ژورناليستي كه كارآموز دويچه وله است از برلين، عاصف حسيني از شهر ارفورت كه در آنجا محصل است، فرهاد طيب از لندن كه براي تلويزيون فارسي بي بي سي كار ميكند. يك جمع بزرگ افغاني در لايپزيگ ايجاد شده بود كه حتا يكي از مجلات شهر از جمله نوشته بود: «در هر گوشه يي از فستيوال كه ببيني، فلمسازان افغان را مشاهده ميكني كه با هم صحبت ميكنند».


يادآوري گذشته
آنگلا مركل صدراعظم آلمان كه اتقاقاً از آلمان شرقي است و تحصيلات دانشگاهي اش را هم در لايپزيگ به پايان برده است، پس از بدست گرفتن قدرت سعي دارد آلمان را به سوي آمريكا سوق بدهد. او و اكثر كساني كه سابق در آلمان شرقي زنده گي كرده اند به همان اندازه كه به آمريكا و كاپيتاليزم متمايل هستند، از روسيه و كمونيزم تنفر دارند. در فستيوال امسال لايپزيگ، كه تمام بودجه ي 700 هزار يورويي اش از سوي دولت آلمان پرداخت مي شود، فلمهاي زيادي وجود داشت كه نگاهي انتقادي و تمسخر آميز نسبت به گذشته ي كمونيستي آلمان داشتند.

فلم آلماني «عصر فولاد» (رولاند مي، 2008) جنبش كارگري آلمان از قرن نوزدهم به بعد را با اشاراتي به فريدريش انگلس پي مي گيرد كه يك بورژواي كارخانه دار بود و بعدها پسرش با همان نام، عليه پدر شوريد و يكي از پايه گذراران كمونيزم شد. فلم روسي «انقلابي كه نبود» (آليونا پولونينا،2008) هجويه يي است بر كمونيزم روسي. اين مستند سياسي نشان ميدهد كه كمونيزم روسي كه حالا با جنبشهايي عوام فريبي چون «روسيه يي ديگر» و با شعارهاي انقلابي همچون «آري، مرگ» سعي دارد دوباره بر صحنه زنده شود، غير از دورويي و ريا چيز ديگري نيست. اين فلم كه در بخش مسابقه ي جوانان قرار داشت، نتوانست جايزه ي اصلي را بگيرد – كه مستحقش بود، اما به خوبي توانست پيوند نامبارك فاشيزم و كمونيزم را نشان بدهد. در عوض فلم«گلشوو» يك مستند بلغاري از دو برادر جوان آن جايزه را نصيب خود كرد.

«گلشوو» درباره ي دهكده يي به همين نام در بلغاريا است كه تا هنوز جمعيت 56 نفره اش موتر را نديده اند و از تلفون بي خبرند. ساكنان كهن سال قريه فقط به كليسا رفتن را بلدند و خوردن آب از چشمه ي مقدس را. هر دو كارگردان جوان با رفتن به آنجا و فلم گرفتن، نوعي تضاد نسلها و تقابل سنت شرقي و تجدد غربي را نشان ميدهد. اكثر فلمهايي كه با موضوع كمونيزم و كشورهاي كمونيستي و يا سابقه ي كمونيستي به نمايش درآمدند، همين نگاه تحقيرآميز و انتقادي را داشتند. يگانه استثنا يك مستند عاشقانه ي آلماني بنام «غيبت زمان» بود كه داستان يك دختر 16 ساله در آلمان كمونيست سال 1987 را روايت ميكند. در اين فلم مردي كه دختر نخستين عشقش را با او تجربه كرده است، مرد ميانسالي است كه ناگهان دخترك را ترك ميكند و برايش مي نويسد: «هيچگاه فراموش نكن كه من متاهل هستم. بگذار زمان بگذرد و آنگاه كه زن كاملي شدي دوباره با تو يكجا خواهم شد». بيست سال بعد دختر به همان منطقه يي كه با عشق نخستين اش در فرايبورگ آشنا شده بود مي رود. اما متوجه مي شود كه مرد تغيير كرده است و نه تنها او كه همه جا تغيير كرده است. حوضي كه در آنجا با مرد آشنا شده بود به يك پمپ استيشن تبديل شده است، و مركز جوانان شهر به يك سوپرماركت بزرگ. مراكز تفريحي و فرهنگي همه به اماكن تجارتي و دولتي تبديل شده اند. دختر در آخر مي پرسد: «چقدر سخت است كه انسان خاطراتش را در اين مكان ها ي غريب دوباره پيدا كند؟» فقط اين فلم است كه نگاهي نوستاليژيك به گذشته ي سوسياليستي آلمان دارد. فلم ديگري بنام «در جستجوي خاطره» هم درباره ي حافظه و فراموشي است. فلم داستان زنده گي اريك كندل است. او به عنوان يك كودك يهودي در دوران جنگ مجبور به ترك خانه اش از ويانا شده و ساكن آمريكا مي شود. بعدها او در رشته ي عصب شناسي تحقيقات گسترده يي انجام ميدهد و اين فلم انديشه هاي او را درباره ي حافظه و خاطره بررسي ميكند.

«به چشمانم نگاه كن»
مردم آلمان وجدان تاريخي معذبي دارند. همانطور كه كمونيزم تحميلي روسي حافظه ي تاريخي شان را مشغول داشته است، فاشيزم افسارگسيخته ي آريايي وجدان تاريخي شان را آرام نمي گذارد. نزديك ده فلم مستند درباره ي اسراييل و سرنوشت قوم يهود در فستيوال امسال حضور داشت كه هر يك جاي بحث مفصل تري دارد. فلم اسراييلي «به چشمانم نگاه كن» (نفتلي گليكسبرگ، 2007) داستان پسر يكي از بازمانده گان هولوكاست است كه در سراسر اروپا و آمريكا سفر ميكند و با انكار كننده گان هولوكاست گفتگو ميكند و در واقع نگاهي است به ريشه هاي يهود ستيزي غربي.

دانيل چانوخ پيرمرد خوش خنده ي اسراييلي كه در همان هوتل محل اقامت ما اتاق داشت، يك صبح در دهليز هوتل به من نزديك شد و گفت: «صبح بخير، من دانيل هستم از فلم «پتزا در آشووتيز». ديروز فلم افغاني «بودا، دخترك و آب» را ديدم و به خصوص از دستان زخمي و پينه ي آن دخترك بسيار دلم آزرد». او البته آنقدر هم دلنازك نبود كه از دستان چاك چاك يك دخترك هشت ساله ي بامياني متاثر شود، چون خود صحنه هاي بدتري را از نزديك ديده بود. او يك نجات يافته ي اردوگاه مرگ بود كه در فلم اسراييلي «پيتزا در آشوويتز» (موشه زيمرمن، 2008) اين را به خوبي نشان ميدهد. اين فلم داستان همين پيرمرد است كه دخترش را با خود به پولند و آلمان مي برد و ارودگاههايي را كه دوران كودكي اش را در آنجا گذشتانده بود نشان ميدهد. او مي خواهد نسل نوين يهود را با گذشته ي دردناك شان آشنا بسازد.

آلماني ها نمي توانند اسراييل و يهوديان را فراموش كنند. تمام پياده روهاي زيبا و سنگفرش شده ي شهر لايپزيگ در كنار بسياري از ساختمان هاي با شكوه شهر را هيتلر توسط يهوديان ساخت. هر روز مردم آلمان بر روي خيابان هايي راه مي روند كه هزاران مرد و زن يهود در حين ساختن آنها جان داده اند.

بوسه در خيابان
پس از نمايش هر فلم افغاني كارگردان فلم همراه با مارتين گرنر جلو صحنه ظاهر مي شدند و درباره ي فلم صحبت ميكردند. براي فلمهايي كه كارگردانانشان حاضر نبودند گاهي من و گاهي كسي ديگر اين كار را ميكرد. روزي كه فلم انيميشن «آخرين فرياد» ساخته ي عليرضا سجادي نمايش داده شد من درباره ي فرهنگ عامه ي افغاني كمي صحبت كردم. اين فلم داستان دو چوب گوگردي است كه يكي يك پسر جوان سيگرتي و ديگري يك دختر جوان طناز و زيبا است. پسر پس از تلاشهاي بسيار در خيابان ناز دختر را مي پراند و با او دوست مي شود. در آخر فلم هر دو عاشق در وسط خيابان به يكديگر نزديك ميشوند و لبان همديگر را ميبوسند. آنها همانكه دهانشان به هم ميرسد، آتش ميگيرند، دود مي شوند و به هوا مي روند. اين فلم يك نوع تابوشكني آشكار عليه فرهنگ عمومي افغاني است. فلم به زيبايي داستان خود را با انيميشن و طراحي صدا به پيش مي برد، داستاني كه كمتر مي توان در خيابان هاي كابل شاهد آن بود. من گفتم: «ما در خيابانهاي خود نمي بوسيم. چون اظهار محبت در ملا عام يك تابوي نابخشودني است. اما خوب است كه لااقل از روي پرده شروع كرده ايم».

وقتي از سينما بيرون مي شديم، در كنار خيابان اتفاقاً يك پسر جوان را ديديم كه دوست دخترش را بغل كرده است و به طور عاشقانه يي همديگر را مي بوسند. به دوستانم گفتم: اينها چقدر شبيه چوبهاي گوگرد آن فلم افغاني است، بي پروا و بي باك. آنچه در سبك زنده گي غربي برجسته است، نمايش روابط خصوصي در صحنه ي عمومي است. نوعي از ميان برداشته شدن عرصه ي خصوصي و عمومي. چيزي كه نمي توانم به خوبي درك كنم.

«اگر الله زنده مي بود»
روز دوشنبه 27 اكتبر روزنامه ي اصلي شهر لايپزيگ يك ويژه نامه درباره ي مسجدهاي آلمان چاپ كرده بود. اين روزها به خاطر ساخته شدن بزرگترين مسجد آلمان در شهر نورنبرگ مباحث حادي در مطبوعات آلماني در جريان است. عنوان اصلي آن وپژه نامه اين بود: «اگر الله زنده مي بود و اين همه مسجد را مي ديد كه برايش ساخته مي شود؟»

اسلام هم تقريباً تبديل شده است به يك مساله ي اصلي در آلمان. در كشوري كه 4 مليون مسلمان زنده گي ميكند و هر روز سربازانش در افغانستان مورد هجوم تندروان اسلامي است، نمي تواند اسلام و كشورهاي اسلامي را فراموش كند. در فستيوال لايپزيگ نيز فلمهاي زيادي بود كه سعي داشتند براي تماشاچي آلماني شرق و اسلام را بهتر بشناسانند. فلم «قلبي از جنين» داستان يك بچه ي فلسطيني است كه قلبش را به يك جوان اسراييلي اهدا ميكند، فلمي انساني كه نمونه يي است از سينماي متعهد و رسالت مند معاصر. فلم ديگري بنام «سفر شرق» سعي دارد تركيه را نشان دهد كه چطور شهرهاي غربي اش همچون استانبول با مناطق بيشتر اسلامي كشور تفاوت دارند.

هدف برنامه ي «افغانستان – نمايي از درون» هم چيزي نبود جز همان برقراري يك ديالوگ سازنده ميان مردم عام آلماني و واقعيتهاي افغاني. چيزي كه ظاهراً تا حدي نتيجه اش موفق بود. من شخصاً فكر نمي كردم كه مردم عادي براي تماشاي فلم مستند افغاني تكت خريده و به سينما بيايند، مگر هر روز وقتي فلم افغاني نمايش داده مي شد حتا براي خودمان هم چوكي خالي نمي ماند. اين برنامه سعي كرد فلمهايي از فلمسازان جوان، با نگاه هاي نوين به كشورشان را براي مخاطب اروپايي نشان دهد. اروپايي هايي كه از كليشه هاي تكراري بي بي سي و سي ان ان و زي دي اف درباره ي افغانستان خسته شده اند.

۲ نظر:

  1. کریمی گرامی..
    مانده سفرها... از این گزارش مفصل و خوب و خواندنی تشکر..

    پاسخحذف
  2. سلام
    گزارش خیلی جالب و خواندنی بود.
    جهان به کام تان باد.

    پاسخحذف