۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

زنانی که نمی خواهند مرد شوند


بر اساس یک افسانه ی افغانی هر دختری که از زیر کمان رستم بگذرد پسر می شود. این افسانه را مادر کلان به نواسه ی خردسالش در فلم «اسامه» (صدیق برمک، 2003) بازگو میکند. گذر از زیر کمان رستم به نحوی آرزوی تمام زنان افغان است، زنانی که در سرزمین مردان زنده گی میکنند و تمام عمر به خاطر جنسیت شان رنجی پایان ناپذیر را متحمل می شوند. این افسانه ی باستانی افغانی، که در آن طنینی از روانکاوی فروید و تیوری «عقده ی قضیب» او را نیز می توان حس کرد، به طور روشنی معنای زنانگی را در شرق تعریف میکند.
ساندرا شفر و الفه براندنبورگر فلمسازان مستقل آلمانی با مستند «گذر از زیر کمان رستم» به سراغ جمعی از زنان افغان می روند که نمی خواهند از زیر کمان رستم بگذرند؛ آنها میخواهند زن بمانند، مبارزه کنند و رویاهای برابری طلبانه ی شان را محقق سازند.

فلم با اعضای «نهضت انقلاب زنان افغانستان» مشهور به «راوا» شروع می شود. حزبی رادیکال که اعضای آن در کابل به شکل مخفیانه فعالیت میکنند. آنها در این فلم نیز از ترس شناخته شدن با پوشیدن نقاب در برابر کمره ظاهر می شوند. «گذر از زیر کمان رستم» که شخصیت های متعددی دارد سعی میکند تصویری از مبارزات زنان افغان در جبهه های مختلف ارایه کند: افسر پولیسی که فلم هم می سازد، معلم مکتبی که بازیگری هم میکند، دختران جوانی که با نمایش تیاتر سعی دارند به زنان بی سواد معنای دموکراسی و رای دادن را بفهمانند و بالاخره زنان سیاستمداری که در خفا تلاش دارند به اهداف رادیکالشان برسند. چندین تن از شخصیت های فلم با هویت های جعلی ظاهر می شوند و چندین تن دیگر حتا تصویرشان در فلم دیفورمه می شود تا شناخته نشوند. این نشان از وضعیت دشواری دارد که این زنان در آن قرار دارند.

عاقله رضایی مادر چهار اولاد و معلم مکتب، در فلم «ساعت پنج عصر» (سمیرا مخملباف، 2004) نقش زنی را به عهده دارد که در اولین انتخابات عمومی افغانستان خود را کاندید پست ریاست جمهوری کرده است. او در این فلم نیز حضور دارد، البته این بار در نقش رییس جمهور. او که در فلم سمیرا مخملباف به ریاست جمهوری نمی رسد، در این فلم شفر و براندنبورگر به او اجازه می دهند تا در صحنه یی بازسازی شده پشت میز ریاست جمهوری بنشیند و به عرایض مردم رسیده گی کند. یکی از عرایض از سوی مادری پیشنهاد شده است که دختر هنرپیشه اش پس از عروسی به شدت تحت ظلم خانگی شوهر قرار دارد و از دست آنان هیچ چیزی بر نمی آید. با اینکه این صحنه به شکل خیالی و غیر مستند است، مگر خود این عریضه یک حقیقت کامل است. در کنار این صحنه در چند قسمت دیگر نیز ما شاهد بازسازی وقایع گذشته هستیم که در واقع گسترش دادن دامنه ی معنایی «واقعیت» در سینمای مستند است.

در قسمتی از فلم ما گروهی از دختران جوان را می بینیم که در حال تماشای فلم «رابعه بلخی» هستند. این فلم که در سال 1974 ساخته شده است روایتی است از زنده گی رابعه ی بلخی شاعر و شهدخت شهر بلخ که عاشق یکی از غلامان دربار به نام بکتاش می شود. این عشق شهدخت جوان با آنکه عشقی است انسانی و زمینی و پاک، اما از سوی حارث برادرش به هیچ وجه قابل قبول نیست. به نظر حارث، یک زن هیچ گاه حق ندارد که با اراده ی خودش عاشق شود، ولی رابعه نیز از آن نوع زنانی است که حاضر نیست تبدیل به مرد شود و می خواهد مثل هر زن دیگری مالک امیال و اندام خود باشد. او عاشق می ماند مگر حارث او را میکشد. واقعه ی مرگ رابعه مثل بمبی میان کنیزان و غلامان دربار انفجار میکند و باعث می شود همه ی آنان به پاخیزند و حارث را با حکومت اقتدارگرش سرنگون سازند.

با آنکه فلم «گذر از زیر کمان رستم» تا آخر همین تم یگانه ی «زنانی که نمی خواهند مرد شوند» را دنبال میکند؛ مگر سعی دارد تا شیوه ی برخوردش با اشخاص و موقعیت های مختلف آمیخته با احتیاط و فاصله باشد. فلمسازان آلمانی به خوبی از حساسیت موضوعی که به آن می پردازند آگاه هستند و دوست ندارند باعث شوند که مردان افغان به خشم آمده و زنانشان را به زور از زیر کمان رستم بگذرانند.

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

مرگ آخرین پیامبر پوچی


هارولد پینتر را به کافکا، سامویل بکت و آلفرد هیچکاک تشبیه میکنند. پینتر شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی در شب کریسمس امسال در سن 78 سالگی در خانه اش در لندن با دنیا وداع گفت. دنیایی که به نظر او بسیار تاریک و سیاه و پوچ و بی حاصل بود. همزمانی مرگ پینتر و میلاد مسیح، همچون وقایع نمایشنامه های خود او، غریب و غیرواقعی، دردناک و خنده آور، و ساکت و بی صدا اتفاق افتاد. داکتران علت مرگ او را سرطان اعلان کردند.

پینتر هنرمند پوچگرا طی عمر پربار هنری اش ده ها نمایشنامه، فلمنامه و داستان منتشر کرد که نمایشنامه های او بیش از دیگر آثارش در شکل گیری شخصیت هنری او تاثیرگذار بوده اند. نمایشنامه های او قصه هایی روزمره ی دنیای مدرن است که سایه یی سیاه و مهی مرموز آنها را فراگرفته است. در سال 2005 بزرگترین افتخار ادبی دنیا جایزه ی نوبل به پینتر تعلق گرفت، کسی که همگان او را به عنوان تنها بازمانده ی نسل نمایشنامه نویسان بزرگ قرن بیستم می دانند. این جایزه در قدم اول به خاطر خلاقیت هنری و نمایشنامه های بی بدیلش به او تعلق گرفت، و در قدم دوم به خاطر تعهد خلل ناپذیرش به آرمان های اجتماعی و صلح جهانی. او یکی از معدود هنرمندان سرشناسی بود که در 2003 هنگام حمله ی آمریکا به عراق، موضع سختی علیه این جنگ گرفت و به طور پوست کنده یی اعلان کرد: «ایالات متحده خطرناک ترین حیوان درنده ی جهان است». او همواره در کنار کار هنری به عنوان یک فعال سیاسی نیز مطرح بود و سرسختانه از آنچه «امپریالیسم آمریکایی» می خواند انتقاد میکرد. او در مراسم اعطای جایزه ی نوبل شرکت نکرد، مگر با پیامی که به آکادمی نوبل فرستاد نظرات سیاسی اش را با انتقادات سختی از بوش و بلر اعلان کرد.


تیاتر پوچی (Absurd) پس از جنگ جهانی دوم بوجود آمد. ریشه ی این پوچگرایی هنری در حقیقت به زمینه های فلسفی اگزیستانسیالیزم ژان پل سارتر و فلسفه ی پوچی آلبر کامو برمیگردد. پس از جنگ جهانی دوم بود که جنبش های فکری نامتعارف و جریانهای هنری ضدواقعگرا از اینجا و آنجا سربرآورد. هنرمندان واقعگرای پیش از جنگ، زمانیکه کشتارهای ملیونی، کوره های آدم سوزی و انفجارهای اتمی ویرانگر را دیدند، «واقعگرایی» را الکن تر از آن یافتند تا بتواند «واقعیت» جهان را بازگو کند. انسان یکباره چهره ی تازه یی از واقعیت جهان را در برابر خود می دید.

در تیاتر پوچی، دنیا همان دنیایی است که در اسطوره ی یونانی سیزیف می بینیم. آلبر کامو در رساله ی «افسانه ی سیزیف» اش روایتی نیهیلیستی و پوچگرایانه از این اسطوره ارایه داد که اساس فلسفه ی او را تشکیل میدهد. سیزیف قهرمان پوچی است: سیزیف را خدایان المپ به خاطر نافرمانی، بر آن داشتند تا مدام تخته سنگي را به فراز كوهي رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزني كه داشت باز به پاي كوه در مي غلتيد. خدايان چنين مي پنداشتند كه كيفري دهشتبار تر از كار بيهوده و نوميدانه نيست. از نگاه هنرمندان و فیلسوفان ابسورد، فعالیت انسان در زمین همان قدر بیهوده و بی هدف است که فعالیت سیزیف در کوه های شکنجه. سیزیف به عنوان قهرمان پوچی در کارهای آلبرکامو ظاهر شد، و پس از چندی این قهرمان افسانوی در آثار ابسورد دیگر نویسنده گان پس از جنگ در چهره های متفاوتی به میدان آمد. نویسنده گانی که بدنه ی اصلی تیاتر مدرن در قرن بیستم را تشکیل میدهند: ژان ژنه (فرانسه)، اوژن یونسکو (رومانیا)، فریدریش دورنمات (سوییس)، آرتور آداموف (روسیه)، اسلاومیر مروزیک (پولند)، ادوارد آلبی (آمریکا) و فرناندو آرابل(اسپانیا). در این نسل اما چهره ی هارولد پینتر، یهودی چپی از همه برجسته تر است. او کسی است که معنای دراماتورگی، ساختار نمایش، زبان و روایتگری تیاتری را در دنیای انگلیسی زبان به شدت تحت تاثیر خود قرار داد.

سکوت های سنگین و مکث های نفسگیر، مشخصه ی اصلی سبک نمایشنامه نویسی پینتر است. تردید و تهدید چیزی است که در هر شرایطی قهرمانان سرگشته ی پینتر را رها نمی کند. قهرمانان او معمولاً آدمهای عادی هستند که در شرایط عادی قرار دارند، مگر همواره یک لایه ی سیاه بر روابطشان سایه افکنده است و گفتگوهایشان آکنده از بی هدفی، سرخورده گی، عدم اطمینان و پر از سکوت و مکث است. پینتر در نمایشنامه هایش فلسفه ی پوچی را با کمدی سیاه در می آمیزد و استعارات زبانی را با تحلیل های سیاسی. صحنه ی زیر را از نمایشنامه ی «سکوت» (1969) او ترجمه کرده ام.

بتز: (به سوی الن حرکت میکند) امشب میشه ببینیم؟
الن: نمی دانم. (مکث)
بتز: امشب با من بیا.
الن: کجا؟
بتز: هر جا که شد. برای قدم زدن. (مکث)
الن: من نمی خواهم قدم بزنم.
بتز: چرا نمی خواهی؟ (مکث)
الن: من میخواهم جای دیگری بروم. (مکث)
بتز: کجا؟
الن: نمی دانم. (مکث)
بتز: چی میشه که برای قدم زدن بریم؟
الن: من نمی خواهم قدم بزنم. (مکث)
بتز: میخواهی چه کار کنی؟
الن: نمی دانم. (مکث)
بتز: میخواهی جای دیگری بریم؟
الن: بله.
بتز: کجا؟
الن: نمی دانم. (مکث)

اگر نام هارولد پینتر (Harold Pinter) را گوگل کنید، درباره ی زنده گی نامه، کارها، و شخصیت اش بیشتر خواهید یافت. اینجا صفحه ی وکیپدیای او را بخوانید.

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

قربانیان ازلی


فلم «سفید سنگ»؛
قربانیان ازلی

در سال 1377 قوای نظامی ایران 630 تن از افغانهای زندانی در اردوگاه «سفید سنگ» را قتل عام کرد. زندانیان که همه به جرم افغان بودن برای زمان نامحدودی در آن اردوگاه نگهداری می شدند؛ آن سال به خاطر وضعیت بسیار وحشت ناک اردوگاه دست به احتجاج زدند. دولت ایران با فرستادن هلیکوپترهای نظامی، تمام زندانیان را به رگبار بست و پس از چندی بر روی گور دسته جمعی آنان یک سرک قیرریزی شده اعمار کرد. از میان زندانیان اما، جمعی نیز توانستند پنهان شوند و یا فرار کنند؛ از آن میان داوود عظیمی است که حالا در فلم «سفید سنگ» به عنوان یکی از بازیگران اصلی حضور دارد.

در فلم «سفید سنگ» داوود وهاب تهیه کننده، زبیر فرغند کارگردان و همایون پاییز بازیگر نقش اول آن است. تیم فلمساز در شمال کابل اردوگاه «سفید سنگ» را بازسازی کرده اند و تمام حوادث فلم نیز در همانجا فلمبرداری می شود. بودجه ی 300هزار دالری فلم از سوی یک موسسه ی آمریکایی پرداخت شده است. جالب اینجاست که محل فلمبرداری این فلم فقط کمی با پایگاه هوایی بگرام فاصله دارد، جاییکه نظامیان آمریکایی زندانیان افغان را در آنجا نگهداری میکنند.

تلاش زیادی صورت گرفته است تا فلم «سفید سنگ» از هر نگاه بتواند تصویری باشد از آن واقعه ی مخوف سال 1377 که اتفاقاً کسان زیادی از آن خبر ندارد. واقعه یی که گزارشگر روزنامه ی «اندیپندنت» آن را کاملاً هالیوودی می خواند و در شماره ی 20 نوامبر آن روزنامه درباره ی این فلم می نویسد: «داستان بزرگی که می شود از آن فلم بزرگی ساخت». تهیه کننده ی فلم به اندیپندنت گفته است: «ما تمام این اردوگاه، به شمول سیم های خاردار، دیوارهای سیمانی و تمام جزییات دیگر را بازسازی کردیم، حتا با مواد فاضله ی ساختگی کف اتاقها را پوشاندیم». با وجود مخارجی که در طراحی صحنه شده است، و امکاناتی همچون کمره ی 35 ملی متری، وسایل حرکتی فلمبرداری و نورپردازی، اما می شود از زبیر فرغند یک فلم خوش ساخت و قابل قبول انتظار داشت؟

زبیر فرغند با آنکه از نامهای نسبتاً قدیمی سینمای افغانستان به حساب می آید، مگر دستاوردهایش به اندازه ی سالهایی که در سینمای کشور فعالیت داشته است نمی رسد. او قبلاً چند فلم اکشن ارزان قیمت ساخته است که معلوم نیست تا چه حد او را آماده ی رهبری یک فلم بزرگ کرده است.

این فلم در کنار داستان قتل عام افغانها (یا «افاغنه» آن طوری که دولت ایران می خواند) داستان دیگری را نیز خواهد گفت. داستانی را که شاید در فلم نبینیم، اما آن را با تماشای فلم درخواهیم یافت: داستان ناگفته و ناگفتنی رنج افغانهای مقیم ایران. این فلم اولین گام بزرگی است برای بازگویی قصه های مهاجرت. آن چه در اردوگاه های ایران بر سر افغانها می گذرد بخشی از تراژدی بی پایانی است که میلیون ها انسان بی صدا نقش قربانیان ازلی آن را بازی میکنند. حکومت نژادپرست ایرانی با تبلیغ نفرت و دگرستیزی در میان مردم ایران، زنده گی افغانها را عملاً به یک کابوس شبانه روزی تبدیل کرده است. این فلم بدون شک نمی تواند تصویر کاملی از 30 سال مهاجرت افغانها در ایران باشد؛ اما کم ازکم فتح بابی می تواند باشد بر این موضوع، موضوعی که بدون شک بخشی از تاریخ معاصر ملت افغانستان به حساب خواهد آمد.

در ایران با آنکه چهار ملیون افغان زنده گی میکند، و به نحوی افغانها بخشی از واقعیت جامعه ی ایرانی است، اما بسیار کم اتفاق افتاده است که سینماگران ایرانی به زنده گی آنان به پردازد. مشهورترین فلم در این باره، فلم تحسین شده ی «باران» از مجید مجیدی است که تلاشی است برای به پرده آوردن زنده گی واقعی اشباح فلک زده یی بنام «افاغنه». اما این فلم و امثال آن، در برابر موج تبلیغات زد افغانی تلویزیونها و مطبوعات حکومتی بسیار ناچیز است.

بسیاری از بازیگران فلم «سفید سنگ» افغانهای مهاجری هستند که از ایران برگشته اند و به خوبی می توانند زبان فارسی را با لهجه ی ایرانی صحبت کنند. داوود عظیمی که نقش یک پولیس ایرانی را به عهده دارد به گزارشگر اندیپندنت گفته است: «من احساس خوبی دارم از اینکه در یونیفورم پولیس ایران هستم. من همه ی اینها را زنده گی کرده ام و حالا دوباره آن را به خاطر می آورم و به دنیا نشان خواهم داد که آنها همین فاجعه بر سر ما آوردند». همایون پاییز قهرمان «سفید سنگ» در پایان فلم می میرد؛ با آنکه قتل عام شش ساعته ی سفید سنگ مثل یک حادثه ی هیجان انگیز هالیوودی به نظر می رسد، اما در فلمی که بر اساس آن ساخته شده است، چگونه یک قربانی می تواند نقش قهرمان را بازی کند؟ در سفید سنگ هیچ کسی قهرمان نیست، همگی قربانی اند، قهرمان آن بالا در هلیکوپتر نشسته است.

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

«روزگار ما»؛ خاتمی و رقیبه اش


محمد خاتمی برای سومین بار عبای ریاست بر جمهوری اسلامی را به دوش افکنده است. ملای خوشخوی و خوشروی ایرانی در سال 2001 زمانی که برای دومین بار وارد کمپاین انتخابات ریاست جمهوری شد، در میان رقبایش 48 زنی نیز حضور داشتند که البته هیچ کدام را «شورای نگهبان» واجد صلاحیت ریاست جمهوری ندانست. در میان رقیبه های او اما، زنی جوان و مصمم حضور داشت که رخشان بنی اعتماد فلمساز صاحب نام ایرانی داستان مبارزات او و حجت الاسلام خاتمی را در آن ایام در قالب فلمی مستند روایت کرده است: در حالیکه خاتمی در میان هیاهو و کف زدنهای هزاران تن از هوادارنش در بالای شهر تهران به وجد و شوق می افتد، بیوه ی تنها در پایین شهر تهران در حال چانه زدن با دلالان طماع خانه است تا به او خانه ی ارزان تری به اجاره بدهند. ملای شیک در مبارزه است تا کاخ ریاست جمهوری را فتح کند، زن بیوه در مبارزه است تا کوخی بیابد که در آن مادر نابینا و دختر خردسالش را پناه دهد. اولی می برد، دومی می بازد.

آروز بيات در فلم «روزگار ما» (رخشان بني اعتماد، 2002) كارمند پايين رتبه ي شركت بيمه، سرپرست خانواده و كانديد انتخابات رياست جمهوري است. اين تنها مسووليت هاي او نيست، بلكه بايد طي روزهايي كه ديگر كانديدان رياست جمهوري در حال كمپاين هستند، او خانه ي اجاره يي تازه يي پيدا كند چون قرارداد خانه ي قبلي اش به پايان رسيده است. بيات نااميدانه تمام تهران را ميگردد، مگر كسي حاضر نيست به زني تنها خانه بدهد، زني كه از شوهر معتادش طلاق گرفته است و به تنهايي سرپرستي دختر خردسال و مادر نابينايش را به عهده دارد. در همان روزها، آرزو بيات از سوي «شوراي نگهبان» رد صلاحيت مي شود و قادر نيست در رقابتهاي انتخاباتي شركت كند. زنده گي دشوار در جامعه ي سنتي - اسلامي ايران به او مي فهماند كه يافتن يك خانه براي زنده گي و رييس جمهور مملكت شدن به يك اندازه براي يك زن مشكل است.


ایران در میان کشورهای اسلامی یکی از کشورهایی است که با وجود حکومت محافظه کار مذهبی، دارای درصد بالایی از زنان تحصیلکرده است. زنان غیر از پست های کلان سیاسی دیگر در تمام عرصه های اجتماعی حضور دارند. با آنکه به طور سیستماتیکی سعی می شود تا زنان را از حقوق اساسی انسانی شان دور نگه دارند، باز هم جنبشهای حقوق مدنی همچنان در تلاش هستند که برای توده ی زنان ایران که بیشتر از نصف جمعیت این کشور را تشکیل میدهد امید و آگاهی بدهند.

رخشان بنی اعتماد یکی از سرشناس ترین زنان فلمساز در ایران است. او به لطف دید معترض و روشنگرانه یی که در فلمهایش نسبت به زن ایرانی دارد، در محافل سینمایی دنیا نیز یکی از چهره های برجسته ی سینمای ایران به حساب می آید. در ایران «فمینیست» کلمه یی است که آنرا مطبوعات محافظه کار به عنوان یک دشنام استفاده میکنند، بنی اعتماد از کسانی است که روزنامه ها این کلمه را همواره به عنوان یک صفت در کنار نام او می نویسند. «روزگار ما» یکی از معدود فلمهای مستند بنی اعتماد 54 ساله است، و با وجود تمام قدرت و زیبایی اش از شهرتی که مستحقش هست در میان دیگر آثار فلمساز برخوردار نیست. این فلم ظاهری ساده و خاصیتی به شدت دینامیک و تحریک کننده دارد که بیننده را تا آخر از پی خود می کشد. «روزگار ما» یکی از نادر فلمهایی بود که در پایان وسوسه شدم دوباره آن را ببینم.

فلم در واقع دو بخش دارد. بخش اول درباره ی یک گروپ از دختران جوانی است که به شکل داوطلبانه برای محمد خاتمی ملای اصلاح طلب ایرانی در انتخابات 2001 ریاست جمهوری کمپاین میکنند. خاتمی کسی بود که به مردم قول داد اگر به ریاست جمهوری برسد آزادی های بیشتری برای زنان و جوانان قایل خواهد شد. هیجان این دختران جوان در خیابان های تهران تصویری از آگاهی مدنی زنانی است که سعی میکنند در تعیین مسیر سرنوشت خود سهیم باشند. یکی از آن دختران پرچانه، باران 16 ساله دختر رخشان بنی اعتماد است که آن سال برای اولین بار رای داد. خاتمی آن سال در انتخابات پیروز شد و رقبای خود را پشت سر گذاشت. جمعی از رقبای او 48 زنی بودند که بنی اعتماد در نیمه ی دوم فلم به سراغ آنها می رود.

تا هنوز هیچ زنی را حکومت جمهوری اسلامی اجازه نداده است تا در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند. مگر باز هم در هر انتخابات چندین زن برای کاندیداتوری ثبت نام میکنند که پس از چندی توسط دستگاهی بنام «شورای نگهبان» رد صلاحیت می شوند. در میان 48 زنی که در انتخابات 2001 برای کاندیداتوری ثبت نام کرده بودند، به قول بنی اعتماد فقط دو تن از آنان زنان سرشناس سیاسی بودند؛ بقیه اما همگی زنان خانه دار، کارمندان پایین رتبه ی حکومتی، و چندین دختر 19 ساله یی را شامل می شد که به تازه گی از مکتب فارغ التحصیل شده بودند.
در میان این زنان، آرزو بیات اما جالب ترین کاندید ریاست جمهوری در آن دوره است: زنی جوان 25 ساله، سخت کوش، تلخ و شیرین دنیا را چشیده، سرپرست خانواده و دارای بد چانسی مخصوصی نسبت به مردها. او دو بار عاشق می شود و با مردان رویایی اش زنده گی مشترک شروع میکند، مگر پس از یک هفته می فهمد که با یک معتاد مواد مخدر ازدواج کرده است؛ همان می شود که عشق آتشین به نفرتی آتشین بدل می شود.

بنی اعتماد از او دلیل کاندیداتوری اش را می پرسد، او میگوید: «من زنده گی تمام مردم ایران را تجربه کرده ام. هم طعم رفاه را چشیده ام، هم مزه ی فقر و بی خانمانی و بی کسی را می فهمم. من اگر رییس جمهور شوم حرف همه را درک خواهم کرد و به خصوص به وضعیت زنان رسیده گی خواهم کرد». این همان دلایلی است که تمام دیگر کاندیدان زن نیز به خاطر آن خود را نامزد ریاست جمهوری کرده اند. نامزد پستی که خود به خوبی می دانند که آن را بدست نخواهند آورد، اما به خاطر نشان دادن عزمشان به تغییر وضع موجود، و از سر استیصال دست به چنین عملی می زنند.

بیات تا آخرین روز هم نتوانست خانه یی برای خود بیابد، درست در روز انتخابات بالاخره به اثر وامی که بنی اعتماد به او داد توانست خانه یی پیدا کند و در حالیکه دیگران در حال رای دادن به نامزدان ریاست جمهوری بودند او به کوچ کشی مشغول بود و اصلاً رای نداد. کاش داستان آرزو به همین خوبی به پایان میرسید، اما متاسفانه وقتی که روز بعد پس از سه روز رخصتی (که به خاطر یافتن خانه گرفته بود)، دوباره بر سر کارش حاضر شد، رییس دفتر با ضرب و شتم و دشنام او را از آنجا بیرون کرد – درست در برابر کمره ی بنی اعتماد. آرزو یک بار دیگر خود را تنها یافت، بغضش ترکید و گریست، کاری که همواره در چنین حالاتی به آن عادت داشت. وقتی این فلم در کابل به نمایش درآمد اکثر حاضرین در سالون گفتند که در جریان تماشای آن اشک ریخته اند. رخشان بنی اعتماد که خود نیز به خاطر فسیتوال فلم «برداشت دوم» به کابل آمده بود، روی استیج بلند شد و گفت: «من بیش از صد بار این فلم را دیده ام و هر بار نتوانسته ام جلو گریه ام را بگیرم». داستان زنده گی آرزو بیات به شکل رسایی داستان زنده گی اکثر زنان ایرانی است.

وقتی از محمود احمدی نژاد پرسیدند چرا در کابینه اش هیچ زنی حضور ندارد، او در جواب گفت: «زن ها تاج سر مایند». این درست عقیده ی احمدی نژاد در مورد زنان است. به نظر او زنها فقط برا ی این خلق شده اند که مردها آنان را مانند تاج بر سر خود بگذارند. برای او زنان به جز تاج سر هیچ مورد استفاده ی دیگری ندارند. خاتمی که به عنوان یک رهبر اصلاح طلب مشهور است، با آنکه در دو دوره ی قبلی ریاست جمهوری اش سعی کرد که غیر از تاج سر نقش دیگری نیز به زنان بدهد، اما کاری را که باید میکرد نتوانست.

چه در دوره ی پیش و چه در انتخابات آینده، آرزو بیات یکی از «رقیبه» های خاتمی است. تمام رقیبه های او شامل همه ی زنان ایرانی می شود، زنانی که قانون جمهوری اسلامی آنان را به عنوان «نصف انسان» می شناسد و محمد خاتمی نتوانست تغییری در آن ایجاد کند. در سال 2001 اکثر زنان به خاتمی رای دادند چون فکر میکردند که «رفیقه» های او هستند؛ مگر در پایان فهمیدند که برای زنان هنوز راه درازی در پیش است تا «رقابت» شان به «رفاقت» تبدیل شود.

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

بالاخره «فلم» يا «فيلم»؟


بالاخره «فلم» يا «فيلم»؟
درباره ي كلماتي كه در زبان فارسي به دو نوع نوشته مي شوند


در مطبوعات افغانستان از قديم «فلم» كلمه يي بوده است كه به جاي چيزي كه در ايران «فيلم» مي خوانند استفاده مي شده است. مگر طي چند سال اخير برخي از مطبوعات در كابل سرسختانه در تلاش اند كه در عوض از كلمه ي «فيلم» در نوشته هايشان استفاده كنند. البته اين تنها «فلم» نيست كه آنها از آن خوششان نمي آيد، بلكه به جاي چيزهاي ديگري چون «شفاخانه» و «ميدان هوايي» و «قوماندان» و «مكتب» هم، «بيمارستان» و «فرودگاه» و «فرمانده» و «مدرسه» را ترجيح ميدهند. نمي خواهم وارد يك بحث بي نتيجه و بي پايان شوم، آنهم با كساني كه دانش زبان شناسي و هيجان فارسي گرايي شان به حدي است كه برخي شان حتا «دولت اسراييل» را هم «رژيم صهيونيستي» مي خوانند، تا باشد كه «فارس»ي را پاس داشته باشند. موضوع را محدود ميكنم به كلماتي كه از زبانهاي اروپايي وارد زبان فارسي شده است و در دو كشور فارسي گوي همسايه به طور متفاوتي نوشته مي شوند.

ريشه ي اختلاف در «فيلم» و «فلم» برميگردد به دروازه يي كه ما از طريق آن به تمدن غربي دست يافتيم. اوايل قرن بيستم همان چيزيكه ماركس در «مانيفيست كمونيست» پيش بيني كرد اتفاق افتاد: سرمايه داري غربي در تلاش براي فتح جهان دروازه هايش را به روي كشورهاي دورافتاده ي دنيا گشود تا آنها را محتاج و معتاد به تكنالوژي و مظاهر زنده گي نوين كنند. مصطفي كمال تركي، رضاشاه ايراني و امان الله خان افغان سه سردمدار مسلمان بودند كه با اولين ديدارهايشان از غرب مبهوت دنياي جديد و معتاد جادوي آن شدند. رضاشاه اولين جوانان ايراني را براي تحصيلات عالي به فرانسه فرستاد و آنها در بازگشت به ايران سعي كردند چيزهايي را كه در غرب ياد گرفته بودند به فارسي آن روزگار ترجمه كنند. برخي از آنان كه دانش فارسي بهتري داشتند توانستند تا حد زيادي به غناي زبان مادري بيفزايند، ولي برخي ديگر، بسياري از آن اصطلاحات غربي و غريب را با همان شكل تلفظ اروپايي اش در زبان فارسي رواج دادند. آنها فلم را «فيلم» نوشتند، چون در فرانسه به همان شكل تلفظ مي شد، مگر در افغانستان، كشوري كه تاثير غرب را از راه هند بريتانوي و امپراطوري انگليس دريافت كرد، نه تنها «فيلم» ايراني را «فلم» (به كسر يا) به شيوه ي انگليسي خواندند و نوشتند، بل بسياري از كلمات غربي ديگر را هم به همان شكل انگليسي در زبان فارسي افغانستان رواج دادند.

كسانيكه كمي فرانسوي و انگليسي ميدانند، دقيقاً منظور من را درك خواهند كرد. لهجه ي لطيف و آهنگين فرانسوي طوري است كه «ي» را به شكل واضح و موكدي در كلماتشان ادا ميكنند. در انگليسي Film را به شكل افغاني به كسر «ف» تلفظ ميكنند، در حاليكه همين كلمه در فرانسوي به شيوه ي ايراني با يك «ي» بسيار كشيده يعني «فيلم» تلفظ ميشود. حتا در الفباي لاتين هم اگر توجه كنيم حرف x را انگليسي ها «اكس» تلفظ ميكنند، در حاليكه فرانسوي ها همان حرف را «ايكس» ميخوانند. گذشته از اين، طبيعت، آهنگ و سبك لهجه هاي افغاني و ايراني به شكلي است كه دقيقاً مردم كابل «فلم» ميخوانند و مردم تهران «فيلم». هيچ دليلي وجود ندارد كه يك افغاني تازه از مشهد برگشته در كابل براي مردمي كه «فلم» تلفظ ميكنند، «فيلم» بنويسد كه گويا فارسي تر است. بزرگترين مرجع براي يك زبان شناس مردم كوچه و بازار است، چيزي كه مطبوعاتي هاي وطني آن را فراموش كرده اند و در عوض با دهاني باز چشم به خبرگزاري فارس و تلويزيون جمهوري اسلامي دوخته اند. اين خودكمتربيني فرهنگي هم بخشي از عوارض جنگ است.

در صنعت ذاتاً غربي سينما تمام اصطلاحات تكنيكي به همين مشكل در زبان فارسي دچار است. در اينجا نمي شود يك ليست مكمل از اين اصطلاحات و اختلافات آنها بنويسم، فقط براي نمونه به چند مثال بسنده ميكنم. تمام اين اصطلاحات در ايران به شكل فرانسوي و در افغانستان به اساس زبان انگليسي رايج شده اند. دليلش را هم قبلاً اشاره كردم. در سينماي ايران كلمات: پلان، دكوپاژ، آكسسوار، مونتاژ، دوبلاژ، اكسيون، پرسوناژ، رايج است كه در افغانستان به ترتيب معادل انگليسي آنها استفاده مي شود: شات، شوتينگ اسكريپت، وسايل، اديت، دبينگ، اكشن، كركتر، كه البته براي كمره در ايران دوربين مي گويند كه در افغانستان ما براي آن معادلي نداريم. بايد ذكر كنم كه جديداً در ايران و افغانستان بسياري از اين كلمات ديگر در كتابها و نشريات استفاده نمي شوند، مگر همچنان در سر صحنه ي فلمسازي رايج هستند.

زبان فارسي در هر دو كشور ايران و افغانستان دچار سردرگمي است. اين سردرگمي در افغانستان بخاطر رنگ سياسي قضيه بيشتر به چشم مي خورد. به همان اندازه كه اختلافات زباني در درون زبان فارسي در افغانستان سياسي است، در ايران بيشتر اختلافات برميگردد به برداشت هاي متفاوت از دستور زبان فارسي كه در مقايسه به خواهر كلانش زبان عربي، به شدت فقير و پينه پتره به نظر مي رسد.

در افغانستان گذشته از مشكلي كه در درون زبان فارسي وجود دارد، مشكل همجواري با زبان پشتو هم هست، كه مشكلي است نه ادبي و تيوريك بلكه سياسي و قومي. تمام مشكل در افغانستان به اين برميگردد كه مردم و دولت فراموش كرده اند كه در يك كشور دوزبانه زنده گي ميكنند. به طور خلاصه، تنها راه حل نهايي اين قضيه اين است كه تمام اسناد رسمي دولت بايد به هر دو زبان پشتو و دري نوشته شود، درست مانند چيزي كه در كانادا جريان دارد كه حتا لوحه تشناب در ساختمانهاي دولتي به دو زبان انگيسي و فرانسوي است. وقتي اسناد رسمي همچون تذكره، پاسپورت، جوازنامه ها، اعلاميه ها، فورمهاي اداري به شمول تمام لوحه هايي كه در اماكن عمومي/دولتي قرار دارد به دو زبان نوشته شود، ديگر شاهد اين همه رگهاي گردن برافروخته در تلويزيونها نخواهيم بود.

يك اشاره ي كوتاه هم ميخواهم به خاصيت زباني برخي از كلمات داشته باشم. بر اساس يك تقسيم بندي زبانشناختي، هر زباني در دنيا 25 فيصد واژگان آن از بيرون مي آيد، 25 فيصد ديگر از ريشه ي اصلي زبان است، 25 فيصد با تكامل جامعه از نو زاييده مي شود و ريشه 25 فيصد باقي مانده را فعلاً فراموش كرده ام. ولي بيشتر همان 25 فيصدي كه از زبانهاي خارجي مي آيد مورد بحث من است. خود زبان فرانسوي 70 فيصد كلماتش از زبان لاتين اقتباس شده است، درست مثل زبان فارسي كه چنين رابطه يي با زبان عربي دارد. تلاشهاي تازي ستيزانه ي برخي از حلقات وطني، همان قدر بي اساس و بيهوده است كه مضحك و مسخره. در زبان عربي حتا كلمات زيادي از زبان فارسي و ديگر زبانها آمده است كه به آنها اصطلاحاً كلمات «معرب» مي گويند، يعني كلماتي كه خاصيت اصلي خود را ازدست داده و تبديل به واژه يي عربي شده است. در زبان فارسي هم بسياري از كلماتي كه ريشه ي غير فارسي دارد، در حقيقت كلمات «مفرس» هستند، يعني هيچ خاصيت خارجي ندارند. كلمه ي «انقلاب» در زبان فارسي ريشه ي عربي دارد، مگر هيچ گاه عربي نيست بل مانند هزاران كلمه ي مشابه ديگر كاملاً فارسي است. چون انقلاب به معناي تغيير رژيم سياسي در فارسي به هيچ وجه در زبان عربي به آن معنا استفاده نمي شود. در عربي براي انقلاب «الثوره» مي گويند كه هيچ ربطي ندارد به «انقلاب» و آن معناي هيجان انگيزي كه در درونش براي ما فارسي زبانان دارد. اصطلاحات ديگري چون «وزارت امور داخله» و «قومانداني امنيه» را هم به همين شكل قياس كنيد. كلمه ي «قوماندان» ريشه ي تركي دارد كه البته ترك ها هم از «كوماندان» زبان فرانسوي گرفته اند. در تركي و فرانسوي به اين كلمه «كوماندان» ميگويند. اين تنها افغانستان است كه «قوماندان» در زبان فارسي آن رايج است و فعلاً هيچ خاصيت خارجي هم ندارد. لذا هيچ دليل عاقلانه ي وجود ندارد كه به جاي آن ناف خود را كنده و «فرمانده» بگوييم، چون ايراني ها خوش مي شوند. اين نوشته ي كوتاه و شتابزده را همينجا ختم ميكنم و بحث مفصل را به كسانيكه بيشتر از من به اين مسايل علاقه دارند واگذار ميكنم.

دوباره به «فلم» بر ميگردم. نتيجه گيري اينكه اجازه بدهيد، ايراني ها در تهران «فيلم» بسازند، و ما در كابل «فلم» بسازيم. بگذاريد ايراني ها «فرمانده» داشته باشند و ما «قوماندان». چرا به انگليس و آمريكا نگاه نكنيم. در آمريكا به مترو Subway ميگويند و در انگليس همان مترو را Underground، آمريكايي ها به پتلون Pants ميگويند و انگليسيها .Trousers درحاليكه زبانشان يكي است و از اين تفاوتهاي زباني/فرهنگي شان لذت مي برند. هيجان دنياي رنگارنگ بسي زيباتر ازملال دنياي تك رنگ است.

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

«باخ» و «بير» و فلم مستند



«باخ» و «بير» و فلم مستند
گزارش فستيوال فلم لايپزيگ در آلمان (27 اكتبر – 2 نوامبر)


آلمان سرزمين نيچه و ماركس، گوته و گونترگراس، فاسبيندر و فريتز لانگ، هيتلر و مارتين لوتر، باخ و بتهوون، و بير و بروركراسي است. ما افغانها به چاي خوردن مشهوريم، اما اگر به اندازه يي كه آلماني ها بير مي خورند ما چاي بخوريم طي يك روز روده هايمان خواهد شاريد. بروكراسي آلماني هم شهرتش از بير آلماني كمتر نيست، اما برخلاف فساد و فرسوده گي ادارات دولتي ما، آلماني ها در كنار سختگيري و پيچيده گي به شفافيت و حسابرسي هم توجه دارند. بروكراسي آلماني را نمي شود با كلمات شرح داد، بلكه بايد تجربه اش كرد؛ درست مانند بير آلماني كه نمي تواني توصيفش كني – چون 300 نوع است. خلاصه اينكه نه چاي ما به بير آنها مي رسد و نه هم كاغذبازي هاي دروغين ما به بروكراسي آهنين شان.

شهر لايپزيگ در شرق آلمان را «پاريس كوچك» مي گويند. با آن معماري قديمي قرن نوزدهمي، كافه ها و بارهاي بي شمار، موزيم ها و كليساهاي با شكوه و تاريخ طولاني اش در مبارزات سياسي و مذهبي، لايپزيگ نمونه يي از يك شهر فرهنگي اروپايي است. قبل از اتحاد دو آلمان اين شهر به آلمان شرقي تعلق داشت. دانشگاه قديمي و با افتخار آن به نام «كارل ماركس» مسما بود و مردم عادي، روسي را از انگليسي بيشتر بلد بودند. حكومت كمونيستي آلمان شرقي بخاطر ترويج و تبليغ زنده گي سوسياليستي، در سال 1957 «فستيوال بين المللي فلمهاي مستند لايپزيگ» را پايه گذاري كرد كه بطور سنتي فلمهايي از كشورهاي بلوك شرق را به نمايش مي گذاشت. اين سنت هرچند حالا كمي تغيير كرده است، مگر باز هم فستيوال لايپزيگ كه به آلماني و انگليسي آن را «DOK Leipzig» هم مي گويند گرايش خاصي به سينماي روسيه و اروپاي شرقي دارد. بزرگترين جايزه ي اين فستيوال كه يك كبوتر طلايي است، امسال به فلمي از جمهوري چك بنام «رنه» (هلنا تريستيكوا) تعلق گرفت.

امسال براي سينماي افغانستان فرصتي خوبي بود كه در قالب اين رويداد بزرگ فرهنگي، بر پرده ي بين المللي ظاهر شود. مسوولين اين فستيوال برنامه يي را تحت عنوان «افغانستان – نمايي از درون» در قالب برنامه ي اصلي شان ترتيب دادند كه در كنار نمايش پانزده فلم مستند و انيميشن افغاني، يك نمايشگاه عكاسي برگزار كردند و يك سمينار تخصصي هم در باره ي سينماي افغانستان در نظر گرفتند. از ميان فلمسازان افغان صحرا كريمي، حسين دانش، رضا حسيني يمك، الكا سادات، آرزو برهاني، بشير حسيني و من به عنوان منتقد فلم به اين فستيوال دعوت شديم. در كنار 15 فلم افغاني 320 فلم ديگر از پنجاه كشور جهان در طي پنج روز فستيوال در لايپزيگ به نمايش درآمد.

يك شب در برلين
براي حضور در كنفرانس مطبوعاتي كه دو روز قبل از افتتاحيه ي رسمي فستيوال برگزار شد، من سه روز پيشتر از ديگران در 24 اكتبر عازم آلمان شدم. طياره ي آريانا به همان شيوه ي افغاني، ما را با توقف در انقره به استانبول پايين كرد و از آنجا با «تركيش ايرلاينز» به طرف برلين پرواز كرديم. طي انتظار سه ساعته ام در ميدان هوايي استانبول يكباره متوجه شدم كه وارد يك حوزه ي تمدني ديگري شده ام: نظم آرامش بخش، عظمت تكنالوژيك، زنان بي حجاب، بوتل هاي شراب و سيلي از مردماني با هر رنگ و زبان و نژاد، وادارم كرد كه باور كنم اينجا ديگر سرزمين ملا عمر و ملا كرزي نيست.

اكثريت مسافرين طياره، آلماني هاي ترك تبار بودند كه گويا پس به آلمان مي رفتند. ساعت 12 شب بود كه وارد ميدان هوايي برلين شديم. به ميز كنترول پاسپورت رسيديم كه چند پوليس خشك و خشن آلماني اسناد را چك ميكردند. تا نوبت به من رسيد بسيار بيشتر از ديگران پوليس پاسپورتم را مورد بررسي قرار داد و بعد سرش را بلند كرد و گفت: «شما فعلاً يك طرف ايستاد شويد». دوصد نفر مسافر تمام شد و حالا در آخر من هستم و يك مشت پوليسي كه با سوالهاي عجيب شان نزديك بود ديوانه ام كنند. پس از آن همه مصاحبه ها و كاغذبازي هاي كه در سفارت آلمان گذاشتانده بودم اين شكاكيت بي مورد آنقدر توهين آميز بود كه اگر راهي مي داشت، از همانجا پس به طرف كابل حركت ميكردم. دوستي كه از فستيوال به دنبالم آمده بود، فرشته ي نجاتم شد و پس از كمي جر و بحث پاسپورتم را توانست بگيرد. از چنگ پوليس خلاص شدم و خواستم نفس راحتي بكشم كه يكباره نفسم بند آمد: بكس لباسهايم نيست. آريانا بالاخره كار خود را كرده بود. يا بكسم را اشتباهاً در انقره پايين كرده و يا وقتي در استانبول پايين كرده تحويل طياره ي تركيش ايرلاينز نداده است. موضوع را به دفتر تركيش ايرلاينز گزارش داديم و خود با دستان خالي از ميدان هوايي برآمدم.

برلين، متروپوليس عظيم خاكستري خوابيده در قلب اروپا، شهري است كه تاريخ قرن بيستم بدون آن ناكامل است. با تاكسي از كنار ديوار برلين گذشتيم – همان صد متري كه به عنوان يادگار تخريب نشده است. ديواري سيماني با حدود سه متر ارتفاع كه زماني همچون اژدهايي خوفناك شهر را دوپاره كرده بود. همان صد متر ديوار، تاريخ آلمان را با خود حمل ميكند: تمام ديوار پوشيده از شعارهايي انقلابي ونقاشي هاي تاريخي است. مشتهاي گره كرده، جمعيت هاي معترض، شادماني هاي تاريخي و تصوير مشهور آن دو سرباز آلماني كه پس از اتحاد دو برلين، از خوشحالي دهان يكديگر را مي بوسند. شهرهاي بزرگ، اغواگر و پر رمز و رازند، هر خيابانش قصه يي دارد و هر ديوارش تاريخي. در غرب اين قصه ها و تاريخ ها را حفظ ميكنند، برخلاف ما كه هميشه سعي داشته ايم نابودشان كنيم. جاي خوشحالي اينجاست كه در كابل اما، خود خيابانها قصه اند و خود ديوارها تاريخ. برخلاف خود ما، شهرهاي ما حافظه ي تاريخي خوبي دارند.

«طولاني ترين كنفرانس خبري دنيا»
صبح روز بعد، پس از گشت و گذاري كوتاه در شهر، ساعت 11 پيش از چاشت برلين را به قصد لايپزيگ با ترن ترك كرديم. به لايپزيگ رسيدم درحاليكه فقط يك كامپيوتر نيمه خراب با من است، و تشويشي آزاردهنده از نبود وسايل و لباسهايم. روز شنبه 25 اكتبر را به گشت و گذار در شهر گذشتاندم كه تنهايي و فكر وسايلم، اندوهي آشكار بر چهره ام نمايان ساخته بود. يكشنبه 26 اكتبر با همان روحيه ي خراب و ظاهري نه زياد مرتب عازم كنفرانس خبري شدم. مارتين گرنر هماهنگ كننده ي بخش افغانستان فستيوال، كه چندين بار به عنوان ژورناليست آزاد به افغانستان سفر كرده است مرا همراهي ميكرد. پشت ميز دراز كنفرانس خبري رييس فستيوال كلاس دانيلسون و ديگر مديران جشنواره نشسته بودند، من هم جايي كه نامم نوشته شده بود قرار گرفتم. جمعاً همه ي ما 9 نفر بوديم. همگي به زبان آلماني صحبت هاي طولاني كردند كه من يك كلمه هم نفهميدم. من از خبرنگاران بي چاره بيشتر خسته شده بودم كه در آخر گرنر ناگهان به انگليسي گفت: «حالا نوبت توست». من قبل از اينكه به كنفرانس خبري بيايم دقيقاً نمي فهميدم چه بگويم، پس از كمي فكر حدود يك صفحه در كتابچه ي يادداشتم به انگليسي چيزهايي نوشتم و خواستم كه موضوعات را فراموش نكنم. اما در آن لحظه ي حساس، كه بايد از روي كاغذ هم گپ نمي زدم، يكي از كلمات كليدي كه بايد سخنم را با آن آغاز ميكردم به يادم نيامد. اين مرا كمي وارخطا ساخت و باعث شد تقريباً دو دقيقه ي اول را با انگليسي وحشتناكي فقط ياوه بگويم. ولي خوب شد كم كم روي خود مسلط شدم و توانستم چيزهايي را كه مي خواستم بگويم و جلسه را ختم به خير كنم. من در آنجا از جمله گفتم: «البته ميدانم كه ترياك ما از فلمهاي ما محبوبتر است؛ و جنگسالاران ما از فلمسازان ما مشهورتر، مگر نكته ي مثبت اين است كه عزمي هرچند نوخاسته در كشور به وجود آمده است كه ميخواهد اين را تغيير بدهد و تصوير افغانستان را با شيوه هاي فرهنگي دگرگون سازد، شما بخشي از اين عزم و اراده ي جوان را با تماشاي فلمهاي افغاني در اين فستيوال خواهيد ديد». همانطور كه قبلاً اشاره كردم، بقيه را نميدانم كه چه گفتند. كنفرانس بيشتر از 2 ساعت دوام كرد، و جالب اينكه علي رغم اصرار مسوولين كنفرانس، از ميان آن همه خبرنگار حتا يك سوال هم مطرح نشد. يكي از خبرنگاران كانادايي در بيرون گفت: «اين طولاني ترين كنفرانس خبري دنيا بود». و براي من بدترين.

شهر باخ
هر چند نيچه زماني در دانشگاه لايپزيگ استاد بوده است و گوته و واگنر نيز در اين شهر محصل بوده است ولي لايپزيگ را شهر باخ مي گويند. كليسايي كه يوهان سباستين باخ در آن موسيقي تدريس ميكرد و شاهكارهاي فراموش ناشدني اش را مي آفريد هنوز در وسط شهر قرار دارد و توريستان زيادي فقط براي ديدن آن به لايپزيگ مي آيند.

در كنار موسيقي و ادبيات و فلسفه، اين شهر به خاطر سنت قديمي اعتراضي اش نيز مشهور است. مارتين لوتر رهبر مذهبي مشهور، در همين شهر بود كه آن فرمان انقلابي 95 ماده يي اش را عليه مسيحيت كاتوليك بر دروازه ي كليسا كوبيد و باعث شد مذهب پروتستانت ايجاد شود. روز جمعه 31 اكتبر به خاطر سالگرد روز «ريفورمايسون» يا اصلاحات مذهبي تمام شهر تعطيل بود. آن روز فقط ايالت هاي شرقي آلمان
كه همگي پروتستانت هستند رخصتي رسمي بود نه تمام آلمان. و يك روز «دوشنبه ي تاريخي» هم اين شهر دارد كه مربوط به تظاهرات گسترده ي مردم در سال 1989 است. در آن سال مردم به خاطر فضاي خفقاني كه كمونيزم روسي بر كشور حاكم كرده بود، دسته دسته جمع شدند و به خيابانها ريختند. تظاهرات لايپزيگ جرقه يي بود كه آتش اعتراض را در سراسر آلمان شرقي برافروخت و نهايتاً باعث اتحاد دو آلمان شد.

اما برخلاف هامبورگ كه شهر افغانها است، در لايپزيگ افغانهاي كمي زنده گي ميكنند. اكثر آنان محصليني هستند كه در دانشگاه لايپزيگ درس ميخوانند. لذا قشر فرهيخته ي افغان را ميتوان در لايپزيگ پيدا كرد كه ما به اندازه ي كافي خوشبخت بوديم كه طي 9 روز اقامتمان با جمعي از آنان آشنا شديم. فستيوال لايپزيگ به عنوان يك سنت قديمي، همواره فلمها و سمينارهايي را كه به زباني غير از آلماني برگزار ميكند، به آلماني ترجمه ميكند. چون مردم در اين شهر برخلاف شهرهاي غربي آلمان انگليسي نمي دانند. لذا جلسات گفتگوي ما هم همه به زبان دري برگزار مي شد و رودابه بدخشي يك زن جوان افغان ساكن لايپزيگ آنها را به آلماني ترجمه ميكرد. رودابه همراه با شوهر، مادر، برادران و دوستانش باعث شدند كه لحظات خوبي در آنجا داشته باشيم كه تعدادمان هم البته كم نبود. بخصوص كفايت حميدي و جاويد نجرابي بيشتر از همه به درد من خوردند كه طي روزهاي اول بخاطر گم شدن بكسم، لباسهاي زيادي را به من دادند. در كنار كساني كه فستيوال دعوت كرده بود، دوستان ديگري هم به خاطر برنامه افغانستان آمده بودند كه از جمله هادي احمدي سكرتر سياسي سفارت افغانستان از برلين، رازي و سهيلا محبي فلمسازان جوان از ايتاليا، مسعود قيام ژورناليستي كه كارآموز دويچه وله است از برلين، عاصف حسيني از شهر ارفورت كه در آنجا محصل است، فرهاد طيب از لندن كه براي تلويزيون فارسي بي بي سي كار ميكند. يك جمع بزرگ افغاني در لايپزيگ ايجاد شده بود كه حتا يكي از مجلات شهر از جمله نوشته بود: «در هر گوشه يي از فستيوال كه ببيني، فلمسازان افغان را مشاهده ميكني كه با هم صحبت ميكنند».


يادآوري گذشته
آنگلا مركل صدراعظم آلمان كه اتقاقاً از آلمان شرقي است و تحصيلات دانشگاهي اش را هم در لايپزيگ به پايان برده است، پس از بدست گرفتن قدرت سعي دارد آلمان را به سوي آمريكا سوق بدهد. او و اكثر كساني كه سابق در آلمان شرقي زنده گي كرده اند به همان اندازه كه به آمريكا و كاپيتاليزم متمايل هستند، از روسيه و كمونيزم تنفر دارند. در فستيوال امسال لايپزيگ، كه تمام بودجه ي 700 هزار يورويي اش از سوي دولت آلمان پرداخت مي شود، فلمهاي زيادي وجود داشت كه نگاهي انتقادي و تمسخر آميز نسبت به گذشته ي كمونيستي آلمان داشتند.

فلم آلماني «عصر فولاد» (رولاند مي، 2008) جنبش كارگري آلمان از قرن نوزدهم به بعد را با اشاراتي به فريدريش انگلس پي مي گيرد كه يك بورژواي كارخانه دار بود و بعدها پسرش با همان نام، عليه پدر شوريد و يكي از پايه گذراران كمونيزم شد. فلم روسي «انقلابي كه نبود» (آليونا پولونينا،2008) هجويه يي است بر كمونيزم روسي. اين مستند سياسي نشان ميدهد كه كمونيزم روسي كه حالا با جنبشهايي عوام فريبي چون «روسيه يي ديگر» و با شعارهاي انقلابي همچون «آري، مرگ» سعي دارد دوباره بر صحنه زنده شود، غير از دورويي و ريا چيز ديگري نيست. اين فلم كه در بخش مسابقه ي جوانان قرار داشت، نتوانست جايزه ي اصلي را بگيرد – كه مستحقش بود، اما به خوبي توانست پيوند نامبارك فاشيزم و كمونيزم را نشان بدهد. در عوض فلم«گلشوو» يك مستند بلغاري از دو برادر جوان آن جايزه را نصيب خود كرد.

«گلشوو» درباره ي دهكده يي به همين نام در بلغاريا است كه تا هنوز جمعيت 56 نفره اش موتر را نديده اند و از تلفون بي خبرند. ساكنان كهن سال قريه فقط به كليسا رفتن را بلدند و خوردن آب از چشمه ي مقدس را. هر دو كارگردان جوان با رفتن به آنجا و فلم گرفتن، نوعي تضاد نسلها و تقابل سنت شرقي و تجدد غربي را نشان ميدهد. اكثر فلمهايي كه با موضوع كمونيزم و كشورهاي كمونيستي و يا سابقه ي كمونيستي به نمايش درآمدند، همين نگاه تحقيرآميز و انتقادي را داشتند. يگانه استثنا يك مستند عاشقانه ي آلماني بنام «غيبت زمان» بود كه داستان يك دختر 16 ساله در آلمان كمونيست سال 1987 را روايت ميكند. در اين فلم مردي كه دختر نخستين عشقش را با او تجربه كرده است، مرد ميانسالي است كه ناگهان دخترك را ترك ميكند و برايش مي نويسد: «هيچگاه فراموش نكن كه من متاهل هستم. بگذار زمان بگذرد و آنگاه كه زن كاملي شدي دوباره با تو يكجا خواهم شد». بيست سال بعد دختر به همان منطقه يي كه با عشق نخستين اش در فرايبورگ آشنا شده بود مي رود. اما متوجه مي شود كه مرد تغيير كرده است و نه تنها او كه همه جا تغيير كرده است. حوضي كه در آنجا با مرد آشنا شده بود به يك پمپ استيشن تبديل شده است، و مركز جوانان شهر به يك سوپرماركت بزرگ. مراكز تفريحي و فرهنگي همه به اماكن تجارتي و دولتي تبديل شده اند. دختر در آخر مي پرسد: «چقدر سخت است كه انسان خاطراتش را در اين مكان ها ي غريب دوباره پيدا كند؟» فقط اين فلم است كه نگاهي نوستاليژيك به گذشته ي سوسياليستي آلمان دارد. فلم ديگري بنام «در جستجوي خاطره» هم درباره ي حافظه و فراموشي است. فلم داستان زنده گي اريك كندل است. او به عنوان يك كودك يهودي در دوران جنگ مجبور به ترك خانه اش از ويانا شده و ساكن آمريكا مي شود. بعدها او در رشته ي عصب شناسي تحقيقات گسترده يي انجام ميدهد و اين فلم انديشه هاي او را درباره ي حافظه و خاطره بررسي ميكند.

«به چشمانم نگاه كن»
مردم آلمان وجدان تاريخي معذبي دارند. همانطور كه كمونيزم تحميلي روسي حافظه ي تاريخي شان را مشغول داشته است، فاشيزم افسارگسيخته ي آريايي وجدان تاريخي شان را آرام نمي گذارد. نزديك ده فلم مستند درباره ي اسراييل و سرنوشت قوم يهود در فستيوال امسال حضور داشت كه هر يك جاي بحث مفصل تري دارد. فلم اسراييلي «به چشمانم نگاه كن» (نفتلي گليكسبرگ، 2007) داستان پسر يكي از بازمانده گان هولوكاست است كه در سراسر اروپا و آمريكا سفر ميكند و با انكار كننده گان هولوكاست گفتگو ميكند و در واقع نگاهي است به ريشه هاي يهود ستيزي غربي.

دانيل چانوخ پيرمرد خوش خنده ي اسراييلي كه در همان هوتل محل اقامت ما اتاق داشت، يك صبح در دهليز هوتل به من نزديك شد و گفت: «صبح بخير، من دانيل هستم از فلم «پتزا در آشووتيز». ديروز فلم افغاني «بودا، دخترك و آب» را ديدم و به خصوص از دستان زخمي و پينه ي آن دخترك بسيار دلم آزرد». او البته آنقدر هم دلنازك نبود كه از دستان چاك چاك يك دخترك هشت ساله ي بامياني متاثر شود، چون خود صحنه هاي بدتري را از نزديك ديده بود. او يك نجات يافته ي اردوگاه مرگ بود كه در فلم اسراييلي «پيتزا در آشوويتز» (موشه زيمرمن، 2008) اين را به خوبي نشان ميدهد. اين فلم داستان همين پيرمرد است كه دخترش را با خود به پولند و آلمان مي برد و ارودگاههايي را كه دوران كودكي اش را در آنجا گذشتانده بود نشان ميدهد. او مي خواهد نسل نوين يهود را با گذشته ي دردناك شان آشنا بسازد.

آلماني ها نمي توانند اسراييل و يهوديان را فراموش كنند. تمام پياده روهاي زيبا و سنگفرش شده ي شهر لايپزيگ در كنار بسياري از ساختمان هاي با شكوه شهر را هيتلر توسط يهوديان ساخت. هر روز مردم آلمان بر روي خيابان هايي راه مي روند كه هزاران مرد و زن يهود در حين ساختن آنها جان داده اند.

بوسه در خيابان
پس از نمايش هر فلم افغاني كارگردان فلم همراه با مارتين گرنر جلو صحنه ظاهر مي شدند و درباره ي فلم صحبت ميكردند. براي فلمهايي كه كارگردانانشان حاضر نبودند گاهي من و گاهي كسي ديگر اين كار را ميكرد. روزي كه فلم انيميشن «آخرين فرياد» ساخته ي عليرضا سجادي نمايش داده شد من درباره ي فرهنگ عامه ي افغاني كمي صحبت كردم. اين فلم داستان دو چوب گوگردي است كه يكي يك پسر جوان سيگرتي و ديگري يك دختر جوان طناز و زيبا است. پسر پس از تلاشهاي بسيار در خيابان ناز دختر را مي پراند و با او دوست مي شود. در آخر فلم هر دو عاشق در وسط خيابان به يكديگر نزديك ميشوند و لبان همديگر را ميبوسند. آنها همانكه دهانشان به هم ميرسد، آتش ميگيرند، دود مي شوند و به هوا مي روند. اين فلم يك نوع تابوشكني آشكار عليه فرهنگ عمومي افغاني است. فلم به زيبايي داستان خود را با انيميشن و طراحي صدا به پيش مي برد، داستاني كه كمتر مي توان در خيابان هاي كابل شاهد آن بود. من گفتم: «ما در خيابانهاي خود نمي بوسيم. چون اظهار محبت در ملا عام يك تابوي نابخشودني است. اما خوب است كه لااقل از روي پرده شروع كرده ايم».

وقتي از سينما بيرون مي شديم، در كنار خيابان اتفاقاً يك پسر جوان را ديديم كه دوست دخترش را بغل كرده است و به طور عاشقانه يي همديگر را مي بوسند. به دوستانم گفتم: اينها چقدر شبيه چوبهاي گوگرد آن فلم افغاني است، بي پروا و بي باك. آنچه در سبك زنده گي غربي برجسته است، نمايش روابط خصوصي در صحنه ي عمومي است. نوعي از ميان برداشته شدن عرصه ي خصوصي و عمومي. چيزي كه نمي توانم به خوبي درك كنم.

«اگر الله زنده مي بود»
روز دوشنبه 27 اكتبر روزنامه ي اصلي شهر لايپزيگ يك ويژه نامه درباره ي مسجدهاي آلمان چاپ كرده بود. اين روزها به خاطر ساخته شدن بزرگترين مسجد آلمان در شهر نورنبرگ مباحث حادي در مطبوعات آلماني در جريان است. عنوان اصلي آن وپژه نامه اين بود: «اگر الله زنده مي بود و اين همه مسجد را مي ديد كه برايش ساخته مي شود؟»

اسلام هم تقريباً تبديل شده است به يك مساله ي اصلي در آلمان. در كشوري كه 4 مليون مسلمان زنده گي ميكند و هر روز سربازانش در افغانستان مورد هجوم تندروان اسلامي است، نمي تواند اسلام و كشورهاي اسلامي را فراموش كند. در فستيوال لايپزيگ نيز فلمهاي زيادي بود كه سعي داشتند براي تماشاچي آلماني شرق و اسلام را بهتر بشناسانند. فلم «قلبي از جنين» داستان يك بچه ي فلسطيني است كه قلبش را به يك جوان اسراييلي اهدا ميكند، فلمي انساني كه نمونه يي است از سينماي متعهد و رسالت مند معاصر. فلم ديگري بنام «سفر شرق» سعي دارد تركيه را نشان دهد كه چطور شهرهاي غربي اش همچون استانبول با مناطق بيشتر اسلامي كشور تفاوت دارند.

هدف برنامه ي «افغانستان – نمايي از درون» هم چيزي نبود جز همان برقراري يك ديالوگ سازنده ميان مردم عام آلماني و واقعيتهاي افغاني. چيزي كه ظاهراً تا حدي نتيجه اش موفق بود. من شخصاً فكر نمي كردم كه مردم عادي براي تماشاي فلم مستند افغاني تكت خريده و به سينما بيايند، مگر هر روز وقتي فلم افغاني نمايش داده مي شد حتا براي خودمان هم چوكي خالي نمي ماند. اين برنامه سعي كرد فلمهايي از فلمسازان جوان، با نگاه هاي نوين به كشورشان را براي مخاطب اروپايي نشان دهد. اروپايي هايي كه از كليشه هاي تكراري بي بي سي و سي ان ان و زي دي اف درباره ي افغانستان خسته شده اند.

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

جوايز لايپزيك


امسال 320 فلم از پنجاه كشور جهان در پنجاه و يكمين دور فستيوال لايپزيگ راه يافته بود تا براي بدست آوردن كبوتر طلايي لايپزيگ به رقابت به پردازند. كبوتر اما پس از يك هفته پركشيدن در آسمان خاكستري لايپزيگ، بر شانه ي «رنه» يك مستند 83 دقيقه يي از كشور چك نشست كه هلنا تريستيكوا آن را در سال 2008 ساخت. كبوتر نقره يي لايپزيگ به هدي هونينگمن ازهالند به خاطر فلم «ال اولويدو» تعلق گرفت. در بخش انيميشن فلم فرانسوي «اسكيزين» ساخته ي جرمي كلاپين كبوتر طلايي را از آن خود كرد و كبوتر نقره يي اين بخش به «بوكس خرگوشها» از بريتانيا ساخته ي كريستين اندروز تعلق گرفت.

در بخش استعداد جوانان كه يك فلم از افغانستان هم در آن حضور داشت («در دهكده يي كه ناقص العقلم مي نامند»، الكا سادات)؛ يك مستند ساده ولي با مضموني جذاب جايزه يي اصلي را دريافت كرد. فلم مستند «گليشوو» از دو برادر جوان بلغاريايي به نامهاي آلن و متودي متيو داستان شهر كوچكي بنام گليشوو است كه ساكنان آن سالهاست كه از تمدن و زنده گي نوين دور هستند. در اين شهر حتا تلفون وجود ندارد و بدتر اينكه كسي هم خبر ندارد كه چنين چيزي هم در دنيا وجود دارد. هر دو برادر فلمساز به اين شهر مي روند و تصويري ارايه ميكنند از برخورد نسلهايي كه از هم بيگانه اند و زبان يكديگر را نمي فهمند. در اين بخش يگانه نماينده ي ايران در فستيوال لايپزيگ هم كانديد بود كه موفق نشد هيچ يك از دو كبوتر طلايي و نقره يي را دريافت كند.

فلم «رنه» كه جايزه ي اصلي فستيوال را دريافت كرد، داستان يك مردي است كه 20 سال از عمرش را در زندان ميگذراند؛ اما زمانيكه پس از اين مدت طولاني آزاد مي شود، سعي دارد كه همه چيز را از نو شروع كند. اما خود را در دنياي ازاد يك بيگانه احساس ميكند و تنها كاري كه از دستش مي آيد نوشتن است.

در اين فستيوال چندين فلم غافلگير كننده ي ديگر هم وجود داشت كه هر يك مي توانست مستحق يك كبوتر باشند. جديدترين فلم انيس وردا فلمساز صاحب سبك و پرآوازه ي فرانسوي به نام «سواحل انيس» نگاهي است به زنده گي خودش از طريق آينه ها.

......................
به خاطر مشكل كامپيوتر، نمي توانم فعلاً بيشتر از اين بنويسم، اما همينكه پس به كابل برسم سعي ميكنم مطالب بيشتري در مورد فستيوال، فلمها و مشاهداتم بنويسم.
.....................
شهلا رستمي يكي از خبرنگاران راديو فرانسه هم در لايپزيگ بود كه گزارش كاملتري نوشته است (با صدا و تصويري از من نيز)!

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

سينماي مستند افغانستان در فستيوال لايپزيگ


فستيوال فلم لايپزيگ در آلمان يكي از قديمي ترين فستيوالهاي فلم دردنيا است. يادگاري است از آلمان شرقي كمونيست؛ كه حالا جاي رنگ سرخ داس و چكش اش را رنگ سرخ كوكاكولا گرفته است («خداحافظ لنين»).

فستيوال لايپزيگ ويژه ي فلمهاي مستند و انيميشن است و پس از فستيوال آمستردام دومين فستيوال بزرگ اروپايي در زمينه ي سينماي مستند به حساب مي آيد.

امسال اين فستيوال بخشي را بنام «افغانستان – نمايي از درون» به سينماي مستند افغاني اختصاص داده است. طي اين بخش 15 فلم مستند افغاني كه از 2006 به اين طرف توليد شده اند به نمايش گذاشته خواهد شد. در كنار نمايش فلمها يك جلسه ي 90 دقيقه يي هم برگزار خواهد شد كه طي آن فلمسازان افغان درباره ي شرايط فلمسازي در افغانستان و راه هاي بهبود شرايط صحبت خواهند كرد. اين جلسه كه در چوكات DOK Leipzig Summet قرار دارد، تحت عنوان «توليد در شرايط اضطرار؛ فلمسازي درافغانستان» برگزار خواهد شد. براي صحبت افتتاحيه و معرفي كلي سينماي افغاني، از من خواسته اند كه به لايپزيگ بيايم و در اين جلسه و در جلسات ديگري كه برگزار خواهد شد منبر بروم.

در اين فستيوال از كابل محمد رضا حسيني يمك با فلم «بلبل – پرنده ي شهر»، الكا سادات با فلم «در دهكده يي كه ناقص العقلم مي خوانند» و آرزو برهاني با «تار تو، پود من» شركت خواهند كرد. عبدالحسين دانش و صحرا كريمي از سويدن و اسلواكيا با فلمهاي «گذرگاه» و «زني تنها در آستانه ي فصلي سرد...» به لايپزيگ خواهند آمد.

ليست فلمهاي شركت كننده در فستيوال
جزييات بيشتر درباره ي جلسه ي گفتگو و سخنراني

يك نكته: بنا به يك مشكلي كه نمي دانم از چيست، من نمي توانم به برخي سوالاتي كه در بخش نظرات مطرح مي شود بنويسم. اصلاً تعجب من اين است كه ديگران چطور مي توانند بنويسند و من كه صاحب وبلاگم نمي توانم؟ بعضي چيزها از كنترول آدم خارج است. اميدوارم به خاطر اين موضوع مرا ببخشيد.

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

هزار خورشید تابان روی پرده

بنا به یک سنت ثابت هالیوودی، تمام رمان های پرفروش آمریکایی به فلم هم در می آیند. دو رمان پرطرفدار خالد حسینی هم از این قاعده مستثنا نیست. رمان «کاغذپران باز» را سال گذشته مارک فارستر یک فلم نه چندان موفق ساخت، و رمان دوم حسینی «هزار خورشید تابان» قرار است که در سال 2009 نسخه ی سینمایی آن به روی پرده بیاید.

تاریخ ثابت کرده است که معمولاً از رمان های عالی نمی شود فلم عالی ساخت. بخشی از مشکل به این دلیل است که خواننده گان رمان دوست دارند تمام وقایع داستان را روی پرده ببینند، که به خاطر زمان کوتاه دو ساعت سینمایی، این امر مقدور نیست و بسیاری از جزییات شاید مهم و دلنشین کتاب ناچار حذف می شود. نتیجه این می شود که تماشاچیان دچار سرخورده گی شده و فلمساز نمی تواند آن تحسین عمومی را که نویسنده دریافت کرده بود بدست بیاورد.

فلم «هزار خورشید تابان» را قرار است استفن زیلیان کارگردانی کند. کسی که آرزو میکنم کاش به جای مارک فارستر ساخت «کاغذپران باز» را نیز به عهده می داشت. استفن زیلیان کسی است که به خاطر نوشتن فلمنامه ی «فهرست شیندلر» (1993، استفن اسپیلبرگ) جایزه ی اسکار گرفت و نیز فلمنامه ی چندین فلم مشهور و مطرح هالیوودی دیگر را نیز نوشته کرده است: از جمله فلمنامه های «ماموریت: ناممکن» (1996)، «هانیبال» (2001)، «اوباشان نیویورکی» (2002)، «مترجم» (2005) و «گانگستر آمریکایی» (2007) از کارهای او در مقام فلمنامه نویس به حساب می ِآید.

کارنامه ی آقای زیلیان البته به نوشتن فلمنامه های یکدست و موفق خلاصه نمی شود، او از سال 1993 به این طرف با کارگردانی فلم «در جستجوی بابی فیشر» هر از گاهی به روی چوکی کارگردانی هم می نشیند. او پس از این فلم، دو فلم دگیر نیز ساخته است که عبارت اند از «تمام مردان شاه» (2006) و «یک عمل مدنی» (1998)؛ فلم تاریخی – جنگی «تمام مردان شاه» تا کنون موفق ترین و مشهورترین فلم او است.

فلم «هزار خورشید تابان» با فلمنامه و کارگردانی زیلیان قرار است در ژانر جنگی و درام ساخته شود. چیزی که با توجه به گذشته ی زیلیان میتوان حدس زد که شانس موفقیت فلم را بالا می برد.

دومین رمان خالد حسینی نویسنده ی افغانی الاصل آمریکایی داستان دو زنی است که همسر یک مرد تیپیکال افغان هستند. حسینی زنده گی غم انگیز این زنان را در پسزمینه ی 30 سال جنگ های مختلف افغانستان روایت کرده است. این کتاب در آمریکا برای مدتهای زیادی در صدر لیست کتابهای پرفروش قرار داشت و از سوی منتقدین نیز به خوبی استقبال گشت – البته اگر نقد نیویورک تایمز را نادیده بگیریم، که برخی از صحنه های کتاب را به فلمهای درجه «ب» هالیوودی تشبیه کرده است.

استفن زیلیان، 55 ساله فلمنامه نویس، کارگردان و تهیه کننده ی آمریکایی یکی از موفقترین چهره های هالیوود معاصر به حساب می آید. او که شهرتش را بیشتر مدیون فلمنامه هایش است، از دانشگاه دولتی سان فرانسیسکو فارغ التحصیل شده است و فعلاً در کالیفرنیا زنده گی میکند. روزنامه ی «تایمز» استفن زیلیان را زمانی به عنوان:«هنرمندترین و عالیترین فلمنامه نویسی که بعد از رابرت تاون هالیوود تا کنون به خود دیده است» معرفی کرد. فلم «هزار خورشید تابان» را که به زبان انگلیسی خواهد بود، کمپنی کلمبیا پیکچرز تولید میکند.

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

یک قاعده ی قدیمی هالیوودی

در فلمهای کمدی کلاسیک هالیوود یک قاعده ی نانوشته وجود داشت که تا هنوز هم اعتبار دارد. شاید این قاعده تاریخ اش برگردد به بسیار قدیمها و ریشه ی آن به تیاتر کلاسیک اروپایی برسد، اما در سالهای طلایی سینما بود که در فلمهای کمدی همه گیر شد.

در فلمهای چارلی چاپلین مثلاً صحنه های خنده داری که باعث انفجار خنده ی تماشاچیان می شود به دقت در سراسر فلم تقسیم شده اند. یعنی تمام فلم پر از آن صحنه های کلیدی خنده دار نیست و نیز آن صحنه ها بی و قفه پشت سر هم قرار نگرفته اند، بلکه در هر 6 – 7 دقیقه بعد یکی از آن صحنه ها قرار داده شده است تا صدای خنده ی مردم سقف بلند سینما را به لرزه بیاندازد. بلا فاصله پس از آن صحنه ی خنده دار هیچ گاه یک صحنه ی مهمی که سرنوشت درام را تعیین کند و یا دیالوگ خاصی که معلومات کلیدی را ارایه کند قرار داده نمی شود؛ بلکه بیشتر به کارهای عادی یا مقدمه چینی برای صحنه ی خنده دار بعدی می گذرد. این تکنیکی بود که همه از آن خبر داشتند و به خوبی هم رعایت میکردند. حتا هنوز هم در سینما همین قاعده مد نظر گرفته می شود.

این نکته زمانی به ذهنم رسید که چندی پیش یک نمایش تیاتر فوق العاده را در تالار مرکز فرهنگی فرانسه تماشا میکردم. تمام تالار پر از تماشاچیانی بود که از تماشای کمدی فرانسوی «تارتوف» (مولیر) به وجد آمده بودند، و با هر دیالوگ و یا صحنه ی کمدی با تمام قوا قهقهه می زدند. من چون این نمایش را قبلاً دیده بودم حتا بسیاری از دیالوگ ها و صحنه ها را می توانستم پیش بینی کنم، لذا به روشنی میدانستم که این هیاهوی خنده، چگونه می تواند بر لذت تماشای این نمایش تاثیر بد بگذارد. چون به ساده گی بسیاری از دیالوگ های اساسی که در سیر دراماتیک داستان درک آنها ضروری بود، در میان صدای کرکننده ی خنده ها گم می شد.

یگانه راه حلی که گروه تیاتر «آفتاب» میتوانستند برای فرار از این مشکل در پیش بگیرند، همان قاعده ی قدیمی هالیوودی بود که متاسفانه فراموش کرده بودند. لذا بسیاری از تماشاچیان در آخر نمایش روال داستان را به خوبی نتوانسته بودند پی گیری کنند. این امر به خصوص در هنر تیاتر مهم است که ماهیتاً یک نوع قصه گویی گفتگو محور به شمار می آید و دیالوگ ها بار اصلی حمل داستان و معلومات درباره ی شخصیت ها را به دوش می کشد. مطمیناً در نمایش آینده، «تارتوف» با کارگردانی سنجیده تری به روی صحنه خواهد رفت، البته اگر فراموش نکنند که تمام هدف شان از نمایش فقط خنداندن مردم خوش خنده ی کابل نیست.

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

«از چشم های او»؛ معرفی یک فلم افغانی


من قبلاً آقای میثاق کاظمی را ساکن هندوستان معرفی کرده بودم که در واقع ایشان ساکن ایالات متحده هستند. به خاطر این اشتباه متاسفم و امیدوارم که خواننده گان محترم و آقای کاظمی عذر مرا بپذیرند.
«از چشمهاي او»
كارگردان و فلمنامه نويس: ميثاق كاظمي
تهيه كننده: را جيندرا موتيوالا و ميثاق كاظمي
موسيقي: مشيت كاظمي و فرهاد دريا
بازيگران:اوميش ميشرا، هما شيخ، محسن مناقب،سوجاتا بگوات، را جيندرا موتيوالا، آنجلي پوهانكار.
زمان: حدود 20 دقيقه. رنگ: رنگه و سياه سفيد. زبان : انگليسي، اردو و هندي. لوكيشن: هندوستان. ژانر: درام، جنگي، رمانس، مفهومي.

سناپسس:
يك افسر مسلمان اردوي هندوستان ( اوميش ميشرا) پس از سالها كار نظامي، وقتي به خانه مي آيد، متوجه ميشود زني را كه دوست داشته ( هما شيخ) حالا تبديل به يك راهبه ي منزوي و معتكف شده است. از دست دادن معشوقه، باعث مي شود كه او ايمان خود به خدا را نيز از دست بدهد. علي رغم مخالفتهاي شديد خانواده اش افسر نظامی به سفري رهسپار ميشود تا معشوقه اش را يافته و دوباره او را به زنده گي زمینی بازگرداند.
***
ميثاق كاظمي يك فلمساز افغان است كه در آمریکا زنده گي ميكند. او در آنجا در رشته ي فلمسازي تحصيل كرده است و در همانجا هم مصروف ساختن فلم است. کاظمی این فلم کوتاه را در هندوستان ساخته است. او دوست دارد كه در فضاي مستقل كار كند و از همين رو فلمهاي او كمترين شباهتي به فلمهای بازاری ندارد و این فلم هندی اش نیز با «فلم هندي» که ما می شناسیم قرابتی ندارد.

میثاق کاظمی از معدود مهاجرین افغان در هند است که به سینما علاقمند شده و در این زمینه فعالیت میکند. او جوان و تحصیلکرده است و به خوبی از تحولات و انکشافات جدید سینمای معاصر آگاهی دارد.

افغانهایی که در خارج از کشور به فلمسازی می پردازند به سه گروه تقسیم می شوند. گروه اول کسانی است که قبلاً در کابل در کار سینمایی مصروف بوده اند و در مهاجرت نیز به عنوان یک کار جنبی گاهگاهی به فلمسازی ویدیویی می پردازند. گروه دوم جوانان افغانی هستند که در افغانستان فلمساز نبوده اند، مگر با مهاجرت به کشورهای غربی از روی شوق و علاقه به سینما، گاهی که پولدار می شوند همراه با دوستان شان فلمهای اکشن ویدیویی می سازند. گروه سومی هم هستند که از نسل دوم مهاجرین افغان به حساب می آیند و در واقع درهمان کشورهایی که زنده گی میکنند تحصیل کرده اند و تحت سیستم های آموزشی همان کشورها در رشته ی فلم درس خوانده اند و فلم می سازند. ابن گروه که تعدادشان از دو گروه اول کمتر نیست، زاییده ی سینمای معاصر جهان اند و «سواد بصری» شان شباهتی به اخلاف هموطن شان ندارد و بیشتر متاثر از فضای کلی سینمای مدرن و معاصر دنیا است. میثاق کاظمی هم از همین نسل است.

فلم كوتاه «از چشم هاي او» سومين اثر كاظمي است و سايت رسمي فلم، آنرا به عنوان «داستان روشنگرانه يي كه قداست دين، قدرت ايمان و اهميت معنويت در عشق را همه يك جاي به تصوير مي كشد»، تو صيف كرده است. آنچه که از روی سناپسس، نام، و حتا طراحی پوستر فلم می شود درک کرد، یک فلم متفاوتی است که به هیچ صورت با آن ویدیوهای بازاری شرم آوری که گاهگاهی معمولاً به نام فلم افغانی از خارج می آید شباهتی ندارد.

سایت رسمی میثاق کاظمی

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

بن لادن دوانی؟؛ شایعه یی که واقعه بود

پس این شایعه راست بوده است: سربازان فرانسوی سال گذشته اسامه بن لادن را به دام انداختند ولی امریکایی ها اجازه ندادند که رهبر (ظاهراً) فراری القاعده گرفتار شود. فلم مستند «بن لادن: ناکامی های یک شکار» محصول جدید سینمای مستند فرانسه به همین موضوع می پردازد، موضوعی که در محافل رسانه یی فرانسه مباحث داغی را دامن زد.

این مستند فرانسوی نشان می دهد که چگونه امریکایی ها دوست دارند این بازی را ادامه دهند؛ بازی خونین و پرمصرفی که تنها قربانیان آن مردمان بی دفاع محلی و کشور خشک و خاک آلود ماست. سال گذشته بود که در کابل، دقیقا همین خبر آوازه شد و رسانه ها آن را جدی نگرفتند؛ مگر با تماشای این فلم افشاگر فرانسوی، شایعه ی بازاری به یک واقعه ی دل آزار بدل می شود.

فلم مستند «بن لادن: ناکامی های یک شکار» که امسال توسط امانویل رضوی و اریک دو لاورنس، دو فلمساز و خبرنگار فرانسوی ساخته شده است، این ادعای سربازان فرانسوی را بررسی وتایید می کند که طی دو عملیات جداگانه بن لادن را می توانستند بکشند که سربازان امریکایی مانع این کار شدند. این فلم تا هنوز پخش عمومی نشده است و قرار است به زودی از شبکه ی فرانسوی «پلانت» منتشر شود. با آن که سربازان فرانسوی در میدان جنگ بارها روی این موضوع تاکید کرده اند؛ مگر کاخ الیزه در پاریس و کاخ سفید در واشنگتن این موضوع را رد کرده اند ( کاخ کرزی در کابل هنوز از این موضوع خبری ندارد!)

مهمترین سوالی که مطرح می شود، این است که این پروژه ی «بن لادن دوانی» تا چه حد مساله ی امروز امریکا و افغانستان به شمار می آید. هفت سال انفجار و انتحار، خون و خشونت، طیاره های بمب افکن بی پیلوت و کرولاهای کهنه ی پر باروت، به خاطر به چنگ آوردن یک عرب ریش درازی است که گفته می شود امریکایی ها از او خوش شان نمی آید؟ عربی که سال ها به خاطر رضای خدا برای «سیا» جان فشانی کرد و حال به خاطر رضای همان خدا علیه همان «سیا» کمر جهاد بسته است؟!

رو به رو شدن با واقعیت مطرح شده در فلم «بن لادن» تلخ و دل آزار است. حس عصبانیت به تو دست می دهد و آرزو می کنی که کاش آنچه در برابر چشمانت می گذرد یک شایعه یی بی اساس و یا رویاپردازی هالیوودی باشد. اما نیست، تصاویر واقعی است و تو با یک جدل مستند رو به رو هستی.

یگانه توجیه امریکایی ها به خاطر حضور خونین نظامی شان در افغانستان، وجود نامعلوم اسامه بن لادن و شبکه ی تروریستی القاعده در کشور بوده است. جورج دبلیو بوش با پروژه ی پرریخت و پاش «جنگ علیه ترور» اش، تمام خاورمیانه و افغانستان را به یک بمب ملتهب آماده ی انفجار بدل کرد، مگر تا هنوز خبری از گمشده ی محبوب اش اسامه بن لادن به دست نیاورده است.

آنچه به نظر می رسد – و فلم نیز روی آن تاکید می کند، این است که همه ی این شعارها و جنگ ها و مرگ ها یک بازی است، یک بازی دردناک و طولانی که پایان آن برای خود بازیگران نیز نا معلوم است و دامنه های آن کم کم از کنترول خارج می شود. ظاهر قضیه بازی موش و پشک است، دقیقا مانند کارتون مشهور «تام و جری». اما واقعیت این است که نه آن کاتولیک کله شخ تگزاسی دل اش به موش گرفتن است – برخلاف تام ساده لوح، و نه هم آن عرب ریش دراز وهابی دل اش به فرار و پنهان شدن است – برخلاف جری زیرک و دربدر. بازی طولانی آنها اما، هم تماشاچیان را خسته و بی تاب کرده است و هم میدان بازی را به یک حوض کلان خون مبدل ساخته است.

همواره سوال هایی وجود دارد که نه تنها سیاستمداران تمایلی به جواب دادن شان ندارند، بلکه رسانه های فرا-آزاد غربی حتا از مطرح کردن آنها ابا می ورزند. یکی از آن سوال ها این است: اگر گمشده ی امریکایی ها اسامه بن لادن نیست، پس کیست؟ امریکایی ها در افغانستان چه چیزی را جستجو می کنند و به دنبال چه کسی می گردند؟ رسانه های جریان اصلی در غرب، در برابر خبر گرفتاری بن لادن توسط فرانسوی ها سکوت کردند و توسط بایکوت خبری، واقعه ی مسلم را به یک شایعه ی بازاری تقلیل دادند. مطمیناً در برابر این فلم نیز روش قبلی را اختیار خواهند کرد و در عوض به پیچیده سازی سناریو خواهند پرداخت.

رنج آورتر از همه بازار مکاره ی سیاست در کابل است؛ بازار فقیرانه یی که هر کس متاع حقیرانه اش را به حراج گذاشته است و ملغمه ای است از مشتریان سخاوتمند غربی و فروشندگان سپاسگزار وطنی. به عنوان یک «راز آشکار» همه از این واقعه خبر دارند، مگر هیچ یک نمی خواهند که خاطر نازک مهمانان عصبانی شان را برنجانند، مهمانانی که قرار است تا «نوروز» در خانه به مانند.

سیاستمداران در کابل سعی می کنند که چنین اخباری را فراموش کنند، توصیه ی شان برای ملت هم همین است. شاید فراموش کردن و نادیده گرفتن چنین حقایقی امکان داشته باشد، مگر چگونه امکان دارد بمب هایی را که هر روز در پهلوی خانه ی ما انفجار می کنند فراموش کنیم و نادیده بگیریم؟ بمب هایی که گاهی از زمین بلند می شوند و گاهی از آسمان فرود می آیند.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

آرنولد و رقیب عراقی اش؛ پس از سالها


شاید حالا من جای او بودم!

سیمون رابینسون
ترجمه­ی: محمد علی کریمی
منبع: هفته نامه تایم

جمله­ی فوق نخستین واکنش علی الغیار ورزشکار زیبایی اندام عراقی، نسبت به خبر انتخاب شدن رقیب قدیمی اش آرنولد شوارتزنیگر به صفت حکمران کالیفرنیا بود. الغیار در سال 1966 در مسابقات جهانی آماتوران آرنولد را در برلین شکست داد. از آن پس هردو دوست شدند مگر هر کدام راه جداگانه ی خودش را طی کرد. در ذیل نگاهی می افکنیم به مسابقاتی که بین الغیار و والی جدید کالیفرنیا طی سالیان گذشته انجام گرفته است و به کجا رسیده است.
1966
الغیار: در مسابقات جهانی مدال برنز را می برد.
آرنولد: چهارم یا پنجم می شود. الغیار می گوید: «خوب به یادم نیست، مگر او از مه کرده بدتر بود.»

1967
الغیار: پیشنهاد پدیده ی بدنسازی بن وایدر را برای آمدن به آمریکا و حرفه یی شدن رد می کند.
آرنولد: نخستین عنوان آقای جهان را از آن خود کرده و تبدیل به یک حرفه یی می شود.

1968
الغیار: حزب سوسیالیست بعث در عراق بر سر قدرت می آید. الغیار همچنان آماتور مانده و برای کشورش مسابقه می دهد.
آرنولد: به آمریکا می رود.

1970
الغیار: نخستین عنوان از پنج عنوان آقای آسیا را از آن خود می کند.
آرنولد: نخستین عنوان از هفت عنوان آقای المپیا را از آن خود می کند.

1980
الغیار: برای امرار معاش به شغل رانندگی لاری روی می آورد.
آرنولد: فیلم ترمیناتور او را ستاره ی درجه یک هالیوود می سازد.

1987
الغیار: تانکرهای نفت را بسوی اردن رانندگی می کند.
آرنولد: با ستاره شدن گامهای شهرت را در هالیوود می پیماید.

1991
الغیار: با 2 زن و 19 اولاد.
آرنولد: او و همسرش ماریا شریور که خواهرزاده ی رئیس جمهور کندی است، چهار طفل دارد و همراه با سیلویستر استالونه و بروس ویلیس دنیای هالیوود را ایجاد می کند.

2003
الغیار: پس از سقوط صدام او به حیث رییس انجمن زیبایی اندام جنوب عراق مقرر شده است و حدود 200 دالر در سال حقوق دارد. آرنولد: به عنوان والی ایالت کالیفرنیا انتخاب شده است. با حداقل 100 میلیون دالر در سال.

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

هر چه بادا باد

یکی از ماندگارترین آهنگهای تاریخ سینما در فلم «مردی که زیاد می دانست» (آلفرد هیچکاک، 1956) قرار دارد. ترانه ی آن توسط جی لوینگستون و ری ایوانس سروده شده است و دوریس دی آن را اجرا کرده است. دوریس دی هنرپیشه ی هالیوودی با جیمز استوارت در فلم هیچکاک همبازی بود.

این آهنگ در سال 1956 جایزه ی اسکار بهترین آهنگ اورجینل را از آن خود کرد، جی لوینگستون و ری ایوانس تیم موفق دونفره ی ترانه سرا، پیش از آن نیز دو مرتبه ی دیگر این جایزه را گرفته بودند.

عنوان اصلی این آهنگ (Que Sera, Sera (Whatever Will Be, Will beاست. عبارت Que Sera, Sera فرانسوی است و دقیقاً معادل Whatever Will Be, Will Be در زبان انگلیسی است. این آهنگ یکی ازمشهورترین اهنگهای قرن بیستم است که جزو فراموش ناشدنی فرهنگ عامه ی این قرن به حساب می آید. تا جاییکه آمریکا اولین طیاره یی را که در 13 اکتبر 1956 به قطب جنوب فرستاد به نام Que Sera, Sera نام گذاری کرد.
ترجمه ی ترانه ی آن را بخوانید و در آخر این نوشته لینک دانلود خود آهنگ قرار داده شده است که می توانید آن را به سهولت دانلود کرده و از شنیدن آن لذت ببرید.

«هرچه بخواهد بشود، می شود»
***
وقتی دخترک خردی بودم
از مادرم پرسیدم: می چه خواهم شد؟
آیا مقبول می‌شوم؟ آیا پولدار می‌شوم؟
مادرم به من می گفت:
*
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
آینده دست ما نیست که دیده بتوانیم
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
*
وقتی که دختر مکتبی بودم
از معلمم پرسیدم: چه کار باید بکنم
آیا باید نقاشی کنم؟ آیا باید آوازخوانی کنم؟
او فقط این جواب زیبا را داد:
*
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
آینده دست ما نیست که دیده بتوانیم
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
*
زمانیکه کلان شدم، عاشق کسی شدم
از محبوبم پرسیدم: آینده ی ما چه خواهد شد؟
آیا کمان رستم خواهیم داشت، همواره در آسمان مان؟
و این پاسخی بود که محبوبم به من داد:
*
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
آینده دست ما نیست که دیده بتوانیم
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
*
حالا من خود صاحب اولاد هستم
آنها از مادرشان می‌پرسند: من چه خواهم شد؟
من خوش قواره می شوم؟ من دنیادار خواهم شد؟
من با مهربانی فقط میگویم:
*
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
آینده دست ما نیست که دیده بتوانیم
هرچه بخواهد بشود، می شود
هرچه بخواهد بشود، می شود
*
لینک دانلود آهنگ Que Sera, Sera (هرچه بخواهد بشود، می شود) به آواز دوریس دی از فلم «مردی که زیاد می دانست» (آلفرد هیچکاک، 1956): اینجا را کلیک کنید!

۱۳۸۷ شهریور ۹, شنبه

«کودک کابلی» در فستیوال ونیز

شصت و پنجمین دوره از جشنواره‌ی بین‌المللی فلم ونیز چهارشنبه ۲۷ آگوست با نمایش فلم «پس از خواندن بسوزان» آخرین ساخته‌ی برادران کوین و با بازی جورج کلونی و براد پیت ستارگان سینمای هالیوود به‌طور رسمی کار خود را آغاز کرد. فلم «کودک کابلی» (2008) به کارگردانی برمک اکرم از افغانستان نیز در فستیوال امسال حضور دارد.

فستیوال فلم ونیز که نخستین بار در 1932 برگزار شد قدیمی ترین فستیوال فلم دردنیا است، و پس از فستیوال کن بزرگترین و معتبرترین رویداد سینمایی جهان به حساب می رود. این برای دومین بار است که از افغانستان فلمی دراین جشنواره راه می یابد. دو سال پیش فلم کوتاه «مامه» (محمد حیدری،2006) و فلم مستند «بودا، دخترک و آب» (غلامرضا محمدی، 2006) در یکی از بخشهای جنبی فستیوال به نمایش گذاشته شد.

فلم «کودک کابلی» یک تولید مشترک افغانی – فرانسوی است، که در سال 2007 در کابل فلمبرداری شد. برمک اکرم فلمساز 42 ساله ی افغان که از 15 سالگی به این سو به عنوان پناهنده ی سیاسی در فرانسه زنده گی می کند این فلم را کارگردانی کرده است.

آقای اکرم در کنار کارگردانی این فلم در نوشتن فلمنامه و ساخت موسیقی آن نیز همکاری داشته است. عوامل ساخت این فلم اکثراً فرانسوی هستند و بازیگران آن از بازیگران غیر ستاره ی فرانسوی و بازیگران غیر حرفه یی افغان تشکیل شده است. مشهورترین نامی که در پروژه ی «کودک کابلی» حضور دارد، ژان-کلود کاریر است، فلمنامه نویس و نمایشنامه نویس مشهور فرانسوی که داستان بعضی از بهترین فلمهای تاریخ سینمای فرانسه را او نوشته است – به شمول چندین فلم از لوییس بونویل. فلمنامه ی «کودک کابلی» نیز از اوست.

فلم «کودک کابلی» اولین کار جدی سازنده اش در عرصه ی سینماست. او پیش از این یک تجربه ی بازیگری و یک تجربه ی فلمبرداری داشته است. برمک اکرم در مکتب فلمسازی «ایدک» که بزرگترین و قدیمی ترین مکتب فلمسازی فرانسه به حساب می آید درس خوانده است و تجاربی هم در عرصه ی هنرهای مدرن دارد.

برمک اکرم در سال 2006 برای اولین بار پس از برقراری حکومت جدید به کابل آمد، او از جمله در سینمای آریانا در جریان نمایش فلم «خوشه چینان و خوشه چین» (انیس وردا، 2000) حضور داشت و درباره ی آن مستند فوق العاده برای تماشاچیان توضیح داد ( در فستیوال امسال ونیز، فلم جدید انیس وردا هم حضور دارد).

موضوع فلم آقای اکرم، بیشتر یک نگاه پوچگرایانه به زنده گی در افغانستان است: خالد، راننده ی تاکسی زنی را سوار میکند و زن، پس از گذشتن از چند سرک خاکی در کابل جنگ زده پایان می شود. دقایقی بعد خالد متوجه می شود که زن طفل نوزادش را داخل موتر او گذاشته است. خالد کودک را در بغل گرفته و ناامیدانه بین سرکهای کابل از پشت مادرش می دود، اما چگونه می تواند آن زن را پیدا کند؟ زنی که برقع پوشیده بود و او هیچ گاه صورتش را ندید.....

فلم «کودک کابلی» در بخشی که بنام «هفته ی منتقدان» شهرت دارد در فستیوال ونیز به نمایش گذاشته خواهد شد. در هفته ی منتقدان امسال 5 فلم دیگری نیز حضور دارند که همگی کار اول کارگردان شان هستند. فلم «کودک کابلی» از آن پیش در چندین فستیوال دیگر نیز از جمله فستیوال بین المللی فلم تورنتو در کانادا نمایش داده شده است.

در شصت و پنجمین جشنواره‌ی فلم ونیز، از یوسف شاهین فلمساز فقید مصری، تقدیر به عمل خواهد آمد که امسال در سن 82 سالگی درگذشت . جایزه‌ی شیر طلایی یک عمر فعالیت هنری، به ارمانو اولمی فلمساز ۷۷ ساله‌ی ایتالیایی داده می شود که در سال ۱۹۸۸ برای فلم «افسانه‌ی الکلی مقدس» برنده شیر طلایی بهترین فلم ونیز شد.

از ایران امسال چهار فلم حضور دارد، از جمله فلم «وگاس» از امیر نادری فلمساز ایرانی مقیم آمریکا در بخش مسابقه به نمایش گذاشته می شود. فلم «شیرین» از عباس کیارستمی فلمساز تحسین شده ی ایرانی در جشنواره ی امسال حضور خواهد داشت که خبر خوبی برای علاقه مندان سینمای متفاوت ایرانی است.

رییس هیات داوران شصت و پنجمین دوره جشنواره‌ی فلم ونیز، ویم وندرس کارگردان پرآوازه آلمانی است و جزیره‌ی لیدو محل برگزاری جشنواره تا ششم سپتامبر، میزبان سینماگران و علاقه‌مندان به سینما از سراسر دنیا خواهد بود.

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

نوستالژی دهه ی 70؛ «کاش من یک پانک راکر می بودم»

به نظرم بد نیست که از این پس آهنگ های خوبی را که می شنوم با شما شریک کنم. هفته ی گذشته موضوع ام مدونا بود با لینک دانلود آهنگ هایش، و این بار یک خواننده ی تازه وارد اسکاتلندی است و ترجمه ی یکی از آهنگهای مشهورش به همراه لینک دانلود آن آهنگ.

آهنگی را که از سندی تام میخواهم معرفی کنم «کاش من یک پانک راکر می بودم» نام دارد. آنچه مرا مجذوب خود کرد در ابتدا شعر این آهنگ بود و در ثانی صدای سندی تام، کسی که خود این آهنگ دلنشین را سروده است. سندی تام بسیار جوان نیز هست، او 27 ساله و متولد سپتامبر 1981 در اسکاتلند است.
سندی تام (Sandi Thom) که از «انستیتوت هنرهای نمایشی لیورپول» در سال 2003 سند لیسانس گرفته است، خواننده گی را از زمان تحصیل اش در همان انستیتوت شروع کرد. آهنگ «کاش من یک پانک راکر می بودم» اولین آهنگ او است که برای اولین بار در سال 2005 توسط یک شرکت موسیقی کوچک به بازار عرضه شد، مگر هیچ موفقیتی در پی نداشت. موفقیت زمانی به سندی تام رو کرد که او از زیر زمین خانه اش یک کنسرت انترنتی برگذار کرد و همین آهنگ را در آنجا خواند؛ همان بود که در سال 2006 برای بار دوم «کاش من یک پانک راکر می بودم» را به بازار فرستاد. این بار اما، این تک آهنگ گیرا و شنیدنی در جدول فروش بریتانیا و اکثر کشورها در صدر قرار گرفت و به طور وسیعی توسط رسانه ها منتشر شد. او نخستین آلبوم خود «لبخند...چیزی که مردم را به اشتباه می اندازد» را در جون 2006 به بازار فرستاد که در سراسر جهان 700 هزار نسخه از آن به فروش رسید. آلبوم دوم او اما، بنام «پینک و لی لی» که در می 2008 به بازار عرضه شد نتوانست به موفقیت کار اول او برسد.

«پانک راک» یکی از سبکهای موسیقی راک است که در دهه ی شصت و هفتاد میلادی در اروپا و آمریکا رواج داشت. پانک راک ماهیتاً یک نوع موسیقی اعتراضی و سیاسی است و به خوبی در میان جوانان هیپی مشرب آن دوران به یک فرهنگ عمومی تبدیل شده بود. آهنگ سندی تام بازخوانی نوستالیژیک گذشته است، گذشته یی که دیگر هیچگاه بازنخواهد گشت. اکنون آنچه که جوانان موی دراز آن سالها با آن مبارزه میکردند، خود به یک سبک زنده گی تبدیل شده است. جوانان امروز، همه مرتب و منظم و کارمندان اصولمندی هستند که بر خلاف اسلاف یاغی شان بجای «چه گوارا» و «گروه بیتل ها» به «جورج دبلیو بوش» و «پاریس هیلتون» بیشتر علاقه دارند.
سندی تام عضو «حزب ملی گرای اسکاتلند» است. حزبی که برنامه ی اصلی اش پایان دادن به اتحاد اسکاتلند با انگلستان و اعلام استقلال ملی است. او از همین لحاظ است که آرزو میکند «کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم» زمان هم دهه ی شصت یا هفتاد میلادی می بود، همان دورانیکه «خدا ملکه را حفظ میکرد و او به یک سایه ی رنگ پریده ی سفیدتری بدل می شد». جمله ی «خدا ملکه را حفظ کند» دعایی است که مسیحیان در تمام کشورهای تحت تسلط انگلیس مجبور هستند آن را در کلیسا بخوانند. اشاره ی طعنه آمیز سندی تام به ملکه فقط در پسزمینه ی گرایشات سیاسی او قابل درک است. کم بختی تام اما بیشتر در اینجاست که در زمانی حس انقلابی گری به کله اش خورده است که کاملاً وقتش گذشته است. این را خودش هم میداند: « من بسیار دیر متولد شده ام در دنیایی که به هر چیزی بی تفاوت است».

این آهنگ را من ترجمه کرده ام و لینک دانلود مستقیم آن را میتوانید از پایان همین صفحه بگیرید.

I wish I was a punk rocker
کاش من یک پانک راکر می بودم
آه کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم
سالهای 77 و 69 می بود و همه جا حالت انقلابی داشت
من بسیار دیر متولد شده ام در دنیایی که به هر چیزی بی تفاوت است
آه کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم

زمانیکه رییس دولت گیتار نمی نواخت
هر کسی صاحب موتر نبود
زمانیکه موسیقی واقعاً مهم بود و رادیو جایگاه سلطان را داشت
زمانیکه حسابداران کنترول نمی شدند
و رسانه ها نمی توانست روح تو را بخرد
و کامپیوتر چیز ترسناکی بود و ما هر چیزی را نمی دانستیم

زماینکه ستاره گان پاب هنوز یک اسطوره بودند
و نادانی هنوز می توانست یک نعمت باشد
زمانیکه خدا ملکه را حفظ میکرد و او به یک سایه ی رنگ پریده ی سفیدتری بدل می شد
و زمانیکه یگانه راه در ارتباط بودن فقط نامه یی در صندوق پست بود

زمانیکه فروشگاه های موسیقی هنوز پر رفت و آمد بود
و صفحات گرامافون تمام چیزی بود که آنان داشتند
و شاهراه بزرگ معلومات هنوز از فضا رد می شد
بچه ها لباس کهنه ی بزرگترها را می پوشیدند
و بازی کردن به معنای جر و بحث های طولانی بود
و فوتبالیست ها هنوز موهای بلندی داشتند و ریشهای چتلی بر صورت شان

من بسیار دیر متولد شده ام در دنیایی که به هر چیزی بی تفاوت است
آه کاش من یک پانک راکر می بودم با دسته گلی در میان موهایم

............................................
دانلود مستقیم آهنگ سندی تام «کاش من یک پانک راکر می بودم».
متن انگلیسی و لینک دانلود این آهنگ را از سایت بسیار خوب روز میوزیک گرفته ام.


۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

پنجمین دوره ی جشنواره ی ملی تیاتر افغانستان افتتاح شد

از دیروز شنبه پنجمین دور جشنواره ی ملی تیاتر افغانستان کارش را شروع کرد. افتتاحیه ی جشنواره در تالار وزارت تحصیلات عالی برگزار شد جایی که برای هر کاری مناسب است الا اجرای یک تیاتر.

من به عنوان کسی که در تمام دوره های این فستیوال حضور داشته ام، این دوره را فقیرترین دوره ی جشنواره میدانم. عملاً هیچ نمایش قابل دیدنی در جدول فستیوال وجود ندارد. فقط نمایش «تارتوف» (مولیر، تیاتر آفتاب) است که آن را من قبلاً 5 بار دیده ام و در فستیوال سال گذشته نیز حضور داشت.

گویته انستیتوت یا همان شعبه ی فرهنگی سفارت آلمان درکابل، در کنار حمایت مالی از جشنواره ی تیاتر، جشنواره های سالانه ی سینما و ادبیات را نیز برگزار میکند. اما به علت کشمکش های پنهان و آشکاری که میان این موسسه و موسسات همکارش وجود دارد، همواره این رقابت های سیاسی پشت پرده متاسفانه به روی پرده نیز تاثیر بدی می گذارد. این جشنواره همواره یک جشنواره ی سفارشی بوده است، اما در دوره ی پنجم بیش از هر دوره ی دیگری، آشکارا خاصیت سفارشی اش پیداست و انباشته از تیاترهای سفارشی شده است.

نگاهی به خبر بی بی سی از افتتاحیه ی این جشنواره بیندازید و به خصوص نام نمایش های شرکت کرده در جشنواره را مرور کنید، حتا از نامشان دل انسان از تیاتر بد می شود.

اگر کدام نمایشی را طی این هفته موفق شدم که ببینم، حتماً درباره اش یک مرور می نویسم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

میرویس؛ ترانه سرای افغانستانی مدونا

مدونا را تمام دنیا می شناسند، اگر کسی پیدا می شود که آهنگی از او نشنیده است یا خبر ندارد که او یک خواننده ی پاپ آمریکایی است، کم از کم نام او را شنیده است – مثل کسانیکه هنوز کوکاکولا نخورده اند، مگر نام کوکاکولا کاملاً برای شان آشنا است. من خود سالها آهنگ مدونا گوش میکردم ولی او را نمی شناختم، بدتر اینکه حتا نامش را هم نشنیده بودم. سالها بعد بود که نام او را شنیدم، خودش را شناختم و تازه فهمیدم که آن نوار موسیقی که در دوران طالبان به طور پنهانی به آن گوش می دادم، آلبوم «زنده گی آمریکایی» این خواننده ی مشهور موسیقی پاپ بوده است. در کنار مدونا اما، کس دیگری را نیز نمی شناختم که تازه با او آشنایی حاصل کرده ام: میرویس احمدزی. جوان اصالتاً افغانی که ترانه سرا و تهیه کننده ی آن آلبوم است.

به خاطر عقاید راسخ مذهبی ام، جوان تر که بودم موسیقی گوش نمی کردم. مگر به خاطر تعریفات عجیب و اغراق آمیز یکی از دوستانم از «آهنگ های غربی»، وسوسه شدم که کم از کم یکبار این نوع موسیقی را امتحان کنم. دوران وحشتناک طالبان بود و موسیقی هم مثل هر چیز خوب دیگری حرمت غیر قابل بخششی داشت. به عنوان یک بچه مکتبی مومن و مودب، یک روز دل پاک و کوچکم را به دریا زده و رفتم به مارکت بدنام لوزام الکترونیک، جاییکه نوارهای قرآن و سرودهای پشتوی طالبانی را پشت ویترین می گذاشتند، و نوارهای موسیقی هندی و افغانی و ایرانی را به شکل زیرکانه یی در قسمتی از دکان پنهان میکردند. من با ترس و لرز از هر دکاندار که سراغ «نوار غربی» را میگرفتم همه میگفتند که ندارند، ولی اشاره می کردند که اگر نوار هندی میخواهم دارند. ولی من را تب «نوار غربی» گرفته بود.

نمیدانم خدا دلش به رحم آمد یا شیطان به من کمک کرد، بالاخره وقتی از یک دکاندار جوان «نوار غربی» خواستم او گفت دارد و چندین نوار روی میز گذاشت. هیچ کدام جلد نداشت تا از روی نام و یا تصویرش انتخاب کنم، با تکیه به چانسی که هیچ وقت نداشته ام یکی را برداشتم.

اعتراف میکنم که وقتی برای اولین بار به آن نوار گوش میدادم، در کنار اینکه زبانش را نمی فهمیدم اصلاً خود موسیقی را هم نمی فهیدم و هیچ جذابیتی برای من نداشت. از این آهنگ به آن آهنگ میرفتم تا ببینم حداقل یکی شان شاید خوشایندتر باشد، اما نبود. از طرف دیگر چون پول داده بودم – قصه ی آن مردی که پیاز میخورد را بلدید؟ دوست داشتم که یکبار زحمت شنیدن آن را تحمل کنم. زمانیکه یک بار از اول تا آخر نوار را گوش کردم، کم کم با آن غرابت شدید صدای الکترونیک که فضای اصلی آلبوم را شکل می داد عادت کردم.
موسیقی مدونا موسیقی عامه پسند (Popular Music) است، محصول «صنعت فرهنگ» غربی است، چیزی شبیه کوکاکولا که همه ی مردمان دنیا با هر پسزمینه ی فرهنگی می توانند آنرا درک کنند و از آن لذت ببرند. آلبوم «زنده گی آمریکایی» اما از این قاعده تا حدودی مستثنا است. این آلبوم یک تجربه ی نو است، حتا برای خود مدونا. نو بوده گی آن هم بیشتر به خاطر میرویس احمدزی است که به عنوان تهیه کننده، ترانه سرا، نوازنده و برنامه ریز در این آلبوم حضور داشت.
میرویس احمدزی (Mirwais Ahmadzai) – که مشهور به «میرویس» است، یکی از رهبران سبک Progressive Electronica در فرانسه است. او از پدری افغان و مادری ایتالیایی درسوییس به دنیا آمد. 6 ساله بود که به فرانسه رفتند و تا هنوز در پاریس به سر می برند. میرویس یک آهنگساز و نوازنده ی مستقل است که بیشتر آثارش در حوزه ی موسیقی رقص الکترونیک جای می گیرد. او برای 8 سال گیتاریست گروپ فرانسوی «دختر تاکسی» بود، تا اینکه خود همراه با دوست دخترش ژولیت، گروپ «ژولیت و مستقل ها» را تشکیل داد. میرویس پیش از همکاری با مدونا و کسب شهرت جهانی، آلبوم «تولیدات» را توسط کمپنی سونی به بازار عرضه کرد که در سال 2000 موفقیت وشهرت عظیمی را برایش در پی داشت. بخصوص دو آهنگ «علم دیسکو» و «آهنگ ساده لوحانه» از همین آلبوم، هر کدام زمانی از جمله پرطرفدارترین ها در کلب های رقص بودند و در فرهنگ عامه به خوبی نفوذ پیدا کردند. آهنگ «علم دیسکو» در فلم «Snatch» (گای ریچی، 2000) با بازی برد پیت هم استفاده شده است.

مدونا درباره ی همکاری اش با میرویس گفته است: «چیزی که میرویس انجام میدهد یک نوع موسیقی مینیمالیستی الکترونیک است، این دقیقاً توصیف همان چیزی است که آلبوم آینده ی من خواهد بود». میرویس در واقع کشف مدونا است. در اواخر دهه ی 90 بود که مدونا توسط یک عکاس فرانسوی با کارهای مدرن و تجربی میرویس آشنا شد. بلافاصله همکاری آن دو با آلبوم «موسیقی» (2000) شروع شد و به آلبوم های «زنده گی آمریکایی» (2003) و «اعتراف در اتاق رقص» (2005) انجامید. فقط برخی از آهنگهایی که در این سه آلبوم وجود دارد کار میرویس نیست، بقیه تماماً حاصل همکاری خلاق او با مدونا است، کسی که از معدود خواننده گان عامه پسندی است که در کنار آوازخوانی میتواند ترانه بسراید، آهنگ بسازد و گیتار هم بنوازد.

اکنون که به آن روزها فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که در حقیقت همان خاصیت «مینیمالیستی» آهنگها بوده که برایم غرابت داشته است، و الا موسیقی پاپ صدای آشنایی است که من با انواع افغانی و هندی و ایرانی اش کم و بیش آشنایی داشتم. خود مدونا آلبوم «موسیقی» اش را که اولین تجربه ی او با میرویس بود؛ «برهنه از احساسات» توصیف کرده است. دقیقاً چنین چیزی در «زنده گی آمریکایی» هم وجود دارد، یک نوع فضای به شدت سرد و الکترونیک که با زنده گی الکترونیک امروزی پیوند مناسبی دارد. مدونا در مصاحبه یی با مجله ی «بیلبورد» گفته است: «من صادقانه باور دارم که این مرد یک نابغه است ...... وقتی به کارهای او گوش میدهم، به این فکر می افتم که موسیقی او صدای آینده است».

میرویس را در دنیا به عنوان آهنگسازی ابسورد، آوانگارد و تجربی می شناسند که موسیقی اش آمیزه یی است از احساسات انسانی و روح تکنالوژی. هر چند من روح تکنالوژی را در آثارش یافتم، مگر نتوانستم ردی از احساسات انسانی در آنها بیابم – شاید این احساسات در کلمات آهنگ بوده است که من به خوبی درنیافته ام؛ چیزی که با فضای سرد موسیقی آلبوم به زیبایی در هم آمیخته است.

آهنگساز 39 ساله گفته است: «در موسیقی دو نوع مردم فعالیت میکنند: مردمی که روی سبک خاصی از موسیقی کار میکنند و میخواهند در همان سبک کارهای بهتری انجام دهند، و مردمی که میخواهند تجربه گرایی کنند. هر دو عرصه سیستم های جداگانه است و من نمی خواهم که فقط بخشی از یک سیستم مشخص باشم. من به کارهای متفاوت علاقه مندم». همین حس تجربه گرایی و نوگرایی و متفاوت بودن بود که او را به عنوان هنرمندی مدرن در دنیا معرفی کرد، و حتا مدونا آیکون برجسته ی فرهنگ عامه پسند دنیای جدید را واداشت که از او کمک بخواهد و به این عقیده برسد که آینده ی موسیقی عامه پسند در دستان این مرد پاریسی است که اتفاقاً شباهت ظاهری زیادی هم با اجداد کوچی اش در کوه های سلیمان دارد.

مدونا گفته است آهنگ معروف «هیچ کسی مرا نمی شناسد» اش را بیش از هر آهنگ دیگری که تا هنوز خوانده است دوست دارد. بدین لحاظ این آهنگ میان طرفداران مدونا نیز بسیار مشهور است. میرویس این آهنگ را نوشته و تولید کرده است، بخشی از آن چنین است:

من زنده گی های زیادی داشتم
از وقتی که یک طفل بودم
و دانستم این را که
چندین بار است که مرده ام

من از آن آدمها نیستم
گاهی اوقات خجالتی ام
به نظرم میتوانم پر بکشم
بروم وسط آسمانها

هیچ کس به تو نمی گوید که چگونه زنده گی کنی
زنده گی تعیین شده است تا وقتی تو ازش بیزار شوی

این دنیا زیاد هم مهربان نیست
مردم برایت دام میکارند
بسیار سخت است در این دنیا
تا آدم خوبی پیدا کنی

من از دروغ بیزارم
من تلویزیون نمی بینم
من وقتم را هدر نمی دهم
من مجله نمی خوانم

هیچ کسی، هیچ کسی، هیچ کسی، هیچ کسی مرا نمی شناسد
هیچ کسی مرا نمی شناسد
هیچ کسی مرا نمی شناسد
آنطور که تو مرا می شناسی

گاهی انسان طنزهای تلخی را شاهد است. میرویس احمدزی از قوم پشتون و از طایفه ی کوچی است. کوچی هایی که مدام در حال کوچ هستند و از تمدن و زنده گی شهری در حال فرار. قوانین قبیله یی سخت و ثقیلی نیز دارند، که بخشی از آنها را طالبان در دوران حکومت 5 ساله ی شان موفقانه در افغانستان تطبیق کردند. در حالیکه ملا عمر در قندهار یک دیکتاتوری ضد «صدا» و «تصویر» را بنیان گذاشته بود، میرویس احمدزی در پاریس «صدای موسیقی آینده» را برای دنیا تولید میکرد. میرویس اما غیر از چهره و نامش که افغانی است، هیچ «افغانیت» دیگری در وجود او به چشم نمی خورد. این به نفع او بوده است، و الا اگر فکرش نیز «افغانی» می بود؛ حالا باید به جای پاریس در قندهار به سر می برد وبه جای گیتار الکترونیک، تفنگ یازده تیر به شانه می آویخت. اما فکر کنید اگر ملا عمر بجای میرویس در پاریس می بود، می توانست به یک آهنگساز الکترونیک موفق بدل شود؟ یا در همان روز اول به برج ایفل میرفت و با یک نعره ی «الله اکبر» خود را انفجار می داد و کفار زیادی را نیز می کشت؟ «هیچ کسی ملا عمر را نمی شناسد».

................................................
برای کمک بیشتر:

لینک دانلود آلبوم «شیرینی سخت» (Hard Candy) جدیدترین کار مدونا که در جولای 2008 به بازار آمد: اینجا

و از این آدرس ضمن دانلود تمام آلبوم های گذشته ی مدونا، آلبومهای دیگر خواننده گان غربی را هم می توانید بدست بیاورید: اینجا
لینک متن انگلیسی آهنگ های «زنده گی مدرن» و «زنده گی آمریکایی» از آلبوم «زنده گی آمریکایی» که یک ترجمه ی بسیار بد ایرانی هم در کنارش است: اینجا
سایت رسمی میرویس احمدزی: اینجا

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

محمود کلاری در کابل

محمود کلاری 6 ساله بود که برای اولین بار کمره ی عکاسی را دید. مادرش او را به زور به یک عکاس خانه در تهران برد تا یگانه عکس دسته جمعی خانواده گی شان را بیندازند. در این عکس سیاه و سفید، محمود با لبانی آویزان و چهره یی گریان به طرف کمره نگاه میکند. او پس از آن دیگر هیچگاه کمره یی را از نزدیک ندید، فقط وقتی 15 ساله بود این اتفاق افتاد. از آن پس او اگر کمره یی را نمی دید لبانش آویزان می شد و چشمانش گریان. تا هنوز که تبدیل به یک مرد 57 ساله ی سرسفید شده است، همین حالت با او است.

کلاری (با فتح کاف) فلمبردار نامی ایرانی این روزها در کابل است. او به همراه منیژه حکمت کارگردان هموطنش به خاطر ساخت یک مستند درباره ی افغانستان به کابل آمده است. پیش ازاین تیم فلمبرداری به مدت 12 روز در هرات بوده اند و اکنون نیز در حال آماده گی برای رفتن به بامیان هستند. طی اقامت چند روزه ی شان در کابل، یک مرکز فرهنگی-هنری از هر دو هنرمند ایرانی در خواست کرد تا شبی را برای فلمسازان جوان کابلی و دانشجویان سینما سخنرانی کنند. منیژه حکمت به دلایلی حاضر نشد، مگر کلاری این کار را کرد.

محمود کلاری پیش از انقلاب اسلامی در ایران، بیشتر به عنوان یک عکاس شناخته می شد. او رشته ی عکاسی را در نیویارک خواند و پس از آن در پاریس برای آژانس عکس خبری «سیگما» مدتی را کار کرد. او با آنکه از سال 1364 و با فلم «جاده های سرد» (مسعود جعفری جوزانی) وارد سینمای ایران شد و به عنوان فلمبردار و مدیر فلمبرداری فعالیت می کند، مگر باز هم عکاسی را فراموش نکرده است. چند سال پیش در فستیوال فلم «سه قاره» در نانت فرانسه، نمایشگاهی از عکسهای او بر پا شد که مورد استقبال قرار گرفت.

کلاری طی صحبتهای سه ساعته اش، که متکی به دانش دقیق و تجارب وسیع او در سینما و عکاسی بود، درباره ی جنبه های مختلفی از تصویر و فلمبرداری گرفته تا زیبایی شناسی بصری و کار خلاق جمعی برای مستمعین جوانش صحبت کرد. او تا کنون با مهمترین فلمسازان ایرانی از جمله داریوش مهرجویی، عباس کیا رستمی، ناصر تقوایی، مجید مجیدی، رخشان بنی اعتماد، مسعود کیمیایی و نیز محسن مخملباف و ایرج قادری کار کرده است. یکی از محوری ترین بحث های او در مورد رابطه ی خلاق فلمبردار - کارگردان بود.

هنر عکاسی و شناخت دقیق از عناصر تصویر، به نظر کلاری مهمترین عاملی است که می تواند به کارگردان فرصت دهد تا رابطه ی خلاق و سازنده یی با فلمبردارش ایجاد کند: «من با کارگردانهایی کار کرده ام که خود را به زمین و آسمان می زدند ولی نمی توانستند منظورشان را به من منتقل کنند. به آنها میگفتم، اگر شما در عمرتان 200 حلقه عکس می گرفتید حالا به این روز نمی افتادید». عکاسی مادر سنیماست. تصویر متحرک در حقیقت از زهدان تصویر ثابت عکاسی زاده شد. اما هنر سینما – به همان معنای امروزی اش، به نظر کلاری چیزی نیست جز میکانیزم فلمبرداری و ثبت تصاویر درحال حرکت که ماهیتاً یک پدیده ی تکنالوژیک است.

سینمای ایران یکی از جشنواره پسندترین سینماهای دنیا است. کمتر جشنواره یی در دنیا پیدا میشود که تا هنوز یک ایرانی جایزه ی اولش را نگرفته باشد – به استثنای جوایز اسکار. این همه جایزه اما، بیشتر به خاطر موضوعاتی است که در فلمهای ایرانی بدان پرداخته میشود، تا مسایل دیگری چون نوآوری های تکنیکی و زیبایی شناسانه در روایت گری و زبان سینمایی. اما دو استثنای بزرگ در بخش تکنیکی سینمای ایران وجود دارد که یکی محمود کلاری در بخش فلمبرداری است و دیگری عبدالله اسکندری در بخش میکاپ و یا چهره پردازی.

کلاری گذشته از عکاسی و فلمبرداری، در زمینه های دیگری چون بازیگری، فلمنامه نویسی و فلمسازی نیز تجربه دارد. او فلم «ابر و آفتاب» (1375) را ساخته است که در جشنواره ی فلم «مار دل پلاتا» جایزه ی بهترین فلم را در سال 1998 گرفت. او به خاطر فلمهایی که فلمبرداری کرده است نیز تا کنون شش بار جایزه ی سیمرغ بلورین را از «جشنواره ی فلم فجر» دریافت کرده است که مهمترین جشنواره ی سینمایی در ایران است. و نیز به خاطر فلم «باد ما را خواهد برد» (عباس کیارستمی، 1999) در سال 1999 نامزد جایزه ی اصلی Camerimage بود که معتبرترین فستیوالی است که به طور ویژه برای فلمبرداری سینمایی برگزار میشود. کلاری اما چند سال بعد توانست عضو هیئت داوران همین جشنواره شود.
به عقیده ی این استاد ایرانی، فلمبرداری با عملیه ی نوشتن تفاوت چندانی ندارد: «در فلمبرداری، کمره حکم قلمی را دارد که با آن می نویسید، نوار نگاتیف، نوار مغناطیسی یا هارد دیسک دیجیتل عبارت از همان کاغذی است که کلمات (تصاویر) روی آن ثبت میشود؛ نور جوهر قلم شماست، چیزی که بدون آن نوشته نمی توانید و لنز کمره عبارت از نوک قلم شماست؛ نوک قلم را در هر شرایطی باید انتخاب کنید چون روی نتیجه ی نوشتن شما تاثیر خواهد داشت». خود کلمه ی Photography هم در در زبانهای اروپایی اگر تحت الفظی ترجمه شود به معنی «نوشتن با نور» است.

کشورهای پسا-منازعه و در حال منازعه همواره سوژه ی مناسب و پرطرفداری برای عکاسان و فلمسازان بوده است. بسیاری از عکاسان معتبر دنیا، شهرت شان را مدیون عکسهایی اند که از آفریقا، بوسنیا، افغانستان، ویتنام و عراق گرفته اند. کلاری میگوید:«بسیاری از این عکاسانی که به کشورهای در حال جنگ و کشورهای جهان سوم می آیند، فقط یک مشت پاپاراتزی هستند؛ تعداد اندکی از آنان کسانی چون هنری کارتیه برسون هستند. کسانیکه هنرشان را در خدمت بشریت قرار میدهند، به تجارتی که دیگران به آن فکر میکنند نمی اندیشد و از همیجاست که اصالت دارند». او اما به جوانان افغان توصیه میکند: «اگر شما می خواهید که از شر پاپاراتزی ها خلاص شوید، باید خودتان دست به کار شوید و از کشورتان عکس بگیرید و درباره ی آن فلم بسازید. یک خارجی هر قدر هم که سعی کند باز نمی تواند آن به عمق واقعیتی که در کشور شماست وارد شود. شما بهتر از هر کس دیگری محیط تان را می شناسید. بهترین فلم درباره ی افغانستان را باید یک افغان بسازد وبهترین عکس را درباره ی افغانستان باید توسط یک افغان گرفته شود».

کلاری آن شب در کنار صحبت از عکس و نور و سینما و فلمبرداری، از تجربه ی افغانستانش نیز صحبت کرد. او گفت: «من بیشتر شیفته ی زبان دری شما شده ام. شما حرف نمی زنید، کلاً شعر میگویید. وقتی شما حرف میزنید من بیش از آنکه گوش کنم که چه میگویید، محو کلمات و صدا و لهجه ی شما می شوم. بسیاری از کلمات شما را یادداشت می کنم تا بعداً استفاده کنم. مردم در اینجا بسیار با ما محبت میکنند، هر جا میرویم کمک میکنند و برایمان سهولت ایجاد میکنند، چیزی که حتا در ایران کم اتفاق می افتد». داریون شایگان فیلسوف ایرانی نیز در مصاحبه یی که رامین جهانبگلو طی یک کتابی با او انجام داده است میگوید:« وقتی به کابل رفتم، مثل این بود که صاعقه یی بر من فرود آمده باشد». حیرت شایگان وکلاری و صدها ایرانی دیگری که به کابل می آیند - از جمله رخشان بنی اعتماد که دو ماه پیش برای یک فستیوال به کابل آمده بود، ریشه در ناآگاهی قبلی شان از فرهنگ و زبان همسایه ی شرقی شان دارد، همسایه یی که رسانه های جمهوری اسلامی برایشان گفته اند که عبارت از کوهستان خشکی است که در آن یک مشت وحشی زنده گی به سر می برند و به زبان نامفهومی هم صحبت میکنند.

بیشتر کلماتی که در اشعار مولانا و سنایی و سعدی و حافظ و جامی وجود دارند و مهجور و فراموش شده به نظر می آیند، در مکالمات روزمره ی مردم در کابل مورد استفاده قرار میگیرند. این چیزی است که باعث تعجب همسایه های ماست، همسایه هایی که در کتاب های مکتب شان با آنکه درباره ی بلخ و هرات و غزنه و غور خوانده اند، مگر نمی دانند که همه ی این شهرها با تمام مردمانش در همین افغانستان فراموش شده واقع است، کشور خاک آلودی که به نام سرزمین «اشرار» می شناسندش.

محمود کلاری به همراه تیم منیژه حکمت، هفته ی آینده به تاجیکستان میروند. جایی که باز هم حیرت زده خواهند شد، البته حیرت زده نه از شباهتی که فرهنگ و زبان تاجیک ها به فرهنگ و زبان ایرانی دارد، بل حیرت زده از آن همه فرنگی گرایی لجام گسیخته یی که سالهاست دامنگیر مردم ایران است و باعث شده است تا گذشته ی فرهنگی شان را فراموش کنند.