۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

اندازه ي كمر من 31 نيست

من سه تا پتلون دارم كه هر سه ي شان مشكل مشتركي دارند: زنجيرك شان خراب است. البته نه آن طور كه بسته نشوند، بلكه بسته ميشوند ولي در جريان راه رفتن و يا نشستن و برخاستن، كم كم به طرف پايين لغزيده و باز ميشوند. ديروز دوشنبه 13 جوزا كه براي اولين بار براي تدريس به دانشگاه كابل رفتم، اين مشكل را به ياد داشتم، ولي در جريان درس از يادم رفت.

قرار است كه در اين سمستر من «تاريخ تياتر رنسانس» را براي محصلين سال سوم ديپارتمنت سينما و تياتر در فاكولته ي هنرهاي زيبا درس بدهم. ديروز اولين تجربه ي معلمي من بود. هر دوشنبه ساعت 9:30 تا 11 پيش از چاشت بايد سر صنف حاضر باشم. من خودم سال گذشته از همين فاكولته فارغ شده ام. ديروز بعضي از دوستان پارسالي و هم اتاقي هاي ليليه ام را در بين صنف ديدم. دوستاني كه آنقدر با هم صميمي بوديم كه حتا... مثل تمام جوانان كابلي با هم گپ ميزديم و رفتار ميكرديم. حس آزاردهنده و غريبي بود وقتيكه بخصوص آنها مرا از پايين صنف با خودداري و احترام «استاد» صدا ميزدند. هيچ لذتي ندارد وقتي كه «استاد» صدا زده ميشوي – كم از كم براي من.

مضموني كه من درس ميدهم، پيش از اين محمود آريوبي درس ميداد. ديروز او مرا با خود سر صنف برد و معرفي ام كرد. اتفاقاً در آنجا دو تن از بچه هاي كارگرداني سال چهارم در حال فلمبرداري كار محصلي شان بودند كه يك قسمت آن داخل يك صنف درسي ميگذشت. آنها از من خواستند كه نقش استاد فلم آنها را به عهده بگيرم و از صنف من فلمبرداري كنند. گفتم بسيار خوب، با اينكار لحظات تاريخي زنده گي مرا شما جاودانه ميكنيد، فقط لطفاً از من كلوز آپ نگيريد كه چهره ي وحشت زده ام بسيار عرق ميكند.

استاد محمود از صنف برآمده بود، بچه هاي فلمساز هم نماهاي خود را گرفتند و بيرون شدند. من ماندم وتخته سياه و كتابچه يي در دستم و چهل جفت چشم كنجكاو كه از پايين به من دوخته شده بود – نميدانم به من دوخته شده بود يا به زنجيرك پتلونم؟!

من قبلاً آماده گي گرفته بودم. عناويني را كه بايد سرش بحث ميكردم روي يك تكه كاغذ نوشته بودم و سر صنف با خود داشتم. بالاي تخته در سمت راست نوشتم «دوره هاي تاريخي تمدن غربي»، وسط تخته نوشتم «رنسانس» و در بالاي گوشه ي سمت چپ تخته نوشتم «بحث: آيا هدف تياتر تعليم دادن است و يا سرگرمي و لذت جويي؟». بعد رويم را به طرف بچه ها گشتاندم و شروع كردم به تشريح تاريخ تياتر رنسانس. همگي ساكت بودند.

براي اينكه روز اول بود، من خواستم كمي محترمانه و سنگين تر معلوم شوم. از همين لحاظ يك پتلون ساده ي نسواري رنگ، به همراه يك كت سه تكه ي سرمه يي و يك پيراهن راه راه ساده، لباسي بود كه ديروز پوشيده بودم. اصلاً فكر نمي كردم كه آنقدر عرق كنم. جوزاي كابل واقعاً گرم است و صنف هاي فاكولته هم هيچ وسيله يي براي تعديل هوا ندارد. در جريان لكچر 90 دقيقه يي ام، يك بار متوجه شدم كه پيشاني ام تر شده است، از بيخ گوشم قطرات عرق روان شده و پس گردنم از شدت حرارت ميسوزد. اگر كتم را مي كشيدم شايد كمي سردتر ميشدم ولي جراتش كجا بود؟ اول اينكه هيچ جاي مناسبي نبود كه آن را در آنجا بگذارم و يا آويزان كنم، دليل دوم (كه مهمتر بود) اينكه كت ميتوانست تا حدودي زنجيرك باز پتلونم را بپوشاند - البته فقط براي كساني كه روبرويم ننشسته بودند. به هر صورت كتم را نكشيدم و تا آخر گپ زدم و عرق ريختم. البته يك نكته را نبايد نا گفته بگذارم و آن اينكه من چون قبلاً ميدانستم شايد عرق كنم، از آب ميوه فروشي كه صبح به جاي صبحانه يك گيلاس آب كيله در آن خوردم، چند تكه دستمال كاغذي با خودم برداشتم، اما هرگز نتوانستم كه سر صنف آن ها را از جيبم كشيده و عرقم را پاك كنم، دليل اش را نميدانم. مطمين نيستم، ولي شايد با كشيدن آن تكه كاغذ ها به سر و رويم در برابر همه اعتراف ميكردم كه «بلي بچه ها، من تحت تاثير شما رفته و مثل خر عرق مي ريزم»، شايد هم دليل ديگري داشته، خلاصه اينكه نه كتم را كشيده توانستم و نه هم دستمالهايي را كه در جيب داشتم توانستم بيرون كنم. اين را اعتراف ميكنم كه اين يكي از ضعف هاي احمقانه ي من است، و با اعتراف آن ميخواهم كه بر اين ضعف فايق آيم.

بر خلاف آنچه كه محمود آريوبي به من گفته بود كه چند تن از محصلين از بد ماشان صنف هستند و شايد جريان درس ات را اخلال كنند؛ بچه ها در مجموع ساكت بودند و طوري به حرفهاي من گوش ميكردند كه گويا، از اين چيزها هنوز نشنيده اند. فقط گاهي پچ پچي را مي شنيدم، و يا بعضي از بچه ها را متوجه مي شدم كه به زنجيرك پتلونم خيره شده اند، در آن صورت كمي وارخطا ميشدم، ولي سعي ميكردم كه به رخ خودم نكشم و با خود (مثل آن آخند) ميگفتم: ان شاءالله كه بسته است[1]. ولي متاسفانه وقتي از صنف بيرون شدم، بين دهليز دستي به زنجيركم زدم و ديدم كه باز بوده است.

مشكل پتلون هاي خود را بلد هستم كه در كدام قسمت است. آنها همه ساخت چين هستند و از نگاه ظاهري هم زياد بد نيست، اما تا آنجا كه من كشف كرده ام، اين كمپني هاي چيني معمولاً سايز كمر پتلون ها را براي شماره هاي مختلف به اندازه ي مساوي برش زده و مي دوزند. اما براي سايزهاي مختلف فقط دكمه ي پتلونها را كمي پيش تر و يا پس تر مي دوزند تا براي كمرهاي مختلف برابر بيايد. مثلاً زمانيكه خواسته باشند پتلوني را كه سايزش به اندازه ي 33 برش شده است، به اندازه ي 31 بسازند، فقط همان دكمه را مطابق سايز 31 مي دوزند، لذا زمانيكه شما چنين پتلوني را بپوشيد، كمر شما با دكمه ي پتلون محكم شده و زنجيرك آن تا اولاً تا آخر بسته نمي شود، اگر بسته هم شود ، پس از دقايقي كم كم بسوي پايين مي لغزد – مثل پتلونهاي من.

وقتي پتلون اولم چنين مشكلي داشت، دومي را خريدم كه آن هم همانطور بود و اين سومي كه ديروز پوشيده بودم نيز دقيقاً همان مشكل را دارد. من اصلاً اميد خود را در كابل براي يافتن پتلوني كه مشكل زنجيرك نداشته باشد از دست داده ام. خدايا حالا يافتن يك پتلوني كه زنجيركش خراب نباشد برايم تبديل شده به يك آرزو.

زمانيكه ديروز صبح به سوي فاكولته مي آمدم، بين راه چيزهايي را كه آماده كرده بودم، مرور ميكردم. مطمين نبودم كه قرون وسطي دقيقاً از كدام قرن شروع شده است. به علي اميري زنگ زدم كه در اين موارد كاملاً ملا است و گذشته از آن يكي از معدود ياران همدم و همدلم در كابل است. او جوابم را داد و سوال كرد كه اين را چي ميكني؟ و گفتم كه امروز قرار است اولين تجربه ي معلمي دانشگاهم را از سر بگذرانم و قول دادم كه ساعت 11 برايش زنگ ميزنم كه امروز را چگونه گذشتانده ام. وقتي درس را تمام كردم بين راه اين بار او بود كه زود تر از من برايم زنگ زد و گفت چگونه بود؟ برايش توضيح دادم:« كاملاً موفقانه. فقط زنجيرك پتلونم باز بود».

فكري كه تازه به ذهنم رسيده اين است كه براي اين مشكل مهم زنجيرك، بايد من اين بار پتلوني بگيرم كه از اندازه ي كمرم لااقل چند شماره كلان تر باشد. درآن صورت ميتوانم با كمر بندم، پتلون پراخ را محكم به كمرم ببندم و مجال اين را اصلاً ندهم كه فشاري روي دكمه و يا زنجيرك آن قرار بگيرد. ظاهراً اين روش خوبي به نظر ميرسد. اين بار اگر دكاندار پرسيد سايز كمرت چند است؟ حتما خواهم گفت كه از 31 كلان تر باشد، اينكه چقدر كلان تر باشد اصلاً مهم نيست، چون يك كمربند دراز و محكم دارم.

مي خواهم بگويم با وجود چنين پتلون هايي (و زنجيرك هايي)، هم اكنون از لنگي ملا عمر گرفته تا پيراهن تنبان حامد كرزي، همه ي لباس ها در افغانستان (ودر اكثر نقاط دنيا) ساخت چين هستند. ولي من كه تا هنوز از پتلونهاي چينايي خيري نديده ام، خداوند تمام چينايي ها را بكشد با اين پتلونهاي شان – شوخي كردم، لطفاً نگوييد «الهي آمين»، چون من آنقدر پول ندارم كه پتلون آمريكايي بخرم؟

خوب، اگر اين روش بالا هم جواب نداد چي؟ قسم خورده ام كه تمام تاريخ رنسانس را با زنجيرك باز درس بدهم. دست همه ي تان تا لندن خلاص!
.....................................................


[1] - ميگويند ملايي در ماه رمضان جنب مي شود و مجبور است قبل از اذان صبح براي نماز جماعت غسلش را انجام داده باشد. او وقتي از حمام عمومي محله اش بيرون مي شود، در بيرون باران شديدي در حال باريدن بوده و كوچه هم بسيار تر و چتل. ناگهان از ميان كوچه هاي تاريك و پر گل و لاي، يك سگ از پهلوي ملا گذشته و بدن ترش را به لباسهاي تميز ملا مي مالد، ملا مي بيند كه اذان نزديك است و مردم شايد منتظرش باشند، با خود ميگويد: ان شاء الله كه پشك است.

۳ نظر:

  1. ... خیلی با حال بود بابا!
    تو دیگه کی هستی؟ ازین داستانهای جالب خود دیگه هم بگذار، کیف کنیم!

    پاسخحذف
  2. هيچ غم نخور. اين بار كه از هرات آمدم حتما برايت يك پتلون ايراني مي آورم. پتلونهاي ايراني شايد ديزاينشان زياد خوب نباشد، اما زيپ شان سر درس تاريخ رنسانس باز نمي شود.
    جذاب و با جرأت نوشته بودي!
    در ضمن استادي ات را هم تبريك مي گويم.
    جلال

    پاسخحذف
  3. سلام... جالب بود... از اینجا که پیداست شما مجرد هستید. از من می پرسی باید دنبال یه زن بگردی که خیاطیش هم خوب باشه...در ضمن مبارک باشه استادیتان... بعدشم شما که استادید دلیلی برای خجالتی بودن نیست.
    Be proud of who you are.
    جالب بود...

    پاسخحذف