۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

«کودک کابلی» در فستیوال ونیز

شصت و پنجمین دوره از جشنواره‌ی بین‌المللی فلم ونیز چهارشنبه ۲۷ آگوست با نمایش فلم «پس از خواندن بسوزان» آخرین ساخته‌ی برادران کوین و با بازی جورج کلونی و براد پیت ستارگان سینمای هالیوود به‌طور رسمی کار خود را آغاز کرد. فلم «کودک کابلی» (2008) به کارگردانی برمک اکرم از افغانستان نیز در فستیوال امسال حضور دارد.

فستیوال فلم ونیز که نخستین بار در 1932 برگزار شد قدیمی ترین فستیوال فلم دردنیا است، و پس از فستیوال کن بزرگترین و معتبرترین رویداد سینمایی جهان به حساب می رود. این برای دومین بار است که از افغانستان فلمی دراین جشنواره راه می یابد. دو سال پیش فلم کوتاه «مامه» (محمد حیدری،2006) و فلم مستند «بودا، دخترک و آب» (غلامرضا محمدی، 2006) در یکی از بخشهای جنبی فستیوال به نمایش گذاشته شد.

فلم «کودک کابلی» یک تولید مشترک افغانی – فرانسوی است، که در سال 2007 در کابل فلمبرداری شد. برمک اکرم فلمساز 42 ساله ی افغان که از 15 سالگی به این سو به عنوان پناهنده ی سیاسی در فرانسه زنده گی می کند این فلم را کارگردانی کرده است.

آقای اکرم در کنار کارگردانی این فلم در نوشتن فلمنامه و ساخت موسیقی آن نیز همکاری داشته است. عوامل ساخت این فلم اکثراً فرانسوی هستند و بازیگران آن از بازیگران غیر ستاره ی فرانسوی و بازیگران غیر حرفه یی افغان تشکیل شده است. مشهورترین نامی که در پروژه ی «کودک کابلی» حضور دارد، ژان-کلود کاریر است، فلمنامه نویس و نمایشنامه نویس مشهور فرانسوی که داستان بعضی از بهترین فلمهای تاریخ سینمای فرانسه را او نوشته است – به شمول چندین فلم از لوییس بونویل. فلمنامه ی «کودک کابلی» نیز از اوست.

فلم «کودک کابلی» اولین کار جدی سازنده اش در عرصه ی سینماست. او پیش از این یک تجربه ی بازیگری و یک تجربه ی فلمبرداری داشته است. برمک اکرم در مکتب فلمسازی «ایدک» که بزرگترین و قدیمی ترین مکتب فلمسازی فرانسه به حساب می آید درس خوانده است و تجاربی هم در عرصه ی هنرهای مدرن دارد.

برمک اکرم در سال 2006 برای اولین بار پس از برقراری حکومت جدید به کابل آمد، او از جمله در سینمای آریانا در جریان نمایش فلم «خوشه چینان و خوشه چین» (انیس وردا، 2000) حضور داشت و درباره ی آن مستند فوق العاده برای تماشاچیان توضیح داد ( در فستیوال امسال ونیز، فلم جدید انیس وردا هم حضور دارد).

موضوع فلم آقای اکرم، بیشتر یک نگاه پوچگرایانه به زنده گی در افغانستان است: خالد، راننده ی تاکسی زنی را سوار میکند و زن، پس از گذشتن از چند سرک خاکی در کابل جنگ زده پایان می شود. دقایقی بعد خالد متوجه می شود که زن طفل نوزادش را داخل موتر او گذاشته است. خالد کودک را در بغل گرفته و ناامیدانه بین سرکهای کابل از پشت مادرش می دود، اما چگونه می تواند آن زن را پیدا کند؟ زنی که برقع پوشیده بود و او هیچ گاه صورتش را ندید.....

فلم «کودک کابلی» در بخشی که بنام «هفته ی منتقدان» شهرت دارد در فستیوال ونیز به نمایش گذاشته خواهد شد. در هفته ی منتقدان امسال 5 فلم دیگری نیز حضور دارند که همگی کار اول کارگردان شان هستند. فلم «کودک کابلی» از آن پیش در چندین فستیوال دیگر نیز از جمله فستیوال بین المللی فلم تورنتو در کانادا نمایش داده شده است.

در شصت و پنجمین جشنواره‌ی فلم ونیز، از یوسف شاهین فلمساز فقید مصری، تقدیر به عمل خواهد آمد که امسال در سن 82 سالگی درگذشت . جایزه‌ی شیر طلایی یک عمر فعالیت هنری، به ارمانو اولمی فلمساز ۷۷ ساله‌ی ایتالیایی داده می شود که در سال ۱۹۸۸ برای فلم «افسانه‌ی الکلی مقدس» برنده شیر طلایی بهترین فلم ونیز شد.

از ایران امسال چهار فلم حضور دارد، از جمله فلم «وگاس» از امیر نادری فلمساز ایرانی مقیم آمریکا در بخش مسابقه به نمایش گذاشته می شود. فلم «شیرین» از عباس کیارستمی فلمساز تحسین شده ی ایرانی در جشنواره ی امسال حضور خواهد داشت که خبر خوبی برای علاقه مندان سینمای متفاوت ایرانی است.

رییس هیات داوران شصت و پنجمین دوره جشنواره‌ی فلم ونیز، ویم وندرس کارگردان پرآوازه آلمانی است و جزیره‌ی لیدو محل برگزاری جشنواره تا ششم سپتامبر، میزبان سینماگران و علاقه‌مندان به سینما از سراسر دنیا خواهد بود.

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

نوستالژی دهه ی 70؛ «کاش من یک پانک راکر می بودم»

به نظرم بد نیست که از این پس آهنگ های خوبی را که می شنوم با شما شریک کنم. هفته ی گذشته موضوع ام مدونا بود با لینک دانلود آهنگ هایش، و این بار یک خواننده ی تازه وارد اسکاتلندی است و ترجمه ی یکی از آهنگهای مشهورش به همراه لینک دانلود آن آهنگ.

آهنگی را که از سندی تام میخواهم معرفی کنم «کاش من یک پانک راکر می بودم» نام دارد. آنچه مرا مجذوب خود کرد در ابتدا شعر این آهنگ بود و در ثانی صدای سندی تام، کسی که خود این آهنگ دلنشین را سروده است. سندی تام بسیار جوان نیز هست، او 27 ساله و متولد سپتامبر 1981 در اسکاتلند است.
سندی تام (Sandi Thom) که از «انستیتوت هنرهای نمایشی لیورپول» در سال 2003 سند لیسانس گرفته است، خواننده گی را از زمان تحصیل اش در همان انستیتوت شروع کرد. آهنگ «کاش من یک پانک راکر می بودم» اولین آهنگ او است که برای اولین بار در سال 2005 توسط یک شرکت موسیقی کوچک به بازار عرضه شد، مگر هیچ موفقیتی در پی نداشت. موفقیت زمانی به سندی تام رو کرد که او از زیر زمین خانه اش یک کنسرت انترنتی برگذار کرد و همین آهنگ را در آنجا خواند؛ همان بود که در سال 2006 برای بار دوم «کاش من یک پانک راکر می بودم» را به بازار فرستاد. این بار اما، این تک آهنگ گیرا و شنیدنی در جدول فروش بریتانیا و اکثر کشورها در صدر قرار گرفت و به طور وسیعی توسط رسانه ها منتشر شد. او نخستین آلبوم خود «لبخند...چیزی که مردم را به اشتباه می اندازد» را در جون 2006 به بازار فرستاد که در سراسر جهان 700 هزار نسخه از آن به فروش رسید. آلبوم دوم او اما، بنام «پینک و لی لی» که در می 2008 به بازار عرضه شد نتوانست به موفقیت کار اول او برسد.

«پانک راک» یکی از سبکهای موسیقی راک است که در دهه ی شصت و هفتاد میلادی در اروپا و آمریکا رواج داشت. پانک راک ماهیتاً یک نوع موسیقی اعتراضی و سیاسی است و به خوبی در میان جوانان هیپی مشرب آن دوران به یک فرهنگ عمومی تبدیل شده بود. آهنگ سندی تام بازخوانی نوستالیژیک گذشته است، گذشته یی که دیگر هیچگاه بازنخواهد گشت. اکنون آنچه که جوانان موی دراز آن سالها با آن مبارزه میکردند، خود به یک سبک زنده گی تبدیل شده است. جوانان امروز، همه مرتب و منظم و کارمندان اصولمندی هستند که بر خلاف اسلاف یاغی شان بجای «چه گوارا» و «گروه بیتل ها» به «جورج دبلیو بوش» و «پاریس هیلتون» بیشتر علاقه دارند.
سندی تام عضو «حزب ملی گرای اسکاتلند» است. حزبی که برنامه ی اصلی اش پایان دادن به اتحاد اسکاتلند با انگلستان و اعلام استقلال ملی است. او از همین لحاظ است که آرزو میکند «کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم» زمان هم دهه ی شصت یا هفتاد میلادی می بود، همان دورانیکه «خدا ملکه را حفظ میکرد و او به یک سایه ی رنگ پریده ی سفیدتری بدل می شد». جمله ی «خدا ملکه را حفظ کند» دعایی است که مسیحیان در تمام کشورهای تحت تسلط انگلیس مجبور هستند آن را در کلیسا بخوانند. اشاره ی طعنه آمیز سندی تام به ملکه فقط در پسزمینه ی گرایشات سیاسی او قابل درک است. کم بختی تام اما بیشتر در اینجاست که در زمانی حس انقلابی گری به کله اش خورده است که کاملاً وقتش گذشته است. این را خودش هم میداند: « من بسیار دیر متولد شده ام در دنیایی که به هر چیزی بی تفاوت است».

این آهنگ را من ترجمه کرده ام و لینک دانلود مستقیم آن را میتوانید از پایان همین صفحه بگیرید.

I wish I was a punk rocker
کاش من یک پانک راکر می بودم
آه کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم
سالهای 77 و 69 می بود و همه جا حالت انقلابی داشت
من بسیار دیر متولد شده ام در دنیایی که به هر چیزی بی تفاوت است
آه کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم

زمانیکه رییس دولت گیتار نمی نواخت
هر کسی صاحب موتر نبود
زمانیکه موسیقی واقعاً مهم بود و رادیو جایگاه سلطان را داشت
زمانیکه حسابداران کنترول نمی شدند
و رسانه ها نمی توانست روح تو را بخرد
و کامپیوتر چیز ترسناکی بود و ما هر چیزی را نمی دانستیم

زماینکه ستاره گان پاب هنوز یک اسطوره بودند
و نادانی هنوز می توانست یک نعمت باشد
زمانیکه خدا ملکه را حفظ میکرد و او به یک سایه ی رنگ پریده ی سفیدتری بدل می شد
و زمانیکه یگانه راه در ارتباط بودن فقط نامه یی در صندوق پست بود

زمانیکه فروشگاه های موسیقی هنوز پر رفت و آمد بود
و صفحات گرامافون تمام چیزی بود که آنان داشتند
و شاهراه بزرگ معلومات هنوز از فضا رد می شد
بچه ها لباس کهنه ی بزرگترها را می پوشیدند
و بازی کردن به معنای جر و بحث های طولانی بود
و فوتبالیست ها هنوز موهای بلندی داشتند و ریشهای چتلی بر صورت شان

من بسیار دیر متولد شده ام در دنیایی که به هر چیزی بی تفاوت است
آه کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم

............................................
دانلود مستقیم آهنگ سندی تام «کاش من یک پانک راکر می بودم».
متن انگلیسی و لینک دانلود این آهنگ را از سایت بسیار خوب روز میوزیک گرفته ام.


۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

پنجمین دوره ی جشنواره ی ملی تیاتر افغانستان افتتاح شد

از دیروز شنبه پنجمین دور جشنواره ی ملی تیاتر افغانستان کارش را شروع کرد. افتتاحیه ی جشنواره در تالار وزارت تحصیلات عالی برگزار شد جایی که برای هر کاری مناسب است الا اجرای یک تیاتر.

من به عنوان کسی که در تمام دوره های این فستیوال حضور داشته ام، این دوره را فقیرترین دوره ی جشنواره میدانم. عملاً هیچ نمایش قابل دیدنی در جدول فستیوال وجود ندارد. فقط نمایش «تارتوف» (مولیر، تیاتر آفتاب) است که آن را من قبلاً 5 بار دیده ام و در فستیوال سال گذشته نیز حضور داشت.

گویته انستیتوت یا همان شعبه ی فرهنگی سفارت آلمان درکابل، در کنار حمایت مالی از جشنواره ی تیاتر، جشنواره های سالانه ی سینما و ادبیات را نیز برگزار میکند. اما به علت کشمکش های پنهان و آشکاری که میان این موسسه و موسسات همکارش وجود دارد، همواره این رقابت های سیاسی پشت پرده متاسفانه به روی پرده نیز تاثیر بدی می گذارد. این جشنواره همواره یک جشنواره ی سفارشی بوده است، اما در دوره ی پنجم بیش از هر دوره ی دیگری، آشکارا خاصیت سفارشی اش پیداست و انباشته از تیاترهای سفارشی شده است.

نگاهی به خبر بی بی سی از افتتاحیه ی این جشنواره بیندازید و به خصوص نام نمایش های شرکت کرده در جشنواره را مرور کنید، حتا از نامشان دل انسان از تیاتر بد می شود.

اگر کدام نمایشی را طی این هفته موفق شدم که ببینم، حتماً درباره اش یک مرور می نویسم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

میرویس؛ ترانه سرای افغانستانی مدونا

مدونا را تمام دنیا می شناسند، اگر کسی پیدا می شود که آهنگی از او نشنیده است یا خبر ندارد که او یک خواننده ی پاپ آمریکایی است، کم از کم نام او را شنیده است – مثل کسانیکه هنوز کوکاکولا نخورده اند، مگر نام کوکاکولا کاملاً برای شان آشنا است. من خود سالها آهنگ مدونا گوش میکردم ولی او را نمی شناختم، بدتر اینکه حتا نامش را هم نشنیده بودم. سالها بعد بود که نام او را شنیدم، خودش را شناختم و تازه فهمیدم که آن نوار موسیقی که در دوران طالبان به طور پنهانی به آن گوش می دادم، آلبوم «زنده گی آمریکایی» این خواننده ی مشهور موسیقی پاپ بوده است. در کنار مدونا اما، کس دیگری را نیز نمی شناختم که تازه با او آشنایی حاصل کرده ام: میرویس احمدزی. جوان اصالتاً افغانی که ترانه سرا و تهیه کننده ی آن آلبوم است.

به خاطر عقاید راسخ مذهبی ام، جوان تر که بودم موسیقی گوش نمی کردم. مگر به خاطر تعریفات عجیب و اغراق آمیز یکی از دوستانم از «آهنگ های غربی»، وسوسه شدم که کم از کم یکبار این نوع موسیقی را امتحان کنم. دوران وحشتناک طالبان بود و موسیقی هم مثل هر چیز خوب دیگری حرمت غیر قابل بخششی داشت. به عنوان یک بچه مکتبی مومن و مودب، یک روز دل پاک و کوچکم را به دریا زده و رفتم به مارکت بدنام لوزام الکترونیک، جاییکه نوارهای قرآن و سرودهای پشتوی طالبانی را پشت ویترین می گذاشتند، و نوارهای موسیقی هندی و افغانی و ایرانی را به شکل زیرکانه یی در قسمتی از دکان پنهان میکردند. من با ترس و لرز از هر دکاندار که سراغ «نوار غربی» را میگرفتم همه میگفتند که ندارند، ولی اشاره می کردند که اگر نوار هندی میخواهم دارند. ولی من را تب «نوار غربی» گرفته بود.

نمیدانم خدا دلش به رحم آمد یا شیطان به من کمک کرد، بالاخره وقتی از یک دکاندار جوان «نوار غربی» خواستم او گفت دارد و چندین نوار روی میز گذاشت. هیچ کدام جلد نداشت تا از روی نام و یا تصویرش انتخاب کنم، با تکیه به چانسی که هیچ وقت نداشته ام یکی را برداشتم.

اعتراف میکنم که وقتی برای اولین بار به آن نوار گوش میدادم، در کنار اینکه زبانش را نمی فهمیدم اصلاً خود موسیقی را هم نمی فهیدم و هیچ جذابیتی برای من نداشت. از این آهنگ به آن آهنگ میرفتم تا ببینم حداقل یکی شان شاید خوشایندتر باشد، اما نبود. از طرف دیگر چون پول داده بودم – قصه ی آن مردی که پیاز میخورد را بلدید؟ دوست داشتم که یکبار زحمت شنیدن آن را تحمل کنم. زمانیکه یک بار از اول تا آخر نوار را گوش کردم، کم کم با آن غرابت شدید صدای الکترونیک که فضای اصلی آلبوم را شکل می داد عادت کردم.
موسیقی مدونا موسیقی عامه پسند (Popular Music) است، محصول «صنعت فرهنگ» غربی است، چیزی شبیه کوکاکولا که همه ی مردمان دنیا با هر پسزمینه ی فرهنگی می توانند آنرا درک کنند و از آن لذت ببرند. آلبوم «زنده گی آمریکایی» اما از این قاعده تا حدودی مستثنا است. این آلبوم یک تجربه ی نو است، حتا برای خود مدونا. نو بوده گی آن هم بیشتر به خاطر میرویس احمدزی است که به عنوان تهیه کننده، ترانه سرا، نوازنده و برنامه ریز در این آلبوم حضور داشت.
میرویس احمدزی (Mirwais Ahmadzai) – که مشهور به «میرویس» است، یکی از رهبران سبک Progressive Electronica در فرانسه است. او از پدری افغان و مادری ایتالیایی درسوییس به دنیا آمد. 6 ساله بود که به فرانسه رفتند و تا هنوز در پاریس به سر می برند. میرویس یک آهنگساز و نوازنده ی مستقل است که بیشتر آثارش در حوزه ی موسیقی رقص الکترونیک جای می گیرد. او برای 8 سال گیتاریست گروپ فرانسوی «دختر تاکسی» بود، تا اینکه خود همراه با دوست دخترش ژولیت، گروپ «ژولیت و مستقل ها» را تشکیل داد. میرویس پیش از همکاری با مدونا و کسب شهرت جهانی، آلبوم «تولیدات» را توسط کمپنی سونی به بازار عرضه کرد که در سال 2000 موفقیت وشهرت عظیمی را برایش در پی داشت. بخصوص دو آهنگ «علم دیسکو» و «آهنگ ساده لوحانه» از همین آلبوم، هر کدام زمانی از جمله پرطرفدارترین ها در کلب های رقص بودند و در فرهنگ عامه به خوبی نفوذ پیدا کردند. آهنگ «علم دیسکو» در فلم «Snatch» (گای ریچی، 2000) با بازی برد پیت هم استفاده شده است.

مدونا درباره ی همکاری اش با میرویس گفته است: «چیزی که میرویس انجام میدهد یک نوع موسیقی مینیمالیستی الکترونیک است، این دقیقاً توصیف همان چیزی است که آلبوم آینده ی من خواهد بود». میرویس در واقع کشف مدونا است. در اواخر دهه ی 90 بود که مدونا توسط یک عکاس فرانسوی با کارهای مدرن و تجربی میرویس آشنا شد. بلافاصله همکاری آن دو با آلبوم «موسیقی» (2000) شروع شد و به آلبوم های «زنده گی آمریکایی» (2003) و «اعتراف در اتاق رقص» (2005) انجامید. فقط برخی از آهنگهایی که در این سه آلبوم وجود دارد کار میرویس نیست، بقیه تماماً حاصل همکاری خلاق او با مدونا است، کسی که از معدود خواننده گان عامه پسندی است که در کنار آوازخوانی میتواند ترانه بسراید، آهنگ بسازد و گیتار هم بنوازد.

اکنون که به آن روزها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که در حقیقت همان خاصیت «مینیمالیستی» آهنگها بوده که برایم غرابت داشته است، و الا موسیقی پاپ صدای آشنایی است که من با انواع افغانی و هندی و ایرانی اش کم و بیش آشنایی داشتم. خود مدونا آلبوم «موسیقی» اش را که اولین تجربه ی او با میرویس بود؛ «برهنه از احساسات» توصیف کرده است. دقیقاً چنین چیزی در «زنده گی آمریکایی» هم وجود دارد، یک نوع فضای به شدت سرد و الکترونیک که با زنده گی الکترونیک امروزی پیوند مناسبی دارد. مدونا در مصاحبه یی با مجله ی «بیلبورد» گفته است: «من صادقانه باور دارم که این مرد یک نابغه است ...... وقتی به کارهای او گوش میدهم، به این فکر می افتم که موسیقی او صدای آینده است».

میرویس را در دنیا به عنوان آهنگسازی ابسورد، آوانگارد و تجربی می شناسند که موسیقی اش آمیزه یی است از احساسات انسانی و روح تکنالوژی. هر چند من روح تکنالوژی را در آثارش یافتم، مگر نتوانستم ردی از احساسات انسانی در آنها بیابم – شاید این احساسات در کلمات آهنگ بوده است که من به خوبی درنیافته ام؛ چیزی که با فضای سرد موسیقی آلبوم به زیبایی در هم آمیخته است.

آهنگساز 39 ساله گفته است: «در موسیقی دو نوع مردم فعالیت میکنند: مردمی که روی سبک خاصی از موسیقی کار میکنند و میخواهند در همان سبک کارهای بهتری انجام دهند، و مردمی که میخواهند تجربه گرایی کنند. هر دو عرصه سیستم های جداگانه است و من نمی خواهم که فقط بخشی از یک سیستم مشخص باشم. من به کارهای متفاوت علاقه مندم». همین حس تجربه گرایی و نوگرایی و متفاوت بودن بود که او را به عنوان هنرمندی مدرن در دنیا معرفی کرد، و حتا مدونا آیکون برجسته ی فرهنگ عامه پسند دنیای جدید را واداشت که از او کمک بخواهد و به این عقیده برسد که آینده ی موسیقی عامه پسند در دستان این مرد پاریسی است که اتفاقاً شباهت ظاهری زیادی هم با اجداد کوچی اش در کوه های سلیمان دارد.

مدونا گفته است آهنگ معروف «هیچ کسی مرا نمی شناسد» اش را بیش از هر آهنگ دیگری که تا هنوز خوانده است دوست دارد. بدین لحاظ این آهنگ میان طرفداران مدونا نیز بسیار مشهور است. میرویس این آهنگ را نوشته و تولید کرده است، بخشی از آن چنین است:

من زنده گی های زیادی داشتم
از وقتی که یک طفل بودم
و دانستم این را که
چندین بار است که مرده ام

من از آن آدمها نیستم
گاهی اوقات خجالتی ام
به نظرم میتوانم پر بکشم
بروم وسط آسمانها

هیچ کس به تو نمی گوید که چگونه زنده گی کنی
زنده گی تعیین شده است تا وقتی تو ازش بیزار شوی

این دنیا زیاد هم مهربان نیست
مردم برایت دام میکارند
بسیار سخت است در این دنیا
تا آدم خوبی پیدا کنی

من از دروغ بیزارم
من تلویزیون نمی بینم
من وقتم را هدر نمی دهم
من مجله نمی خوانم

هیچ کسی، هیچ کسی، هیچ کسی، هیچ کسی مرا نمی شناسد
هیچ کسی مرا نمی شناسد
هیچ کسی مرا نمی شناسد
آنطور که تو مرا می شناسی

گاهی انسان طنزهای تلخی را شاهد است. میرویس احمدزی از قوم پشتون و از طایفه ی کوچی است. کوچی هایی که مدام در حال کوچ هستند و از تمدن و زنده گی شهری در حال فرار. قوانین قبیله یی سخت و ثقیلی نیز دارند، که بخشی از آنها را طالبان در دوران حکومت 5 ساله ی شان موفقانه در افغانستان تطبیق کردند. در حالیکه ملا عمر در قندهار یک دیکتاتوری ضد «صدا» و «تصویر» را بنیان گذاشته بود، میرویس احمدزی در پاریس «صدای موسیقی آینده» را برای دنیا تولید میکرد. میرویس اما غیر از چهره و نامش که افغانی است، هیچ «افغانیت» دیگری در وجود او به چشم نمی خورد. این به نفع او بوده است، و الا اگر فکرش نیز «افغانی» می بود؛ حالا باید به جای پاریس در قندهار به سر می برد وبه جای گیتار الکترونیک، تفنگ یازده تیر به شانه می آویخت. اما فکر کنید اگر ملا عمر بجای میرویس در پاریس می بود، می توانست به یک آهنگساز الکترونیک موفق بدل شود؟ یا در همان روز اول به برج ایفل میرفت و با یک نعره ی «الله اکبر» خود را انفجار می داد و کفار زیادی را نیز می کشت؟ «هیچ کسی ملا عمر را نمی شناسد».

................................................
برای کمک بیشتر:

لینک دانلود آلبوم «شیرینی سخت» (Hard Candy) جدیدترین کار مدونا که در جولای 2008 به بازار آمد: اینجا

و از این آدرس ضمن دانلود تمام آلبوم های گذشته ی مدونا، آلبومهای دیگر خواننده گان غربی را هم می توانید بدست بیاورید: اینجا
لینک متن انگلیسی آهنگ های «زنده گی مدرن» و «زنده گی آمریکایی» از آلبوم «زنده گی آمریکایی» که یک ترجمه ی بسیار بد ایرانی هم در کنارش است: اینجا
سایت رسمی میرویس احمدزی: اینجا

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

محمود کلاری در کابل

محمود کلاری 6 ساله بود که برای اولین بار کمره ی عکاسی را دید. مادرش او را به زور به یک عکاس خانه در تهران برد تا یگانه عکس دسته جمعی خانواده گی شان را بیندازند. در این عکس سیاه و سفید، محمود با لبانی آویزان و چهره یی گریان به طرف کمره نگاه میکند. او پس از آن دیگر هیچگاه کمره یی را از نزدیک ندید، فقط وقتی 15 ساله بود این اتفاق افتاد. از آن پس او اگر کمره یی را نمی دید لبانش آویزان می شد و چشمانش گریان. تا هنوز که تبدیل به یک مرد 57 ساله ی سرسفید شده است، همین حالت با او است.

کلاری (با فتح کاف) فلمبردار نامی ایرانی این روزها در کابل است. او به همراه منیژه حکمت کارگردان هموطنش به خاطر ساخت یک مستند درباره ی افغانستان به کابل آمده است. پیش ازاین تیم فلمبرداری به مدت 12 روز در هرات بوده اند و اکنون نیز در حال آماده گی برای رفتن به بامیان هستند. طی اقامت چند روزه ی شان در کابل، یک مرکز فرهنگی-هنری از هر دو هنرمند ایرانی در خواست کرد تا شبی را برای فلمسازان جوان کابلی و دانشجویان سینما سخنرانی کنند. منیژه حکمت به دلایلی حاضر نشد، مگر کلاری این کار را کرد.

محمود کلاری پیش از انقلاب اسلامی در ایران، بیشتر به عنوان یک عکاس شناخته می شد. او رشته ی عکاسی را در نیویارک خواند و پس از آن در پاریس برای آژانس عکس خبری «سیگما» مدتی را کار کرد. او با آنکه از سال 1364 و با فلم «جاده های سرد» (مسعود جعفری جوزانی) وارد سینمای ایران شد و به عنوان فلمبردار و مدیر فلمبرداری فعالیت می کند، مگر باز هم عکاسی را فراموش نکرده است. چند سال پیش در فستیوال فلم «سه قاره» در نانت فرانسه، نمایشگاهی از عکسهای او بر پا شد که مورد استقبال قرار گرفت.

کلاری طی صحبتهای سه ساعته اش، که متکی به دانش دقیق و تجارب وسیع او در سینما و عکاسی بود، درباره ی جنبه های مختلفی از تصویر و فلمبرداری گرفته تا زیبایی شناسی بصری و کار خلاق جمعی برای مستمعین جوانش صحبت کرد. او تا کنون با مهمترین فلمسازان ایرانی از جمله داریوش مهرجویی، عباس کیا رستمی، ناصر تقوایی، مجید مجیدی، رخشان بنی اعتماد، مسعود کیمیایی و نیز محسن مخملباف و ایرج قادری کار کرده است. یکی از محوری ترین بحث های او در مورد رابطه ی خلاق فلمبردار - کارگردان بود.

هنر عکاسی و شناخت دقیق از عناصر تصویر، به نظر کلاری مهمترین عاملی است که می تواند به کارگردان فرصت دهد تا رابطه ی خلاق و سازنده یی با فلمبردارش ایجاد کند: «من با کارگردانهایی کار کرده ام که خود را به زمین و آسمان می زدند ولی نمی توانستند منظورشان را به من منتقل کنند. به آنها میگفتم، اگر شما در عمرتان 200 حلقه عکس می گرفتید حالا به این روز نمی افتادید». عکاسی مادر سنیماست. تصویر متحرک در حقیقت از زهدان تصویر ثابت عکاسی زاده شد. اما هنر سینما – به همان معنای امروزی اش، به نظر کلاری چیزی نیست جز میکانیزم فلمبرداری و ثبت تصاویر درحال حرکت که ماهیتاً یک پدیده ی تکنالوژیک است.

سینمای ایران یکی از جشنواره پسندترین سینماهای دنیا است. کمتر جشنواره یی در دنیا پیدا میشود که تا هنوز یک ایرانی جایزه ی اولش را نگرفته باشد – به استثنای جوایز اسکار. این همه جایزه اما، بیشتر به خاطر موضوعاتی است که در فلمهای ایرانی بدان پرداخته میشود، تا مسایل دیگری چون نوآوری های تکنیکی و زیبایی شناسانه در روایت گری و زبان سینمایی. اما دو استثنای بزرگ در بخش تکنیکی سینمای ایران وجود دارد که یکی محمود کلاری در بخش فلمبرداری است و دیگری عبدالله اسکندری در بخش میکاپ و یا چهره پردازی.

کلاری گذشته از عکاسی و فلمبرداری، در زمینه های دیگری چون بازیگری، فلمنامه نویسی و فلمسازی نیز تجربه دارد. او فلم «ابر و آفتاب» (1375) را ساخته است که در جشنواره ی فلم «مار دل پلاتا» جایزه ی بهترین فلم را در سال 1998 گرفت. او به خاطر فلمهایی که فلمبرداری کرده است نیز تا کنون شش بار جایزه ی سیمرغ بلورین را از «جشنواره ی فلم فجر» دریافت کرده است که مهمترین جشنواره ی سینمایی در ایران است. و نیز به خاطر فلم «باد ما را خواهد برد» (عباس کیارستمی، 1999) در سال 1999 نامزد جایزه ی اصلی Camerimage بود که معتبرترین فستیوالی است که به طور ویژه برای فلمبرداری سینمایی برگزار میشود. کلاری اما چند سال بعد توانست عضو هیئت داوران همین جشنواره شود.
به عقیده ی این استاد ایرانی، فلمبرداری با عملیه ی نوشتن تفاوت چندانی ندارد: «در فلمبرداری، کمره حکم قلمی را دارد که با آن می نویسید، نوار نگاتیف، نوار مغناطیسی یا هارد دیسک دیجیتل عبارت از همان کاغذی است که کلمات (تصاویر) روی آن ثبت میشود؛ نور جوهر قلم شماست، چیزی که بدون آن نوشته نمی توانید و لنز کمره عبارت از نوک قلم شماست؛ نوک قلم را در هر شرایطی باید انتخاب کنید چون روی نتیجه ی نوشتن شما تاثیر خواهد داشت». خود کلمه ی Photography هم در در زبانهای اروپایی اگر تحت الفظی ترجمه شود به معنی «نوشتن با نور» است.

کشورهای پسا-منازعه و در حال منازعه همواره سوژه ی مناسب و پرطرفداری برای عکاسان و فلمسازان بوده است. بسیاری از عکاسان معتبر دنیا، شهرت شان را مدیون عکسهایی اند که از آفریقا، بوسنیا، افغانستان، ویتنام و عراق گرفته اند. کلاری میگوید:«بسیاری از این عکاسانی که به کشورهای در حال جنگ و کشورهای جهان سوم می آیند، فقط یک مشت پاپاراتزی هستند؛ تعداد اندکی از آنان کسانی چون هنری کارتیه برسون هستند. کسانیکه هنرشان را در خدمت بشریت قرار میدهند، به تجارتی که دیگران به آن فکر میکنند نمی اندیشد و از همیجاست که اصالت دارند». او اما به جوانان افغان توصیه میکند: «اگر شما می خواهید که از شر پاپاراتزی ها خلاص شوید، باید خودتان دست به کار شوید و از کشورتان عکس بگیرید و درباره ی آن فلم بسازید. یک خارجی هر قدر هم که سعی کند باز نمی تواند آن به عمق واقعیتی که در کشور شماست وارد شود. شما بهتر از هر کس دیگری محیط تان را می شناسید. بهترین فلم درباره ی افغانستان را باید یک افغان بسازد وبهترین عکس را درباره ی افغانستان باید توسط یک افغان گرفته شود».

کلاری آن شب در کنار صحبت از عکس و نور و سینما و فلمبرداری، از تجربه ی افغانستانش نیز صحبت کرد. او گفت: «من بیشتر شیفته ی زبان دری شما شده ام. شما حرف نمی زنید، کلاً شعر میگویید. وقتی شما حرف میزنید من بیش از آنکه گوش کنم که چه میگویید، محو کلمات و صدا و لهجه ی شما می شوم. بسیاری از کلمات شما را یادداشت می کنم تا بعداً استفاده کنم. مردم در اینجا بسیار با ما محبت میکنند، هر جا میرویم کمک میکنند و برایمان سهولت ایجاد میکنند، چیزی که حتا در ایران کم اتفاق می افتد». داریون شایگان فیلسوف ایرانی نیز در مصاحبه یی که رامین جهانبگلو طی یک کتابی با او انجام داده است میگوید:« وقتی به کابل رفتم، مثل این بود که صاعقه یی بر من فرود آمده باشد». حیرت شایگان وکلاری و صدها ایرانی دیگری که به کابل می آیند - از جمله رخشان بنی اعتماد که دو ماه پیش برای یک فستیوال به کابل آمده بود، ریشه در ناآگاهی قبلی شان از فرهنگ و زبان همسایه ی شرقی شان دارد، همسایه یی که رسانه های جمهوری اسلامی برایشان گفته اند که عبارت از کوهستان خشکی است که در آن یک مشت وحشی زنده گی به سر می برند و به زبان نامفهومی هم صحبت میکنند.

بیشتر کلماتی که در اشعار مولانا و سنایی و سعدی و حافظ و جامی وجود دارند و مهجور و فراموش شده به نظر می آیند، در مکالمات روزمره ی مردم در کابل مورد استفاده قرار میگیرند. این چیزی است که باعث تعجب همسایه های ماست، همسایه هایی که در کتاب های مکتب شان با آنکه درباره ی بلخ و هرات و غزنه و غور خوانده اند، مگر نمی دانند که همه ی این شهرها با تمام مردمانش در همین افغانستان فراموش شده واقع است، کشور خاک آلودی که به نام سرزمین «اشرار» می شناسندش.

محمود کلاری به همراه تیم منیژه حکمت، هفته ی آینده به تاجیکستان میروند. جایی که باز هم حیرت زده خواهند شد، البته حیرت زده نه از شباهتی که فرهنگ و زبان تاجیک ها به فرهنگ و زبان ایرانی دارد، بل حیرت زده از آن همه فرنگی گرایی لجام گسیخته یی که سالهاست دامنگیر مردم ایران است و باعث شده است تا گذشته ی فرهنگی شان را فراموش کنند.

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

بیست گزاره از برسون درباره ی سینماتوگراف

روبر برسون (1907-1999) یکی از منحصربفرد ترین فلمسازان تاریخ سینماست. فلم هایی که او ساخت همواره در مراکز آموزشی سینما به عنوان شاهد مثال و الگو استفاده می شوند و سرمشقی هستند برای تمام کسانی که نگاه متفاوتی به هنر سینماتوگرافی دارند. فلم های «مصایب ژاندارک» (1962)، «خاطرات یک کشیش روستا» (1950)، «یک محکوم به مرگ می گریزد» (1956)، «کیسه بر» (1959)، و «پول» (1983) از مشهور ترین فلمهایی این استاد فرانسوی است.

او درباره ی سینما نگاه خاصی داشت که در تمام فلمهای او مشهود است. او بخشی از تفکرات اش را درباره ی این هنر در کتاب کوچکی بنام «یادداشت هایی درباره ی سینماتوگراف» انتشار داد که جملات زیر از آن اقتباس شده است.

او سینما را همواره «سینماتوگراف»میخواند و از آن یک هنر متعالی و ناب تصویری را در نظر داشت. او سینما به معنای رایج را به طور تحقیر آمیزی «تیاتر فلمبرداری شده» خطاب میکند. برسون به بازیگر نیز «مدل» میگفت، چیزی که از نقاشی وام گرفت. خواندن کتاب کوچک و بدیع فلمساز ماندگار، برای هر سینماگر و سینمادوستی می تواند منبع الهام و خلاقیت و شناخت بهتر هنر سینماتوگراف باشد.

تفکرات روبر برسون درباره ی سینماتوگراف:
1. حقیقت تقلید ناپذیر است، و دروغ دگرگونی ناپذیر.
2. رویای من آن است که فلمهایم زیر نگاه تماشاگر ساخته شود. همچون بوم همیشه تازه ی نقاش.
3. با افزایش شمار امکاناتم، توانم برای بهره گیری مناسب از آنها کاهش می یابد.
4. دو نوع فلم: آنها که از امکانات تیاتر (بازیگر، میزانسن و غیره) بهره میگیرند و از کمره برای «بازتولید» استفاده میکنند؛ و آنهایی که از امکانات سینماتوگراف بهره می گیرند و از کمره برای آفرینش استفاده میکنند.
5. سینماتوگراف، نوشتن با تصاویر در حال حرکت و به همراه صداست.
6. طبیعت: آنچه هنر نمایشی از میان برمی دارد تا حالت طبیعی را، که از راه تمرین آموخته و حفظ می شود، به جای آن بنشاند.
7. هیچ چیزی در سینما دروغین تر از آن لحن طبیعی تیاتر نیست، چیزی که رونوشت زنده گی و گرته برداری از احساسات برنامه ریزی شده است.
8. گفتن این که طبیعی تر است تا حرکتی این طور یا آن طور صورت گیرد یا عبارتی این طور یا آن طور ادا شود، مهمل است، در سینماتوگراف بی معناست.
9. برقراری پیوندی بین تیاتر و سینماتوگراف تنها به بهای نابودی هر دوست.
10. تصاویر فلم سینماتوگراف، همچون واژه ها در یک فرهنگ لغت، هیچ گونه قدرت و ارزشی ندارند مگر به واسطه ی جایگاه و روابط شان.
11. درباره ی انتخاب مدل ها: صدایش برایم دهانش را، چشمانش را، چهره اش را و تمام تصویرش را، چه بیرونی و چه درونی، بطور کامل نشان میدهد، حتا بهتر از حالتی که خود در پیش رویم باشد. بهترین راه پی بردن به عمق هر چیزی تنها گوش سپردن است.
12. ساختن فلم، پیوند دادن افراد به یکدیگر و به اشیا بوسیله ی نگاه هاست.
13. دو نفر که چشم در چشم هم دوخته اند نگاه های یکدیگر را می بینند نه چشمان هم را. ( به همین دلیل است که در تشخیص رنگ چشم ها اشتباه میکنیم)
14. فلم من نخست در سرم زاده میشود، روی صفحه ی کاغذ می میرد؛ با اشخاص زنده و اشیای واقعی که به کار میگیرم جان دوباره می گیرد، اما آنها هم بر روی نوار فلم کشته می شوند؛ عاقبت با استقرار در نظمی خاص و تابیده شدن بر پرده، همچون گلی در آب زنده گی را از سر می گیرد.
15. به مدل هایت بگو: «فکر نکن چه می گویی، فکر نکن چه می کنی.» و نیز بگو: «به آنچه می گویی و به آنچه می کنی فکر نکن».
16. وقتی می شود صدایی را جایگزین یک تصویر کرد، تصویر را حذف یا بی اثر کن. گوش بیشتر رو به درون دارد و چشم رو به بیرون.
17. در احساس خود کاوش کن. به درونش بنگر. با کلمات تحلیلش نکن. آن را به تصاویر مشابه و صداهای معادل ترجمه کن. هر چه احساسات روشن تر باشد سبک ات صریح تر می شود. (سبک: هر آنچه تکنیک نباشد).
18. تصاویر راهبر نگاه اند. اما بازی بازیگر چشم را به بیراهه می برد.
19. چیزها به واسطه ی زاویه ی تازه ی نگاه نمایان تر می شوند، نه به سبب نور شدیدتر.
20. سینمای ناطق سکوت را ابداع کرد.

منبع:
برسون، روبر، یادداشت هایی درباره ی سینماتوگراف، ترجمه ی بهرنگ صدیقی، نشر مرکز (تهران:1382)