۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

عطر بدن زن

در زنده گي مردان يك لحظه ي تكرار ناشدني وجود دارد كه زنده گي او را به قبل و بعد از خود تقسيم ميكند: لحظه يي كه براي اولين بار يك زن خود را در برابر چشمانش برهنه ميكند. اين لحظه فقط يك بار اتفاق مي افتد. در آن لحظه هر دو زن مرد خلع سلاح ميشوند؛ برهنگي خيره كننده ي تن زن، مرد را از پا مي اندازد و از كف دادن جامه يي كه زن همواره تن جادويي اش را در پس آن پنهان ميكرد زن را. زن در آن لحظه شبيه شعبده بازي است كه حقه اش آشكار شده باشد. تن زن فقط حجم ساختارمندي از گوشت و خون استخوان و حركت نيست، بلكه يك «واقعيت» هستي شناسانه يي است كه بيشتر در وهم و خيال انسان هستي مي يابد. بدن زن بيشتر يك هستي دروني است تا واقعيتي بيروني. سينما به بدن زن خيانت كرد، سينما چونان خنجري برنده، پرده يي را دريد كه زن قرنها از پس آن افسونگري ميكرد. بدن زن، هاله ي رازآميزي را كه به آن تقدسي آسماني بخشيده بود از دست داد. سينما زن را عريان و برهنه در برابر چشمانمان خواباند. فلم آلماني «عطر: داستان يك قاتل» (2006، تام تايكور) جنبه ي ديگري از بدن زن را آشكار ميكند كه پيش از اين به نظر مي رسيد از توان سينما خارج است: عطر بدن زن.

سينما بدن زن را «عمومي» كرد، بشر در «عصر تصوير» با تصوير خود هستي مي يابد. فقط آنكه تصوير دارد، هستي دارد. دقيقاً همان چيزي كه در فلم «عطر» مي بينيم: فقط آناني هستي دارند كه بشود از بدنشان عطر ساخت. سينما دو كار را در عين زمان انجام داده است، اول با عريان كردن تن زن، افسون اثيري بدن او را ستانده است و از سوي ديگر با بازنمايي اسطوره يي تن زن، يك افسانه ي فراطبيعي از بدن زن ساخته است. يك نوع افسونگرايي و افسون زدايي در عين زمان.

بدن زن ديگر جزو عرصه ي عمومي است. زني كه قرنها با پوشش بدنش به دلبري و دلشكني و دلداري و دلربايي پرداخت و هزاران مرد درمانده را شاعر و نقاش و پيكرتراش و كوهكن و صحرانورد و هنرمند و ديوانه ساخت، حالا ديگر راز پنهاني در وجودش نيست كه با كرشمه ي نگاهي دل ملتي بلرزاند و با جنباندن ميانش حافظ شيراز را وادارد كه كتاب شعر بنويسد. زن ديگر فقط يك ماديان خوش خرام است.

فلم «عطر» داستان ژان باپتيست گرونوي يك حرامزاده ي پاريسي در قرن 18 ميلادي است. او يك عطر ساز فوق العاده و يك قاتل زنجيره يي زنان زيبا است. ژان باپتيست در بازار ماهي فروشي پاريس به دنيا مي آيد: بدبو ترين و چتل ترين جايي كه تا هنوز من در سينما ديده ام. مكان مزدحمي پر از لاش ماهي و موش و پشك و لاي و لجن و هر چيز ديگري كه تو را مشميز ميكند. اين يكي از اولين صحنه هاي فلم است كه به خوبي ميتواند اين ايده را نيز نشان دهد كه چگونه رسانه ي تصوير توانايي اين را دارد تا حس بويايي را نيز منتقل كند. مادر ژان باپتيست، كه ميانسال و چتل مي نمايد در ميان لجن ايستاده است و روي گادي ماهي ميفروشد، يك لحظه حالش بد ميشود و در زير گادي بين لاي و لجن ميخوابد و با يك زور ژان باپتيست را مي زايد. خودش ايستاد ميشود و بچه را همانجا بين لجن رها ميكند. وقتي صداي نوزاد به گريه بلند ميشود مردم متوجه بچه ميشوند و مادرش را به خاطر بي توجهي به اولادش به حكومت مي سپارند. در صحنه ي بعدي، لاش مادر از ريسمان دار آويزان است. به اين ترتيب، اولين زني را كه ژان باپتيست ميكشد مادرش است. مادرش قبلاً چهار حرامزاده ي ديگر را به همين شكل زاييده و كشته بود، اما اين بار اين طفل است كه مادر را ميكشد.

ژان باپتيست را به يتيم خانه مي سپارند. او از همان كودكي موجود متفاوتي است. حس فراطبيعي بويايي او كه ميتواند بوي هر چيزي را از ده ها متر فاصله تشخيص بدهد به او شخصيتي يگانه ميبخشد. او تا شش سالگي گپ نميزند و اشيا و آدمها را بر اساس بويشان ميشناسد، او بجاي بخاطر سپردن نام ها، بوي ها را به خاطر مي سپارد. زمانيكه در شش سالگي نام اشيا را ياد ميگيرد به حرف زدن شروع ميكند. در اينجا بوي به عنوان يك ابزار ارتباطي همانند زبان به كار گرفته شده است.

ژان باپتيست را مرد تجاري براي حمالي ميخرد و با خود به شهر گراس مي برد. در آنجا او روزي با جوسپ بالديني يك عطرساز ايتاليايي آشنا ميشود. بالديني از استعداد خارق العاده ي او براي عطرسازي استفاده ميكند و در عوض رازهاي پيشه اش را براي او ميگويد. او يك افسانه ي مصري را درباره ي «جوهر اشيا» ميگويد و اينكه هر شي داراي جوهري است كه با بدست آوردن آن ميتوان از آن عطر ساخت. او ميگويد در جهان دوازده جوهر عطر وجود دارد اما سيزدهمين جوهر عطر هنوز كشف نشده است، «فقط در افسانه ها آمده است كه زماني مردمان مصر قبر فرعون را شكافتند و از آن بوتل عطري يافتند، همانكه در بوتل را گشودند از آن رايحه يي برخاست كه براي لحظه يي تمام مردمان جهان احساس كردند كه در بهشت هستند». روز بعد ژان باپتيست در آزمايشگاه بالديني دست به آزمايشاتي ميزند كه به شكست مواجه ميشود. او به بالديني ميگويد كه تو به من دروغ گفتي. اما استاد ميگويد كه دروغ نگفته است. او تانك آزمايشگاه را ميبيند و متوجه ميشود كه شاگرد خارق العاده اش ميخواسته جوهر پشك و شيشه را بدست آورد. بالديني با عصبانيت ميگويد: «معلوم است كه اين چيزها بوي ندارند. پشك را چرا كشتي؟».

اين فلم كه از رمان پر فروش «عطر» (1985) نوشته ي پاتريك سوسكيند اقتباس شده است، با 63 ميليون دالر بودجه ي توليدش يكي از پر خرج ترين فلمهاي اروپايي است. با آنكه «عطر» به زبان انگليسي ساخته شده است، در كشورهاي انگليسي زبان با شكست مالي مواجه شد، ولي فروش جهاني آن به 100 ميليون دالر رسيد. اين فلم در آمريكا به عنوان يك فلم اروپايي در ژانر «قاتل زنجيره يي» مشهور شد كه اتفاقاً خود هاليوود در چنين قصه هايي استاد است. سوسكيند براي سالها حاضر نبود كه حق ساخت نسخه ي سينمايي اثرش را بفروشد، چون فكر ميكرد كه رسانه ي سينما فقط براي پديده هاي صوتي و بصري است و داستاني را كه تمامش درباره ي حس بويايي باشد نميتواند بازگو كند. بدين لحاظ، فلم «عطر» را ميتوان يك نوع گسترش مرزهاي زباني رسانه ي فلم نيز دانست. تام تايكور كارگردان «عطر» را بيشتر با فلم «بدو لولا بدو» ميشناسيم كه آن نيز درباره ي موضوعي متافزيكي است. او در همين چند فلم محدود خود نشان داده است كه مهارت خوبي در گفتن قصه هايي دارد كه ديگران فكر ميكنند «ناگفتني» هستند.

ژان باپتيست كه در تمام 22 سال عمرش با بوهاي متعفن اشيا و آدمهاي چتل زنده گي كرده است، براي اولين بار رايحه ي متفاوتي را زماني حس ميكند كه به شهر مي آيد. او در ميان بازار، متوجه بوي خوشايندي ميشود كه روحش را نوازش ميدهد: دختر جواني را مي بيند كه سبدي در دست دارد و زردآلو ميفروشد. او از پس دختر به راه مي افتد. تايم تايكور كارگردان، براي بصري كردن اين صحنه از تكنيك موازي سازي استفاده ميكند. او انسرت هايي از موي، گردن و چاك سينه ي دختر نشان ميدهد و در موازات هر نما ژان باپتيست را مي بينيم كه از خود بيخود شده است و به تعقيب رايحه ي زن سلانه سلانه ميدود. او در برابر دختر مي ايستاد و با چشماني حيرت زده و هراسان به دختر زردآلو فروش خيره ميشود. دخترك دو دانه زردآلو به طرف او دراز ميكند و ميگويد: «ميخري؟». ژان باپتيست بجاي گرفتن زرد آلو دست دختر را محكم ميگيرد و ديوانه وار صورتش را به آن ميچسباند و بوي ميكشد. بوي كشيدن هاي هستريك و جنون آميزي كه دخترك ترسيده و فرار ميكند. اما قوه ي بويايي ژان باپتيست او را به خانه ي دختر رهنمايي ميكند. او به خاطري كه دخترك فرياد نزند لحظه يي از دهان او محكم ميگيرد، اما همانكه رها ميكند متوجه ميشود كه دختر زردآلو فروش ديگر نفس نميكشد. ژان باپتيست دخترك را برهنه ميكند و موي و بدن عريان او را آنقدر وحشيانه بو ميكشد كه گريه ي جنون آميزي امانش را ميبرد. او دستانش را به تمام بدن دختر مي مالد و بعد آنها را به صورتش چسپانده و با قدرت بو ميكشد.

اين فلم درباره ي عطر بدن زن است. يك داستان سياه و يك تريلر استادانه. در فلم مشابهي چون «سكوت بره ها» داكتر لكتر قاتل زنجيره يي، انساني است تماماً شر، بيننده از او مي هراسد و از شخصيت اش متنفر است، ولي در كنار آن از قهرمان داستان كه نقش آن را جودي فاستر بازي ميكند خوششان مي آيد و همذات پنداري ميكند. اما در «عطر» قاتل زنجيره يي انسان منفوري نيست، چون او داراي دو شخصيت خوب و بد در عين زمان است، شخصيت او هيچ شباهتي به يك قاتل زنجيره يي هاليوودي ندارد. گذشته از اين، در اين فلم يك قهرمان يا «آدم خوب» ديگري وجود ندارد. ژان باپتيست هم خوب است و هم بد.

ژان باپتيست مصمم است كه بايد بهترين عطر دنيا را كشف كند. او به اين منظور به شهري سفر ميكند كه پايتخت عطر فرانسه است. در مسير راه زمانيكه كه در زير باران حمام ميكند ناگهان به اين پي ميبرد كه بدن خودش داراي هيچ بويي نيست. به ياد حرف استاد مي افتد كه گفته بود: «روح هر موجودي، رايحه اش است». پس او وجود ندارد؟

عطرساز جوان رايحه ي تمام اشيا را به خوبي به خاطر دارد و در پي آن است تا آن عطر جادويي را بسازد كه جوهر اصيل هستي در آن باشد. او در يك لابراتوار عطرسازي كه گلهاي رز را در آن مي جوشانند به عنوان كارمند استخدام ميشود. ژان باپتيست در آنجا ابتدا دوازده جوهر ابتدايي عطر را بايد بدست آورد. او ميداند كه جوهر اصيل عطر فقط در بدن زن است. او دوازده دختر باكره را ميكشد تا از عطر تن آنها استفاده كند. وقتي دختر ششم را ميكشد، تمام شهر را وحشت فرا ميگيرد، حكومت از دستگيري قاتل زنجيره يي عاجز است و مردم لحظه يي دخترانشان را تنها گذاشته نميتوانند. اما او به هر شكلي دوازده قرباني اش را از ميان دختران شهر انتخاب ميكند. او بدن بي جان زن را برهنه ميكند و روغن حيواني را به تمام بدنش مي مالد و بعد با پارچه ي خاصي تمام بدن او را مي پيچاند. پس از ساعتي پارچه را دوباره باز ميكند و با دم چاقو روغن را از روي بدن زن جمع كرده و داخل بوتل ميريزد. او با هيچ يك از زنان قرباني تماس جنسي نميگيرد، تمام اجساد زنان، باكره باقي مي مانند. سكس در زنده گي او جايي ندارد. وقتي او سيزدهمين زن باكره را كه دختر حاكم شهر است ميكشد و عطر تنش را ميگيرد دستگير ميشود. اما موفق ميشود كه دوازده جوهر عطر را گرفته و با تلفيق آنها آن عطر جادويي را بدست آورد.

داستان «عطر» يك داستان شيزوفرنيك است. داستان جنون و جنايت هايي است كه در قالب رياليسم جادويي روايتي زنده و قابل لمس از آرزوهاي سياه وشرورانه ي انسان بدست ميدهد. به نحوي ميتوان ژان باپتيست گرونوي را يك سادو-شيزوفرنيك دانست. بدن زن در اين فلم تبديل به يك «شي» شده است. شيئي كه به درد ساختن عطرهاي خوب مي خورد. داستان «عطر» داستان زن غربي در قرن هجده ي ميلادي است، قرني كه به آن قرن روشنگري ميگويند. قرني كه در آن اساس تمدن مدرن غربي گذاشته شد. قرني كه در آن همه چيز از نو تعريف شد، از خدا و زمين و زمان گرفته تا ايمان و فضيلت و انسان.

يكي از صحنه هاي اصلي و پر هيجان فلم زماني است كه قرار است قاتل زنجيره يي را در وسط شهر گردن بزنند. كشيش ها، سياستمداران و حدود دو هزار نفر از مردم شهر جمع شده اند تا مراسم را نظاره كنند. باپتيست زماني كه روي سكوي دار مي ايستد، قطره يي از آن عطر جادويي به روي دستمالي ميريزد و آن را در هوا تكان ميدهد. ناگهان تمام مردم منقلب ميشوند و در برابرش زانو ميزنند. همه ي حضار فرياد ميزنند كه او بي گناه است. كشيش بد اخلاق و قهار با صدايي بلند ميگويد: «او انسان نيست، او يك فرشته است». وقتي دستمال آغشته به عطر جادويي را در هوا رها ميكند و آن پرواز كنان در بين مردم مي افتد، ناگهان تمام جمعيت برهنه ميشوند و هر كس با كسي به مغازله و معاشقه مي پردازد. بدنهاي برهنه ي هزاران زن و مرد در هم مي لولند: عطر عشق.

در جوهر هر موجودي رايحه ي عطر است. اين چيزي است كه عطرساز جوان از استاد خود فراگرفته بود و در جريان كارهايش نيز عملاً به آن ميرسد. وقتي او جوهر انسان را از تن برهنه ي زنان باكره ميكشد، از آن عطري به وجود مي آيد كه به مشام هر كسي كه ميرسد، مهربان ميشود، تبسم ميكند و عشق مي ورزد. فلم «عطر» از سوي ديگر به ما همين را ميگويد: «جوهر انسان عشق است». اين درست مخالف آن چيزهايي است كه برخي فيلسوفان سياسي گفته اند كه انسان ذاتاً شرور است و شر در نهاد آدمي نهفته است.

ژان باپتيست به پاريس مي آيد. او درست در همان محله يي مي آيد كه زاده شده بود. در آنجا زنان و مردان بي خانمان و فقيري دور يك آتش جمع اند. او بوتل عطر جادويي را ميگشايد و تمام آن را روي سرش مي ريزد. ناگهان از او نوري ساطع ميشود كه توجه همه را به خود جلب ميكند. همه فكر ميكنند كه فرشته يي از آسمان نازل شده است. جمعيت وحشي به او هجوم مي آورند تا چيزي از او بستانند، زمانيكه پس از ازدحام و هياهوي بسيار جمعيت كم كم پراكنده ميشوند فقط تكه پارچه يي از لباس او به روي زمين افتاده است، هيچ چيزي از او بجاي نمانده است، او نيست شده است.

فلم به شكل زيبايي ختم ميشود. درست در همانجايي كه مردم به ژان باپتيست هجوم آورده بودند، بوتل خالي عطر افتاده است. فلم با انسرت زيبايي از بوتل عطر به پايان ميرسد كه آخرين قطره ي عطر به لبه ي آن رسيده است و همينكه آن قطره ي عطر عشق به زمين ميچكد تصوير تاريك ميشود. جوهر انسان خاكي پس به خاك بر ميگردد.

فلم «عطر: داستان يك قاتل»، نيز از آن فلم هايي است كه به بدن زن يك خاصيت اثيري و افسانه يي مي بخشد. تن زن منبع عشق و بخشايش و شور و شعف و دوستي است. اين بدن زن نيست كه تو را از پس خود ميكشد، اين عطري است كه از اين بدن ساطع ميشود: عطر عشق، عطر بدن زن.

(هشت صبح، شماره ی 337، دوشنبه 24 سرطان 1387)

۹ نظر:

  1. All I can say is nothing because your blog is not interesting to read.

    پاسخحذف
  2. the beginning paragraph describing the mystique of the female body is very well put, and how modern cinema has done infinite injustice to it. could not agree more. on the movie itself, i have not seen it yet but i can't wait. i have heard a lot about the book 'perfume' too and would love to read it someday. beautiful film reviews.

    پاسخحذف
  3. سلام دوست عزیز. نگاهت عالی است و خاص. امید که از شما بیشتر بخوانیم. آنگونه که اشاره کرده اید عطر بدن زن فرافگنی دغدغه تسلط انسان بر نیمه خود اوست. تسلطی که خود مسئله زا بوده است و عمده ترین آن لوس شدن آن "هستی درونی " است. فرایند برهنگی پیکر خوش تراش زن آیا تنها مسئله هولناک این روند بوده است. من به واقعیت در فهم این "هستی درونی" گیر مانده ام. هستی درونی من چه میتواند باشد. آیا تابع جمعی است که من درمیان آنان هویت یافته ام. متأثر ازحال و هوای دین، فرهنگ، تمدن و تاریخیست که من در محیط آن نفس میکشم. حوزه زاد وبوم آن عالمگیر است یا ازکولی های پاریس قرن هژدهم به جهان غرب امروزختم میشود. اینرا بخاطری گفتم که دغدغه و دلهره انسان قرن بیست ویک همین چیز ها شده است. آیا براستی کریمی عزیز من و تو در قرن بیست و یک زندگی میکنیم. با یک حساب سر انگشتی در خواهیم یافت که در کندلو، لاغرزمین و چوره حایلی سخت تسخیر نا پذیر برگرد سیمای زن بر افراشته اند که منجنیق کوبنده دین در بیش ازیک هزار سال برآن ره نگشوده است. پشتونوالی در بسی موارد (بیشترینه در امور زنان)فراتر ازاوامر شرعی لحاظ میگردد.الحق که «بشر در «عصر تصوير» با تصوير خود هستي مي يابد. فقط آنكه تصوير دارد، هستي دارد.» زنان ارزگان چقدر تصویر دارند تا هستی یافته باشند. تام تایکور هویت بر باد رفته انسان را بو میکشد. چنین است که با تصویر کشیدن زن به او هستی میبخشد. درین خراب آباد من وتو هستی زن را از همان اول مچاله کرده اند تا برای ابد باز پرداخت آن لازم نیافتد. اینک ما قرنهاست از راه دیگر بدانجا رسیده ایم که انسان قرن بیست و یک اکنون دارد میرسد.
    سلامت باشید.

    پاسخحذف
  4. چند وقتی هست که خواننده همیشگی نوشته های شما شدم، هیچوقت هم از طولانی بودن آن مشکلی نداشتم، جالبی نوشته های شما طوری است که تا به آخر آن را می خوانم.
    فلم عطر را هم تازه بدست آورده ام ولی تا حالا ندیدم، در پی یافتن کتاب آن هم هستم.
    تشکر از شما

    پاسخحذف
  5. بندهای اول نوشته تان در مورد زن را کاملا درست می‌دانم. افسون‌گری و افسون‌زدایی کاری است که مدرنیته با همه‌ی ابزارها و اقتضائاتش و از جمله سینما انجام می‌دهد. و اثیری‌ترین موجود زمینی -زن- نیزاز آن در امان نبوده است.
    «عطر» را دیده و لذت برده‌ام. اما کاش با نقل خلاصه‌ی تمامی فیلم،به خصوص آخر آن، از لذت مخاطبینتان در هنگام تماشای فیلم نمی کاستید.

    پاسخحذف
  6. سلام آقای کریمی
    مطلب جالبی نوشته اید.
    آیا فلم عطر از راه انترنت قابل دید است؟
    شاد باشید

    پاسخحذف
  7. ba ın harfha fekr mıkonm hanoz zan zan ast va mıtavanad hezaro yek bala(dıvane shodan.shaer shodan.va ...)sare mard bıavarad

    پاسخحذف