۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

زني تنها در آستانه ي فصلي سرد...


اشاره،
زاده شده در كابل، بزرگ شده در تهران و تعليم يافته در اسلواكيا. روح شرقي و تفكر غربي در وجود صحرا كريمي باعث شده است كه در غرب، شاعر مسلكي شرقي خود را حفظ كند، و در شرق روشن نگري غربي اش را. فلمساز جوان افغان در فلمهايي كه ساخته است نيز ردي از اين دو ويژه گي گذاشته است. كريمي از سال 2001 به اين سو در اسلواكيا در رشته ي فلمسازي درس مي خواند و در كنار آن به ساختن فلمهاي كوتاه و مستند نيز مشغول است. بعضي از فلمهاي او در فستيوال هاي اروپايي فلم، جوايز قابل افتخاري را به دست آورده اند. او از نامهاي جديد سينماي افغانستان به حساب مي آيد، كه يقيناً طي سالهاي آينده به جايگاهي كه مستحق اش است خواهد رسيد. اين مصاحبه با فلمساز 28 ساله به شكل كتبي انجام شده است.

چه چیز(هایی) باعث شد که از زنده گی ی رو به بهبودت در ایران دست برداری و به عنوان یک دختر تنها، در کشور کاملاً بیگانه یی پناهنده شوی که حتا زبانش را نمی فهمیدی ؟ وقتی که برای اولین بار به اسلواکیا آمدی میدانستی که میخواهی چه کار کنی و یا فقط میخواستی از شر بودن در ایران رهایی بیابی؟ آیا در اسلواکیا بود که برای نخستین بار به خودت گفتی که راه زنده گی ات باید از سینما بگذرد؟
زنده گی من و خانواده ام مثل زنده گی هزاران مهاجر افغانی در ایران بود। اینکه هیچ وقت با تمام تحصیلاتی که داشتیم، در اجتماع ایرانی جای مناسبی پیدا نمیکردیم. همیشه مهر مهاجرت و افغانی بودن مان، مانند یک دشنام سایه وار دنبالمان میکرد. اما لحظات خوبی هم داشتیم، چرا که مهاجرت اگر درد هست، خود درس بزرگ زنده گی است. و شادیهای من این بود که این درس را می آموختم. از 15 سالگی میدانستم که چه علاقه هایی در زنده گی دارم، از همان خردی اهل کتاب خوانی و نوشتن بودم. هر چند که در تمام طول تحصیلم، و همچنین 2 سال تحصیل دانشگاهی به عنوان یکی از بهترین دانش آموزان بودم، اما همیشه یک بی قراری در دلم غوغا میکرد. این دغدغه های درون، نه مسئله ی مهاجرت بود و نه مشکلات مالی، بلکه دغدغه های یک زن در سرزمین مردان بود.
از سنین نوجوانی سعی در پیدا کردن هویتم داشتم، نمی خواستم تنها یک زن افغان مهاجر باشم و یک سرنوشت عادی داشته باشم. میخواستم جایگاهم را در دنیا به عنوان یک انسان پیدا کنم. یک انسانی که در جنس زن تولد شده است. هرچه بزرگتر می شدم، بیشتر دغدغه های هویت درونی ام مرا صدا میزد و تصمیم آنی من به ترک ایران و موقعیت خوب ایران را رها کردن، پشت پا زدن به درس و دانشگاه، ترک خانواده و دوستان و راهی سرزمین بیگانه شدن تنها این بود که آوای درونم مرا وادار میساخت که به سوی هویت گم شده ام بروم و پیدایش کنم.
شانزده ساله بودم که وارد دنیای سینما شدم، به عنوان اولین دختر افغان در فلم دختران خورشید به کارگردانی مریم شهریار ایفای نقش کردم، و این فلم زمینه ی طغیانی بود که بعدها در من بیداد کرد. این فلم در فستیوال فلم براتیسلاوا در سال 2001 اولین جایزه را به عنوان بهترین فلم نصیب خود کرد. و شاید به خاطر تبلیغات فلم مرا هم به عنوان بازیگر اصلی فلم دعوت کردند. و من آن زمان تصمیم گرفتم که با این سفر در واقع برای همیشه ایران را ترک خواهم گفت. چرا که در آن زمان تنهاترین و بهترین راه برای گریز از سرزمینی بود که هویتم را دزیده بود.
وقتی وارد اسلواکیا شدم، روزهای سختی در انتظارم بود. اما همیشه شانس بزرگی در زنده گی داشتم که در زمان و مکان مناسبی با افراد مناسبی آشنا شدم که این پروسه ی سخت آمیختگی با فرهنگ بیگانه را تا حدی برایم آسان کردند.
از زمان ورودم به اسلواکیا میدانستم که میخواهم فلمساز شوم، چرا که میخواستم حرف بزنم، نظراتم را بیان کنم، و فلم زبانی است که جهانی است و همه به نوعی آن را میفهمند. در واقع تصمیم گرفتم فلمسازشوم تا با دنیا گفتگو کنم.

تو از آن نسل افغانهایی هستی که تمام زنده گی ات در خارج از کشور به عنوان یک مهاجر گذشته است، آیا هیچ وقت یک حس «بی خانگی» برایت دست داده است، و یا فکر میکنی که وقتی در ایران و/ یا اسلواکیا هستی، حس «در خانه بودن» را داری؟
دو موضوع «هویت به چالش کشیده شده» و «حس بی ریشگی»، برای هر مهاجری قابل لمس و درک است، آیا هنوز به این دو موضوع فکری – روانی در فلمهایت پرداخته یی؟ آیا تم فلمهایت چیزهایی است که خودت حس میکنی و از دلمشغولی های خودت ریشه میگیرند و یا دوست داری مطابق جریان آب حرکت کنی؟

من هیچ وقت مطابق جریان آب حرکت نکرده ام، اگر اینطور می بود در سن 19 سالگی تصمیم به مهاجرتی دیگر نمی گرفتم. مثل هزاران دختر هم سن و سالم، بعد از مدتی ازدواج میکردم و دلمشغولی ام زنده گی زناشویی بود. البته هیچ کس را مقصر نمی دانم، در این دلمشغولی های زنانه ی زنان ما. چرا که این بحثی جدا و طولانی است.
همانطور که گفتید من از نسل مهاجرت هستم، که هیچ وقت وطنش را ندیده بود. نسلی که ناخواسته این نوع زنده گی بر او تحمیل شده بود. من تا زمانی که بعد از 25 سال به افغانستان برنگشته بودم، حس بی خانگی را چندان احساس نمیکردم. اما از زمانیکه افغانستان را با چشمهای خودم دیدم، هوایش را تنفس کردم، و به نوعی گرد و خاک و غبارش را بلعیدم، حس بیگانگی و غربت درمن در اسلواکیا هر روز بیشتر و بیشتر میشود. هر وقت که افغانستان هستم، یک نوع آرامشی دارم که شاید این آرامش را نتوانم در زنده گی راحت اروپا پیدا کنم.
گاه احساس میکنم که خوشبختی را میتوان در چشمان پیرمردی پیدا کرد که در کنار جاده به من چای می فروشد. اما حس در خانه بودن را در هیچ جا ندارم، شاید این درد مهاجرت است، که هم از وطن بیگانه یی و هم در جایی که زاده شده یی قبولت ندارند. اما با توجه به تمام اين حسهاي نوستاليژيك، هيچ وقت حس بي ريشه گي نداشته ام.
چرا که وقتی به افغانستان سفر میکنم، خوشحالم. آرامش دارم، و شاید این به خاطر این است که ریشه در اين خاک دارم. جواب را باید در این شعر مولوی جست:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من در اولین فلمهای دانشجویی ام به مسئله ی مهاجرت به طور واقعی پرداختم. اولین فلم من در جستجوی خیال در واقع به زنده گی مهاجران در یکی از کمپهای مهاجرین در جنوب اسلواکیا می پردازد. سعی کردم که از طریق تنها تلفونی که در کمپ وجود دارد، زنده گی آنهایی که همراه با انتظار طولانی است را به تصویر بکشم. و در فلم یک جهان سعی کردم مسئله ی جنگ را از دیدگاه آنانی که هرگز در جنگ نبوده اند به نوعی بررسی کنم و...
موضوعات فلمهای من در واقع به نوعی به دغدغه های درونی من بستگی دارند. هیچ وقت موضوعی را به خاطر کسی یا سازمانی نساختم، یا اینکه در فستیوالی مورد قبول واقع شوم. هر چند که ناخواسته بیشتر فلمهای کوتاه من توجه فستیوالهای مختلف را به خود جلب میکند. شاید به این خاطر که من شدیداً طرفدار سینمای مولف هستم و سینمای مستقل. و بیشتر به مسایلی می پردازم که درونی هستند و در کنار آن میتواند مسایل هر انسانی باشد. و خواهی نخواهی وقتی پشت اسم کارگردان افغانستان نوشته میشود، همه به نوعی کنجکاو هستند که فلم در مورد چیست.
اگر فلمهای مرا ببینید همیشه در آنها گاه مستقیم و گاه نا مستقیم به مسئله ی هویت برمی خورید. اما رنگ این هویت من نه قومی است و نه ملیتی، بلکه هویت انسانی است، که همواره در پی جستجوی آنم.
تم فلمهای من زیاد جامع نیستند، همیشه در مورد فرد خاصی حرف میزنم، و یا اینکه فردی عادی در موقعیتی خاص. من طرفدار تفکر اندویجوالیزم )فرديت گرايي) هستم. پس خودتان حدس بزنید که همیشه بر خلاف موج حرکت میکنم. که چندان ساده نیست.

آن طوری که من حدس زدم موضوع «زن» یکی از موضوعات دلخواه تو است، تا جاییکه اولین حضور سینمایی ات به عنوان یک بازیگر، نقش دختری است که به یک همجنس خود دلبستگی دارد و این فلم (دختران خورشید) در فستیوال بین المللی فلمهای همجنسگرایان زن و مرد در سنفرانسيسكو هم نشان داده شد. و بعد این موضوع «زن» در فلمهایی که خودت کارگردنی کرده یی هم ادامه داده شده است، (از آنجمله، زنی تنهادر آستانه ی فصلی سرد) میخواستم بدانم که نگاهت به زن و زنانگی دقیقاً به چه شکلی است و بدنبال گفتن چه چیزی در باره ی زن و زنانگی از طریق سینما هستی: زن به عنوان یک موجود اجتماعی که اجتماع نقش او را نادیده میگیرد، ویا زن به عنوان یک موجودی ناشناخته که تو میخواهی بعضی از رازهای سربسته ی او را افشا کنی؟ (اگر فلمهایت را میدیدم شاید جواب این سوال را خودم میدادم، ولی حالاکه ندیده ام میخواهم از خودت بشنوم).
موضوع اصلی من «زن» است. چراکه خود یک زن هستم. و در کنار مسئله ی مهاجرت همیشه به مسئله ی زن پرداخته ام. فلم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در واقعی پرتره ی زنی جوان است که روز تولدش را در سرزمینی دور ا ز زادگاهش جشن میگیرد. و مهمانان او در این جشن تنها خاطرات، عکسها، حرفهای درون و خود اوست. این فلم یک فلم شاعرانه ی زنانه است. در مورد دنیای درون او حرف میزند.
نگاه من به زن یک نگاه به انسان است। و توقع من از جامعه و اطرافم این است که به زنانگی من به چشم انسان گونه نگاه کنند. و دغدغه ی زنان فلم من، هم اجتماعی است، چرا که آنها را همیشه با توجه به جنسیت شان قضاوت میکنند تا با انسانیت شان. و هم رازهای درون آنهاست که بیم از گفتنش دارند. چرا که هم دین، هم مذهب و هم رسم و رسومات و هم اجتماع آنها را محکوم ميكنند. زنان فلمهای من به گونه یی نادیده گرفته میشوند، انکار میشوند، و من در واقع از این نادیده گی و انکار حرف می زنم. و سعی میکنم به آنها موقعیت بدهم که خود را تعریف کنند و در مورد خودشان حرف بزنند، از عشق بگویند بدون ترس، بدون بیم از قضاوت، و به زنانگی شان عشق بورزند.
جای ذکر است که با تمام دغدغه های زنانه ام یک فمنیست نیستم। چرا که فکر میکنم راه به دست آوردن این هویت انسانی شعار دادن نیست. آن هم در جامعه ی مرد سالار ما. ما هیچ وقت نمی توانیم مردسالاری جامعه ی مان را کتمان کنیم. این مسئله ی رسم وسنت چندین هزار ساله است، که یک شبه نمیشود به آن رسيده گي كرد.
با هیچ شعار و دموکراسی خارجی نمی توان از بین اش برد. اگر هویت طلبیم باید خود سرنخ را بدست بگیریم، باید در مورد ارزشهای مان بدون ترس حرف بزنیم. بدون اینکه سعی در کوبیدن کسی داشته باشیم حق طلب باشیم، و برای بدست آوردن حق مان باید ریسک کنیم. باید گاهی دل به دریا زد. و این دل به دریا زدن زمانی امکان پذیر است که بخواهیم بیاموزیم، نه تنها در مورد خود، که در مورد دیگران، سعی کنیم دیدی باز تر از چهار دیوار خانه ی مان داشته باشیم و باور کنید این دید بیشتر و بازتر نجات دهنده است تا شعار حق طلبی. و این دید گسترده و این آموزنده گی را هیچ کسی به ما نمیدهد مگر خودمان و عشقی که به پیدا کردن هویت زنانگی مان داریم. باید باور کنیم که جایگاهمان در کنار دختر بودن، مادر بودن، همسر بودن، در اجتماع هم است. باید به صدای درون گوش داد و اجازه نداد که کسی نابودش کند. چرا که آن زمان که این صدا خاموش شود، نابود شده ايم.
پرداختن من به مسئله ی زن در واقع حرف زدن در مورد یک موجود ناشناخته نیست. زن آنقدر شناخته شده است و به نام او آنقدر شعارها داده اند که امروز مسئله ی زن افغان بیشتر به یک کلیشه تبدیل شده تا یک واقعیت. و بدترین وضعیت ممکن برای زن افغان کلیشه شدن اوست. چرا که بسیاری از این طریق نابود میشوند، در عوض رهایی یافتن.
هرگز فراموش نکنیم که جامعه ی ما هنوز آماده گی کاملی برای انقلاب های فمنیستی ندارد. ایران، بعد از سالها دارد گامهایی در مورد زن و حقوق و آزادی زن بر میدارد، اما با توجه به تمام این حرفها خیلی از روشنفکران زن با مشکل مواجه هستند. شما چگونه میتوانید توقعی از جامعه یی داشته باشید که نزدیک به 90 فیصدش بی سواد هستند، فقر اقتصادی بیداد میکند و فقر فرهنگی سعی در نابودی نسلی دارد که میتواند سازنده باشد.
من همیشه خواستار قدم برداشتن آهسته اما با اطمینان هستم. چرا که اطمینان اعتبار را هم به همراه دارد. و این نیز در تجربه اندوختگی ما در مورد زن و سینما سهیم است. دیدگاه مردم ما از خود سینما مثبت نیست، چه رسد به زن و سینما. جامعه ی بعد از جنگ ما هنوز درگیر مشغله ی صلح است. و آهسته باید قدم برداشت، که صلح را بهم نزد. چرا که این صلح خود نجات دهنده ی ما است. ما یعنی مرد و زن.

وضع در دانشگاهی که درس میخواندی (و یا میخوانی) به چه شکلی است؟ چه طور پذیرفته شدی، چه امکاناتی برای فلمسازی وجود دارد؟ آیا فکر میکنی که سینما را با درس خواندن یادگرفتی؟ نقش این سالهای دانشگاه در فلمسازشدنت چقدر بوده است؟
دانشگاه ما ( دانشگاه فلم و تلویزیون در براتیسلاوا) تنها دانشگاه فلمسازی در اسلواکیا و یکی از معتبرترین ها در اروپای شرقی است. فلمسازان خیلی معروف اسلواکیا فارغ التحصیل این دانشگاه هستند.
سیستم دانشگاهی اسلواکیا مثل سیستم افغانستان کانکوری است. اما کانکور دانشگاه ما جداگانه است. به خاطر اینکه دانشگاه هنری است، علاوه بر درسهای دیگر باید کانکور استعداد فلمسازی هم بدهیم. در این رشته بسیار کم دانشجو قبول میکنند، مثلاً سالانه در رشته ی کارگردانی سینما فقط 5 نفر را قبول میکنند، و از این 5 نفر همیشه 2 نفر فارغ التحصیل میشوند.
من هم از طریق کانکور وارد دانشگاه شدم، و هم اکنون در دوره ی فوق لیسانس رشته ی کارگردانی سینما درس میخوانم. البته لیسانسم را در رشته ی سینمای مستند تمام كرده ام.
امکانات فلمسازی خوب است، من در طول این سالها نزدیک به 30 فیلم کوتاه ساختم، که هزینه هایش از طریق دانشگاه و وزارت فرهنگ تامین می شود. هر چقدر فلمهای ما بیشتر موفقیت در فستیوالهای جهانی کسب کند، به مراتب پشتوانه ی مالی نیز افزایش می یابد.
به خاطر اینکه تنها دختر افغان در دانشگاه هستم، خوب مزایای خود را هم دارد. چرا که موضوعات من تا حدودی جدیدتر هستند و دیدگاه من یک دیدگاه دوجانبه ی اروپایی-آسیایی (افغانی) است. که خود برای یک فلمساز یک نکته ی مثبت است.
سالهای دانشگاهی ام از بهترین سالهای زنده گی ام به حساب می آید، چرا که نه تنها از لحاظ آکادمیک، بلکه از لحاظ انسانی هم رشد زیادی کردم. در واقع سالهای رشد عقلی و نظری و دیدگاهیم نه تنها در مورد خودم، جامعه ام، بلکه در مورد دنیا بوده است. و این را مدیون استادان گرامی و بزرگواری هستم، که در این سالها این افتخار را داشته ام که در مکتب شان شاگردی کنم.

آیا فلمهایی که ساخته یی با بودجه ی مستقل بوده و یا از منابع دولتی و یا شرکتهای بزرگ تولید فلم حمایت میشدی؟ وضع «سینمای مستقل» در اروپای شرقی به چه گونه است؟
وضع سینما درکل در کشورهای اروپای شرقی، که کشورهای پست-کمونیزم هستند، چندان خوب نیست. اما هر سال فلمهای خوبی با تمهای جالب توجهی وارد بازار سینمایی می شوند. در اسلواکیا بیشتر فلمها از طریق وزارت فرهنگ، که بودجه ی خاصی برای فلمسازی دارد فراهم میشود، اما این هزینه چندان کافی نیست، و به همین خاطر فلمسازان و تهیه کننده گان سعی در جلب منابع مالی خارجی و یا خصوصی هم دارند.
بیشتر فلمسازان سعی میکنند که آن روح سینمای مولف را در فلمهای شان حفظ کنند. دولت چندان دخالت چشمگیری در صنعت فلمسازی و در مورد تمهایی که ساخته میشوند ندارد. میتوان گفت که فلمسازان اسلواکیا تا حد زیادی آزادی بیان وتصویری دارند.
فلمهای من بیشتر از طریق دانشگاهم و وزارت فرهنگ هزینه پردازی میشوند، و همیشه هم هزینه های شخصی در آن دخیل هستند، چرا که آرزوی هر فلمسازی ساختن فلم خوب است.

فکر میکنی که بزرگترین موفقیتی که تا هنوز بدست آورده یی چیست؟
اگر در عرصه ی زنده گی خصوصی بگویم، بزرگترین موفقیت من مهاجرت دومم به اروپا بود. چرا که تاثیر بسزایی در نحوه ی زنده گی کردن و دیدگاهم به زنده گی و دنیا و اندیدشیدن داشت، اینکه یاد گرفتم خودم را و جامعه ام را نقد کنم، اینکه مرد عمل باشم تا شعار. زنده گی را سطحی نگیرم، و جهان بینی خودم را گسترش بدهم. به زن بودنم افتخار کنم، همانطور که به انسان بودنم افتخار میکنم.
در عرصه ی دانشجویی، موفقیت ام در فستیوال فلم بیلبائو در اسپانیا بود، که فلمم در جستجوی خیال جایزه ی بهترین فلم را برد. که در واقع نه تنها به عنوان یک فلمساز زن افغان، بلکه همچنین به عنوان اولین فلمساز از اسلواکیا این افتخار نصیبم شد. که خیلی خوشحالم کرد.
اما زنده گی همچنان ادامه دارد به عنوان یک فلمساز حرفه یی زمان قضاوت خواهد کرد. اما بهترین و بیشترین تلاشم را میکنم، که به عنوان یک زن فلمساز افغان مثمر ثمر و باعث افتخار فرهنگ سینمایی کشورم شوم. همه چیز در آموختن است، و هنوز طی طریق آموختن میکنم.

یک فلم در افغانستان ساخته یی، می شود کمی درباره اش توضیح بدهی که چطور ساختی موضوعش چیست و وقتی نشانش دادی مردمی که دیدند چه واکنشی داشتند؟ در اخیر لطفاً می شود درباره ی برنامه ی آمدنت به کابل و ورکشاپی که قرار است در دانشگاه بگذاری کمی معلومات بدهی؟
فلمی که در افغانستان ساختم، اولین تجربه ی فلم بلندم است. در مورد زنانی که تصمیم در یادگیری راننده گی دارند. البته این یک سمبول است. در واقع از این طریق سعی دارم در مورد راه رسیدن به آرزوهای کوچک زنان حرف بزنم.
بیشتر فلمهایی که در مورد افغانستان درست میشوند، غمگین و پر از شعار هستند. من سعی دارم که از طریق مدرسه ی راننده گی در مورد زنده گی حرف بزنم، زنده گی ساده ی یک زن که درش خوشبختی هم یافت میشود. اگر به زن افغان موقعیت داده شود و اگر خودش واقعاً بخواهد، به آرزوها میشود جامه ی عمل پوشاند.
من تقریباً یک سال پیش یک طرح «مدرسه ی تابستانی فلمسازی درکابل» را نوشتم، که امسال به ما هزینه یی را دادند، که میتوان این ورکشاپ را در کابل برگزار کرد.
در واقع یک ماه ورکشاپ است برای دانشجویان دانشکده ی ژورنالیزم، که با ساخت فلم مستند آشنا شوند، و اینکه چگونه با کمره کار کنند و با برنامه ی تدوین.
و اگر خدا بخواهد، میخواهم در مقطع دکتری، بخش عملی ام را در دانشکده ی هنرهای زیبا، تیوری فلم و نقد فلم و طریقه ی ساختن فلم کوتاه را تدریس کنم. البته هنوز در حال گفتگو با دانشگاه خودم هستم، از طریق دانشکده ی هنرهای زیبای کابل موافقت شده. آرزوها زیاد است، و باید کمر همت بست و به آنها جامه ی عمل پوشاند.
به قول یک ضرب المثل: از تو حرکت، ازخدا بركت.
(هشت صبح، شماره ي 259، 6 جوزا، 1387)

۱ نظر:

  1. shoma ba hese eftekhare afghanistan asted,barayetan arezooye movafaqheyat haye beshtar daram,omidvaram ba zodi film e boland e tan ra besazed
    M.A az Germany

    پاسخحذف