۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

يك نكته ي كلي درباره ي سينماي وطني

اگر كمي به فلمهاي ويديويي كه اين روزها در كابل ساخته مي شوند و عنوان دهن سوز «سينماي افغانستان» را در پي خود ميكشند دقت كنيد، مي بينيد كه همه ي آنها داراي يك وجه مشترك هستند: هيچ كدامشان تصويري از افغانستان امروز را نمي توانند ارايه كنند. در هيچ كدامشان چيزهايي را يافته نمي تواني كه به طور هر روزه هر كدام ما در سرك هاي كابل مي بينيم. با آنكه اكثر آنان قصه هايي را ميگويند كه در كابل ميگذرد، اما در هيچ كدامشان نشاني از كابلي را كه همه ي ما ميشناسيم نمي بينيم. در كابل اين فلمها، دختران چاق و پنجابي پوشي را مي بيني كه بالاي سنگ خشكي ايستاده و كمر مي جنبانند و يا پسراني را مي بيني كه سر بر دامن چنين دختراني گذاشته و برايشان شعرهاي تهوع آور عاشقانه مي خوانند.

چيزي كه در اين فلمها زياد است دو چيز است: قاچاقچي مواد مخدر و مامورين پوليس (بخصوص تعداد مامورين پوليس تا حدي است كه در پاره يي از موارد تمام پرسونل وزارت داخله را شامل ميشود، مثل فلمهاي نجات و قانون هر دو از ساخته هاي صبا سحر). اما بدي كار در اينجاست كه اينها هم در سر جايشان نيستند. قاچاقچي و مامور پوليس هر دو در شهر زنده گي و كار ميكنند، اما در اين فلمها در دشت هاي خشك و خالي و دور از دسترسي به معامله مي پردازند كه فقط از دست فلمسازان وطني سر هم كردن چنين قصه هايي بر مي آيد. دريغ از چند دقيقه تصوير از خيابان هاي شهر كابل در فلمي كه تمام 2 ساعت قصه اش در اين شهر ميگذرد. فقط به عنوان نمونه ميخواهم چند دقيقه از ابتداي فلم بر باد رفته را در اينجا استثنا قرار بدهم كه تصاويري هر چند ناكافي اما واقعي از سطح شهر كابل را در خود دارد. در اين فلمها زنان با سر برهنه در اماكن عمومي مي رقصند، پوليس ها كتابي صحبت ميكنند، قاچاقچي ها تفنگ هايشان را به زمين گذاشته و با هم لگد بازي ميكنند، و حتما كارگردان ها هم پشت صحنه راحت گل لگد ميكنند (البته يك نكته را بايد اشاره كنم كه در فلمهاي افغاني معمولاً كارگردانها پشت صحنه حضور ندارند، آنها همواره پيش صحنه حضور دارند و آن هم بسيار با صلابت خاصي).

يكي از دلايل عمده يي كه چرا فلمسازان تمايلي ندارند تا در داخل شهر و در مكان هاي واقعي تري لوكيشن هاي فلمشان را انتخاب كنند اين است كه فلمبرداري در چنين مكان هايي سخت است. و به همان اندازه كه مثلاً فلمبرداري و رهبري گروهي در وسط يك خيابان دشوار است، فلمبرداري در يك دشت بي سر و پايي كه كسي نيست كه مزاحمت شود آسان و بي درد سر است. اين يك دليلش است كه شايد عمده ترين اش باشد، دليل دومي كه وجود دارد اين است كه اين فلمسازان همواره از فلمهاي پاكستاني و هندي سعي دارند كه تقليد كنند، كه اين خود مشكلات را بيشتر كرده است. چون اين فلمها نه تنها الگوهاي فلمسازي فلمسازان وطني قرار گرفته است، بلكه به عنوان دستاوردهاي نهايي هنر هفتم نيز آنها را پذيرفته اند، طوري كه سينما بودن و سينما نبودن هر فلمي را در محك اين زباله هاي پاكستاني و هندي مي سنجند.

سينما وظيفه ي اصلي اش اين است كه قصه بگويد. اين قصه ها اگر خوب گفته شود، چه بسا كه ارزش سينما عموماً و ارزش هر فلمي كه قصه ي خوبي را روايت كند خصوصاً از ديده ي هيچ كسي پنهان نماند.

قصه اما، معمولاً در يك ظرف زماني و مكاني خاصي بايد روايت شود। به اين معنا كه اتفاقاتي كه در قصه وجود دارد بايد زماني ومكاني معين براي افتادن داشته باشد. نكته اين است كه مكان در سينما بسيار اهميت دارد، زمانيكه قصه ي فلمت در شهر مزار اتفاق مي افتد، تو بايد تصوير قابل لمسي از مزار و تمام آن چيزهايي كه آن شهر را ميسازد بدست دهي. سينما معمولاً در كنار اينكه ميتواند يك كالايي براي سرگرمي مشتريان امروزي اش باشد، اما همواره سندي هم بوده ميتواند از تصوير عصري كه در آن ساخته شده است براي نسل هايي كه در آينده مي آيند. من نگراني ام از اين است كه اگر 20 سال بعد فرزندانمان خواسته باشند از فلمهايي كه امروز در افغانستان ساخته ميشود يك تصوير ملموسي از عصر پدران شان داشته باشند، آيا تصوير امروز افغانستاني را كه ما تجربه ميكنيم بدست آورده ميتوانند؟ من كه شك دارم.
(هشت صبح، شماره ي 307، 20 جوزا، 1387)

۱ نظر: