۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

عكسهايي كه بايد در پست قبلي مي گذاشتم


















اين عكسهايي از فلم «تاكسي به سوي تاريكي» است كه من نتوانستم در پست قبلي ام در بين متنها جاي بدهم. البته در مقاله ي قبلي دو موضوع ديگري نيز از قلم افتاد كه بايد به عنوان معلومات ميگفتم: اول اينكه اين فلم اولين فلمي است كه اجازه يافت تا تصاوير مستندي از بگرام بگيرد و پيش از آن هيچ تصويري از بگرام به بيرون نيامده بود، و دوم اينكه «تاكسي به سوي تاريكي» جايزه ي اسكار بهترين فلم مستند سال 2007 را ازآن خود كرده بود كه من فراموش كردم بنويسم ( شايد اين دومي را خود شما هم ازقبل ميدانستيد).

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

مردي كه با تاكسي به بهشت رفت


«قانوني كردن شكنجه ي بدني يك انسان توسط يك انسان ديگر، يكي از شرارتهايي است كه جامعه را به تباهي ميكشد، و بي ترديد وسيله يي خواهد بود براي در نطفه خفه كردن هر تمدني و متلاشي كردن هر فرهنگي».
- فيودور داستايفسكي، رمان نويس روسي

«براي شكنجه كردن يك انسان، بايد اول از لذتهاي او اگاهي داشته باشيد».
- استنانيسلاو يرژي لوك، شاعر و طنزپرداز پولندي

براي دلاور، تاكسي ران 22 ساله ي افغان روز اول دسامبر 2002 مثل تمام روزهاي ديگر بود؛ او سه نفر را از مركز شهر خوست سوار كرده و به مقصد يكي از ولسوالي هاي اطراف حركت كرد. دلاور هيچگاه ديگر به خانه پس نيامد. پنج روز بعد معلوم شد كه او به بهشت رفته است. مستند «تاكسي به سوي تاريكي» ميگويد كه راه بهشت از بگرام ميگذرد – و جهنم نيز هم.

بگرام در شمال كابل بهشت آمريكايي ها در افغانستان است. جايي است كه عساكر قوي هيكل آمريكايي به راحتي حس در خانه بودن را دارند: آنها در بگرام فوتبال بازي ميكنند، واليبال بازي ميكنند، بدون لباسهاي ضد مرمي راه ميروند، ساندويچ مك دونالد ميخورند، تابلت «وياگرا» مي بلعند، و فراواني بوتل هاي شامپاين و ويسكي براي شان به فراواني فلم هاي پورنوگرافيك و مجله ي «پلي بوي» است. يك بهشت واقعي بر روي زمين – البته از نوع آمريكايي اش. در بگرام ديگر از آن عسكرهاي رنگ پريده و هراساني خبري نيست، كه ما هر روز در سرك هاي كابل مي بينيم كه از پشت شيشه هاي ضد مرمي موترهايشان فلاكت تماشايي ما را نظاره ميكنند.

بهشت آمريكايي ها در بگرام اما، با آن بهشتي كه خدا در قرآن و انجيل توصيف كرده است، كمي متفاوت است. در بگرام بهشت و جهنم در پهلوي هم است، يا حتا گفته مي توانيم كه بهشت همان جهنم نيز هست: اگر آمريكايي بودي و تفنگ داشتي تو در بهشتي، اما اگر افغان بودي و ريش داشتي در جهنمي. اما جهنمي كه خود دروازه يي مي تواند باشد به آن «بهشت»ي كه بخاطرش اينقدر زجر كشيده يي و ريش گذاشته يي.

دلاور با تاكسي زرد رنگ و زيبايش موضوع فلم مستند «تاكسي به سوي تاريكي» است. فلمي كه هر بيننده يي را ميتواند از جايش تكان بدهد و حد اقل براي يك شب خواب را از چشمانش بربايد؛ البته نه بخاطر تصاوير وحشتناكي كه از زندانهاي آمريكايي در كابل و بغداد و گوانتانامو نشان ميدهد، بل بخاطر سوالهاي چالش بر انگيزي كه در برابر بيننده مطرح ميكند. سوالهايي كه مثل صاعقه بر تو فرود مي آيند.

"با مديريت جديد"
دلاور وقتي با تاكسي اش به سوي ولسوالي مي رفت، در يك پوسته ي امنيتي در مسير راه، توسط چند عسكر افغان بازداشت شد، و به جرم فير راكت روي كاروان نظاميان آمريكايي كه روز قبلش صورت گرفته بود به دست آمريكايي ها سپرده شد. دلاور را به بگرام آوردند و اولين كاري كه كردند تمام بدن او را برهنه كردند و «بازجويي آمريكايي» شروع شد.

دلاور تاكسي اش را تازه خريده بود و از اينكه دولت جديدي در پايتخت به بركت «فرشتگان نجات» آمريكايي سر كار آمده بود بسيار خوشحال مينمود. آنروز در بگرام اولين باري بود كه فرشتگان چشم آبي را از نزديك مي ديد. نظاميان آمريكايي دستان او را به سقف بستند و شب و روز برهنه ايستاد كردند و اجازه ي خواب به او ندادند، و با لگد آنقدر به پاها و رانهاي او زدند كه استخوان پاهايش «خمير شد»، و بر اثر زنجيري كه به گردنش بسته بودند تمام گردنش زخم شد، و بر اثر نخوردن غذا مثل چوب خشك لاغر شد، او در تمام مدت پذيرايي پنج روزه ي آمريكايي، فقط تكرار ميكرد:«الله، الله، الله...». صبح روز پنجم او ديگر اين كلمه را تكرار نميكرد، او حتا نفس هم نميكشيد. در گزارش نظامي نوشتند:«يكي از تروريستان مظنون، به نام دلاور خود كشي كرد».

آلكس گيبني وقتي گزارش افشا كننده ي «نيويورك تايمز» را درباره ي دلاور خواند كه «خود كشي» او در واقع يك شكنجه ي منتهي به مرگ بوده است، طرح فلم «تاكسي به سوي تاريكي» را ريخت و نقطه ي عزيمت اش را از دلاور و بگرام شروع كرد و تمام آن رسوايي هايي را كه دستگاه نظامي اداره ي بوش در ابوغريب و گوانتانامو به بار آورده بود مستند كرد. بحث شكنجه يكي از داغ ترين مباحث سياسي- نظامي طي سالهاي اخير در آمريكا بوده است. بوش در يك سخنراني اش گفت:«آمريكا شكنجه نميكند». اما زمانيكه رسوايي ابوغريب افشا شد، افكار عامه ي آمريكايي طاقت از كف دادند. ادوارد كندي، يكي از سناتوران برجسته و برادر جان اف كندي فقيد در جمله ي مشهوري گفت:«شرم آور است كه حالا مي بينيم، سيستم شكنجه ي صدام با مديريت جديد بازگشايي شده است، مديريت آمريكايي».

عدالت آمريكايي
بعدها معلوم شد، همان عسكري كه دلاور را به آمريكايي ها سپرده بود، خودش در حقيقت در آن حمله ي راكتي دست داشته و براي رد گم كردن انسانهاي بيگناه را به چنگ عدالت آمريكايي ميداده است. عبارت «عدالت آمريكايي» يكبار در جريان فلم استفاده ميشود و آن هم توسط جورج بوش. روزهاي پر تشنج پس از 11 سپتامبر است و او به كانگرس آمده است تا پاليسي اش را اعلام كند:«من تمام اين تروريستان بزدل را به دست خواهم آورد و براي هر يك شان طعم عدالت آمريكايي را خواهم چشاند».

نهايت تجاوز به هستي يك انسان، زماني است كه تو به عنوان يك انسان ديگر او را مورد عذاب و شكنجه ي بدني و روحي قرار ميدهي تا او به چيزي كه تو ميخواهي اقرار كند. از همينجاست كه در كنوانسيون جنوا و ديگر اسناد مهم حقوقي شكنجه به هر نوع و به هر هدفي كه باشد يك عمل ناانساني و غير قابل قبول تعريف شده است.

اما قضيه به اين ساده گي ها هم نيست. سوال اصلي درباره ي شكنجه همان سوالي است كه سريال «24» كه اين روزها از تلويزيون طلوع پخش ميشود مطرح ميكند:«چه كار ميكنيد اگر يك بمب هسته يي قرار باشد انفجار كند؟ آيا ميتوان براي متوقف كردن آن بمب، كسي را شكنجه كرد؟» اين سريال را تلويزيون فاكس ساخته است كه متمايل به اداره ي بوش و محافظه كاران آمريكايي است، و ميكوشد در قالب داستان مهيج خود يك وجهه ي قانوني به عمل شكنجه بدهد. گيبني در فلمش، به سريال «24» نيز اشاره هايي ميكند. سوال اما، همچنان به عنوان يك چالش اخلاقي در برابر ماست. آيا جان هزاران آدمي كه با انفجار بمب نابود خواهند شد مهمتر است و يا جان يك نفر؟ در آخر فلم، گيبني با پدرش مصاحبه يي ميكند كه زماني عسكر جنگ جهاني دوم بوده و از عساكر جاپاني بازجويي ميكرده است. او ميگويد:«در دوران جنگ جهاني دوم، نه تنها شكنجه كردن ممنوع بود، بلكه اصلاً به درد هم نميخورد. چون تو ميتواني با زدن، كسي را مجبور كني تا چيزي بگويد كه تو دست از زدن برداري، اما زمانيكه بر اساس چنين معلوماتي خواسته باشي عمل كني، فقط يك احمق هستي».

مهمترين دليلي كه يك انسان بايد با شكنجه مبارزه كند، اين است كه اين عمل «آزادي اراده» را از انسان سلب ميكند. تجاوزي است به «خود – اراديت» انسان. تو مجبوري چيزي را بگويي كه نه اراده يي به گفتنش داري و نه عقيده يي به آن.

عمليات شكنجه در اداره ي بوش، توسط ديك چيني معاونش هدايت ميشود. او و ديگر محافظه كاران بلند پايه در واشنگتن ميگويند، هر چه درست باشد را انجام ميدهند. چيني در يك مصاحبه ي تلويزيوني در جريان عمليات نظامي آمريكا به افغانستان گفت:«براي مبارزه با تروريسم بايد به سوي تاريكي هم رفت، بايد از هر وسيله ي براي تحقق اهداف مان استفاده كنيم». اما پاسخ گيبني به اين پرسش واضح است: آمريكا نبايد به خواست تروريستان تن در دهد. تروريستان مي خواهند ما را در حالتي قرار دهند كه خود بدستان خودمان آزادي هاي مدني مان را نقض كنيم و كرامت انساني انسانها را كه اساس دموكراسي انسان محور ماست زير پا كنيم. شكنجه كردن انسانها عملي است نا انساني.


شكنجه ي پورنوگرافيك
در اين فلم، گيبني با شكنجه گران و شكنجه شده گان زيادي مصاحبه ميكند. يكي از شكنجه گران سابق در بگرام به گيبني ميگويد:«آنچه در بگرام ميگذشت، يك فضاي ساديستي بود». شرم آورترين و تكان دهنده ترين انواع شكنجه يي كه فقط از توان تصورات شريرانه ي يك فلمساز سوررياليست بر مي آيد، در بگرام و گوانتانامو و ابو غريب اجرا شده است. بخشي از آنها را كه گيبني تصوير و يا ويديوي آن را نشان ميدهد اينهاست: مرد برهنه يي را در ابوغريب مجبور كرده اند كه آنقدر سرش را بديوار بكوبد تا خون تمام سر و رويش را بگيرد تا عساكر آمريكايي تفريح كرده باشند. مرد برهنه يي كه سگ كلان و سياهي بجانش يله شده است، به او حمله ميكند و پارس ميكند، اما صداي فريادهاي مرد بينوا از صداي سگ كرده بلند تر است. و صدها نوع شكنجه هاي ديگري كه تصاوير آن را شايد همه ي ما در رسانه ها ديده باشيم: شكنجه ي جنسي، تحقير جنسي و سلب كردن انسانيت از بدن يك فرد بي دفاع.

مي خواهم به گفته ي نويسنده ي پولندي بازگردم كه در ابتداي اين مقاله آمده است: براي شكنجه كردن يك انسان، بايد اول از لذتهاي او آگاهي داشته باشيد. يكي از وحشتناك ترين صحنه هاي اين فلم جايي است كه كارگردان صحنه ي بازجويي محمد القحتاني يكي از مظنونين واقعه ي 11 سپتامبر را بازسازي كرده است. او را در يك اتاق كوچك ولي به شكل زيركانه يي نورپردازي شده مي بينيم كه طوري طراحي شده است تا او خوابيده نتواند. تمهيداتي چون صداهاي مزاحم، روشهاي روانشناسانه ي تلقين، بيهوش كردن و صدها شكنجه هاي رواني سورريال كه مو را بر تن آدمي مي خيزاند روي جوان ريش بلند عرب به كار گرفته ميشود. يكي از شنيع ترين لحظات، صحنه يي است كه القحتاني در حاليكه بر اثر تلقينها و زجرهاي رواني به مرز جنون و از خود بيگانگي رسيده است، دستي به شكل مرموزي به صورت او ماليده ميشود و يك صداي زنانه به گوش او زمزمه ميكند:«مادر تو يك جنده است، مادر تو يك جنده است...». آنها ميخواستند مغز او را منفجر كنند. گيبني اين صحنه را بر اساس اسناد مكتوب جريان بازجويي و شكنجه ي القحتاني ساخته است كه در مطبوعات درز كرده بود.

چشمان مرد پشتون
از يك مرد پشتون آنچه كه اول به نظر مي آيد چشمان گستاخ و جسورش است – كلاه زرد گل زمان و ريش سرخ مولوي هاي جنوبي را فراموش كنيد. چنين جسارت بي پروايي در چشمان دلاور نيز حس ميشود. عكسي كه از دلاور در بگرام گرفته شده است و در فلم هم به تكرار نشان داده ميشود، از آن عكس هايي است كه «هزار كلمه را ميرساند». در قيافه ي او هرگز نمي توان حس كسي را ديد كه به «بهشت» روان است. اما در چشمان او يك نوع گستاخي معصومانه يي به چشم ميخورد كه فقط در چشمان جوانان دهاتي و ساده دل پشتون سراغش را داريم. هر چند ريش نا اصلاح شده و پوست آفتاب سوخته اش كمي حالت ترسناك به چهره اش داده است، اما معصوميت يك تاكسي وان كم توقع از چشمان روشن او برق مي زند. گستاخي معصومانه ي چشمان دلاور، نه شباهتي به شرارت هراس انگيز چشمان ملا دادالله دارد و نه هم قرابتي به ساده لوحي خنده دار چشمان حامد كرزي. اما چشمان يك مرد پشتون است.

آن چشمان و آن نگاه آخرين يادگارهاي مردي است كه زنده گي كوتاه و تراژيك اش قلب هزاران انسان را در سراسر دنيا خون كرد. گيبني در اواخر فلم با يك تاكسي به دهكده يي مي رود كه خانواده ي دلاور در آن زنده گي ميكنند. پدر پير و ريش سفيد، برادر آرام و غمزده و از همه ديوانه كننده تر، دخترك سه ساله ي دلاور است كه دقيقاً همان خاصيت چشمان پدر در نگاه كودكانه اش برق ميزند. با ديدن چشمان پاك و منتظر دخترك، بي درنگ به ياد چشمان درشت پدرش مي افتيم. گويي دلاور در آن عكس از بگرام، به دخترك تنهايش در خوست چشم دوخته است. شاپور برادر دلاور مي گويد:«بعد از او، ديگر نه مزه ي آب را مي فهمم و نه طعم نان را».

مرد زيرك
آلكس گيبني مستند ساز 52 ساله كسي است كه در سال 2005 مستند «انرون: زيرك ترين مردان در اتاق» را ساخت كه درباره ي فساد مالي و اقتصادي در سيستم و فرهنگ آمريكايي است. و سال گذشته تهيه كننده گي «پايان نا معلوم» را درباره ي جنگ عراق به عهده داشت. اما در مستند «تاكسي» در كنار تهيه كننده گي، كارگرداني فلم را نيز خودش انجام داده است.

اين فلم، مستند سبك پردازي شده و نفس گيري است كه شاهكاري در مستندهاي تحقيقاتي به حساب خواهد آمد. گيبني در يك مصاحبه اش درباره ي اين فلم از سرجيو ليونه («خوب، بد، زشت») ياد ميكند و فلمش را اداي ديني به اين استاد ايتاليايي وسترن ساز ميخواند. در حقيقت هم زمانيكه اولين نماهاي فلم ظاهر ميشود، يك تاكسي زرد رنگي را مي بينيم كه در افق قهوه يي دشتهاي جنوب افغانستان از ميان اشترها و گوسفندان به پيش مي راند و موسيقي متن ما را به ياد صحنه هاي اسرار آميز فلمهاي وسترن ليونه مي اندازد.

مستند وحشتناك 106 دقيقه يي را «بي بي سي» به 97 دقيقه تقليل داده و پخش كرد، اما «ديسكاوري چنل» زمانيكه حقوق پخش آن را خريد، اعلام كرد كه فلم را تا سال 2009 نشر نخواهد كرد. آشكار بود كه اين تصميم بخاطر اين اتخاذ شده است كه تا آن زمان بوش كاخ سفيد را ترك كند و انتخابات رياست جمهوري هم به پايان رسيده باشد تا تاثير بدي روي جبهه ي محافظه كاران نگذارد.

از خوست تا واشنگتن
فلم با يك تاكسي شروع ميشود كه خاك باد كنان از ميان يك دشت خالي و سوزان در خوست مي راند و از ميان رمه هاي گوسفند و شتر ميگذرد. و نيز با سكانس استعاري ديگري پايان مي يابد. يك تاكسي سرگردان در خيابان هاي خاموش و نيمه شب واشنگتن حركت ميكند و خيابانهاي اصلي شهر را مي پيمايد. وقتي از خيابان مقابل كاخ سفيد رد ميشود، كم كم در تاريكي شب فرو ميرود و گم ميشود. فقط علامت روي سقف موتر روشن است كه خوانده ميشود:«تاكسي».

وقتي جمعه ي پيش، براي تفريح به شمالي رفتم، زمانيكه از بگرام ميگذشتم لحظه يي احساس كردم كه صداي گنگي را مي شنوم كه شبيه الله الله است. شايد صدايي از بهشت بود، شايد صدايي از جهنم. ولي بسيار شبيه صداي دلاور بود. مردي كه صدايش پس از مرگش شنيده شد. شايد همه ي اينها توهمات ذهن من باشند. يك منتقد آمريكايي درباره ي «تاكسي به سوي تاريكي» نوشته است:«با ديدن اين فلم، احساس ميكني كه زخمي در قلبت ايجاد شده است كه از آن خون حقيقت جاري است». اين زخم در قلب من ايجاد شده است و آزارم ميدهد. چه زمان اين زخم مداوا خواهد شد؟ نظاميان آمريكايي اعلام كرده اند كه تا هنوز 36 نفر ديگر در بگرام «خود كشي» كرده اند. البته اين آمار از دو سال پيش است.

(هشت صبح، شماره ي 319، 3 سرطان، 1387)

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

در ستايش قدم زدن از وسط خيابان


روزي در يك بس مسافربري شهري، مرد سفيدي به زن سياه پوستي كه در چوكي مخصوص سفيدان نشسته بود، گفت:«برخيز». زن گفت:«از جايم تكان نميخورم». مرد گفت:«برخيز».اين بار زن ايستاد و به چشمان مرد سفيد نگاه كرد. با ايستادن زن مردان ديگري نيز ايستادند. با ايستادن مردان ديگر بس مسافربري هم ايستاد. با ايستادن بس، تمام شهر ايستاد، تمام كشور ايستاد. آن روز پس از اين واقعه، جمعيت كلاني از وسط خيابان قدم مي زدند. آنها همه سياه بودند. فلم «بايكوت» داستان همين گامهاي اعتراض است.

مردم آمريكا باراك اوباماي سياه را بر هيلاري كلينتون سفيد ترجيح دادند. اين يك رويداد تاريخي براي ملت آمريكا است. زماني مارتين لوتر كينگ در يك سخنراني مشهور خود گفته بود: «من رويايي دارم. روياي روزي را دارم كه هر چهار طفلم در كشوري زنده گي كنند كه ديگر بر اساس رنگ پوست شان قضاوت نشوند، بلكه با توانايي هاي شخصيتي شان قضاوت شوند... من روياي روزي را دارم كه حتا در آلاباما - با تمام آن نژادپرستانش، دختران و پسران خردسال سياه با دختران و پسران خردسال سفيد، دست در دست هم بدهند و مثل خواهران و برادران زنده گي كنند...» اين رويا امروز بر آورده شد. روزي كه معلوم شد تعداد آراي اوباما بيش از رقيب سفيدش است، مجري برنامه ي American Morning در تلويزيون «سي ان ان» خطاب به مردم آمريكا گفت:«شما امروز در آمريكايي از خواب بيدار شده ايد، كه با آمريكاي ديروز فرق دارد».

رزا پاركز از چوكي اش برنخاست، و پوليس زن سياهپوست 41 ساله را بخاطر بي حرمتي به نژاد برتر سفيد دستگير كرد. آن روز اول دسامبر 1955 بود. روز بعد، شبنامه هايي بين سياهان پخش شد كه از آنان ميخواست تا بخاطر اعتراض به دستگيري رزا پاركز بمدت يك روز بس هاي شهر مونتگمري را بايكوت (تحريم) كنند. در آن روز، تمام سياهان بايد براي رفتن به وظايف شان به طور پياده خيابان ها را طي ميكردند.

فلم 112 دقيقه يي كلارك جانسون، داستان حركتهاي اعتراضي سياهان آمريكايي است و روايتي است از ريشه هاي جنبش حقوق مدني كه در حقيقت از همان بس كوچك شهري شروع شد.

رزا پاركز، در آن لحظه هرگز فكر نكرد كه در حال ساختن تاريخ است. او فقط خواست به آن سياه پوستاني كه برخلاف او در آخر بس جمع شده بودند، نشان دهد كه «ما هم انسانيم». بر مبناي يك قانوني كه از محكمه ي عالي آمريكا صادر شده بود، تمام اماكن عمومي قسمتهاي جداگانه يي براي سياهان داشتند. در بس هاي عمومي مسافربري، جاي سياهان در آخر بس بود و حق نداشتند كه از محدوده ي مشخص شان گذشته و روي چوكي هاي قسمت جلو موتر بنشينند. اولين كسي كه اين قانون را نقض كرد رزا پاركز بود.

شعار اين آپارتايد مدني «جدا اما مساوي» بود. يك عبارت متناقض نمايي كه بي شرمي نهفته در معنايش را نميتواند پنهان كند. در مكاتب، اطفال سياه در صنفهاي مخصوص سياهان تدريس ميشدند، و در هر گوشه و كنار شهر با لوحه يي بر ميخوردي كه روي آن نوشته بود:«فقط براي سفيدها».

اين بايكوت كه براي يك روز طراحي شده بود، به مدت 382 روز يعني سيزده ماه دوام يافت. بس هاي خالي شهر مونتگمري هر روز از وسط خيابان ها ميگذشتند، در حاليكه جمعيت هاي كلاني از مردان، زنان واطفال سياه پوست خيابان ها را پياده طي ميكردند، پياده روي هايي كه گاهي به 12 مايل در روز هم ميرسيد.

اين فلم، ستايشنامه يي است از راه رفتن در وسط خيابان. حتا در صحنه هاي پاياني فلم، يك نوع جنبه ي شاعرانه به اين عمل نشاط انگيز و تحريك كننده داده ميشود. از سوي ديگر، هجويه و رديه يي است بر تمام آن قوطي هاي دراز و كلاني كه به آن بس ميگويند. بس در اين فلم يك ابژه ي كليدي است، در واقع نماد نظم حاكم است. وقتي كه سياهان ميگويند ما ديگر به بس هاي شما سوار نمي شويم، يعني ما ديگر به قانوني كه شما مي فرماييد گردن نمي نهيم. زمانيكه مردان و زنان از وسط خيابان راه مي روند، در حقيقت آنها در برابر بس ها ايستاد شده اند، و ميخواهند نظم حاكم را مختل كنند.

فلم «بايكوت» در ميان فلم هايي كه درباره ي جنبش مدني آمريكا ساخته شده اند، با وجود خوش ساخت بودنش، از شهرتي كه در خورش هست برخوردار نمي باشد. اما «مالكولم اكس» فلمي از اسپايك لي كه زنده گي نامه ي مالكولم ايكس يكي ديگر از رهبران سياهپوست آمريكايي را به تصوير آورده است، از شهرت بيشتري برخوردار است. در آن فلم نيز نقش راهپيمايي هاي عمومي به خوبي برجسته است.

قدم زدنهاي اعتراضي و تاريخي سياهان در شهر مونتگمري ايالت آلاباما، گامهاي بي صدايي بود كه نويد از حركت يك انقلاب مي داد. در جريان بايكوت، رهبران سياه جمع شدند و مارتين لوتر كينگ را كه در آن زمان يك روحاني مسيحي سياه بود، به عنوان رهبر جنبش انتخاب كردند. تحت رهبري او راهپيمايي هاي اعتراضي و بي سر و صدا ادامه يافت و منجر به يك راهپيمايي خياباني عظيمي شد كه در 28 آگست 1963 به رهبري او در واشنگتن انجام يافت. در آن روز، 250 هزار انسان سياه، از وسط خيابانهاي واشنتگن خاموش ولي با اراده به حركت افتادند و همگام با گامهاي دكتر كينگ جوان مسير بلندي را پيمودند و در ميدان لينكلن تجمع كردند. جايي كه كينگ «مشهورترين و پرشورترين سخنراني قرن بيستم ايالات متحده را ارايه كرد»: «من رويايي دارم».

قدم زدن يعني ايستاده گي. قدم زدن يعني ننشستن. قدم زدن يعني «رفتن» به سوي ديگري و به جاي ديگري كه غير از جايي باشد كه فعلاً هستي. قدم زدن يعني فراخواندن ديگران به زنده گي و اعلان زنده بودن خودت. وقتي كه مينشيني و نظاره ميكني، يعني تسليم شده يي، اما زمانيكه از وسط خيابان قدم ميزني يعني زنده گي و حركت و انقلاب را جشن گرفته يي و مرگ و تسليم و رضا را به سخره. قدم زدن بخشي از وجود ماست، از آن نوزادي كه سلانه سلانه سعي ميكند تا راه برود، تا آن مردان ماجراجويي كه اورست را فتح ميكنند، همگي ميخواهند بجايي برسند كه ديگران آنها را ببينند. راه رفتن انسان، واكنش اعتراض آميزي است در برابر ايستايي و سكون و سرافكنده گي.

استعاره يي نيز در تصوير جمعيتي كه از وسط خيابان قدم ميزند وجود دارد. اگر «خيابان» را به عنوان «مسير» زنده گي بگيريم، و «موتر» ها را كه در اين خيابان ها «مي رانند» به عنوان حاكمان و فرمانروايان فرض كنيم، جمعيتي كه در خيابان قدم مي زنند به اين معناست كه در حقيقت سيطره ي «حاكمان» بر «مسير» زنده گي را به چالش گرفته اند. و اين كار را فقط كساني مي توانند انجام دهند كه به معناي واقعي كلمه يك انقلابي باشند. و جاي تمام انقلابي ها در خيابان است.

كساني كه وارد خيابان ميشوند، انقلابي هاي نترسي هستند كه براي تغيير وضع موجود قدم ميزنند. اما كساني كه از وضع موجود نا راضي اند، ولي وارد خيابان نميشوند، دليلش به ساده گي اين است كه آنها ترسيده اند، ترسيده اند كه مبادا حاكمان (راننده گان موتر) آنها را زير بگيرد. اما كساني كه وارد خيابان ميشوند، ميفهمند كه موتروانها بيشتر از كساني كه در خيابان است از برخورد و تصادف هراس دارند، و مجبور مي شوند كه يا توقف كنند و يا مسيرشان را تغيير دهند.
انقلاب خياباني سياهان به رهبري كينگ، نه از انقلابهايي بود كه گرمي گلوله يي را سينه ي برهنه يي احساس كند، و نه از انقلابهايي كه خون و خاك و خيابان در هم بياميزد। يك انقلاب مدني مدرن كه باعث تغييرات بزرگي در زنده گي انسانهاي سياه، نه تنها در آمريكاي شمالي، بلكه در سراسر دنيا بوجود آورد। پس از همين خيابان پيمايي هاي اعتراض آميز سياهان آمريكايي بود، كه جنبش هاي استقلال طلبانه در كشورهاي آفريقايي پا گرفت و كم كم دامنه ي آن گسترده شد. سياهان ديگر به قوانين فريبنده و ظاهراً موجهي چون «جدا اما مساوي» گردن نمي نهادند. «جدا» هيچ گاه مساوي شده نميتواند، و اگر قرار است كه واقعاً مساوي باشد، چرا جدا است. آنها فقط مي خواستند كه به عنوان انسان شناخته شوند. مارتين لوتر كينگ در سخنراني «من رويايي دارم» خود گفت:«من روياي روزي را دارم، كه در تپه هاي پرگل جورجيا، فرزندان بردگان سابق با فرزندان برده داران سابق بتوانند يكجاي با هم در كنار دسترخوان برادري بنشينند».

پس از راهپيمايي واشنگتن و سخنراني كينگ، دولت امريكا «قانون حق رأي» و «قانون حقوق مدني» را تصويب كرد كه بر مبناي آنها ديگر انسانيت انسانها از روي رنگ پوست شان سنجيده نميشد. رزا پاركز تاريخ را تغيير داده بود.

هميشه در تاريخ، انقلاب ها در خيابان ها رخ داده اند. خيابانهايي كه سينه هاي داغ شان از گامهاي بي باك و با اراده ي مردان و زنان معترض به وجد مي آيند. گاندي در 12 مارچ 1930 يك مشت نمك به دست گرفت و وارد خيابان شد، او تا 6 اپريل 400 كيلو متر قدم زد و از پشت سرش تمام ملت هند به پا خاست و به استعمار بريتانيا پايان داد. او ميگفت چرا معادن نمك هند به دست خارجي ها باشد، اما زمانيكه وارد خيابان شد، گامهاي اقتصادي به گامهاي سياسي بدل شد، و گامهاي سياسي به يك خيابان پيمايي تاريخ ساز.

اما شايد يكي از بزرگترين خيابان پيمايي هاي تاريخ معاصر در همسايگي هند رخ داد. مائو كمونيست انقلابي چين همراه با 100 هزار نفر ديگر، از شمال تا جنوب چين به مسافت 12000 كيلومتر را پياده پيمود و رو در رو با رژيم مسلح حكومتي ايستاد شد؛ انقلابي هاي خياباني بالاخره پيروز شدند.

بايكوت 13 ماهه بالاخره به نتيجه رسيد. در پايان يك راهپيمايي بزرگ از وسط خيابانهاي مونتگمري تا ساختمان محكمه كه پيشاپيش همه مارتين لوتر كينگ و رزا پاركز حركت ميكردند، محكمه اعلان كرد كه تبعيض هاي قبلي برداشته شده و سفيد و سياه مي توانند به طور مساوي از سيستم ترانسپورت و ديگر خدمات دولتي استفاده كنند. در صحنه ي آخر فلم، رهبران راهپيمايي طي يك مراسم ويژه، تحريم را ميشكنند و رزا پاركز اولين كسي است كه سوار يك بس ميشود و پس از او چند تن از راهپيمايان ديگر بالا ميشوند و همگي در قسمت جلو موتر مي نشينند. مارتين لوتر كينگ دم دروازه ي بس ايستاده است و كسي از بالا ميگويد: «تو نمي آيي، برادر؟» كينگ به آرامي جواب ميدهد:«نخير. شما برويد». او سوار بس نميشود و موتر حركت ميكند. او را مي بينيم كه به تنهايي دوباره به قدم زدن روي مي آورد و در امتداد خيابان گم ميشود. براي كينگ راه به پايان نرسيده است و بايد هنوز از وسط خيابان قدم بزند تا زمانيكه «روياهايش» محقق شود.

پس از سخنراني آتشين مارتين لوتر كينگ در واشنگتن كه 500 كمره ي تلويزيوني آن را پوشش ميداد، بسيار چيزها تغيير كرد از جمله قوانين تبعيض آميز؛ اما بسيار چيزهاي ديگر هيچ تغييري نكرد، از جمله ديدگاه نژاد پرستان آمريكايي نسبت به هموطنان رنگين پوستشان. در 21 فبروري 1965 مالكولم اكس ترور شد و سه سال بعد در 4 اپريل در موتل محل اقامت اش خود كينگ را كسان نا معلومي به ضرب مرمي كشتند. با آنكه رييس جمهور رينولد ريگان در 1983، سومين دوشنبه ي ماه جنوري را به عنوان روز «مارتين لوتر كنيگ» و رخصتي ملي اعلام كرد، اما اين آن چيزي نبود كه رهبر سياه در «رؤياها»ي خود داشت.

اوباما در انتخابات مقدماتي از رقيب پرطرفدار خود پيشي گرفت؛ اما اين هنوز بخشي از تاريخ سازي اين مرد خوش چهره و خوش بياني است كه به «جان اف كندي سياه» مشهور شده است. او اگر در انتخابات عمومي آمريكا در نوامبر، جان مك كين، يكي از با نفوذترين مردان سفيد در واشنگتن را پشت سر بگذارد، تاريخ سازي خود را كامل كرده است. آن روز شايد مارتين لوتر كنيگ از گور خود برخيزد و استوار و با شكوه از وسط خيابانهاي واشنگتن به قدم زني شروع كند، اما اين بار نه به رسم اعتراض، بل به نشانه ي خرسندي از ديدن رويايي كه پس از مرگش محقق شد. اما اگر اين بار به پشت سرش نگاه كند، مردان و زنان سفيدي را نيز خواهد ديد كه با او همگام شده اند و از وسط خيابان قدم مي زنند.

(هشت صبح، شماره ي 313، 27 جوزا 1387)

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

يك نكته ي كلي درباره ي سينماي وطني

اگر كمي به فلمهاي ويديويي كه اين روزها در كابل ساخته مي شوند و عنوان دهن سوز «سينماي افغانستان» را در پي خود ميكشند دقت كنيد، مي بينيد كه همه ي آنها داراي يك وجه مشترك هستند: هيچ كدامشان تصويري از افغانستان امروز را نمي توانند ارايه كنند. در هيچ كدامشان چيزهايي را يافته نمي تواني كه به طور هر روزه هر كدام ما در سرك هاي كابل مي بينيم. با آنكه اكثر آنان قصه هايي را ميگويند كه در كابل ميگذرد، اما در هيچ كدامشان نشاني از كابلي را كه همه ي ما ميشناسيم نمي بينيم. در كابل اين فلمها، دختران چاق و پنجابي پوشي را مي بيني كه بالاي سنگ خشكي ايستاده و كمر مي جنبانند و يا پسراني را مي بيني كه سر بر دامن چنين دختراني گذاشته و برايشان شعرهاي تهوع آور عاشقانه مي خوانند.

چيزي كه در اين فلمها زياد است دو چيز است: قاچاقچي مواد مخدر و مامورين پوليس (بخصوص تعداد مامورين پوليس تا حدي است كه در پاره يي از موارد تمام پرسونل وزارت داخله را شامل ميشود، مثل فلمهاي نجات و قانون هر دو از ساخته هاي صبا سحر). اما بدي كار در اينجاست كه اينها هم در سر جايشان نيستند. قاچاقچي و مامور پوليس هر دو در شهر زنده گي و كار ميكنند، اما در اين فلمها در دشت هاي خشك و خالي و دور از دسترسي به معامله مي پردازند كه فقط از دست فلمسازان وطني سر هم كردن چنين قصه هايي بر مي آيد. دريغ از چند دقيقه تصوير از خيابان هاي شهر كابل در فلمي كه تمام 2 ساعت قصه اش در اين شهر ميگذرد. فقط به عنوان نمونه ميخواهم چند دقيقه از ابتداي فلم بر باد رفته را در اينجا استثنا قرار بدهم كه تصاويري هر چند ناكافي اما واقعي از سطح شهر كابل را در خود دارد. در اين فلمها زنان با سر برهنه در اماكن عمومي مي رقصند، پوليس ها كتابي صحبت ميكنند، قاچاقچي ها تفنگ هايشان را به زمين گذاشته و با هم لگد بازي ميكنند، و حتما كارگردان ها هم پشت صحنه راحت گل لگد ميكنند (البته يك نكته را بايد اشاره كنم كه در فلمهاي افغاني معمولاً كارگردانها پشت صحنه حضور ندارند، آنها همواره پيش صحنه حضور دارند و آن هم بسيار با صلابت خاصي).

يكي از دلايل عمده يي كه چرا فلمسازان تمايلي ندارند تا در داخل شهر و در مكان هاي واقعي تري لوكيشن هاي فلمشان را انتخاب كنند اين است كه فلمبرداري در چنين مكان هايي سخت است. و به همان اندازه كه مثلاً فلمبرداري و رهبري گروهي در وسط يك خيابان دشوار است، فلمبرداري در يك دشت بي سر و پايي كه كسي نيست كه مزاحمت شود آسان و بي درد سر است. اين يك دليلش است كه شايد عمده ترين اش باشد، دليل دومي كه وجود دارد اين است كه اين فلمسازان همواره از فلمهاي پاكستاني و هندي سعي دارند كه تقليد كنند، كه اين خود مشكلات را بيشتر كرده است. چون اين فلمها نه تنها الگوهاي فلمسازي فلمسازان وطني قرار گرفته است، بلكه به عنوان دستاوردهاي نهايي هنر هفتم نيز آنها را پذيرفته اند، طوري كه سينما بودن و سينما نبودن هر فلمي را در محك اين زباله هاي پاكستاني و هندي مي سنجند.

سينما وظيفه ي اصلي اش اين است كه قصه بگويد. اين قصه ها اگر خوب گفته شود، چه بسا كه ارزش سينما عموماً و ارزش هر فلمي كه قصه ي خوبي را روايت كند خصوصاً از ديده ي هيچ كسي پنهان نماند.

قصه اما، معمولاً در يك ظرف زماني و مكاني خاصي بايد روايت شود। به اين معنا كه اتفاقاتي كه در قصه وجود دارد بايد زماني ومكاني معين براي افتادن داشته باشد. نكته اين است كه مكان در سينما بسيار اهميت دارد، زمانيكه قصه ي فلمت در شهر مزار اتفاق مي افتد، تو بايد تصوير قابل لمسي از مزار و تمام آن چيزهايي كه آن شهر را ميسازد بدست دهي. سينما معمولاً در كنار اينكه ميتواند يك كالايي براي سرگرمي مشتريان امروزي اش باشد، اما همواره سندي هم بوده ميتواند از تصوير عصري كه در آن ساخته شده است براي نسل هايي كه در آينده مي آيند. من نگراني ام از اين است كه اگر 20 سال بعد فرزندانمان خواسته باشند از فلمهايي كه امروز در افغانستان ساخته ميشود يك تصوير ملموسي از عصر پدران شان داشته باشند، آيا تصوير امروز افغانستاني را كه ما تجربه ميكنيم بدست آورده ميتوانند؟ من كه شك دارم.
(هشت صبح، شماره ي 307، 20 جوزا، 1387)

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

نوزده ويژه گي يك سينماي متفكر

نوشته ي جم كوهن
ترجمه ي علي


1. سينماي متفكر چيزهايي را براي ما ميگويد كه قبلاً نميدانستيم، و به همان اندازه كه برايمان جواب ميدهد، سوال نيز مطرح ميكند.
2. آيينه يي در برابر دنياي شكسته قرار ميدهد.
3. با شكل جديدي ارايه ميشود، طوري كه با فلمهايي كه قبلاً ديده ايم كاملاً متفاوت به نظر مي رسد، بخصوص با آن فلمهايي كه در همين ژانر ساخته شده اند.
4. هيچگاه به موضوعي كليشه يي و يا سطحي نمي پردازد.
5. تماشاي چنين فلمهايي مثل يك ضربه است، شايد اين ضربه خوشايند باشد و يا آزاردهنده.
6. نه طعم يك موزيك ويديو را دارد، و نه هم بوي يك اعلان تلويزيوني از آن به مشام ميرسد.
7. سينماي متفكر به نحوي راز آلود، با ايهام، پيچيده و پرغرابت است.
8. سينماي متفكر به شكلي طنزي نيز در خود نهفته دارد.
9. سينماي متفكر تو را به خشم و اعتراض وا مي دارد.
10. سينماي متفكر تو را به سوي صلح خواهي واميدارد.
11. به هيچ وجه سر متابعت از فرامين هاليوودي را ندارد (سينما به عنوان تجارت، فلم به عنوان كالا، پرستش ستاره گان سينما و نمايشات پرزرق و برق، زنده گي در سه پرده ي قابل پيش بيني).
12. سينماي متفكر چيزي بيش از يك شعار و تبليغات است.
13. به شدت از احساسات گرايي (سنتيمنتاليزم) پرهيز ميكند.
14. پرده از روي حقايق براي قدرتمندان بر مي دارد.
15. پرده از روي حقايق براي مستضعفان بر مي دارد.
16. سينماي متفكر لايه ي رسمي تاريخ را برداشته، و صفحات سياه را از عمق تاريخ باز گويي ميكند.
17. از ما مي خواهد كه آرام ننشينم و دست به فعاليتي بزنيم.
18. براي صداقت و راستكاري تلاش دارد و مبارزه ميكند.
19. انديشه ي ما را عوض ميكند، خود ما را متحول ميكند.

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

آنها كه احساس گناه دارند، مي رقصند



سلام آليك فرهاد دريا

ميلان كوندرا رمان نويس مشهور چك – فرانسوي كتابي دارد بنام وصاياي تحريف شده. او در اين كتاب به طور طعنه آميزي از موسيقي راك به عنوان يك «زوزه ي بي خويشتني» ياد ميكند، كه با آمدنش اروپاييان را از «هنر موسيقي» – كه منظور او موسيقي كلاسيك است، دور كرده است. او با اشاره به سالون هاي رقص، جايي كه موسيقي راك در آنجا نواخته ميشود و مردمان زيادي براي شنيدن موسيقي و رقصيدن به آنجا مي آيند؛ مي گويد:«آنها كه احساس گناه ندارند مي رقصند».

آيا موسيقي راك موسيقي بي خويشتني است؟ آيا واقعاً آنهايي كه احساس گناه ندارند ميرقصند؟ من در حال يافتن جواب به همين سوالات بودم كه با آهنگ «سلام آليك» آشنا شدم. نخستين آهنگ راك افغانستان، كه توسط فرهاد دريا آوازخوان افغان مقيم آمريكا ساخته شده است. اين آهنگ باعث آن شد، تا جواب آن سوالات به ساده گي برايم روشن شود.

موسيقي راك در اوايل دهه ي 40 ميلادي درآمريكا بوجود آمد. ريشه هاي سبكي اين موسيقي بر ميگردد به موسيقي بلوز، راك اند رول و در بعضي موارد به موسيقي محلي آمريكا. اولين خواننده گان اين موسيقي سياهپوستان آفريقايي – آمريكايي بودند و شنونده گان ثابت آنرا نيز همين مردم تشكيل ميدادند.

راك در گروه موسيقي هاي عامه پسند جاي ميگيرد. در اين موسيقي هميشه يك ملودي ثابتي وجود دارد كه توسط گيتارهاي الكترونيك، يك گيتار باس و چندين درام همراهي مي شود. بعضي از سبكهاي راك از وسايل كيبوردي مانند آرگن، پيانو يا سينتي سايزر نيز استفاده ميكنند.

كوندرا در موضع گيري اش در برابر موسيقي راك، از موسيقي استراوينسكي دفاع ميكند. استراوينسكي آهنگساز مشهور قرن بيستمي روس بود كه موسيقي او را تيودور آدرنو در كتاب «فلسفه ي موسيقي مدرن»، «فاقد خلاقيت» و «ملهم از آثار كلاسيك اروپايي» توصيف كرده است.

كوندرا به علت دلبستگي اش به زيبايي شناسي خردگرا و مدرنيست اروپايي، از موسيقي كلاسيك و «ظرافت وپيچيده گي» مسحور كننده ي آن دفاع ميكند.آشكار است كه چنين ذهني به موسيقي راك اين «تهوع تاريخ قرن بيست» علاقه يي نشان ندهد. با آن هم توصيف او از اين موسيقي رياليستيك است و جهانگير شدن آنرا در نهايت مي پذيرد:« بايد به موقعيت ممتازش احترام بگذاريم و بايد به اخلاقي كه مي فرمايد گردن نهيم».

اما مهمترين حكم او در باره ي اين موسيقي همان است كه قبلاً اشاره كردم: «آنها كه احساس گناه ندارند، مي رقصند». او مي پرسد: «آيا قرن بيستم مي كوشد خودرا دراين زوزه ي بي خويشتني گم كند؟» بايد گفت چنين برداشتي صحيح نيست. راك نه موسيقي بي خويشتني است و نه هم ازپي سرپوش گذاشتن برتاريخ تهوع آورقرن بيستم است. موسيقي راك موسيقي خودآگاهي وصداهاي اعتراض خفه شده ي قرن است. موسيقي راك، فرياد ستمديده گان گمنامي است كه عليه تاريخ و تاريخ سازانِ مردارترين قرن تاريخ بشر، بلند شده است. فرياد راك فرياد خودآگاهي جمعي توده هاي دربند اواسط قرن بيستم بود. موسيقي راك مانند موسيقي بوروژوا پرور كلاسيك اروپاييان «شرافتمند»؛ در سالونهاي مجللي نواخته نمي شود، كه مهمانان خوش پوشش، برچوكي هاي سرخ مخملين لميده اند. موسيقي راك، درفقير ترين محلات شهر و درداخل سالون هاي پايكوبي مردمان بيچاره نواخته مي شود، جايي كه شنونده گانش با فرياد و پايكوبي، سعي در لرزه افكندن به بنيان هاي جلال و شرافت سيستم قرني دارند، كه آنان را به اسارت گرفته است.

به تاريخ اين موسيقي كه بنگريم نيز، اولين راكرهاي سياهپوست امريكايي مانند چاك بري، ليتل ريچاردز و لو ديدلي، همواره در ميان جمعيت هاي سياهپوست مي خواندند. مردماني كه پدرانشان سالها برده ي سفيدان شرافتمند بودند و خود شان نيز، بيش از برده زاده گاني كه وظيفه ي شان، آداب داني و احترام به سيستم، چيز ديگري نيست به شمار نمي آمدند. اين راكرهاي پيشكسوت، براي خودآگاهي توده هاي عظيم همواره در موسيقي شان، از نژاد پرستي و قدرت هاي محلي بيزاري مي جستند و درسالون هاي رقص، هم صدا با همسرنوشتان شان اعتراضات خود را فرياد مي كردند.

آيا بازهم مي توان گفت كه اين زوزه ي آزاردهنده از سر بي خويشتني است و اين مردم از سر بي خيالي مي رقصند؟ كوندرا مي گويد: «اين موسيقي به اصطلاح راك، از گناه احساس گرايي معاف است. احساس گرا نيست، جذبه ناك است».

درست است كه سانتيمانتاليزم اشك انگيز، در اين موسيقي جايي ندارد و جذبه و شورش اجزاي لاينفك آن است. اما به خطا خواهيم بود اگربگويم كه راك درپي ترويج بي احساسي است.
از دهه ي 50 به بعد كم كم موسيقي راك دنيا را تحت تسلط خود درآورد: سفيدان راكر شدند و شنونده گان راك، شكل تخته ي شطرنج (سياه و سفيد) را به خود گرفت. الويس پرسلي سفيد، در كشورهاي آمريكاي جنوبي مردمان را با فريادهاي موسيقي اش، به بيداري واعتراض وپايكوبي وشورش دعوت ميكرد، وگروه عالم گير "بيتلها" به عنوان بلند ترين فرياد اومانيزم روشنفكرانه، بردلهاي عدالت پيشه گان جهان چندين دهه حكومت راندند. موسيقي راك به طور چشمگيري بردنياي فيشن، هنر، سكس، استفاده ازمواد مخدر و مشروبات الكلي تاثيرگذاشت وخود تبديل به يك سبك زندگي شد. موسيقي راك ازابتدا تاكنون فرياد اعتراض وشورشي بوده عليه سيستم خود كامه ودعوت طغيان آميزعدالت خواهي وانسان گرايي راستين بوده است.

در29 سپتامبر 2006 آلبومي درآلمان منتشرشد به نام آشنايي ها (Encounters)، كه آنرا شركت Sony BMG توليد كرده است. دراين آلبوم 14 آهنگ وجود دارد كه توسط چهارده تن ازمشهورترين آوازخوانان جهان، ازچندين كشوراجرا شده است. يكي ازاين آهنگها بنام «سلام آليك» است. اين تراك آهنگ تاثير گذار، نخستين تجربه ي راك مشهورترين آوازخوان موسيقي پاپ افغانستان، فرهاد دريا است.

آهنگ «سلام آليك» را خود دريا ساخته است. ودرقسمت هايي كه همخواني وجود دارد، چهارده تن ازخواننده گان حاضر درآلبوم اورا همراهي ميكنند. اشعار اين آهنگ به دو زبان دري وانگليسي سروده شده است؛ اشعارانگليسي را خود دريا واشعار دري را كه يك غزل بسيار دل نشين است، يما يكمنش شاعر افغان مقيم امريكا سروده است.

آهنگ «سلام آليك» درحقيقت، سلامِ دريا به تمام جهان است: ازكابل و پاريس و مسكو و سانتياگو گرفته، تا تهران و برلين و اورشليم وهيروشيما. اين آهنگ مثل هر راك واقعي ديگري پيام انسان دوستي، صلح باوري و عشق ورزي را براي مخاطبينش تبليغ ميكند. ازنژادپرستي، بي عدالتي، جنگ ومنطقه گرايي كه انسان امروز را در چنگال خود مي فشارد بيزاري ميجويد. دريا وقتي ميگويد سلام آليك البيروت، اوبه اورشليم نيز سلام ميفرستد و وقتي ميگويد سلام آليك نيويورك، اوبه تهران نيز سلام ميدهد. تمام جان مايه ي اين آهنگ و در كل آلبوم آشنايي ها، صلح وعدالت است ودعوت به آشتي وآشنايي ميان انسان ها. تك بيتي كه پس از نام شهرها خوانده ميشود اين است:Give us a piece of peace / Give us a piece of love كه به فارسي مي شود: «آرامشي به ما ده / عشقي به ما عطا كن». اين تك بيت را سميع حامد سروده است.

درهمان هفته ي نخست عرضه اش، اين آلبوم درقطار ده آلبوم پرفروش هفته دراروپا قرارگرفت وبه زودي زبان زد همگان شد. آهنگ «سلام آليك» دراين ميان، از زمان عرضه اش تاكنون درصدر جدول ده آهنگ برتر راديوافغان قراردارد و درجدول صد آهنگ برتر آلمان، به انتخاب شنونده گان نيزقرارگرفته است.

درقسمت شعر انگليسي، دريا ازيك تكرار سبك شناسانه ي موسيقايي پيروي كرده است: «سلام آليك كابل، سلام آليك برلين، سلام آليك مسكو...» تمام نيمه ي نخست آهنگ، عبارت ازتكرار همين سلام آليك ساده وصميمي به يكي ازشهرهاي مهم جهان است- ولي بخاطر همه فهم بودن آن براي مخاطبين جهاني آهنگ، نام شهرها به لهجه ي انگليسي اجرا شده است. وقتي اين تكرار يكنواخت، دركنارضرب پسزمينه ي آهنگ قرارميگيرد كه بطور بي پاياني، با يك ريتم واحد تكرارميشود؛ روحيه ي راك را شكل ميدهد. مهم ترين مشخصه ي موسيقي راك همين ضرب يكنواخت پسزمينه ي موسيقي است كه معمولاً با درام نواخته ميشود و بر ديگر صداها چيره گي دارد.

دريا موفق شده است كه دراين آهنگ راك، ازموتيف هاي موسيقي شرقي به خصوص افغاني نيزاستفاده كند. درنيمه ي نخست آهنگ، يك شعر انگليسي با همخواني وجود دارد كه چند بارتكرار ميشود، اين همخواني براساس ريتم مشهور «ياهو زني» صوفيانه اجراشده است. درنيمه ي دوم آهنگ كه اشعارآن فارسي است، ملودي بر ضرب پسزمينه چيره گي مي يابد ومايه ي اين ملودي نيز، براساس موسيقي عارفانه ي «ياهو زني» بنا شده است. گذشته از اين شعر فارسي آن نيز كه از كارهاي يما يكمنش است، تا حد زيادي متاثر از ادبيات عرفاني مي باشد. تركيباتي مثل «بيرنگي عشق»، «شور غزل مولانا» و در كل تمام واژه هاي اين غزل زيبا، ياد آور اشعار عرفاني ادبيات فارسي است. بيت «من نه از شرق و شمالم / نه هم از غرب و جنوب» در اين آهنگ، آشكارا مانند «ياهو زني» صوفيان اجرا شده است.

موسيقي راك از دهه ي هفتادميلادي به بعد، داراي شاخه هاي متعددي شده است كه مهمترين آنها آلترنتيو راك، پانك راك، راك مستقل، فولك راك، بلوز راك، هيوي ميتال راك وچندشاخه ي ديگراست. نميدانم كه آهنگ دريا را دركدام ازاين سبك ها ميتوان گنجاند. با آنكه بايد نوآوري اين آهنگ، درتلفيق موفقانه ي موسيقي عارفانه ي ياهوزني، با موسيقي راك غربي را پذيرفت وازآن دفاع كرد؛ ولي به علت درونمايه ي سياسي – روشنفكرانه ي آن، آهنگ «سلام آليك» را ميتوان به پانك راك نزديك دانست.

پانك راك سبكي است كه گرايشات روشنفكرانه وسياسي راكرها، بيشتردراين زير ژانر نمود پيدا ميكند. يكي ازمهم ترين گروپ هاي پانك راك در اروپا «سكس پيستولز» است. اين گروپ در دو كار اولشان يكي آنارشي درانگلستان و دومي خدا ملكه را حفظ كند؛ توانستند كه خودرا نمايان سازند. نكته ي جالب اينجاست كه اين دوكار به علت محتويات به شدت سياسي واعتراض آميزآن، ازسوي بي بي سي ممنوع اعلام شد ولي ازسوي ديگر،هر دوي اين كارها توانستند درصدر جدول فروش بريتانيا قرار بگيرند. جمله ي «خدا ملكه را حفظ كند»، يك دعايي است كه مسيحيان مومن – عمدتاً انگلوساكسون پس ازعبادت دركليسا بايد آنرا ادا كنند. درفلم استراليايي معصوميت (پاول كاكس، 2000 ) يكي ازشخصيت هاي فلم به ديگري ميگويد: «به كليسا هم ميروي؟» و او جواب مي دهد: «مي رفتم، ولي از وقتي كه يكي از روزها همراه با ديگران «خدا ملكه را حفظ كند» را نگفتم، مرا از آنجا كشيدند و تا هنوز ديگر نرفته ام». آلبوم اعتراض آميز «سكس پيستولز» در واقع دريدن پرده ي تقدس از ارزشهايي بود، كه قرن ها با مسيحيت سنتي و فرهنگ انگلوساكسون درآميخته بود.

اين گروه، با اين اثر ارزش ستيز (نهيليستيك) راه را برديگر باندهاي راك باز كردند، كه البته اين باندها با حفظ يك نوع ايدياليسم سياسي، سعي نداشتند كه به گرايشهاي نهيليستيك نزديك شوند.

آهنگ «سلام آليك»، با آنكه پيام آشكار سياسي و صلح دوستي را تبليغ مي كند، اما هيچگاه درپي ارزش ستيزي نيست. آهنگي است كه روح آرام يك صوفي و پيام روشنفكرانه ي يك راكر، در هرضرب آن جريان دارد.

موسيقي رپ نيز زاييده ي همين موسيقي راك است. چون رپ ازموسيقي ورقص "ديسكو" منشأ مي گيرد و ريشه ي ديسكو هم برميگردد به موسيقي راك. در دهه ي 70 بود كه براثر اوجگيري نفوذ راك، رقص و موسيقي ديسكو به وجود آمد. خود راك اساساً يك موسيقي يي است كه معمولاً در كلپ هاي رقص نواخته مي شود و مردم با شور و هلهله و پايكوبي آنرا همراهي مي كنند. اما ديسكو خود حالا به يك ژانر مشخص موسيقي و رقص تبديل شده و درفرهنگ عامه پسند از جايگاه ثابتي برخورداراست. درسال 1977 شركت پارامونت فلم تب شنبه شب ها را توليد كرد كه درباره ي موسيقي و رقص ديسكو بود و با پخش گسترده اين فلم، شهرت ديسكو نيز گسترش يافت.

هم اكنون در كنارم يكي از شماره هاي مجله ي TV HITS قرار دارد. يك مجله ي ماهانه كه درباره ي موسيقي عامه پسند، در لندن چاپ مي شود. در اين شماره يك مصاحبه همراي گروپ راك Blink- 182 به چشم مي خورد كه به نظرم جالب رسيد. اين گروپ راك انگليسي در باره ي بعضي مسايلي صحبت مي كند كه تا اندازه ي مي تواند معرف يك راكر معمولي باشد. اولين سوال مجله از آنها اين است:« آيا همه ي ستاره هاي راك، از تخريب اتاق شان در هوتلي كه اقامت مي كنند لذت مي برند؟» آنها تاييد مي كنند، ولي مي گويند: «البته براي هرچيزيكه ميشكنيم، بايد تاوانش را هم بدهيم». يكي از آنها مي گويد: «ما جادو گر هستيم – نسخه ي مذكر ساحره. ما در باره ي عشق و چيز هاي مثل اين آواز مي خوانيم، ولي بعضي وقت ها مردم، متوجه آن روح عصيان گري كه دروجود ما است، نمي شوند». آنها درباره ي بد زباني راكرها مي گويند:« كاملاً درست است. ما كوشش مي كنيم بد زبان نباشيم ولي هميشه هستيم». يكي از اعضاي گروپ دراين باره مي گويد:«البته من نمي خواهم نام آنرا بد زباني بگذارم. اين فقط استفاده از صفات است - البته از آن صفت هايي كه هميشه معناي مؤدبانه ي ندارند. واقعاً من از مردماني متنفرم كه بجاي كلمات واقعاً بد، از كلمات نيمه بد و با بار مجازي استفاده مي كنند». آنها مي گويند تمام راكر ها جوانان را تشويق مي كنند، تا عليه نظم موجود (سيستم) بجنگند:«من يك درام نواز هستم و حتا در برنامه هاي كنسرت هدفون نمي زنم. چون هميشه بچه ها را دعوت به خراب كاري مي كنم. اگر آواز خوان مي بودم از همه مي خواستم كه چوكي هاي شان را پاره كرده و دور بيندازند». اما ديگري مي گويد:«البته ما جوانان را تشويق به فرديت گرايي مي كنيم و از آنها مي خواهيم، براي كسي كه مي خواهند باشند مبارزه كنند. فكر مي كنم ما بسيار مسوول هستيم و هيچگاه استفاده از مواد مخدر و يا مردم آزاري را تشويق نمي كنيم. ما طرفدارفرديت هستيم و از اين متنفريم كه به ما گفته شود، چه رفتاري داشته باشيم و چه رفتاري را از خود دوركنيم. اين چيزي است كه براي هميشه روح انسان را به انحطاط مي كشد». مصاحبه گر مي پرسد:« آيا ستاره هاي راك هيچگاه روح زنانه ي وجودشان را بروز نمي دهند و هرگز گريه نمي كنند – خصوصاً درسينما؟» درجواب آنها به اين سوال، معلوم مي شود كه راكرها، مردان ديوانه يي نيستند كه فقط عصيان گري ومبارزه از آنها برمي آيد و قلبهاي شان چيزي را بنام احساس و عاطفه نمي شناسند:«وقتي كسي مي ميرد من گريه مي كنم. البته گاهي وقت ها كه با دوست دخترم تنهايي درد دل مي كنم، هردوي مان اشك مي ريزيم». يكي ديگر از اعضا مي گويد:«من در زنده گي زيباست گريه كردم». ديگري:«و من درفلمي كه درباره ي جنگ جهاني دوم بود». سوال آخردرباره ي روشنفكري است: آيا همه ي راكرها از كتاب خواندن و كار روشنفكري به شدت متنفر هستند؟ جواب آنها:« نخير، من عاشق كتاب هستم، به خصوص هميشه شكسپير مي خوانم. شما نمي توانيد آهنگ بسازيد و يا ترانه بسراييد، درحاليكه معلومات كافي نداريد». ديگري:«من كار روشنفكري را بسيار دوست دارم. من عاشق تاريخ و سياست هستم. وقتي به يك كتابخانه مي روم آروزو مي كنم، كه كاش مي توانستم تمام كتابهاي دنيارا مي خواندم. من اشتهاي شديدي به خواندن دارم، چون هميشه احساس مي كنم كه يك احمق هستم». ديگري مي گويد:«نه او احمق نيست، بسيار هم با هوش است. راكرها آدم هاي روشنفكري هستند. شما تعجب خواهيد كرد اگر گاهي با آنها بنشينيد و ببينيد كه چقدر روشن هستند. همه ي ما روشنفكر هستيم - فقط اين موضوع را جيغ نمي زنيم».
روشنفكراني كه برخلاف معمول، لباسهاي عجيب مي پوشند، برگوشهاي شان مثل برده گان سابق حلقه مي آويزند، قسمت هاي مختلف بدن شان را خالكوبي مي كنند، ديوانه وار موسيقي مي نوازند، ديوانه وار مي رقصند و دراشعار آهنگ هاي شان، از آيه هاي انجيل گرفته تا بد زباني هاي ركيك بازاري يافت مي شود. از سكس و سياست و مذهب راز زدايي مي كنند، كسانيكه به انسان باور دارند و همه چيز- صلح، عشق و آزادي هم را براي سعادت او مي خواهند.

فرهاد دريا و آهنگ راك اش، با آنكه از نهيليسم ملحدانه ي راكر هاي راديكال، فاصله ي زيادي دارد، مگر دربسياري موارد با آنها داراي نقاط مشتركي است. از جمله پيام آهنگش كه دركنار دعوت روشنفكرانه به آشتي و آشنايي، يك نوع اعتراض محتاطانه يي نيز، از كژي هاي آشكار روزگارما به حساب مي آيد.

ضرب پسزمينه در «سلام آليك» شديد نيست، يعني اين كه با آن شدتي نيست كه بشود با شنيدن آن رقص ديسكو اجرا كرد. اين امر به خاطر تم صوفيانه ي آهنگ است كه دريا خواسته است، با تلطيف ضرب پسزمينه، از چيره گي آن بر اين مايه ي عارفانه جلوگيري كند. «ياهو زني»، دركنار اينكه يك نوع موسيقي است، به علت حركات ريتميك اجرا كنندگان آن، مي توان آنرا يك نوع رقص نيز دانست. «ياهو زني» صوفيانه، با موسيقي راك از دو جهت رابطه ي تنگاتنگ دارد. اول اينكه رقص از اجزاي لاينفك هردوي آنها به شمار مي آيد، «سماع» يا همان رقص صوفيانه، تلفيق موسيقي و رقص خاصي است كه هميشه دركنارهم، درطول تاريخ تصوف حضورداشته است. و موسيقي راك نيز به خاطر كمرنگ بودن ملودي درآن، نمي شود آنرا به تنهايي شنيد و لذت برد؛ بلكه بخاطر ريتم سنگين آن، بايد با همان ضرب ممتد و يكنواخت و تغيير ناپذيرش رقصيد. البته اين رقص هم مانند سماع به تنهايي اجرا نمي شود و بطور سنتي، دريك مكان عمومي مثل ديسكو تيكها اجرا مي شود، كه همه درميان هم با ريتم سنگين راك مي لولند.

دوم اينكه هم در موسيقي «ياهو زني» و هم در راك ملودي نقشي ندارد. «ياهو زني» داراي يك ريتم خاصي است كه كلمات (غالباً نامفهوم آن) براساس همين ريتم ثابت، بطور بي پاياني تكرار مي شود. در موسيقي راك هم كه به گفته ي كوندرا، در آن «موتيف ملوديك جايي براي گسترش ندارد. فقط تكرارميشود بي آنكه كامل شودويا به پايان برسد. راك تنها موسيقي «سبك» است كه درآن ملودي چيره نيست؛ مردم ملودي هاي راك را زمزمه نمي كنند».

همين نقاط مشترك ميان راك و مسيقي صوفيانه است كه دريا، با زيركي تحسين انگيزي هردو را با هم تلفيق كرده و بهترين آهنگ تمام عمرش را ساخته است.

حالا مي خواهم دوباره برگردم به همان حرفي كه كوندرا گفته بود: «آنها كه احساس گناه ندارند مي رقصند». با توجه به تمام آنچه گفته آمد، شما چه فكر مي كنيد؟ به نظر من هيچ آدم عاقلي پيدا نخواهد شد كه بگويد صوفيان، اين رقص ديوانه وار را از سردلخوشي و خوشگذراني انجام مي دهند: صوفيان احساس گناه مي كنند احساس گناهاني كه ديگران هرروزمرتكب مي شوند و آنان از ميان خانقاه هاي گلي شان، دردمندانه همه را نظاره مي كنند. چه راه ديگري دارند غيراز رقص و «يا هو زني» تا به خلسه روند و به خدا برسند و از او براي تمام انسان ها طلب آرامش و سعادت كنند؟ و اما راكرها، آنها نيز صوفي هستند: صوفياني كه به جاي خالي برپيشاني شان، بر تمام بدنشان خال مي كوبد و به جاي تسبيحي بر گردنشان، به گوش هايشان حلقه مي آويزند. هردو براي صلح وسعادت انسان فرياد مي زنند و هردو از سراحساس گناه و خودآگاهي برزمين پاي مي كوبند.

فرهاد دريا، فرهاد درياي سابق نيست. اين هنرمند قندوزي خوش قريحه، كه با آهنگ هاي شاد پاپ اش، سالها مردم افغانستان را رقصانده است؛ ديگر نمي خواهد كه از گوش و گلو و زلف و كمر يار ترانه هاي سبك بخواند. او طي سالهاي اخير به امور خيريه، بشر دوستي و گرايشات روشنفكرانه روي آورده است. امسال برنامه ي تلويزيوني «كوچه» را براي بچه هاي خياباني كابل اجرا كرد، كه به تازه گي دي وي دي آن نيز برآمده است. گذشته ازاين، درچندين پروژه ي خيريه ي ديگر نيز سهم دارد و كم كم به يك فعال اجتماعي تبديل شده است. از آلبوم سلام افغانستان به اين طرف، او از گذشته اش كم كم فاصله گرفت و حالابا آهنگ «سلام آليك» كاملاً راه تازه يي را درپيش گرفته است.

آيا فرهاد دريا را مي توان صوفي خواند و يا يك راكر؟ نمي دانم، با آنكه درميان اين دو صفت تضادي وجود ندارد و مي تواند دريك فرد جمع شود؛ ولي دريا در«سلام آليك» به بي رنگي يك صوفي و فرديت خواهي يك راكر، از همه ي انسان ها دعوت به آشتي و با همي مي كند:«من زردم، تو سرخي، بيا كه نارنجي شويم». حالا من به راحتي ميتوانم خود را راضي كنم كه در حقيقت: آنها كه احساس گناه «دارند» مي رقصند.
(اين مقاله قبلاً در مجله ي «هنرمند» چاپ شده است. از اين پس برخي از مقالات «هنرمند» در اينجا باز چاپ خواهد شد).

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

آيه هاي زميني

بودن یا نبودن ؟ مساله این است! آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار
نامساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته با انبوه
مشکلات بجنگیم تا آن ناگواریها را از میان برداریم ؟ مردن ... خفتن ... همین و
بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما
مستولی میکند پایان بخشد،غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود.
مردن... خفتن... خفتن، و شاید خواب دیدن آه ، مانع همین جاست . در آن زمان که
این کالبد خاکی را بدور انداخته باشیم، در آن خواب مرگ،شاید رویاهای ناگواری
ببینیم! ترس از همین رویاهاست که ما را به تأمل و امیدارد و همین گونه
ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می كند. زیرا اگر
شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست
که در مقابل لطمه ها و خفتهای زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متبکر، آلام عشق
مردود، درنگهای دیوانی ، وقاحت منصب داران، و تحقیرهایی که لایقان صبور از
دست نالایقان می بینند، تن به تحمل دردهد؟ کیست که حاضر به بردن این بارها
باشد و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال، پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟ ...

قال شيخنا الاجل، الشكسبير الكبير في كتابه «هملت»

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

«جنگ چارلي ويلسون»: من مجاهدين را بوجود آوردم

در ساختمان مجللي در لاس وگاس، مرد ميانسالي در حاليكه جام شرابي در دست دارد؛ در يك وان حمام دراز كشيده است و سه زن زيبا و برهنه در حال ماليدن بدن او هستند. تلويزيون روشن است و مرد ناگهان متوجه ميشود كه خبرنگار از منطقه ي نا آشنايي به نام افغانستان در حال گزارش دادن است. او خبر لشكر كشي شوروي به افغانستان را مخابره ميكند. فلم جنگ چارلي ويلسون ميگويد كه نطفه ي مجاهدين افغانستان در همين وان حمام بسته شد.

اين فلم داستان واقعي چارلي ويلسون است. نماينده ي دموكرات تگزاس در كانگرس آمريكا كه در دهه ي 80 ميلادي، دولت ريگان را مجبور كرد تا براي شكست امپراتوري شوروي به مخالفين آنها در افغانستان كمك كند. او مردي ليبرال، زن باره، دايم الخمر، مجرد و ضد كمونيست بود. چارلي ويلسون در كانگرس، در بين همكارانش به خاطر شيفتگي مهار نشدني اش نسبت به زن و شراب و كوكايين و پارتي هاي طولاني شبانه، به «چارلي خوش گذران» شهرت داشت.

فلم از روي كتاب جورج كرايل اقتباس شده است كه در سال 2003 تحت عنوان « جنگ چارلي ويلسون: داستان فوق العاده ي بزرگترين عمليات مخفيانه ي تاريخ» در آمريكا چاپ شد.

در فلم همه چيز رنگ دهه ي 80 را دارد، از بروت هاي گاست آوراكوتوس مامور سيا گرفته تا هيجان هولناك جنگ سرد، و شبح سرخ كمونيزم كه خواب را از چشمان تمام آمريكايي ها ربوده بود. فلم در كنار درام پر كششي كه دارد از طنز ظريف و هوشمندانه يي نيز بر خوردار است كه قصه ي استعاري فلم را غنا مي بخشد. روح فلم شخصيت يگانه و چند بعدي چارلي ويلسون است كه بطور درخشاني تام هنكس نقش او را بازي ميكند، ولي در كنار او دو شخصيت ديگري نيز وجود دارند كه استخوانبندي درام را كامل ميكنند: گاست آوراكوتوس و جوان هرينگ كه به ترتيب فيليپ سيمور هافمن و جوليا رابرتز نقش آنها را به عهده دارند. گاست آوراكوتوس مامور بد خوي و بد قيافه ي اداره ي استخبارات آمريكا است كه يك لحظه هم سيگرت را از روي لبانش پس نميكند، و جوان هرينگ زني است طناز و محفلي و راست گرا، كه به همان اندازه كه از كمونيزم تنفر دارد، عاشق عيسي مسيح است. كاتوليك بلوند عشوه گر، براي بدست آوردن دو هدف زنده گي اش كه همانا رضاي خدا و آزادي انسان باشد از هيچ كاري روي گردان نيست، هر چند اگر اين كار همبستر شدن با يك وكيل زنكه باز كانگرس (چارلي ويلسون) و يا يك نظامي بدقواره ي مسلمان (جنرال ضياء الحق) باشد.

بازي جذاب تام هنكس در نقش ويلسون در پرتو كارگرداني ماهرانه ي نيكولز، بيش از همه گيرا تر در آمده است. بخصوص زنده گي اجتماعي ويلسون و رفتارش نسبت با اطرافيانش بخصوص اطرافيان مونث اش ديدني است. به طور عجيبي، در دفتر كار او در كانگرس تمام كارمندانش را زنان جوان و زيبا تشكيل ميدهند و هر كجا كه مي رود حد اقل يكي از معشوقه هايش او را همراهي ميكند. او در كنار اين معشوقه هاي هميشگي، جديداً دختر يكي از سناتوران مذهبي و محافظه كار را نيز اغوا كرده است. جالب اين جاست كه هيچكدام از اين موضوعات تخيلي نيست و تمامش از زنده گي واقعي نيلسون اقتباس شده است. باور ميكنيد كه حتا دايان سواير زن فعلي مايك نيكولز، كارگردان همين فلم هم در جواني يكي از معشوقه هاي چارلي جادوگر بوده است!

ويلسون وقتي از وان حمامش در لاس وگاس بيرون ميشود، به طور جدي به اين فكر مي افتد كه افغانستان فرصت بي نظيري ميتواند باشد براي شكست شوروي و غرور خرد كننده ي آن كه جهان را در وحشت فرو برده بود. او با كميته ي دفاع كانگرس به مذاكره مي نشيند تا آنها را وادار كند كه كمك سالانه ي شان به چريك هاي افغان را از 5 به 10 ميليون دالر در سال افزايش دهند. اما زمانيكه با جوان هرينگ آشنا مي شود عزمش براي شكست كمونيزم جزم تر از پيش ميشود. جوان هرينگ با تكيه به رفاقتي كه با ويلسون دارد و با استفاده از قدرت هاي خدادادي زنانه اش، به مقامات واشنگتن و مردان خواب آلود و دير فهم كانگرس مي فهماند كه شكست شوروي در افغانستان ميتواند به پايان جنگ سرد و نابودي كمونيزم جهاني بيانجامد. آن دو بالاخره موفق ميشوند كه بودجه ي كمك هاي پنهان كانگرس به چريك هاي مسلمان ضد شوروي در افغانستان را از 5 ميليون دالر به 1 ميليارد دالر در سال افزايش دهند. هرينگ زمينه ي سفر ويلسون را به پاكستان هموار ميكند و او با جنرال ضياء الحق در اسلام آباد ملاقات ميكند. رييس جمهور دولت نظامي از سياستمدار آمريكايي خواستار كمك هاي بيشتري ميشود. ويلسون زمانيكه خود به يكي از كمپهاي مهاجرين افغان در پاكستان ميرود و از نزديك شاهد رنجي ميشود كه انسان هاي بيگناه ميكشند، و اراده ي جهاد طلبي آنها را كه با سيه روزي دردآورشان عجين شده را مي بيند؛ آتش قلبش شعله ور تر ميشود.

او اينبار به واشنگتن مي آيد و به طور وسيعي كمك هاي حكومت ريگان را به سوي پاكستان سوق مي دهد تا از آنجا به چريك هاي افغان برسد. در كنار اين، او 15 بار به افغانستان سفر ميكند و عملاً به سازماندهي جنگ عليه شوروي از داخل كشور نيز مي پردازد. او روزها و شب ها با مجاهدين سوار بر اسب مسافرت ميكند، لباس افغاني مي پوشد و غذاي افغاني مي خورد. در اينجاست كه متوجه يك مشكل ميشود: سلاح هايي كه مجاهدين در دست دارند نمي تواند در مقابله با قشون سرخ شوروي جوابگو باشد. او در پي چاره بر مي آيد كه مامور سيا، گاست آوراكوتوس و تيم همكارش به كمك او از راه ميرسد.

مامورين سيا به آنها اجازه نميدهند تا سلاح هاي ساخت آمريكا بدست مجاهدين بيافتد. در عوض تمام تلاش خود را ميكنند تا راه هاي ديگري براي مسلح كردن چريك هاي افغان بيابند. گاست به طور عجيبي چاره را در معامله يي مي بيند كه بايد بين دولت اسراييل و پاكستان صورت بگيرد. دولت اسراييل ذخيره ي پايان ناپذيري از تجهيزات نظامي ساخت روسيه در اختيار داشت و بايد طي معامله يي قسمتي از آن را مي فروخت تا از طريق پاكستان به مجاهدين افغان تحويل داده شود. چارلي ويلسون براي سرگرفتن اين معامله از فرمول هميشگي خود استفاده ميكند: او رقاصه ي وسوسه انگيز خود را از تگزاس به قاهره مي آورد تا در جلسه ي عقد قرار داد، طبع يهوديان اسراييلي و مسلمانان پاكستاني را خوش نگهدارد. او بالاخره موفق مي شود؛ در برابر خم و پيچ هاي كمر باريك و برهنه ي دختر تگزاسي، نه يهود تاب مي آورد و نه مسلمان.

اما هنوز يك مشكل وجود دارد كه موفقيت چريك هاي مسلمان تحت الحمايه ي سيا را تهديد ميكند: بمباران هاي هوايي شوروي. موضوع بر سر دادن و يا ندادن موشك هاي استينگر به مجاهدين است. اين موشك ها قابليت فير از روي شانه را دارند و با استفاده از تمهيد حرارت ياب، هدف خود را در هوا تعقيب ميكنند. او در واشنگتن به همكاري مامورين سيا و ديگر همكارانش تمام تلاش خود را ميكند تا توجه دولت را به اهميتي كه پيروزي در افغانستان ميتواند براي آمريكا داشته باشد جلب كند. تلاش هاي او و تعداد ديگري از مقامات اداره ي ريگان باعث ميشود كه دولت قانع شود تا موشك هاي نوع استينگر را در اختيار مجاهدين قرار دهد. تاثير اين موشك ها در پيروزي جنگهاي چريكي مجاهدين غير قابل چشم پوشي بود. اين تلاش ها و فعاليت ها باعث ميشود كه برنامه يي را دولت تدوين كند كه بعدها به «دكترين ريگان» معروف شد كه بر مبناي آن حكومت آمريكا كمك هاي مالي و تسليحاتي خود را از حد مجاهدين افغانستان گسترش داده و به تمام گروه هاي چريكي وشورشي كه در دولت هاي تحت كنترول شوروي در حال مبارزه بودند تعميم دهد. بسياري ها همين دكترين را باعث اصلي شكست كمونيزم جهاني و امپراتوري شوروي مي دانند.

فلم نشان ميدهد كه مجاهدين پيروز مي شود و شوروي عقب نشيني ميكند. اما دلبستگي چارلي ويلسون هنوز به افغانستان پايان نيافته است. او اينبار در تلاش است تا حكومت آمريكا را وادار كند كه در حصه ي بازسازي كشور پس از جنگ سهم بگيرد، اما هيچ كس در واشنگتن ديگر حاضر نيست حتا نام افغانستان را بشنوند. او پس از تلاش هاي بي ثمري، به اين نتيجه مي رسد كه او هم بايد كم كم افغانستان را فراموش كند، اما نمي تواند.

چارلي ويلسون واقعي هنوز زنده است، همچنين كه جوان هرينگ و گاست آورتوكوس واقعي. ويلسون پس از 24 سال خدمت در كانگرس آمريكا از سال 1996 ديگر خود را براي نماينده گي كانديد نكرد. او اكنون به عنوان يك پير پر نفوذ در سيستم آمريكا، براي كشورها و افراد مختلف لابي ميكند، كه يكي از مشتري هاي دايمي او حكومت پاكستان است. او از نقشي كه در جنگ افغانستان داشته است سخت پشيمان است و جديداً در يك مصاحبه گفته است:«هر وقت كه يكي از طيارات ما سقوط ميكند، به ذهنم مي رسد كه كار همان موشك هايي است كه من به آنها داده بودم». ويلسون به خاطر آنچه كه به سر ملت افغانستان آمد خود را «گناهكار» حس ميكند. او كه هشت روز پيش از واقعه ي 11سپتامبر بر روي بام ساختمان مركز تجارت جهاني به يك شام دعوت بود، آن حمله ي تروريستي را هم بي ربط به آنچه كه او در دهه ي 80 انجام ميداد نمي داند.

فلم نشان ميدهد كه تلاش هاي غول آساي ويلسون اگر نمي بود، هيچ وقت شورشهاي پراكنده يي كه در افغانستان جريان داشت نمي توانست در برابر سركوب شوروي تاب بياورد، و اگر پول و اسلحه و مشوره هاي رهنمودي مامورين سيا نمي بود، هيچ گاه مجاهدين قدمي به پيش بر داشته نمي توانستند. اين فلم در آمريكا از سوي بسياري از محافل محافظه كار متهم شده است كه حقايق تاريخي را تحريف كرده است. اول اينكه نقش چارلي ويلسون را در مسئله ي افغانستان بيش از حد كلان جلوه داده است و از سوي ديگر هيچ اشاره يي به كسان ديگري كه از همكاران موثر او در درون دولت ريگان بودند يادي نشده است.

انتقاد ديگر به خاطر ديد ضد جنگ كارگردان نسبت به موضوع است. فراموش نكنيم كه مايك نيكولز از معدود ليبرالهاي هاليوود محافظه كار است كه همواره از سياست هاي نا انساني زمانه اش انتقاد كرده است. او كارگردان فلم ضد جنگ و بسيار مشهور كچ 22 است كه در زمان خودش تاثير فوق العاده يي بر مخاطبين اش داشت. فلم جنگ چارلي ويلسون نيز هجويه يي است بر پراگماتيسم جنگ طلبانه ي آمريكايي كه تاريخ ميگويد در بسياري موارد براي ملت آمريكا درد سر آفرين بوده است. در عنوان اين فلم نيز طنز گزنده يي وجود دارد كه پرده از يك حقيقت نا خوشايند بر مي دارد. جنگي كه منجر به سقوط كمونيزم شد، جنگي كه يك و نيم ميليون كشته گرفت، ميليون ها انسان ديگر را از خانه هاي شان آواره كرد، و سرنوشت ملتي را به سوي سيه روزي تغيير داد؛ نه جهاد مقدس اسلامي بوده است و نه هم پيروزي كه آمريكايي ها به آن افتخار كنند، بلكه جنگ آقاي چارلي ويلسون بوده است، جنگي كه ريشه در احساساست ضد كمونيستي يك زنباره ي دايم الخمري داشت كه اتفاقاً وكيل كانگرس نيز بوده است.

نشريه ي فرانسوي «لو نوول آبزرواتور» در شماره ي 15 جنوري 1998 خود از برژنسكي مشاور امنيت ملي دولت جيمي كارتر درباره ي آغاز همكاري هاي آمريكا با مجاهدين افغان مي پرسد، او در جواب ميگويد:« مطابق نسخه ي رسمي تاريخ، سيا با حمله ي نظامي شوروي به افغانستان در 24 دسامبر 1979 كمك هايش را به مجاهدين شروع كرد. اما واقعيت، كه تا هنوز جزو اسرار رسمي بود كاملاً چيز ديگري است: رييس جمهور كارتر در 3 جولاي 1979 بود [ يعني 6 ماه پيش از تجاوز شوروي] كه اولين دستور را براي كمك به مخالفين رژيم طرفدار شوروي در كابل امضا كرد. و دقيقاً در همان روز بود كه من طي نامه يي به رييس جمهور اطلاع دادم كه اين كار امكان دارد به تجاوز نظامي شوروي به افغانستان بيانجامد». نشريه ي فرانسوي از او مي پرسد كه شما روسها را واداشتيد كه به افغانستان بيايد؟ برژنسكي ميگويد:« ما روس ها را از دست شان گرفته به افغانستان نكشانديم، ما فقط كاري كرديم كه احتمال آمدن آنها به افغانستان افزايش يابد». وقتي نوول آبزرواتو به او ميگويد كه شما مسبب جنگ مخرب و بزرگي بوديد كه رنج و قرباني اش بدوش مردم افغانستان افتاد، حالا احساس پشيماني نميكنيد؟ سياستمدار سابق آمريكايي ميگويد:«پشيماني؟ پشيماني از چي؟ آن عمليات مخفيانه يك ايده ي فوق العاده بود. چيزي بود كه روسها را به دام افغانستان كشاند و تو ميگويي من پشيمان باشم؟ روزي كه قشون سرخ رسماً وارد مرز افغانستان شدند، من به رييس جمهور كارتر نوشتم: حالا ما فرصت اين را داريم كه به شوروي ها يك درس ويتنامي بدهيم».

فلم مي گويد جنگي كه چارلي ويلسون راه انداخت (و يا هر كس ديگري)، به هيچ وجه به نفع آمريكا نبوده است. واقعه ي 11 سپتامبر و گسترش بي امان بنيادگرايي اسلامي در جهان، ريشه در همان «مجاهد پروري» هاي آمريكا در دهه ي 80 ميلادي دارد. پايان فلم با ديالوگ نيست، بلكه با يك تصوير استعاري از چهره ي چارلي ويلسون است. او به خاطر فعاليت هايش در سازماندهي مجاهدين و شكست شوروي از سوي دولت آمريكا طي محفلي تقدير مي شود. اما ويلسون را در صحنه ي پاياني فلم مي بينيم كه تنهاست و فكري او را مشغول كرده است. در چشمان نگران او پشيماني را ميتوان حس كرد و آينده را ميتوان خواند. شايد چارلي ويلسون در آن لحظه به ياد وان حمام خود در لاس وگاس و آن پري رويان برهنه مي افتد، و آرزو ميكند كه كاش از وان حمام بيرون نمي آمد و هيچ گاه به فكر قهرمان بازي هاي خونيني كه راه انداخته بود نمي افتاد.

اگر به داستان اين فلم نگاه كنيم و به اظهارات برژنسكي توجهي داشته باشيم، به اين نتيجه مي رسيم كه جنگ 14 ساله ي افغان ها در برابر شوروي در واقع جنگ مفت و مجاني بوده است كه ما براي آمريكايي ها انجام داديم. در افغانستان مخالفت با رژيم تره كي وجود داشت، اما اين مخالفت ها به هيچ وجه پتانسيل يك رويارويي پر ريخت و پاشي را نداشت كه ما طي سالهاي درد آور جهاد و پس از آن از سر گذرانديم. در كتابي كه اين فلم از آن اقتباس شده است جزئياتي وجود دارد كه در فلم 96 دقيقه يي نيكولز نمي بينيم. از جمله به طور صريح تري آمريكا را بخاطر بدبختي مردم افغانستان محكوم ميكند و اسامه بن لادن را كه طراح بزرگترين تراژدي معاصر آمريكا بوده است، زاييده ي همان سالها ميداند. در كتاب درباره ي جنجالي كه بخاطر توزيع كمك ها بين تنظيم هاي مجاهدين وجود داشت نيز اشاره يي شده است كه در فلم به آن صراحت نيست. كتاب ميگويد، چارلي ويلسون چون به اين عقيده بود كه احمد شاه مسعود با روس ها در تماس است تمايل زيادي به كمك به او نداشت، ولي در عوض 40 فيصد از تمام كمك هاي آمريكا را مستقيماً به گلبدين حكمتيار مي داد كه او الان در كوه هاي ارزگان با خود آمريكايي ها در جنگ است. در اين ميان نقش پاكستان نيز بسيار زير سوال بود كه بالاخره سيا را مجبور كرد تا بر سر اين موضوع با حكومت پاكستان برخورد داشته باشد.

وقتي فلم جنگ چارلي ويلسون را يك افغان ببيند، به اين نتيجه ميرسد كه مجاهدين پر ادعاي وطني نه به خاطر حس مسلماني و وطنخواهي، بلكه به خاطر دالر هايي كه از آمريكايي ها ميگرفتند با حكومت كمونيستي در افتادند و بعد كه شوروي لشكر كشي كرد، براي آمريكايي ها با شوروي جنگيدند. وقتي كه قشون سرخ افغانستان را ترك كردند، ماندند كه با سلاح هاي در دست شان چه كنند؛ بهترين راه را در اين يافتند كه به جان هم بيفتند. شايد اين قضاوت كمي آزاردهنده باشد، اما نا عادلانه نيست.

در قسمت هاي پاياني فلم يكي از شخصيت ها ميگويد كمك آمريكا به شورشيان عالي و دوران ساز بود، اما «We f…ed up the endgame» براي آمريكايي ها جنگ افغانستان يك Game (بازي) بود.در بازي فقط بردن مهم است و نه چيز ديگري. اولين بار كه طرح اين بازي در كله ي ويلسون خطور ميكند، او در لاس وگاس است، شهري كه پايتخت با شكوه قمار بازي جهان است. او بازي را شروع ميكند، و ظاهراً هم مي برد، اما خودش زياد از برد خود مطمين نيست. قمار خطرناكي را كه چارلي ويلسون شروع كرد، پايان نا معلومي دارد. اين را در چشمان او در آخر فلم هم ميشود خواند. كاش او آن روز از وان حمام بيرون نيامده بود.

(هشت صبح، شماره ي 301، 13 جوزا، 1387)

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

زني تنها در آستانه ي فصلي سرد...


اشاره،
زاده شده در كابل، بزرگ شده در تهران و تعليم يافته در اسلواكيا. روح شرقي و تفكر غربي در وجود صحرا كريمي باعث شده است كه در غرب، شاعر مسلكي شرقي خود را حفظ كند، و در شرق روشن نگري غربي اش را. فلمساز جوان افغان در فلمهايي كه ساخته است نيز ردي از اين دو ويژه گي گذاشته است. كريمي از سال 2001 به اين سو در اسلواكيا در رشته ي فلمسازي درس مي خواند و در كنار آن به ساختن فلمهاي كوتاه و مستند نيز مشغول است. بعضي از فلمهاي او در فستيوال هاي اروپايي فلم، جوايز قابل افتخاري را به دست آورده اند. او از نامهاي جديد سينماي افغانستان به حساب مي آيد، كه يقيناً طي سالهاي آينده به جايگاهي كه مستحق اش است خواهد رسيد. اين مصاحبه با فلمساز 28 ساله به شكل كتبي انجام شده است.

چه چیز(هایی) باعث شد که از زنده گی ی رو به بهبودت در ایران دست برداری و به عنوان یک دختر تنها، در کشور کاملاً بیگانه یی پناهنده شوی که حتا زبانش را نمی فهمیدی ؟ وقتی که برای اولین بار به اسلواکیا آمدی میدانستی که میخواهی چه کار کنی و یا فقط میخواستی از شر بودن در ایران رهایی بیابی؟ آیا در اسلواکیا بود که برای نخستین بار به خودت گفتی که راه زنده گی ات باید از سینما بگذرد؟
زنده گی من و خانواده ام مثل زنده گی هزاران مهاجر افغانی در ایران بود। اینکه هیچ وقت با تمام تحصیلاتی که داشتیم، در اجتماع ایرانی جای مناسبی پیدا نمیکردیم. همیشه مهر مهاجرت و افغانی بودن مان، مانند یک دشنام سایه وار دنبالمان میکرد. اما لحظات خوبی هم داشتیم، چرا که مهاجرت اگر درد هست، خود درس بزرگ زنده گی است. و شادیهای من این بود که این درس را می آموختم. از 15 سالگی میدانستم که چه علاقه هایی در زنده گی دارم، از همان خردی اهل کتاب خوانی و نوشتن بودم. هر چند که در تمام طول تحصیلم، و همچنین 2 سال تحصیل دانشگاهی به عنوان یکی از بهترین دانش آموزان بودم، اما همیشه یک بی قراری در دلم غوغا میکرد. این دغدغه های درون، نه مسئله ی مهاجرت بود و نه مشکلات مالی، بلکه دغدغه های یک زن در سرزمین مردان بود.
از سنین نوجوانی سعی در پیدا کردن هویتم داشتم، نمی خواستم تنها یک زن افغان مهاجر باشم و یک سرنوشت عادی داشته باشم. میخواستم جایگاهم را در دنیا به عنوان یک انسان پیدا کنم. یک انسانی که در جنس زن تولد شده است. هرچه بزرگتر می شدم، بیشتر دغدغه های هویت درونی ام مرا صدا میزد و تصمیم آنی من به ترک ایران و موقعیت خوب ایران را رها کردن، پشت پا زدن به درس و دانشگاه، ترک خانواده و دوستان و راهی سرزمین بیگانه شدن تنها این بود که آوای درونم مرا وادار میساخت که به سوی هویت گم شده ام بروم و پیدایش کنم.
شانزده ساله بودم که وارد دنیای سینما شدم، به عنوان اولین دختر افغان در فلم دختران خورشید به کارگردانی مریم شهریار ایفای نقش کردم، و این فلم زمینه ی طغیانی بود که بعدها در من بیداد کرد. این فلم در فستیوال فلم براتیسلاوا در سال 2001 اولین جایزه را به عنوان بهترین فلم نصیب خود کرد. و شاید به خاطر تبلیغات فلم مرا هم به عنوان بازیگر اصلی فلم دعوت کردند. و من آن زمان تصمیم گرفتم که با این سفر در واقع برای همیشه ایران را ترک خواهم گفت. چرا که در آن زمان تنهاترین و بهترین راه برای گریز از سرزمینی بود که هویتم را دزیده بود.
وقتی وارد اسلواکیا شدم، روزهای سختی در انتظارم بود. اما همیشه شانس بزرگی در زنده گی داشتم که در زمان و مکان مناسبی با افراد مناسبی آشنا شدم که این پروسه ی سخت آمیختگی با فرهنگ بیگانه را تا حدی برایم آسان کردند.
از زمان ورودم به اسلواکیا میدانستم که میخواهم فلمساز شوم، چرا که میخواستم حرف بزنم، نظراتم را بیان کنم، و فلم زبانی است که جهانی است و همه به نوعی آن را میفهمند. در واقع تصمیم گرفتم فلمسازشوم تا با دنیا گفتگو کنم.

تو از آن نسل افغانهایی هستی که تمام زنده گی ات در خارج از کشور به عنوان یک مهاجر گذشته است، آیا هیچ وقت یک حس «بی خانگی» برایت دست داده است، و یا فکر میکنی که وقتی در ایران و/ یا اسلواکیا هستی، حس «در خانه بودن» را داری؟
دو موضوع «هویت به چالش کشیده شده» و «حس بی ریشگی»، برای هر مهاجری قابل لمس و درک است، آیا هنوز به این دو موضوع فکری – روانی در فلمهایت پرداخته یی؟ آیا تم فلمهایت چیزهایی است که خودت حس میکنی و از دلمشغولی های خودت ریشه میگیرند و یا دوست داری مطابق جریان آب حرکت کنی؟

من هیچ وقت مطابق جریان آب حرکت نکرده ام، اگر اینطور می بود در سن 19 سالگی تصمیم به مهاجرتی دیگر نمی گرفتم. مثل هزاران دختر هم سن و سالم، بعد از مدتی ازدواج میکردم و دلمشغولی ام زنده گی زناشویی بود. البته هیچ کس را مقصر نمی دانم، در این دلمشغولی های زنانه ی زنان ما. چرا که این بحثی جدا و طولانی است.
همانطور که گفتید من از نسل مهاجرت هستم، که هیچ وقت وطنش را ندیده بود. نسلی که ناخواسته این نوع زنده گی بر او تحمیل شده بود. من تا زمانی که بعد از 25 سال به افغانستان برنگشته بودم، حس بی خانگی را چندان احساس نمیکردم. اما از زمانیکه افغانستان را با چشمهای خودم دیدم، هوایش را تنفس کردم، و به نوعی گرد و خاک و غبارش را بلعیدم، حس بیگانگی و غربت درمن در اسلواکیا هر روز بیشتر و بیشتر میشود. هر وقت که افغانستان هستم، یک نوع آرامشی دارم که شاید این آرامش را نتوانم در زنده گی راحت اروپا پیدا کنم.
گاه احساس میکنم که خوشبختی را میتوان در چشمان پیرمردی پیدا کرد که در کنار جاده به من چای می فروشد. اما حس در خانه بودن را در هیچ جا ندارم، شاید این درد مهاجرت است، که هم از وطن بیگانه یی و هم در جایی که زاده شده یی قبولت ندارند. اما با توجه به تمام اين حسهاي نوستاليژيك، هيچ وقت حس بي ريشه گي نداشته ام.
چرا که وقتی به افغانستان سفر میکنم، خوشحالم. آرامش دارم، و شاید این به خاطر این است که ریشه در اين خاک دارم. جواب را باید در این شعر مولوی جست:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من در اولین فلمهای دانشجویی ام به مسئله ی مهاجرت به طور واقعی پرداختم. اولین فلم من در جستجوی خیال در واقع به زنده گی مهاجران در یکی از کمپهای مهاجرین در جنوب اسلواکیا می پردازد. سعی کردم که از طریق تنها تلفونی که در کمپ وجود دارد، زنده گی آنهایی که همراه با انتظار طولانی است را به تصویر بکشم. و در فلم یک جهان سعی کردم مسئله ی جنگ را از دیدگاه آنانی که هرگز در جنگ نبوده اند به نوعی بررسی کنم و...
موضوعات فلمهای من در واقع به نوعی به دغدغه های درونی من بستگی دارند. هیچ وقت موضوعی را به خاطر کسی یا سازمانی نساختم، یا اینکه در فستیوالی مورد قبول واقع شوم. هر چند که ناخواسته بیشتر فلمهای کوتاه من توجه فستیوالهای مختلف را به خود جلب میکند. شاید به این خاطر که من شدیداً طرفدار سینمای مولف هستم و سینمای مستقل. و بیشتر به مسایلی می پردازم که درونی هستند و در کنار آن میتواند مسایل هر انسانی باشد. و خواهی نخواهی وقتی پشت اسم کارگردان افغانستان نوشته میشود، همه به نوعی کنجکاو هستند که فلم در مورد چیست.
اگر فلمهای مرا ببینید همیشه در آنها گاه مستقیم و گاه نا مستقیم به مسئله ی هویت برمی خورید. اما رنگ این هویت من نه قومی است و نه ملیتی، بلکه هویت انسانی است، که همواره در پی جستجوی آنم.
تم فلمهای من زیاد جامع نیستند، همیشه در مورد فرد خاصی حرف میزنم، و یا اینکه فردی عادی در موقعیتی خاص. من طرفدار تفکر اندویجوالیزم )فرديت گرايي) هستم. پس خودتان حدس بزنید که همیشه بر خلاف موج حرکت میکنم. که چندان ساده نیست.

آن طوری که من حدس زدم موضوع «زن» یکی از موضوعات دلخواه تو است، تا جاییکه اولین حضور سینمایی ات به عنوان یک بازیگر، نقش دختری است که به یک همجنس خود دلبستگی دارد و این فلم (دختران خورشید) در فستیوال بین المللی فلمهای همجنسگرایان زن و مرد در سنفرانسيسكو هم نشان داده شد. و بعد این موضوع «زن» در فلمهایی که خودت کارگردنی کرده یی هم ادامه داده شده است، (از آنجمله، زنی تنهادر آستانه ی فصلی سرد) میخواستم بدانم که نگاهت به زن و زنانگی دقیقاً به چه شکلی است و بدنبال گفتن چه چیزی در باره ی زن و زنانگی از طریق سینما هستی: زن به عنوان یک موجود اجتماعی که اجتماع نقش او را نادیده میگیرد، ویا زن به عنوان یک موجودی ناشناخته که تو میخواهی بعضی از رازهای سربسته ی او را افشا کنی؟ (اگر فلمهایت را میدیدم شاید جواب این سوال را خودم میدادم، ولی حالاکه ندیده ام میخواهم از خودت بشنوم).
موضوع اصلی من «زن» است. چراکه خود یک زن هستم. و در کنار مسئله ی مهاجرت همیشه به مسئله ی زن پرداخته ام. فلم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در واقعی پرتره ی زنی جوان است که روز تولدش را در سرزمینی دور ا ز زادگاهش جشن میگیرد. و مهمانان او در این جشن تنها خاطرات، عکسها، حرفهای درون و خود اوست. این فلم یک فلم شاعرانه ی زنانه است. در مورد دنیای درون او حرف میزند.
نگاه من به زن یک نگاه به انسان است। و توقع من از جامعه و اطرافم این است که به زنانگی من به چشم انسان گونه نگاه کنند. و دغدغه ی زنان فلم من، هم اجتماعی است، چرا که آنها را همیشه با توجه به جنسیت شان قضاوت میکنند تا با انسانیت شان. و هم رازهای درون آنهاست که بیم از گفتنش دارند. چرا که هم دین، هم مذهب و هم رسم و رسومات و هم اجتماع آنها را محکوم ميكنند. زنان فلمهای من به گونه یی نادیده گرفته میشوند، انکار میشوند، و من در واقع از این نادیده گی و انکار حرف می زنم. و سعی میکنم به آنها موقعیت بدهم که خود را تعریف کنند و در مورد خودشان حرف بزنند، از عشق بگویند بدون ترس، بدون بیم از قضاوت، و به زنانگی شان عشق بورزند.
جای ذکر است که با تمام دغدغه های زنانه ام یک فمنیست نیستم। چرا که فکر میکنم راه به دست آوردن این هویت انسانی شعار دادن نیست. آن هم در جامعه ی مرد سالار ما. ما هیچ وقت نمی توانیم مردسالاری جامعه ی مان را کتمان کنیم. این مسئله ی رسم وسنت چندین هزار ساله است، که یک شبه نمیشود به آن رسيده گي كرد.
با هیچ شعار و دموکراسی خارجی نمی توان از بین اش برد. اگر هویت طلبیم باید خود سرنخ را بدست بگیریم، باید در مورد ارزشهای مان بدون ترس حرف بزنیم. بدون اینکه سعی در کوبیدن کسی داشته باشیم حق طلب باشیم، و برای بدست آوردن حق مان باید ریسک کنیم. باید گاهی دل به دریا زد. و این دل به دریا زدن زمانی امکان پذیر است که بخواهیم بیاموزیم، نه تنها در مورد خود، که در مورد دیگران، سعی کنیم دیدی باز تر از چهار دیوار خانه ی مان داشته باشیم و باور کنید این دید بیشتر و بازتر نجات دهنده است تا شعار حق طلبی. و این دید گسترده و این آموزنده گی را هیچ کسی به ما نمیدهد مگر خودمان و عشقی که به پیدا کردن هویت زنانگی مان داریم. باید باور کنیم که جایگاهمان در کنار دختر بودن، مادر بودن، همسر بودن، در اجتماع هم است. باید به صدای درون گوش داد و اجازه نداد که کسی نابودش کند. چرا که آن زمان که این صدا خاموش شود، نابود شده ايم.
پرداختن من به مسئله ی زن در واقع حرف زدن در مورد یک موجود ناشناخته نیست. زن آنقدر شناخته شده است و به نام او آنقدر شعارها داده اند که امروز مسئله ی زن افغان بیشتر به یک کلیشه تبدیل شده تا یک واقعیت. و بدترین وضعیت ممکن برای زن افغان کلیشه شدن اوست. چرا که بسیاری از این طریق نابود میشوند، در عوض رهایی یافتن.
هرگز فراموش نکنیم که جامعه ی ما هنوز آماده گی کاملی برای انقلاب های فمنیستی ندارد. ایران، بعد از سالها دارد گامهایی در مورد زن و حقوق و آزادی زن بر میدارد، اما با توجه به تمام این حرفها خیلی از روشنفکران زن با مشکل مواجه هستند. شما چگونه میتوانید توقعی از جامعه یی داشته باشید که نزدیک به 90 فیصدش بی سواد هستند، فقر اقتصادی بیداد میکند و فقر فرهنگی سعی در نابودی نسلی دارد که میتواند سازنده باشد.
من همیشه خواستار قدم برداشتن آهسته اما با اطمینان هستم. چرا که اطمینان اعتبار را هم به همراه دارد. و این نیز در تجربه اندوختگی ما در مورد زن و سینما سهیم است. دیدگاه مردم ما از خود سینما مثبت نیست، چه رسد به زن و سینما. جامعه ی بعد از جنگ ما هنوز درگیر مشغله ی صلح است. و آهسته باید قدم برداشت، که صلح را بهم نزد. چرا که این صلح خود نجات دهنده ی ما است. ما یعنی مرد و زن.

وضع در دانشگاهی که درس میخواندی (و یا میخوانی) به چه شکلی است؟ چه طور پذیرفته شدی، چه امکاناتی برای فلمسازی وجود دارد؟ آیا فکر میکنی که سینما را با درس خواندن یادگرفتی؟ نقش این سالهای دانشگاه در فلمسازشدنت چقدر بوده است؟
دانشگاه ما ( دانشگاه فلم و تلویزیون در براتیسلاوا) تنها دانشگاه فلمسازی در اسلواکیا و یکی از معتبرترین ها در اروپای شرقی است. فلمسازان خیلی معروف اسلواکیا فارغ التحصیل این دانشگاه هستند.
سیستم دانشگاهی اسلواکیا مثل سیستم افغانستان کانکوری است. اما کانکور دانشگاه ما جداگانه است. به خاطر اینکه دانشگاه هنری است، علاوه بر درسهای دیگر باید کانکور استعداد فلمسازی هم بدهیم. در این رشته بسیار کم دانشجو قبول میکنند، مثلاً سالانه در رشته ی کارگردانی سینما فقط 5 نفر را قبول میکنند، و از این 5 نفر همیشه 2 نفر فارغ التحصیل میشوند.
من هم از طریق کانکور وارد دانشگاه شدم، و هم اکنون در دوره ی فوق لیسانس رشته ی کارگردانی سینما درس میخوانم. البته لیسانسم را در رشته ی سینمای مستند تمام كرده ام.
امکانات فلمسازی خوب است، من در طول این سالها نزدیک به 30 فیلم کوتاه ساختم، که هزینه هایش از طریق دانشگاه و وزارت فرهنگ تامین می شود. هر چقدر فلمهای ما بیشتر موفقیت در فستیوالهای جهانی کسب کند، به مراتب پشتوانه ی مالی نیز افزایش می یابد.
به خاطر اینکه تنها دختر افغان در دانشگاه هستم، خوب مزایای خود را هم دارد. چرا که موضوعات من تا حدودی جدیدتر هستند و دیدگاه من یک دیدگاه دوجانبه ی اروپایی-آسیایی (افغانی) است. که خود برای یک فلمساز یک نکته ی مثبت است.
سالهای دانشگاهی ام از بهترین سالهای زنده گی ام به حساب می آید، چرا که نه تنها از لحاظ آکادمیک، بلکه از لحاظ انسانی هم رشد زیادی کردم. در واقع سالهای رشد عقلی و نظری و دیدگاهیم نه تنها در مورد خودم، جامعه ام، بلکه در مورد دنیا بوده است. و این را مدیون استادان گرامی و بزرگواری هستم، که در این سالها این افتخار را داشته ام که در مکتب شان شاگردی کنم.

آیا فلمهایی که ساخته یی با بودجه ی مستقل بوده و یا از منابع دولتی و یا شرکتهای بزرگ تولید فلم حمایت میشدی؟ وضع «سینمای مستقل» در اروپای شرقی به چه گونه است؟
وضع سینما درکل در کشورهای اروپای شرقی، که کشورهای پست-کمونیزم هستند، چندان خوب نیست. اما هر سال فلمهای خوبی با تمهای جالب توجهی وارد بازار سینمایی می شوند. در اسلواکیا بیشتر فلمها از طریق وزارت فرهنگ، که بودجه ی خاصی برای فلمسازی دارد فراهم میشود، اما این هزینه چندان کافی نیست، و به همین خاطر فلمسازان و تهیه کننده گان سعی در جلب منابع مالی خارجی و یا خصوصی هم دارند.
بیشتر فلمسازان سعی میکنند که آن روح سینمای مولف را در فلمهای شان حفظ کنند. دولت چندان دخالت چشمگیری در صنعت فلمسازی و در مورد تمهایی که ساخته میشوند ندارد. میتوان گفت که فلمسازان اسلواکیا تا حد زیادی آزادی بیان وتصویری دارند.
فلمهای من بیشتر از طریق دانشگاهم و وزارت فرهنگ هزینه پردازی میشوند، و همیشه هم هزینه های شخصی در آن دخیل هستند، چرا که آرزوی هر فلمسازی ساختن فلم خوب است.

فکر میکنی که بزرگترین موفقیتی که تا هنوز بدست آورده یی چیست؟
اگر در عرصه ی زنده گی خصوصی بگویم، بزرگترین موفقیت من مهاجرت دومم به اروپا بود. چرا که تاثیر بسزایی در نحوه ی زنده گی کردن و دیدگاهم به زنده گی و دنیا و اندیدشیدن داشت، اینکه یاد گرفتم خودم را و جامعه ام را نقد کنم، اینکه مرد عمل باشم تا شعار. زنده گی را سطحی نگیرم، و جهان بینی خودم را گسترش بدهم. به زن بودنم افتخار کنم، همانطور که به انسان بودنم افتخار میکنم.
در عرصه ی دانشجویی، موفقیت ام در فستیوال فلم بیلبائو در اسپانیا بود، که فلمم در جستجوی خیال جایزه ی بهترین فلم را برد. که در واقع نه تنها به عنوان یک فلمساز زن افغان، بلکه همچنین به عنوان اولین فلمساز از اسلواکیا این افتخار نصیبم شد. که خیلی خوشحالم کرد.
اما زنده گی همچنان ادامه دارد به عنوان یک فلمساز حرفه یی زمان قضاوت خواهد کرد. اما بهترین و بیشترین تلاشم را میکنم، که به عنوان یک زن فلمساز افغان مثمر ثمر و باعث افتخار فرهنگ سینمایی کشورم شوم. همه چیز در آموختن است، و هنوز طی طریق آموختن میکنم.

یک فلم در افغانستان ساخته یی، می شود کمی درباره اش توضیح بدهی که چطور ساختی موضوعش چیست و وقتی نشانش دادی مردمی که دیدند چه واکنشی داشتند؟ در اخیر لطفاً می شود درباره ی برنامه ی آمدنت به کابل و ورکشاپی که قرار است در دانشگاه بگذاری کمی معلومات بدهی؟
فلمی که در افغانستان ساختم، اولین تجربه ی فلم بلندم است. در مورد زنانی که تصمیم در یادگیری راننده گی دارند. البته این یک سمبول است. در واقع از این طریق سعی دارم در مورد راه رسیدن به آرزوهای کوچک زنان حرف بزنم.
بیشتر فلمهایی که در مورد افغانستان درست میشوند، غمگین و پر از شعار هستند. من سعی دارم که از طریق مدرسه ی راننده گی در مورد زنده گی حرف بزنم، زنده گی ساده ی یک زن که درش خوشبختی هم یافت میشود. اگر به زن افغان موقعیت داده شود و اگر خودش واقعاً بخواهد، به آرزوها میشود جامه ی عمل پوشاند.
من تقریباً یک سال پیش یک طرح «مدرسه ی تابستانی فلمسازی درکابل» را نوشتم، که امسال به ما هزینه یی را دادند، که میتوان این ورکشاپ را در کابل برگزار کرد.
در واقع یک ماه ورکشاپ است برای دانشجویان دانشکده ی ژورنالیزم، که با ساخت فلم مستند آشنا شوند، و اینکه چگونه با کمره کار کنند و با برنامه ی تدوین.
و اگر خدا بخواهد، میخواهم در مقطع دکتری، بخش عملی ام را در دانشکده ی هنرهای زیبا، تیوری فلم و نقد فلم و طریقه ی ساختن فلم کوتاه را تدریس کنم. البته هنوز در حال گفتگو با دانشگاه خودم هستم، از طریق دانشکده ی هنرهای زیبای کابل موافقت شده. آرزوها زیاد است، و باید کمر همت بست و به آنها جامه ی عمل پوشاند.
به قول یک ضرب المثل: از تو حرکت، ازخدا بركت.
(هشت صبح، شماره ي 259، 6 جوزا، 1387)

اندازه ي كمر من 31 نيست

من سه تا پتلون دارم كه هر سه ي شان مشكل مشتركي دارند: زنجيرك شان خراب است. البته نه آن طور كه بسته نشوند، بلكه بسته ميشوند ولي در جريان راه رفتن و يا نشستن و برخاستن، كم كم به طرف پايين لغزيده و باز ميشوند. ديروز دوشنبه 13 جوزا كه براي اولين بار براي تدريس به دانشگاه كابل رفتم، اين مشكل را به ياد داشتم، ولي در جريان درس از يادم رفت.

قرار است كه در اين سمستر من «تاريخ تياتر رنسانس» را براي محصلين سال سوم ديپارتمنت سينما و تياتر در فاكولته ي هنرهاي زيبا درس بدهم. ديروز اولين تجربه ي معلمي من بود. هر دوشنبه ساعت 9:30 تا 11 پيش از چاشت بايد سر صنف حاضر باشم. من خودم سال گذشته از همين فاكولته فارغ شده ام. ديروز بعضي از دوستان پارسالي و هم اتاقي هاي ليليه ام را در بين صنف ديدم. دوستاني كه آنقدر با هم صميمي بوديم كه حتا... مثل تمام جوانان كابلي با هم گپ ميزديم و رفتار ميكرديم. حس آزاردهنده و غريبي بود وقتيكه بخصوص آنها مرا از پايين صنف با خودداري و احترام «استاد» صدا ميزدند. هيچ لذتي ندارد وقتي كه «استاد» صدا زده ميشوي – كم از كم براي من.

مضموني كه من درس ميدهم، پيش از اين محمود آريوبي درس ميداد. ديروز او مرا با خود سر صنف برد و معرفي ام كرد. اتفاقاً در آنجا دو تن از بچه هاي كارگرداني سال چهارم در حال فلمبرداري كار محصلي شان بودند كه يك قسمت آن داخل يك صنف درسي ميگذشت. آنها از من خواستند كه نقش استاد فلم آنها را به عهده بگيرم و از صنف من فلمبرداري كنند. گفتم بسيار خوب، با اينكار لحظات تاريخي زنده گي مرا شما جاودانه ميكنيد، فقط لطفاً از من كلوز آپ نگيريد كه چهره ي وحشت زده ام بسيار عرق ميكند.

استاد محمود از صنف برآمده بود، بچه هاي فلمساز هم نماهاي خود را گرفتند و بيرون شدند. من ماندم وتخته سياه و كتابچه يي در دستم و چهل جفت چشم كنجكاو كه از پايين به من دوخته شده بود – نميدانم به من دوخته شده بود يا به زنجيرك پتلونم؟!

من قبلاً آماده گي گرفته بودم. عناويني را كه بايد سرش بحث ميكردم روي يك تكه كاغذ نوشته بودم و سر صنف با خود داشتم. بالاي تخته در سمت راست نوشتم «دوره هاي تاريخي تمدن غربي»، وسط تخته نوشتم «رنسانس» و در بالاي گوشه ي سمت چپ تخته نوشتم «بحث: آيا هدف تياتر تعليم دادن است و يا سرگرمي و لذت جويي؟». بعد رويم را به طرف بچه ها گشتاندم و شروع كردم به تشريح تاريخ تياتر رنسانس. همگي ساكت بودند.

براي اينكه روز اول بود، من خواستم كمي محترمانه و سنگين تر معلوم شوم. از همين لحاظ يك پتلون ساده ي نسواري رنگ، به همراه يك كت سه تكه ي سرمه يي و يك پيراهن راه راه ساده، لباسي بود كه ديروز پوشيده بودم. اصلاً فكر نمي كردم كه آنقدر عرق كنم. جوزاي كابل واقعاً گرم است و صنف هاي فاكولته هم هيچ وسيله يي براي تعديل هوا ندارد. در جريان لكچر 90 دقيقه يي ام، يك بار متوجه شدم كه پيشاني ام تر شده است، از بيخ گوشم قطرات عرق روان شده و پس گردنم از شدت حرارت ميسوزد. اگر كتم را مي كشيدم شايد كمي سردتر ميشدم ولي جراتش كجا بود؟ اول اينكه هيچ جاي مناسبي نبود كه آن را در آنجا بگذارم و يا آويزان كنم، دليل دوم (كه مهمتر بود) اينكه كت ميتوانست تا حدودي زنجيرك باز پتلونم را بپوشاند - البته فقط براي كساني كه روبرويم ننشسته بودند. به هر صورت كتم را نكشيدم و تا آخر گپ زدم و عرق ريختم. البته يك نكته را نبايد نا گفته بگذارم و آن اينكه من چون قبلاً ميدانستم شايد عرق كنم، از آب ميوه فروشي كه صبح به جاي صبحانه يك گيلاس آب كيله در آن خوردم، چند تكه دستمال كاغذي با خودم برداشتم، اما هرگز نتوانستم كه سر صنف آن ها را از جيبم كشيده و عرقم را پاك كنم، دليل اش را نميدانم. مطمين نيستم، ولي شايد با كشيدن آن تكه كاغذ ها به سر و رويم در برابر همه اعتراف ميكردم كه «بلي بچه ها، من تحت تاثير شما رفته و مثل خر عرق مي ريزم»، شايد هم دليل ديگري داشته، خلاصه اينكه نه كتم را كشيده توانستم و نه هم دستمالهايي را كه در جيب داشتم توانستم بيرون كنم. اين را اعتراف ميكنم كه اين يكي از ضعف هاي احمقانه ي من است، و با اعتراف آن ميخواهم كه بر اين ضعف فايق آيم.

بر خلاف آنچه كه محمود آريوبي به من گفته بود كه چند تن از محصلين از بد ماشان صنف هستند و شايد جريان درس ات را اخلال كنند؛ بچه ها در مجموع ساكت بودند و طوري به حرفهاي من گوش ميكردند كه گويا، از اين چيزها هنوز نشنيده اند. فقط گاهي پچ پچي را مي شنيدم، و يا بعضي از بچه ها را متوجه مي شدم كه به زنجيرك پتلونم خيره شده اند، در آن صورت كمي وارخطا ميشدم، ولي سعي ميكردم كه به رخ خودم نكشم و با خود (مثل آن آخند) ميگفتم: ان شاءالله كه بسته است[1]. ولي متاسفانه وقتي از صنف بيرون شدم، بين دهليز دستي به زنجيركم زدم و ديدم كه باز بوده است.

مشكل پتلون هاي خود را بلد هستم كه در كدام قسمت است. آنها همه ساخت چين هستند و از نگاه ظاهري هم زياد بد نيست، اما تا آنجا كه من كشف كرده ام، اين كمپني هاي چيني معمولاً سايز كمر پتلون ها را براي شماره هاي مختلف به اندازه ي مساوي برش زده و مي دوزند. اما براي سايزهاي مختلف فقط دكمه ي پتلونها را كمي پيش تر و يا پس تر مي دوزند تا براي كمرهاي مختلف برابر بيايد. مثلاً زمانيكه خواسته باشند پتلوني را كه سايزش به اندازه ي 33 برش شده است، به اندازه ي 31 بسازند، فقط همان دكمه را مطابق سايز 31 مي دوزند، لذا زمانيكه شما چنين پتلوني را بپوشيد، كمر شما با دكمه ي پتلون محكم شده و زنجيرك آن تا اولاً تا آخر بسته نمي شود، اگر بسته هم شود ، پس از دقايقي كم كم بسوي پايين مي لغزد – مثل پتلونهاي من.

وقتي پتلون اولم چنين مشكلي داشت، دومي را خريدم كه آن هم همانطور بود و اين سومي كه ديروز پوشيده بودم نيز دقيقاً همان مشكل را دارد. من اصلاً اميد خود را در كابل براي يافتن پتلوني كه مشكل زنجيرك نداشته باشد از دست داده ام. خدايا حالا يافتن يك پتلوني كه زنجيركش خراب نباشد برايم تبديل شده به يك آرزو.

زمانيكه ديروز صبح به سوي فاكولته مي آمدم، بين راه چيزهايي را كه آماده كرده بودم، مرور ميكردم. مطمين نبودم كه قرون وسطي دقيقاً از كدام قرن شروع شده است. به علي اميري زنگ زدم كه در اين موارد كاملاً ملا است و گذشته از آن يكي از معدود ياران همدم و همدلم در كابل است. او جوابم را داد و سوال كرد كه اين را چي ميكني؟ و گفتم كه امروز قرار است اولين تجربه ي معلمي دانشگاهم را از سر بگذرانم و قول دادم كه ساعت 11 برايش زنگ ميزنم كه امروز را چگونه گذشتانده ام. وقتي درس را تمام كردم بين راه اين بار او بود كه زود تر از من برايم زنگ زد و گفت چگونه بود؟ برايش توضيح دادم:« كاملاً موفقانه. فقط زنجيرك پتلونم باز بود».

فكري كه تازه به ذهنم رسيده اين است كه براي اين مشكل مهم زنجيرك، بايد من اين بار پتلوني بگيرم كه از اندازه ي كمرم لااقل چند شماره كلان تر باشد. درآن صورت ميتوانم با كمر بندم، پتلون پراخ را محكم به كمرم ببندم و مجال اين را اصلاً ندهم كه فشاري روي دكمه و يا زنجيرك آن قرار بگيرد. ظاهراً اين روش خوبي به نظر ميرسد. اين بار اگر دكاندار پرسيد سايز كمرت چند است؟ حتما خواهم گفت كه از 31 كلان تر باشد، اينكه چقدر كلان تر باشد اصلاً مهم نيست، چون يك كمربند دراز و محكم دارم.

مي خواهم بگويم با وجود چنين پتلون هايي (و زنجيرك هايي)، هم اكنون از لنگي ملا عمر گرفته تا پيراهن تنبان حامد كرزي، همه ي لباس ها در افغانستان (ودر اكثر نقاط دنيا) ساخت چين هستند. ولي من كه تا هنوز از پتلونهاي چينايي خيري نديده ام، خداوند تمام چينايي ها را بكشد با اين پتلونهاي شان – شوخي كردم، لطفاً نگوييد «الهي آمين»، چون من آنقدر پول ندارم كه پتلون آمريكايي بخرم؟

خوب، اگر اين روش بالا هم جواب نداد چي؟ قسم خورده ام كه تمام تاريخ رنسانس را با زنجيرك باز درس بدهم. دست همه ي تان تا لندن خلاص!
.....................................................


[1] - ميگويند ملايي در ماه رمضان جنب مي شود و مجبور است قبل از اذان صبح براي نماز جماعت غسلش را انجام داده باشد. او وقتي از حمام عمومي محله اش بيرون مي شود، در بيرون باران شديدي در حال باريدن بوده و كوچه هم بسيار تر و چتل. ناگهان از ميان كوچه هاي تاريك و پر گل و لاي، يك سگ از پهلوي ملا گذشته و بدن ترش را به لباسهاي تميز ملا مي مالد، ملا مي بيند كه اذان نزديك است و مردم شايد منتظرش باشند، با خود ميگويد: ان شاء الله كه پشك است.