شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

روز قیامت: 21 دسامبر 2012


همه به این عقیده اند که بالاخره روز قیامت آمدنی است؛ اما این که این روز کی خواهد آمد توافق نظر وجود ندارد. کلیسا قرنهاست که منتظر این روز است، ناسا به این عقیده است که این روز قرنها بعد اتفاق خواهد افتاد، هالیوود اما اصرار دارد که روز قیامت دو سال بعد اتفاق خواهد افتاد؛ دقیقاً در روز 21 دسامبر 2012. جنجال درباره ی روز قیامت به خاطری این روزها داغ شده که جدیداً رولاند امریش فلمساز آمریکایی فلمی در این باره ساخته است به نام «2012» که در آن بر اثر طغیان آسمان و طوفان زمین، انسان و حیوان و بر و بحر به کام مرگ فرو می روند. امریش همان کسی است که طی سالهای گذشته با فلمهای «روز استقلال» (1996) و «پس از فردا» (2004) چندین بار آمریکا را به دم سیل داده است و این بار با جدیدترین فلم آخرالزمانی اش به نابودی دنیا کمر بسته است.

البته واضح است که این فلم هم مانند صدها فلمی که پیش از این در آمریکا و خارج از آن درباره ی آخرالزمان ساخته شده است یک اثر تخیلی است. اما آنچه اهمیت این فلم را بیشتر کرده است؛ استناد آن به یک تقویم پیشگویانه ی باستانی است که مربوط به قوم «مایا» می شود. مایا یکی از اقوام سرخپوست آمریکای مرکزی است که قرنها پیش صاحب تمدنی بزرگ بود و به عنوان دارنده ی اولین زبان مکتوب و قاعده مند در دنیا شناخته می شدند. این تقویم که مربوط به 1500 سال پیش از میلاد می شود؛ پیش بینی کرده است که در 21 دسامبر 2012 سیاره ی خورشید طغیان خواهد کرد و آن روز پایان عمر زمین خواهد بود.

برای بسیاری ها این پیشگویی پیامبرانه، فقط یک خرافه ی سرخپوستی است؛ اما بسیاری دیگر آن را همچون وحی منزل و وعده ی خدا جدی گرفته اند. تا کنون صدها جلد کتاب درباره ی پدیده ی 2012 نوشته شده است و ملیونها سایت انترنتی در این باره فعال شده اند. یک دانشمند کیهان شناس به «نیویورک تایمز» گفته است، او روزانه ده ها ایمیل از سراسر دنیا دریافت می کند که از او می پرسند واقعاً رستاخیز اینقدر نزدیک است؟ از جمله یک زن از او پرسیده است که آیا او باید پیش از وقوع واقعه خود را، دخترش را و طفلی را که در شکم دارد بکشد؟ دیگری پرسیده است که آیا می تواند سگ اش را بیهوش کند تا از در روز قیامت زیاد زجر نبیند؟ اینها همه نشانه های وحشتی است که بر دنیا سایه افکنده است. این وحشت تا حدی ناشی از پیشرفتهای خیره کننده ی تکنالوژیک است؛ تکنالوژی و تمدنی که روزی بر خالق خود خواهد شورید و از کنترول او بیرون خواهد شد.

مومن به مذهب باشیم یا معتقد به علم، این را می دانیم که دنیا و مافیها همانگونه که روزی پیدا شده است، روزی از بین خواهد رفت؛ پرنده و چرنده، دونده و خزنده، سیار و ساکن، جاندار و بی جان همه مشمول این قاعده اند. درباره ی پایان دنیا، کتابهای مقدس و علم جدید قصه ی مشابهی را می گویند. بر اساس هر دو روایت زمین لرزه و انفجار خورشید و طغیان دریا وجود دارد. حتا اکثر فلمهای آخرالزمانی هالیوودی هم بیش از اینکه پایبند به پیش بینی های علمی باشد، وفادار به توصیفات انجیلی است.

فلمهای آخرالزمانی هالیوودی بیشتر بر محور سه حادثه می چرخند: یک نوآوری تکنالوژیک که انسان را به کام مرگ می کشاند، یک بلای طبیعی که دنیا را نابود می کند یا یک پیش بینی انجیلی که به حقیقت می پیوندد. چون مفاهیمی همچون آخرالزمان و روز قیامت، اساساً مفاهیم مذهبی برآمده از تعالیم ادیان ابراهیمی هستند، هر فلمی که در این باره ساخته می شود در واقع یک بار دینی و مذهبی دارد. در هر سه دین یهودیت و مسیحیت و اسلام نشانه های آخرالزمان تقریباً مشابه است. نشانه هایی همچون گرمایش کره ی زمین، بالا رفتن سطح دریاها، سونامی ها و زلزله های ویرانگر، و نیز جنگ های بی دوام، بحران خاورمیانه، بی بندوباری اخلاقی، بحران جهانی سرمایه، رقابتهای اتمی تمام این علایم تهدیدآمیز هم خیالپردازان هالیوودی و هم مومنان مسیحی را قانع ساخته است که آخرالزمان نزدیک است و باید برای آن آماده گی بگیرند. در اسلام درباره ی آخرالزمان توصیفات و پیش بینی های زیادی شده است. در تمام این پیش بینی ها کوفه و شام (خاورمیانه، بخصوص عراق) نقش مهمی را در اتفاقات آخرالزمان بازی می کنند. از جمله «سفیانی» مردی است مطابق روایات شیعی که در آخرالزمان در عراق ظهور خواهد کرد و آمدن او مقدمه ی ظهور امام زمان خواهد بود. امام علی در اشاره به خروج سفياني در نهج البلاغه گفته است: «گويا او را مي بينم كه در شام فرياد برداشته و با پرچم هايش در اطراف كوفه مي گردد و به اهل كوفه همچون شتر سركش هجوم مي آورد، زمين را از سرهاي بريده فرش مي كند، دهانش گشوده، قدمش در زمين سنگين، جولانش گسترده و هيبتش عظيم است. به خدا قسم شما را در اين طرف و آن طرف زمين پراكنده مي كند تا از شما جز به مانند باقي مانده ی سرمه در چشم باقي نماند. اين برنامه ادامه دارد تا عرب بر سر عقل آيد» (نهج البلاغه خطبه 138). این توصیف امام علی دقیقاً مثل صحنه های فلمهای هالیوودی است که با برنامه های کامپیوتری موجوداتی را می سازند که به همان اندازه ویرانگر و وحشتناک است. مطابقه گفته ی امام، باید دعا کرد که زودتر «عرب سر عقل بیاید» تا علاج واقعه قبل از وقوع شود – به نظر می رسد تنها عربی که تا هنوز سر عقل آمده است اسامه بن لادن است!

در فلم «2012» یک زمین شناس آمریکایی به نام آدرین هلمسلی به هند می رود تا دوست اش سنتام را ببیند. سنتام به تازه گی کشف کرده است که یک انفجار بزرگ در خورشید به زودی باعث خواهد شد که حرارت زمین به سرعت بالا برود و زمین نابود شود. زمین شناس آمریکایی این خبر را به کاخ سفید مخابره می کند و رییس جمهور آمریکا (که یک سیاه پوست است) دست به عمل می شود. او به همراه سران هشت کشور صنعتی به شکل مخفیانه دیدار می کند و تصمیم می گیرند 400 هزار نفر از نخبه های جهان را داخل کشتی های بزرگ قرار بدهند و پس از طوفان به سوی هیمالیا حرکت کنند. در این فلم که به شکل خیره کننده ی از جلوه های ویژه استفاده شده است داستانهای فرعی دیگری نیز وجود دارد، ولی اساس داستان همان رستاخیز بزرگی است قاره ها را از هم جدا می کند، کالیفرنیا را به قعر دریا می کشاند و باعث می شود روسای جمهور، ملیونرهای عرب، گنگسترهای روسی، و آدم کشان حرفه یی برای نجات دنیا با هم تبانی کنند.

دو سال بعد 21 دسامبر 2012 فراخواهد رسید و از شر ترس و تردیدهایی که هالیوود به آن دامن زده است خلاص خواهیم شد. اما فکرش را بکنید، اگر غافلگیر شدیم و دیدیم که واقعاً قیامت شد چه کار کنیم؟ به نظرم این سوال خوبی است: اگر مطمین باشیم که دو سال بعد روز رستاخیز است و همه خواهند مرد، مثلاً باید تا آن روز چه کار کنیم؟

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

پنج گزارش کوتاه

1. من به عنوان کسی که تمام عمرش را به زندگی سگی گذشتانده، اصلاً افغانستان را یاد نکرده ام؛ برای آدمی چون من کابل و کانادا ندارد، هر کجا می روی آسمان همین رنگ است.

2. تازه از شر یک کارخانگی خلاص شدم که استاد دستور کارخانگی دوم را صادر کرد. آنچه که کم کم می فهمم این است که تمام این دو سال را باید با کارخانگی نوشتن به پایان ببرم.

3. دیشب فلم جدید جیم جارموش «محدودیت های کنترول» (2009) را دیدم تا درباره اش یک مرور بنویسم. از شما چه پنهان، اصلاً نفهمیدم که حرامزاده درباره ی چه فلم ساخته است، از خیرش گذشتم.

4. دیروز مریض شدم و رفتم به کلینیک. شش ساعت و پانزده دقیقه در دهلیز منتظر ماندم و چندین صفحه فورمه پر کردم تا موفق شدم داکتر را ببینم. او پس از دو دقیقه معاینه سرسری اعلان کرد که من کاملاً صحتمندم. هر چه گفتم تب درام و اصرار کردم که پیشانی ام را دست بزند، حاضر نشد این کار را کند و گفت: «شما کاملاً صحتمند هستید، از دواخانه یک پاکت پراستامول بگیرید و بروید خانه، و طی دو روز آینده هر چه می توانید آب بخورید». پس از این واقعه، برای اولین بار کابل را یاد کردم. به گفته ی رفیقم: «دل ما خوش که کانادا آمدیم!»

5. تمام کتابهای رویایی ام را اینجا یافتم. از «اعترافات» آگوستین قدیس گرفته تا مجموعه آثار کیرکگارد و از مقالات سوزان سونتاگ گرفته تا رمان های میلان کوندرا و آثار بنیامین. فقط باید یاد بگیرم که منظم باشم و به وقت توجه کنم – چیزی که یاد گرفتن اش برای من از هر چیزی در این دنیا سخت تر است.

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

فلم الکا سادات درباره ی محسن نامجو را ببینید

چندی پیش خبر داده بودم که مستند ساز افغان الکا سادات در حال ساخت یک فلم مستند کوتاه درباره ی محسن نامجو خواننده ی ایرانی است. مستند کوتاه «انعکاساتی از ایران» که تهیه کننده ی آن مدرسه/موسسه ی فلم «له فابریکا» است حالا ساخته شده است.

برای تماشای این فلم لطفا اینجا را کلیک کنید.

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

دجال یک زن است؟


«ضدمسیح» (2009) جدیدترین فلم لارنس فون تریه همه را تکان داده است. فمینیست ها به این فلم اعتراض دارند که ضدزن است، اخلاق گرایان از خشونت و برهنگی آن شکایت دارند، مذهبی ها میگویند که در این فلم الاهیات مسیحی و نهاد خانواده به سخره گرفته شده است، طرفداران سینمای وحشت فکر می کنند که این فلم بیش از حد هنری است و طرفداران سینمای هنری می گویند که بیش از حد بازاری است. وقتی امسال «ضدمسیح» در فستیوال کن نشان داده شد، همه به این عقیده بودند که این فلم خشن ترین فلمی است که تا هنوز در کن به نمایش درآمده است. اما درباره ی اینکه آیا «ضدمسیح» فلم خوبی است یا بد، هیچ توافق نظری وجود ندارد. هفته نامه ی «تایم» در مورد فلم نوشته است: «وقتی یک کارگردان دیوانه می شود». اما واقعاً این فلم درباره ی چیست و چه می گوید؟ اگر جواب کوتاه می خواهید، این نکته را می گوید: دجال یک زن است!

من لارنس فون تریه را به عنوان «زن شناس» ترین فلمساز زنده ی دنیا می شناسم. اگر خواسته باشیم تصویر زن را در سینمای معاصر مطالعه کنیم، نمی توانیم فلمهای این فلمساز دنمارکی را نادیده بگیریم. چه در فلم موزیکال «رقصنده در تاریکی»، چه در تریلر برشتی «داگ ویل» چه در فلمهای قبلی اروپایی اش همیشه نقش زن در داستان های او پررنگ بوده است و نگاه ویژه یی نسبت به جنس مونث در آنها وجود دارد – اینکه این «نگاه» فمنیستی است یا پدرسالارانه فعلاً مساله ی ما نیست. مساله ی ما فلم «ضدمسیح» و داستان آن است.

عبارت «ضدمسیح» معادل مسیحی «جدال» در اسلام است. بسیاری از مترجمین فارسی کلمه ی «Antichrist» را «دجال» ترجمه کرده اند و برخی نیز «ضدمسیح»، من اما در اینجا دومی را برگزیدم چون فکر میکنم شاید کلمه ی دجال برای این فلم کمی گمراه کننده باشد. ولی به هر صورت مراد و معنای من از «ضدمسیح» همان «دجال» است. دجال طبق اسطوره های اسلامی مردی است که در آخرالزمان ظهور می کند و سعی در فریباندن مردم دارد. طبق برخی روایات او مرد سرخ چهره یی است که یک چشم دارد و بر خر سفیدی سوار است و به آواز بلند فریاد می زند. طبق اسطوره های شیعی ظهور دجال یکی از علایم ظهور امام مهدی است و پیروان زیادی را به دور خود جمع خواهد کرد. دجال و مسیح سوار بر خرهای شان، و مهدی سوار بر اسب اش هر سه مرد در آخرالزمان ظهور خواهند کرد و مردم جهان یا از پی مهدی و مسیح راه می افتند و یا پشت خر دجال را می گیرند. اما قصه وقتی جالب تر خواهد شد که دجال یک زن باشد!

فلم «ضدمسیح» به شیوه ی حکایات مذهبی دارای یک «مقدمه»، یک «موخره» و چهار فصل تحت عناوین «اندوه»، «رنج»، «ناامیدی» و «سه آواره» است. در بخش مقدمه، یک زن و شوهر بی نام را می بینیم که در حمام خانه ی شان عشق ورزی می کنند، در همان حال طفل خردسالشان از خواب برمی خیزد و خود را کنار پنجره می رساند؛ او بر پنجره بالا می شود و از منزل هفدهم ساختمان به پایین می لغزد. در فصل اندوه هر دو زن و مرد غرق در حس گناه و پشیمانی بدن کوچک پسرشان را به خاک می سپارند. مرگ پسر، همچون یک ضربه ی روانی ویرانگر زن را دچار افسرده گی و مالیخولیا می کند. مرد که یک روان درمانگر است، برای تدوای زنش از او می خواهد که به پشت بخوابد و برای راحت شدن از احساسات مالیخولیایی خود را در بهشت تصور کند، زن اینکار را می کند و خود را در یک کلبه ی کوچک جنگلی تصور می کند جایی که تابستان گذشته همراه با پسرش برای تعطیلات رفته بوده است. مرد به او پیشنهاد میکند هر دو برای مدتی به کلبه ی کوچک جنگلی شان بروند؛ زن قبول می کند و قبل از روان شدن به کلبه ی جنگلی، قرص های ضدحاملگی اش را در تشناب می ریزد. وقتی هر دو زن و مرد به کلبه ی وسط جنگل می رسند، از یک نگاه تمام عناصر کلیشه یی یک فلم تیپیکال وحشتناک در آنجا حضور دارند: آسمان بارانی، جنگل انبوه، حیوانات درنده، کلبه ی چوبی دورافتاده و دو آدم تنها. اما دو قهرمان فلم نه برای وحشت بل برای بهشت به جنگل آمده اند. زنده گی در آنجا دشوار است ولی در نتیجه ی چندین جلسه روان درمانی، زن کمی بهتر و راحت تر می شود، اما این راحتی زیاد دوام نمی کند که جنون جنسی زن شروع می شود.

میل جنسی زنانه در این فلم به عنوان یک میل شیطانی و مرگبار به تصویر کشیده شده است. این فلم یک فلم وحشتناک است، با این تفاوت که عامل وحشت در اینجا نه دراکولا و فرانکنشتاین بل میل جنسی زنانه و قدرت مادر طبیعت است. ترس و تنفر از زنانگی در وجود زن فلم نمود یافته است، در حالیکه مرد فلم در تمام مدت نماد نظم و عقلانیت است. اوست که همواره زن را با روش های علمی روان درمانی و سخنان عاقلانه به آرامش دعوت میکند. زن اما در عوض با خشونت جنسی به مبارزه ی اندوه و تروما می رود. او عطش سیری ناپذیری به رابطه ی جنسی دارد. او طوری با مرد همآغوش می شود که گویی او آخرین مرد روی زمین و امروز نیز آخرین روز دنیا است. او بی رحم و خشن است و تشنه ی دردها و لذت های هیستریک؛ او آکنده از امیال تاریک و معصیت باری است که در آن سمپتوم های جنسی زنانه هویدا است. زن در قسمتی از فلم افروخته از آتش شهوت، آلت تناسلی مرد را با خشت کوبیده و او را اخته می سازد، سپس در میان پشیمانی و شادی ، گریه و فریاد، شهوت و نفرت قیچی را برمی دارد و کلیتورس خود را نیز می برد. در اینجا فلم «ضدمسیح» دیگر یک فلم ضدزن نه، بلکه فلمی است بر ضد نسل آدم؛ اما زن همچنان عامل سیه روزی آدم شناخته می شود.

مادر طبیعت نیز نهاد شر است؛ چه از فضای رعب آور جنگل، چه از مایع چسبناکی که در قسمتی از فلم از آسمان می بارد و بر به دست های مرد می چسبد، چه از حیواناتی که یکدیگر را میخورند همه نشانه های شر اند. به خصوص روباهی که به شکل سورریالیستی در قسمت دیگری از فلم رو به مرد می کند و می گوید: «هبوط شروع شد».

همچون داستان خلقت، که عامل هبوط آدم وسوسه ی حوا بود، در اینجا نیز زن عامل بدبختی خود و مردش است. هر دو همچون آدم و حوا در بهشت-جنگل تنها هستند، و درحالی از بهشت خیال بر خشونت خاک هبوط می کنند که در وجود مرد حس نفرت-ترس از زنانگی ریشه دوانده است.

در ابتدای فلم این نوشته ظاهر می شود: تقدیم به آندری تارکوفسکی. وقتی تماشاچیان در فستیوال کن این جمله را دیدند با تمسخر خندیدند. تارکوفسکی به عنوان «قدیس سینما» شناخته می شود و فلمهای او متون تصویری عرفان مسیحی است. در حالیکه «ضدمسیح» یک روایت دیوانه وار و خشن از داستان خلقت است که بسیاری ها آن را با فلمهای وحشتناک-پورنوگرافی هالیوودی اشتباه می گیرند. بدون شک بررسی الهیات مسیحی و اشارات روانکاوانه در این فلم حوصله ی بیشتری می خواهد که من ندارم. در اخیر می خواهم روی پوستر فلم دقت کنید که به جای حرف T در آخر کلمه ی Antichrist علامت زن(♀) گذاشته شده است که تم فلم را بسیار واضح می گوید: دجال یک زن است. پس هیچ جای تعجب ندارد اگر روزی دیدیم که مهدی و مسیح با یک دجال زن می جنگند.

یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

«فیکسر»ها اول می میرند


در بهار سال 2007 اجمل نقشبندی را طالبان در قندهار سربریدند. ماه گذشته سلطان منادی نیز در قندوز تیرباران شد. این دو تن از کسانی بودند که خبرنگاران خارجی به آنها «فیکسر» می گویند. مستند جدید «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» (یان اولدز، 2009) بهترین فلمی است که میتواند ما را با دنیای خطرناک فیکسرهای افغانستان آشنا کند. البته دو سال پیش فلم «فیکسر: پشت پرده افغانستان» (آرون راکت، 2007) نیز درباره ی یک فیکسر ساخته شد، اما فلم آقای اولدز در کنار نشر از شبکه «اچ. بی. او.» در فستیوال های سینمایی نیز به شکل وسیعی استقبال شده است.

معمولاً مرگ و زنده گی یک ژورنالیست خارجی به دست فیکسر او است. فیکسر است که او را نزد یک رییس قبیله، یک قوماندان مجاهد، یا یک ملای طالب می برد. کاری بسیار ظریف و خطرناک؛ به طور جالبی این خطر بیش از آنکه متوجه ژورنالیست غربی باشد، متوجه فیکسر افغان است. چون ژورنالیست فقط یک «کافر» است ولی فیکسر بدتر از او یک «منافق» و «خاین» به حساب می آید. همین است که نقشبندی سربریده می شود درحالیکه خبرنگار روزنامه ایتالیایی «له ریپابلیکا» آزاد می شود؛ و منادی تیرباران می شود درحالیکه خبرنگار روزنامه آمریکایی «نیویورک تایمز» نجات پیدا می کند.

حتا گذشته از مساله ی امنیت، یک ژورنالیست غربی گزارش خود را نیز نمی تواند بدون یک فیکسر تهیه کند. معمولا یک فیکسر ترجمه می کند، راننده، موتر، هوتل، رستورانت پیدا می کند، در تمام سفرها خبرنگار غربی را همراهی می کند، مشوره امنیتی میدهد، معلومات جانبی درباره ی موضوعات مختلف پیدا می کند، افراد مورد نیاز را یافته، همرایشان قرار ملاقات گذاشته و مصاحبه آنها را ترتیب می دهد، اسناد و شواهد مورد نیاز را در دسترس خبرنگار قرار می دهد و هر کار دیگری که یک خبرنگار غربی در افغانستان نیاز داشته باشد او است که «فیکس» می کند. لحظه یی که در میدان هوایی کابل می رسد، خبرنگار غربی هیچ چیز درباره افغانستان نمی داند و فیکسر یگانه دایره المعارف اوست که همه معلومات را از مسایل سیاسی گرفته تا جنجالهای قومی و دسته بندی های مذهبی به او ارایه می کند. البته نباید فراموش کرد که معلوماتی که فیکسر به ژورنالیست خارجی می دهد، بستگی به تعلق قومی اش دارد. این یک نکته ی خوبی است که در پرتو آن فرق بین یک ژورنالیست احمق و یک ژورنالیست زیرک هویدا می شود: ژورنالیست احمق هر چیزی را که فیکسرش گفت می نویسد و ژورنالیست زیرک سعی میکند درباره ی هر مساله از چند منبع استفاده کند.

همه ی خبرنگاران غربی به اهمیت بی بدیل فیکسرها در موفقیت کاری شان اعتراف می کنند. اما بسیار کم اتفاق می افتد که یک خبرنگار در اعتبار گزارشی که نوشته است فیکسر را شریک کند. فیکسرها معمولاً چیزی بیش از یک ترجمان هستند، اکثریت آنان خود تجربه ی ژورنالیستی دارند، لذا در تهیه ی یک گزارش نقش فکری آنان بسیار مهم است. از میان رسانه های مشهور فقط گاهی گزارشگران نیویورک تایمز به فیکسرهای افغان شان اعتبار می دهند. (این کار را Byline می گویند، که نام ژورنالیست غربی همراه با فیکسر به عنوان گزارشگر در مقاله درج می شود).


کریستین پارنتی یک خبرنگار آزاد آمریکایی دو ماه قبل از مرگ اجمل نقشبندی همراه با او به مناطق ناامن جنوب مسافرت کرد. در جریان این سفر او با کمره ی ویدیویی اش اتفاقات جالب مسیر راه از جمله صحبت هایش با نقشبندی را تصویربرداری کرد. فلم «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» بر اساس همین ویدیوها ساخته شده است. در کنار نقشبندی که درباره ی امنیت و سیاست و مذهب و پول بحث می کند، مصاحبه هایی با دانیل ماستروجیاکومو خبرنگار «له ریپابلیکا» که همراه با نقشبندی گروگان گرفته شده بود، غلام حیدر پدر نقشبندی و جمعی از دوستانش در فلم هست که هر کدام از یک زاویه به مرگ فیکسر 24 ساله می نگرند. پدر نقشبندی با عصبانیت به دولت افغانستان می تازد که به عقیده ی او حکم یک گودی را دارد که با اشاره ی خارجی ها حرکت میکند و از آمریکایی ها انتقاد می کند به خاطر اساسگذاری گروه طالبان که فرزند او را کشته اند.

فضای فلم به شکل نفسگیری آکنده از وحشت و وحشیگری است. فلم به خوبی توانسته است افغانستان را به عنوان یک منطقه ی جنگی غیرقابل پیش بینی نشان بدهد. در یکی از ویدیوهایی که خود طالبان همان زمان نشر کردند، ماستروجیاکومو را می بینیم که همراه با نقشبندی بر روی خاک نشسته هستند در حالیکه کلاشینکوفهای طالبان به طرف شان نشانه رفته است و مرگ در پیش چشمان شان با تمام هیبت و هراس تجسم یافته است.

فلم «فیکسر: پشت پرده افغانستان» اما داستان یک فیکسر زنده است: سمیع الله شرف. آرون راکت یک خبرنگار آمریکایی شان لانگن را در طی کارهای مشترک اش با سمیع الله در افغانستان دنبال می کند و رابطه ی یک خبرنگار خارجی را با فیکسر محلی نشان میدهد. سمیع الله به خاطر ارتباطاتی که با گروه طالبان داشت در سال 1999 زمینه را مساعد کرده بود تا لانگن یک فلم مستند بنام «چای با طالبان» بسازد و این بار او همراه با ژورنالیست خارجی که حالا یک دوست نزدیکش نیز به حساب می آید درباره ی یک مرکز آموزش راننده گی زنانه در کابل گزارش تهیه می کنند. در قسمتی از فلم سمیع الله به پاکستان می رود تا خانواده اش را پس از 20 سال مهاجرت پس به کشور انتقال بدهد، در این میان کارگردان سعی کرده است روی فرهنگ افغانی، مسافرت پرخطر خارجیان در مناطق دورافتاده و مسایلی از این دست به پردازد. فلم 46 دقیقه یی آرون راکت به اندازه ی کافی سرگرم کننده و آگاهی بخش است؛ اما فلم 84 دقیقه یی یان اولدز درباره ی نقشبندی تکان دهنده است.

«این کار بسیار خطرناکی است، من یک دشمن را می برم تا دشمن دیگر را ملاقات کند». این جمله که روی پوستر فلم نیز به چشم میخورد، چیزی است که اجمل در فلم «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» می گوید. او به خوبی از خطراتی که وی و مشتریانش را تهدید می کرد آگاه بود، اما اعتماد بیش از حد روی طالبانی که می شناخت باعث شد به دردسر بیافتد.


یان اولدز پیش از این فلم نیز یک مستند دیگر در منطقه جنگی ساخته است. او دو سال پیش فلمی بنام «اشغال: سرزمین رویایی» ساخت که درباره ی سربازان آمریکایی در فلوجه ی عراق بود. این فلم نامزد اسکار بهترین فلم مستند شد و در فستیوالهای سینمایی چندین جایزه مهم دریافت کرد. فلم «فیکسر: اختطاف اجمل نقشبندی» نیز تا کنون چند جایزه مهم گرفته است که یکی از آنها جایزه بهترین فلم مستند از جشنواره ترایبیکا است.

هنوز این یک سوال بی جواب است که چرا نقشبندی و منادی کشته شدند درحالیکه ژورنالیستان غربی که همرایشان بودند نجات یافتند؟ شاید جواب های جالب و دیپلماتیک زیادی وجود داشته باشد، اما واقع این است که سلامتی یک ژورنالیست غربی برای رسانه ها و دولت های غربی بسیار با ارزش تر از زنده گی یک فیکسر افغان است. حتا برای دولت افغانستان نیز چنین است. خبرنگار ایتالیایی در برابر آزادی چند قوماندان طالب رها شد، اما در خصوص آزادی نقشبندی کاری که باید می کرد دولت انجام نداد و همان بود که چند روز بعد طالبان پیکر بدون سر او را به کابل فرستادند.

فیکسرها هرچند در برخی مواقع معاش یک روزشان برابر با معاش ماهانه ی یک خبرنگار معمولی افغان است، اما همیشه خطرات بزرگی آنان را تهدید می کند. خطرات واقعی و پیش بینی ناپذیر. راستی، این را گفتم که خودم هم سابقاً فیکسر بوده ام؟