۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

در ستايش قدم زدن از وسط خيابان


روزي در يك بس مسافربري شهري، مرد سفيدي به زن سياه پوستي كه در چوكي مخصوص سفيدان نشسته بود، گفت:«برخيز». زن گفت:«از جايم تكان نميخورم». مرد گفت:«برخيز».اين بار زن ايستاد و به چشمان مرد سفيد نگاه كرد. با ايستادن زن مردان ديگري نيز ايستادند. با ايستادن مردان ديگر بس مسافربري هم ايستاد. با ايستادن بس، تمام شهر ايستاد، تمام كشور ايستاد. آن روز پس از اين واقعه، جمعيت كلاني از وسط خيابان قدم مي زدند. آنها همه سياه بودند. فلم «بايكوت» داستان همين گامهاي اعتراض است.

مردم آمريكا باراك اوباماي سياه را بر هيلاري كلينتون سفيد ترجيح دادند. اين يك رويداد تاريخي براي ملت آمريكا است. زماني مارتين لوتر كينگ در يك سخنراني مشهور خود گفته بود: «من رويايي دارم. روياي روزي را دارم كه هر چهار طفلم در كشوري زنده گي كنند كه ديگر بر اساس رنگ پوست شان قضاوت نشوند، بلكه با توانايي هاي شخصيتي شان قضاوت شوند... من روياي روزي را دارم كه حتا در آلاباما - با تمام آن نژادپرستانش، دختران و پسران خردسال سياه با دختران و پسران خردسال سفيد، دست در دست هم بدهند و مثل خواهران و برادران زنده گي كنند...» اين رويا امروز بر آورده شد. روزي كه معلوم شد تعداد آراي اوباما بيش از رقيب سفيدش است، مجري برنامه ي American Morning در تلويزيون «سي ان ان» خطاب به مردم آمريكا گفت:«شما امروز در آمريكايي از خواب بيدار شده ايد، كه با آمريكاي ديروز فرق دارد».

رزا پاركز از چوكي اش برنخاست، و پوليس زن سياهپوست 41 ساله را بخاطر بي حرمتي به نژاد برتر سفيد دستگير كرد. آن روز اول دسامبر 1955 بود. روز بعد، شبنامه هايي بين سياهان پخش شد كه از آنان ميخواست تا بخاطر اعتراض به دستگيري رزا پاركز بمدت يك روز بس هاي شهر مونتگمري را بايكوت (تحريم) كنند. در آن روز، تمام سياهان بايد براي رفتن به وظايف شان به طور پياده خيابان ها را طي ميكردند.

فلم 112 دقيقه يي كلارك جانسون، داستان حركتهاي اعتراضي سياهان آمريكايي است و روايتي است از ريشه هاي جنبش حقوق مدني كه در حقيقت از همان بس كوچك شهري شروع شد.

رزا پاركز، در آن لحظه هرگز فكر نكرد كه در حال ساختن تاريخ است. او فقط خواست به آن سياه پوستاني كه برخلاف او در آخر بس جمع شده بودند، نشان دهد كه «ما هم انسانيم». بر مبناي يك قانوني كه از محكمه ي عالي آمريكا صادر شده بود، تمام اماكن عمومي قسمتهاي جداگانه يي براي سياهان داشتند. در بس هاي عمومي مسافربري، جاي سياهان در آخر بس بود و حق نداشتند كه از محدوده ي مشخص شان گذشته و روي چوكي هاي قسمت جلو موتر بنشينند. اولين كسي كه اين قانون را نقض كرد رزا پاركز بود.

شعار اين آپارتايد مدني «جدا اما مساوي» بود. يك عبارت متناقض نمايي كه بي شرمي نهفته در معنايش را نميتواند پنهان كند. در مكاتب، اطفال سياه در صنفهاي مخصوص سياهان تدريس ميشدند، و در هر گوشه و كنار شهر با لوحه يي بر ميخوردي كه روي آن نوشته بود:«فقط براي سفيدها».

اين بايكوت كه براي يك روز طراحي شده بود، به مدت 382 روز يعني سيزده ماه دوام يافت. بس هاي خالي شهر مونتگمري هر روز از وسط خيابان ها ميگذشتند، در حاليكه جمعيت هاي كلاني از مردان، زنان واطفال سياه پوست خيابان ها را پياده طي ميكردند، پياده روي هايي كه گاهي به 12 مايل در روز هم ميرسيد.

اين فلم، ستايشنامه يي است از راه رفتن در وسط خيابان. حتا در صحنه هاي پاياني فلم، يك نوع جنبه ي شاعرانه به اين عمل نشاط انگيز و تحريك كننده داده ميشود. از سوي ديگر، هجويه و رديه يي است بر تمام آن قوطي هاي دراز و كلاني كه به آن بس ميگويند. بس در اين فلم يك ابژه ي كليدي است، در واقع نماد نظم حاكم است. وقتي كه سياهان ميگويند ما ديگر به بس هاي شما سوار نمي شويم، يعني ما ديگر به قانوني كه شما مي فرماييد گردن نمي نهيم. زمانيكه مردان و زنان از وسط خيابان راه مي روند، در حقيقت آنها در برابر بس ها ايستاد شده اند، و ميخواهند نظم حاكم را مختل كنند.

فلم «بايكوت» در ميان فلم هايي كه درباره ي جنبش مدني آمريكا ساخته شده اند، با وجود خوش ساخت بودنش، از شهرتي كه در خورش هست برخوردار نمي باشد. اما «مالكولم اكس» فلمي از اسپايك لي كه زنده گي نامه ي مالكولم ايكس يكي ديگر از رهبران سياهپوست آمريكايي را به تصوير آورده است، از شهرت بيشتري برخوردار است. در آن فلم نيز نقش راهپيمايي هاي عمومي به خوبي برجسته است.

قدم زدنهاي اعتراضي و تاريخي سياهان در شهر مونتگمري ايالت آلاباما، گامهاي بي صدايي بود كه نويد از حركت يك انقلاب مي داد. در جريان بايكوت، رهبران سياه جمع شدند و مارتين لوتر كينگ را كه در آن زمان يك روحاني مسيحي سياه بود، به عنوان رهبر جنبش انتخاب كردند. تحت رهبري او راهپيمايي هاي اعتراضي و بي سر و صدا ادامه يافت و منجر به يك راهپيمايي خياباني عظيمي شد كه در 28 آگست 1963 به رهبري او در واشنگتن انجام يافت. در آن روز، 250 هزار انسان سياه، از وسط خيابانهاي واشنتگن خاموش ولي با اراده به حركت افتادند و همگام با گامهاي دكتر كينگ جوان مسير بلندي را پيمودند و در ميدان لينكلن تجمع كردند. جايي كه كينگ «مشهورترين و پرشورترين سخنراني قرن بيستم ايالات متحده را ارايه كرد»: «من رويايي دارم».

قدم زدن يعني ايستاده گي. قدم زدن يعني ننشستن. قدم زدن يعني «رفتن» به سوي ديگري و به جاي ديگري كه غير از جايي باشد كه فعلاً هستي. قدم زدن يعني فراخواندن ديگران به زنده گي و اعلان زنده بودن خودت. وقتي كه مينشيني و نظاره ميكني، يعني تسليم شده يي، اما زمانيكه از وسط خيابان قدم ميزني يعني زنده گي و حركت و انقلاب را جشن گرفته يي و مرگ و تسليم و رضا را به سخره. قدم زدن بخشي از وجود ماست، از آن نوزادي كه سلانه سلانه سعي ميكند تا راه برود، تا آن مردان ماجراجويي كه اورست را فتح ميكنند، همگي ميخواهند بجايي برسند كه ديگران آنها را ببينند. راه رفتن انسان، واكنش اعتراض آميزي است در برابر ايستايي و سكون و سرافكنده گي.

استعاره يي نيز در تصوير جمعيتي كه از وسط خيابان قدم ميزند وجود دارد. اگر «خيابان» را به عنوان «مسير» زنده گي بگيريم، و «موتر» ها را كه در اين خيابان ها «مي رانند» به عنوان حاكمان و فرمانروايان فرض كنيم، جمعيتي كه در خيابان قدم مي زنند به اين معناست كه در حقيقت سيطره ي «حاكمان» بر «مسير» زنده گي را به چالش گرفته اند. و اين كار را فقط كساني مي توانند انجام دهند كه به معناي واقعي كلمه يك انقلابي باشند. و جاي تمام انقلابي ها در خيابان است.

كساني كه وارد خيابان ميشوند، انقلابي هاي نترسي هستند كه براي تغيير وضع موجود قدم ميزنند. اما كساني كه از وضع موجود نا راضي اند، ولي وارد خيابان نميشوند، دليلش به ساده گي اين است كه آنها ترسيده اند، ترسيده اند كه مبادا حاكمان (راننده گان موتر) آنها را زير بگيرد. اما كساني كه وارد خيابان ميشوند، ميفهمند كه موتروانها بيشتر از كساني كه در خيابان است از برخورد و تصادف هراس دارند، و مجبور مي شوند كه يا توقف كنند و يا مسيرشان را تغيير دهند.
انقلاب خياباني سياهان به رهبري كينگ، نه از انقلابهايي بود كه گرمي گلوله يي را سينه ي برهنه يي احساس كند، و نه از انقلابهايي كه خون و خاك و خيابان در هم بياميزد। يك انقلاب مدني مدرن كه باعث تغييرات بزرگي در زنده گي انسانهاي سياه، نه تنها در آمريكاي شمالي، بلكه در سراسر دنيا بوجود آورد। پس از همين خيابان پيمايي هاي اعتراض آميز سياهان آمريكايي بود، كه جنبش هاي استقلال طلبانه در كشورهاي آفريقايي پا گرفت و كم كم دامنه ي آن گسترده شد. سياهان ديگر به قوانين فريبنده و ظاهراً موجهي چون «جدا اما مساوي» گردن نمي نهادند. «جدا» هيچ گاه مساوي شده نميتواند، و اگر قرار است كه واقعاً مساوي باشد، چرا جدا است. آنها فقط مي خواستند كه به عنوان انسان شناخته شوند. مارتين لوتر كينگ در سخنراني «من رويايي دارم» خود گفت:«من روياي روزي را دارم، كه در تپه هاي پرگل جورجيا، فرزندان بردگان سابق با فرزندان برده داران سابق بتوانند يكجاي با هم در كنار دسترخوان برادري بنشينند».

پس از راهپيمايي واشنگتن و سخنراني كينگ، دولت امريكا «قانون حق رأي» و «قانون حقوق مدني» را تصويب كرد كه بر مبناي آنها ديگر انسانيت انسانها از روي رنگ پوست شان سنجيده نميشد. رزا پاركز تاريخ را تغيير داده بود.

هميشه در تاريخ، انقلاب ها در خيابان ها رخ داده اند. خيابانهايي كه سينه هاي داغ شان از گامهاي بي باك و با اراده ي مردان و زنان معترض به وجد مي آيند. گاندي در 12 مارچ 1930 يك مشت نمك به دست گرفت و وارد خيابان شد، او تا 6 اپريل 400 كيلو متر قدم زد و از پشت سرش تمام ملت هند به پا خاست و به استعمار بريتانيا پايان داد. او ميگفت چرا معادن نمك هند به دست خارجي ها باشد، اما زمانيكه وارد خيابان شد، گامهاي اقتصادي به گامهاي سياسي بدل شد، و گامهاي سياسي به يك خيابان پيمايي تاريخ ساز.

اما شايد يكي از بزرگترين خيابان پيمايي هاي تاريخ معاصر در همسايگي هند رخ داد. مائو كمونيست انقلابي چين همراه با 100 هزار نفر ديگر، از شمال تا جنوب چين به مسافت 12000 كيلومتر را پياده پيمود و رو در رو با رژيم مسلح حكومتي ايستاد شد؛ انقلابي هاي خياباني بالاخره پيروز شدند.

بايكوت 13 ماهه بالاخره به نتيجه رسيد. در پايان يك راهپيمايي بزرگ از وسط خيابانهاي مونتگمري تا ساختمان محكمه كه پيشاپيش همه مارتين لوتر كينگ و رزا پاركز حركت ميكردند، محكمه اعلان كرد كه تبعيض هاي قبلي برداشته شده و سفيد و سياه مي توانند به طور مساوي از سيستم ترانسپورت و ديگر خدمات دولتي استفاده كنند. در صحنه ي آخر فلم، رهبران راهپيمايي طي يك مراسم ويژه، تحريم را ميشكنند و رزا پاركز اولين كسي است كه سوار يك بس ميشود و پس از او چند تن از راهپيمايان ديگر بالا ميشوند و همگي در قسمت جلو موتر مي نشينند. مارتين لوتر كينگ دم دروازه ي بس ايستاده است و كسي از بالا ميگويد: «تو نمي آيي، برادر؟» كينگ به آرامي جواب ميدهد:«نخير. شما برويد». او سوار بس نميشود و موتر حركت ميكند. او را مي بينيم كه به تنهايي دوباره به قدم زدن روي مي آورد و در امتداد خيابان گم ميشود. براي كينگ راه به پايان نرسيده است و بايد هنوز از وسط خيابان قدم بزند تا زمانيكه «روياهايش» محقق شود.

پس از سخنراني آتشين مارتين لوتر كينگ در واشنگتن كه 500 كمره ي تلويزيوني آن را پوشش ميداد، بسيار چيزها تغيير كرد از جمله قوانين تبعيض آميز؛ اما بسيار چيزهاي ديگر هيچ تغييري نكرد، از جمله ديدگاه نژاد پرستان آمريكايي نسبت به هموطنان رنگين پوستشان. در 21 فبروري 1965 مالكولم اكس ترور شد و سه سال بعد در 4 اپريل در موتل محل اقامت اش خود كينگ را كسان نا معلومي به ضرب مرمي كشتند. با آنكه رييس جمهور رينولد ريگان در 1983، سومين دوشنبه ي ماه جنوري را به عنوان روز «مارتين لوتر كنيگ» و رخصتي ملي اعلام كرد، اما اين آن چيزي نبود كه رهبر سياه در «رؤياها»ي خود داشت.

اوباما در انتخابات مقدماتي از رقيب پرطرفدار خود پيشي گرفت؛ اما اين هنوز بخشي از تاريخ سازي اين مرد خوش چهره و خوش بياني است كه به «جان اف كندي سياه» مشهور شده است. او اگر در انتخابات عمومي آمريكا در نوامبر، جان مك كين، يكي از با نفوذترين مردان سفيد در واشنگتن را پشت سر بگذارد، تاريخ سازي خود را كامل كرده است. آن روز شايد مارتين لوتر كنيگ از گور خود برخيزد و استوار و با شكوه از وسط خيابانهاي واشنگتن به قدم زني شروع كند، اما اين بار نه به رسم اعتراض، بل به نشانه ي خرسندي از ديدن رويايي كه پس از مرگش محقق شد. اما اگر اين بار به پشت سرش نگاه كند، مردان و زنان سفيدي را نيز خواهد ديد كه با او همگام شده اند و از وسط خيابان قدم مي زنند.

(هشت صبح، شماره ي 313، 27 جوزا 1387)

۳ نظر:

  1. چه بنویسم جز ستایش این نوشته؟؟؟

    پاسخحذف
  2. naweshta e ziba, jaleb wa elham bakhshi bood..

    پاسخحذف
  3. باشد كه تمام عدالت خواهان به روياهاشون دست پيدا كنند.

    پاسخحذف